اپیزود پنجاه و یکم رادیوچهارنعل با حضور مازیار جمشیدخانی و محمود پورحیدری.
خلاصه
در اپیزود پنجاه و یکم رادیوچهارنعل، مازیار جمشیدخانی و محمود پورحیدری به بررسی فرهنگ آموزش و یادگیری در سوارکاری میپردازند. مهمانان این برنامه به چالشهای مربیپروری و تغییرات 20 سال گذشته در این حوزه اشاره میکنند و بر اهمیت بازگشت به اصول آموزشی و تربیت مربیهای باکیفیت تأکید دارند. آنها به دشواریهای سوارکاری و نیاز به صبر و زمان در پرورش سوارکاران حرفهای پرداخته و به تجربیات خود از کار با اسبها و مربیان مختلف اشاره میکنند. همچنین، تأکید بر انتخاب مربی مناسب، اهمیت ارتباط قوی بین مربی و شاگرد و ضرورت ایجاد فضای مثبت برای یادگیری از دیگر نکات مهم این گفتگو است. در نهایت، بر لزوم تفکیک بین سوارکاری تفریحی و حرفهای و ضرورت آمادگی جسمانی برای قهرمانی تأکید میشود.
موضوعات کلیدی
- آموزش سوارکاری
- مسابقات سوارکاری
- خوراک اسب
- باشگاه اسبسواری
- پرش اسب
- اسبسواری
- کنترل اسب
- مربیگری اسب
- سوارکار حرفهای
- اسب ترکمن
- آمادگی جسمانی
- تکنیکهای سوارکاری
- وزن سوارکار
- مربی مناسب
- اخلاق ورزشی
- تعادل در سواری
متن کامل گفتگو
درود و سلام خدمت همه شما مخاطبان خوب و دوستداشتنی رادیو چارنر. امیدوارم که هرجا هستید تنتان سالم و دلتان خوش باشد. قبل از هر چیزی یک عذرخواهی به شما بدهکارم بابت وقفهای که در تولید پادکستها افتاده و دلیل آن این است که من به سمت برنامههای تلویزیونی و رادیویی رفتم و دو برنامه به صورت پخش زنده در تلویزیون رادیو ۴ که در پلتفرم آپارات بود تولید کردم و باز هم حمایت شما عزیزان شامل حال من بود و استقبال بسیار خوبی داشتید. اگر علاقهمند هستید میتوانید از بیوی پیج اینستاگرام لینک کانال آپارات و یوتیوب رادیو چارل را داشته باشید و به ویدیوها دسترسی پیدا کنید. این اپیزود، اپیزود ۵۱ رادیو ۴ نل است که در حقیقت پادکست برنامه اول میزگرد رادیو است.
که با حضور مازیار جمشیدخانی و محمود پورحیدری انجام شده و حول مبحث فرهنگ آموزش و یادگیری در سوارکاری بوده که باز شما عزیزان لطف داشتید و استقبال بسیار خوبی از این ویدیو کردید. این ویدیو هم در کانال یوتیوب و آپارات رادیو موجود است و میتوانید به صورت تصویری ببینید ولی من ترجیح دادم برای اینکه همه عزیزان بتوانند از این صحبتهای گرانبها استفاده کنند، آن را به صورت پادکست برایتان پخش کنم. همانطور که همه شما میدانید تولید محتوا در این سبک و سیاق و با توجه به اینکه من جنسی را نمیفروشم بسیار هزینهبر است.
و تقریباً میشود گفت در همه جای دنیا تمامی رسانهها با حمایت مخاطبانشان جلو میروند و ادامه حیاتشان منوط به حمایت مخاطبانشان است. از اینکه باز من را حمایت میکنید حالا چه به صورت اسپانسر در برنامهها یا به صورت هدایایی که از لینکی که در توضیحات همین اپیزود برایتان میگذارم، بینهایت از شما متشکرم و برای همگی شما آرزوی سلامتی میکنم. طراح پوستر این اپیزود هم مثل همیشه فرشید جهانبازی عزیز است. حامی مالی این اپیزود برند صفوی است که تولیدکننده انواع زینهای بسیار خوب
و همینطور ادوات سوارکاری مثل سیف جکت یا جلیقه محافظ است که برای همگی شما پیشنهاد میکنم که از آن استفاده کنید و لینک اینستاگرامشان را برایتان در توضیحات همین اپیزود قرار میدهم. از اینکه باز من را حمایت میکنید و رادیو چارل را دنبال میکنید و برای دوستانتان هم میفرستید، بینهایت از شما سپاسگزارم و بیشتر از این مزاحمتان نمیشوم و دعوت میکنم اپیزود ۵۱ اولین میزگرد تخصصی را بشنوید.
به نام آنکه هستی نام از او یافت فلک جنبش زمین آرام از او یافت. سلام خوشحالم که با اولین میزگرد تصویری در خدمت شما هستم در رادیو چارل. این برنامه در استودیوی میثم صفویه و برند زین صفویه برگزار میشود و ضبط میشود و در ادامه کار
همکارانم را معرفی میکنم خدمتتان. دو مهمان بسیار ارزشمند و خوب داریم تقریباً از یک نسل سوارکاری ایران. دو سوارکار نمونه و قابل توجه. مهمانان من در این اپیزود و در این برنامه. اگر اجازه بدهید از لفظ استاد استفاده نکنم. لفظ استاد را میگذاریم برای پیشکسوتانمان. در خدمت مازیار جمشیدخانی هستم از سوارکاران خوب، بسیار فنی، بسیار دوستداشتنی و یک جا پارتی کردم و از برادرم محمود پورحیدری که از سوارکارهای خوب و استاد خودم بوده دعوت کردم که مهمان این برنامه رادیو چارل باشند.
ما قرار است در این برنامه در مورد مبحث آموزش و یادگیری با این عزیزان صحبت کنیم. به رسم ادب و سن و سال اولش صحبت با مازیار جمشیدخانی شروع میکنم. خیلی خوش آمدید مازیار. ممنون که این وقت را در اختیار من و رادیو گذاشتید. خیلی خوشحالم که توانستیم با هم به آن نتیجه برسیم که یک فضایی را آماده کنیم به لطف میثم صفویه که دور هم بشویم صحبت کنیم و در نهایت این است که در میان مخاطبان چرا رادیو جامعه سوارکاری و صنعت اسب تولید فکر و چالش کنیم که بتوانیم تصمیمات بهتری بگیریم. دمت گرم که آمدی.
قربانت بروم. خیلی ممنون مرسی که من را دعوت کردید. امیدوارم که بحث سلامت باشید. محمود از تو تشکر میکنم که باز این وقت را گذاشتی و افتخار دادی که بنشینی اینجا راجع به مباحث صحبت کنیم. اگر میخواهی که سلام علیکی بکنی که بعد برویم شروع مباحث. من اول سلام دمتان گرم. خب برای اینکه خیلی به حاشیه نرویم و اصل مطلب را ببریم جلو. ماجرا خب شما سمت ریاست کمیته مربیان را هم دارید طی ۱۰ سال هم که حالا با مسعود مکانینژاد، حسین فکری، شاهرخ خان مقدم و
هسته اصلی شما بودید. ما در این چند ساله یعنی در ۱۰ سال اخیر که حالا حداقل حافظهام بهتر یاری میکند خیلی تلاش کردیم که مربی تولید کنیم ولی قبلاً هم که حالا با هم راجع به آن صحبت کردیم نسبت به سطح علم مربیها نمیشود خیلی قضاوت خوبی کرد و متأسفانه سوالم این است که ما چهکار کنیم که برگردیم به ۲۰ سال پیش.
یعنی مربیهایی داشته باشیم که مازیار جمشیدخانی، محمود پورحیدری، ابوالفضل محمدزاده، مسعود مکانینژاد و خیلی کسان دیگر که در سطح و سن و سال شما هستند تولید کنیم. خب یک ذره سوال گستردهای است از خیلی جوانب میشود بررسیاش کرد ولی مسئله اصلی این است که از ۲۰ سال گذشته به این طرف چه اتفاقاتی افتاده؟ آیا همه چیز بازاریتر، همه چیز سریعتر، همه چیز سهلالوصولتر نشده؟ سواری هم به تبع آن با دیدگاه مردم همانطوری پیش رفته.
و به دلیل اینکه متأسفم این حرف را بزنم پایههای خیلی قوی نداشته، متأسفانه سواری هم جهتش را اشتباه یعنی جهتش تغییر داده و اشتباه رفته. به جای اینکه ما وقت بگذاریم، حوصله کنیم، شاگرد تولید کنیم، سعی کردیم هر کسی از در آمد تو یک اسبی برایش تهیه بکنیم زودتر بپرونیمش و برسانیمش به مقصد و بتوانیم جایزه بگیریم و حالا در هر رشته که هستیم برسانیم به مسابقه.
و بعد این فاجعهای که حالا یواش یواش دارد عریان میشود اتفاق میافتد. یک نکتهای را اشاره کنم اینکه من رئیس فدراسیون رئیس کمیته مربی فدراسیون البته من همیشه میگویم اگر آدم بتواند کار خودش را یک ذره بهتر انجام بدهد برای آن دورهای که توش است دارد پیشرفت میکند. عرض کنم که من تازگی شدم رئیس کمیته مربیان.
و همانطور که در مصاحبههای قبلی که با همدیگر کرده بودیم در مورد این صحبت کردم که طرحهایی که ما آن موقع میدادیم اصلاً قبول نمیشد و سواری به راهی رفت که حالا الان توش هستیم و این همه مربی درجه ۳ داریم و فلان. یعنی میخواهم بگویم که این آقایی که الان این سمت دارد خودش در اصل معترض است نه معترض به مسعود مکانی که رئیس کمیته قبلی بوده نه معترض به فرامرز که یکی از بهترین آدمهای آموزشی مملکت است. خودم بخاطر میدانم چقدر برایش زحمت کشیدیم چقدر خون جگر خوردیم.
ولی واقعیت این است که راه راه اشتباهی بود و آدمها باید بفهمند که اشتباه با یک پنج جلسه و یک تست و چهار جلسه آموزش و دو تا نمیدانم کلاس فیزیولوژی، امدادهای اولیه و فلان و اینها به کسی نمیشود کارت مربیگری سواری داد. این ورزش پادشاهانه و پادشاه ورزشهاست. این ورزشی است که در آن دو نسل باید بگذرد تا نسل دوم تازه برسد.
باید کلی روی روشها صبر کرد برای نشستن سوار میگویند دست کم برای رسیدن به حداکثر نشستی که لازم داری ۶ سال زمان لازم است و ما بعد از مدتی سوارمان را به مسابقه میآوریم بعد از مدتی روزت به آنها میدهیم عیب ندارد من نمیگویم ۶ سال صبر کنیم خب ولی راهش هم این نیست که همینطور پشت سر هم مربی درست کنیم و نه بدانیم چقدر کیفیت دارند نه بدانیم اینها اصلاً بازدهشان چیست کما اینکه کافی است فقط الان یک بازبینی به وضعیت فدراسیون بکنیم باز میتوانیم ببینیم.
ما الان بعد از ۱۰-۱۲ سال که این سیستم را گذاشتیم و این همه سخت گرفتیم و سعی کردیم به کسی کارت الکی ندهیم و واقعاً سعی کردیم فرهنگ این کار را بالا ببریم اصرار کردیم بر بی رکاب رفتن اصرار کردیم بر نرمشها همه بودیم آیا خروجی درستی داد نه در شهرستانها من بارقه امیدی نمیبینم من در تهران هم خیلی نمیبینم به خاطر اینکه بیف و از سر این سر گشادش ما داریم مینوازیم شما دوتا خودتان خیلی مثال خوبی هستید شما از یک خانواده اصلی بیرون آمدید.
میتوانید حرف من را درک کنید یک نسلی سپری شده حسن پورعیدری در باشگاه کانون سوارکاران آنجا تفریحی سواری کرد درست است که آدم حرفهای بود ولی شغل دیگری داشت ولی انقدر عاشق این کار شد که در تمام باقیمانده عمرش من یادم است که همهاش را به این کار گذراند یعنی ما عمو حسن همیشه میدیدیم وقتی که بچههای این در آن بستر بزرگ میشوند از توی آن بچهها یکیشان ستاره میشود میشود محمود.
ولی این قیف را از اینوری نمیزنند این تمام مایعاتش میریزد شیپور از اینور فوت نمیکنند صدایش در نمیآید ما نمیتوانیم بچه پولدارها را بیاوریم اسب خوب برایش بخریم من واقعاً داشتم با شاگرد خصوصی من به فدراسیون کار ندارم در مورد فدراسیون راجع به فرهنگ آموزش من داشتم شاگرد که آمده بعد از ۲۰ روز که آمده پیش من آمده من را مواخذه کرده که شما بیشتر از سه جلسه با من کار نکردید و من داشتم شاگرد که آمده گفته مثلاً بعد از سه ماه که من پیشرفتی در خودم نمیبینم و احساس میکنم که شما.
نرمش کند نرم شود معترض بوده چیزی که من ۱۲ سال در کلاسهای جام سنگ بدون اینکه اصلاً سوال اصلاً بپرسیم آقا امروز نرمش هست امروز میشود نرمش نکنیم چیزی وجود نداشت اصلاً دلیل اینکه شما دو نفر با هم دعوت کردم به خاطر خصیصههای مشترک بینتان هستش جفتتان شاگرد نشاطی بود حالا تو به واسطه سنت بیشتر همینطور محمود جفتتان سابقه این را داشتید که اصل را از صفر بیاورید تا ارتفاع قهرمان کشوری و خیلی آیتمهای دیگر ببخشید وسط صحبت خواستم اضافه.
در هر حال میخواهم بگویم که راه بابای من یک جمله قشنگی دارد میگوید سواری راه میانبر ندارد اگر کسی آمد بهت گفت من زودتر میرسانمت به آنجا بدون یک جای کار ایراد دارد آره نتیجهاش هم حقیقتش را بخواهی میشود همین اتفاقی که دارد در آنور میافتد من نزدیک ۱۰ سال پیش در کمیته فنی یا همان کمیته پرش که آقای دکتر خلیلی آقای ملکی را آورده بودند عضو کرده بودند به عنوان نماینده مالکی اعتراض کردم و آقای ملکی ناراحت شدند ملک آقای ملکلو به اشتباه حرف.
من حرفم این بود که اینجا کمیته فنی است یک مشت آدم فنی باید در مورد یک مشت آدم غیر فنی تصمیم بگیرند بنابراین جایی برای یک آدم غیر فنی در این کمیته نیست شما اگر غیر فنی هستید نماینده مالکینی پس جایت اینجا نیست اگر پیشکسوتی و فنی هستی که بیا عضو من نماینده مالکی بعد بیایند یک شویی درست بکنند بالاخره ما دنیا را گشتیم بالاخره ما دیدیم چه خبر است بقیه جاها ما میدانیم از کجا آمده اینطور هم نیست که.
تا دهنت را باز میکنی در مورد آنور صحبت میکنی هم برگردند بگویند نه مگر بقیه جاها ندارند چرا دارند منتها باز دوباره ما شیپور را داریم از سر گشادش فوت میکنیم آنجا به دلیل اینکه فارمرهایی هستند که اسبهای گرانقیمت نگه میدارند و اینها شبانهروز زحمت میکشند و دوست دارند گاهی یکی دو تا از این کرهها را خودشان بپرورانند مسابقههایی به اسم آماتور هست که اینها را در بعضی موارد شما میتوانید در اروپا ببینید که اتفاقاً با چکمه لاستیکی گلی میآیند و خیلی هم.
قیافههای نرمال اصلاً میفهمی که این خودش الان پشت تراکتور نشسته بوده نه اینکه اینجا مسابقه آنور میگذارند الماس نمیدانم چی چی از اینجای سوارکار آویزان است برلیان اینجایش است نمیدانم فلان است ولی نمیتواند روزی این بنشیند این نتوانستن به نظرت سهم کیست این به نظر من سهم بازار است یعنی بازار بلا سر این ورزش محدود اقتصاد ببین شما وقتی که نمیتوانی از راه درستش وارد.
پول درآوردن بشوی به نظر من من اینجوری فکر میکنم که از راه غلط وقتی که میبینی که به مردم میگویی که آقا قرار است که دو سال اینجا قهر میکند میرود پیش آن یکی و بعد آن یکی نانش تو روغن است تو هم بعد از یک مدت کوتاه مدت میشوی کار کنم منی که الان خودم دارم این اعتراضها را میکنم با احترام به تمام آنور خودم شاگرد دارم و خودم میآیم وقت میگذارم آنجا.
اما برایشان میگویم بچهها این این پارکور این مانعها مال شماها نیست این یک محل گذری است برای اینکه شما وارد دنیای حرفهای سوارکاری بشوید برای اینکه حاصل این مسابقهها شده اینکه یک مشت مانع غیر استاندارد منظورم از غیر استاندارد پارکور نیست سوارکاری ورزش و تکنیک سوارکاری از ۱۳۵ شروع میشود زیر ۱۳۵ شامبورتی باشد شعبه بازی است اسب میتواند حل کند بنابراین شما مانع بیکیفیت بگذاری وسط.
بالا که این جایزه بگیرد که خوشنود باشد که بتواند اقتصاد خانواده تو را بگذراند ببین وقتی جامعه به راه غلطی میرود آدم معترض هم خودش میآید همان کار را دارد انجام میدهد ولی من حداقلش این است که دارم به همه بچهها میگویم من تو این رده شما را نگه نمیدارم نمیگذارم اینجا بمانی این یک پله است که ازش عبور کنید ولی واقعیت امر این است آخر آموزش این مملکت آیا از توش شاهرخ مقدم عزت وجدانی مهدی جمشیدخانی.
رامین شکی بابک شکی اینها در آمد که یک پایه و مایهای داشته باشد یا همدیگر را انقدر بیآبرو کردند و انقدر سر کله همدیگر زدند که دیگر چیزی باقی نماند در تایید صحبت به هر حال ما متاسفانه یکی از آیتمهای تورم کوتاه مدت کردن نتیجه است و اما متاسفانه مخصوصاً ما قشر سوارکارها که آن حاشیه امنیت را نداریم یعنی سادهترینش که بیمه تامین اجتماعی تا سرپناه مسائل خانه زندگی.
ما به تبع جامعه طبق صحبت خودت کوتاه مدت میشویم و این متاسفانه یک چیزی است که امیدوارم که حداقل در آینده یک خون ما با همین برنامهها و صحبتها و کمک شما پیشکسوتها بزرگترها یک خورده درک عمومی این ورزش را حداقل تو قشر مالک آنهایی که با تمکن مالی واردش میشوند را بهتر کنیم خب محمود تو غیر از اینکه حالا پیش بابا سواری را شروع کردی و آمدی جلو یک مدتی را در باشگاه شکی و به خصوص زیر نظر رامین شکی کار کردی میخواهم.
خصیصههای رامین شکیرا بهعنوان کسی که شاید بتوان گفت بر قله سوارکاری حتی در آسیا ایستاده است و شما با او مواجهه نزدیک داشتهاید، یعنی از صبح زود در باشگاه بودید و تا غروب این روند را ادامه میدادید، آن خصیصهها چه بوده که رامین را شکیل و رامین شکی کرده است؟ ببینید اولاً که من اگر حالا میخواهید به صحبتهای مازیار چیزی اضافه کنید هیچ مشکلی ندارد. من گفتم که در تکمیل کردن فرمایشات کامل مازیار جان که خیلی خوب صحبت کردند، بگویم که صحبتهای خیلی جالب و دوستداشتنیای دارند. من همیشه صحبتهایشان را گوش میکنم و فن بیان قویای دارند.
جز سوارکاری که خیلی خوب میتوانند صحبت کنند، غیر از سواری خوبی که دارند خدا را شکر، و در تکمیل فرمایشات مازیار جان میخواهم بگویم که همین چیزی که ایشان میگویند خیلی خیلی مهم است و یک واژه ما داریم در کل سواری دنیا بهنظرم به نام صبر، یعنی این واژه خیلی مهم است که ما با صبوری پیش برویم چون ورزش سوارکاری با ورزشهای دیگر خیلی فرق دارد. یعنی شما در ورزشهای دیگر خیلی از پایه سریع شروع میکنند و ورزشکار باید تا یک سنی به اوج برسد و بعد بازنشسته شود ولی در سواری...
تازه اوج پختگی به نظر من بعد از میتواند چهلسالگی باشد، یعنی شما میتوانید تازه آنجا یک سری چیزها را یاد بگیرید و تجربه در آن خیلی حرف اصلی را میزند که شما تجربه زیادی داشته باشید. چون من مازیار جان یادم است که خدا بیامرز یک لیست حضور و غیاب داشتند که آخر هر سال ایشان لیست را با دستخط خودشان میزدند به دیوار این خانه.
نوشتند که چه کسی بیشترین قیمت داشته و چه کسی بیشترین حضور و مازیار جان همیشه در باشگاه خودشان و باشگاه آقای اسم خوبی داشتند. مازیار جان آقای حصارک آنجا نفر اول لیست بودند چون اصلاً غیبت نداشتند در هر شرایط جوی زمستان تابستان در هر شرایطی.
مازیار جان حضور داشتند و تایم کلاسشان خیلی طولانی بود و سمت کردان هم به لطف حالا دوستان و کمکهایی که بود من نفر اول شدم برای اینکه از ته قلبمان دوست داشتیم و باور داشتیم باید این مسیر را برویم و حالا امثال من و مازیار و همسن و سالهای ما و یک ذره از ما بزرگتر ما آدمهای به نظر من خوششانسی بودیم چون مازیار جان پدر بزرگوارشان را داشتند مربی دیگری داشتند که توانستند ازشان یاد بگیرند علاقه هم داشتند از یک بستر کاملاً اسبی خانواده اسبی بودند و رشد خیلی خوبی کردند و حالا یا من به خاطر شرایطی که پیش آمد و کردان آمدیم تهران و من انتخابم به پیشنهاد.
نشاطی که من یادم است آن موقع که در کلاسها شرکت میکردم خیلی رامین خان را نمیشناختم و یک روزی آمد یک کتابی با خودش آورد و گفت بچهها این کتاب ترینرهای دنیاست که اسم ترینرهای خوب دنیا در آن است و برای ما افتخار است که اسم رامین خان هم در این کتاب هست. من اولین بار آنجا متوجه شدم که اصلاً یک شخصی به نام خب خاندان شکی کاملاً از طریق بابا میشناختم ولی آشنایی نداشتم و حتی نمیدانستم چند تا فرزند دارند کجا هستند و آن روز در رستوران باشگاه توضیحات کاملی به ما داد که من از آنجا.
یک ذره بیدار شدم گفتم خب حالا تا زمانی که جناب سرهنگ هست که جناب سرهنگ اول و یک روزی ایشان نیاید کردان به هر دلیلی به خاطر بعد مسافت من حتماً ایشان را بروم و نزدیک ببینم که بعد دیگر خیلی پیگیری کردم که بروم رامین خان از نزدیک ببینم که شنیدم که اصلاً هر کسی را قبول نمیکنند در باشگاه بسته است و یک جای خصوصی است و یک روز صبح زود بلند شدم رفتم باشگاه شکیب دم در به سختی راهم دادند رفتم تو یک تاپی بود آنجا کنار استخر شکی که هست و خیلی نوستالژی جالب است و ساعت نشستم و یک خانمی که آنجا بود ازش سوال کردم که میخواهم باشگاه گفتم بله ولی نمیآیم فعلاً پایین.
نشستم نشستم ایشان بعد دیگر آمدم پایین از نزدیک دیدمشان سلام علیک کردم و ایشان دیگر رفتند به سمت سواریشان و کارهایشان اصلاً خیلی به حساب پاسخگو هم نبودند خیلی جدی نگرفتند بعد دیگر من یک آشنایی دادم گفتم پسر آقای پور حیدری هستم و چون از زمان کورس و قبل انقلاب هم بابا با رامین خان به هر حال آشنایی داشتند و با هم کار کرده بودند من را شناخت بعد گفت خیلی خب حالا ببینم چی میشود خلاصه یک ماهی من در حالتی که ببینم چی میشود فقط میرفتم اجازه داشتم بعد از آنجا لب بنشینم حتی اجازه نداشتم یک.
کلگی بند به یک اسب بزنم خیلی سختگیری شد با من تازه حالا نمیآیم سواری سواری سوارکار بودم ولی به هر حال اگر سیستم نظامی خیلی شیک تمیز مثل جناب سنگ نشاط آمده بودیم که من یادم نمیرود مازیار جان اینها را همه را میداند ما تابستانها باید پیراهن سفید میپوشیدیم همهمان و بلا استثنا همهمان باید میگذاشتیم در شلوارمان لباسمان یعنی من برادر بزرگ خودمان مهدی یک دفعه در به اصطلاح مانژ حواسش نبود پیراهنش روی شلوارش بود گفت برو بیرون پیراهنت را بکن تو شلوار و دوباره بیا تو.
و ما قبل از ورود به مانژ دستور میگرفتیم بالا و تا جناب سنگ نمیدید ما را و اجازه ورود نداشت ما نمیداد ما اجازه ورود نداشتیم نمیتوانستیم وارد دست بالا میماند ما با اسب ایست میکردیم میگفت بیا تو دستمان را میآوردیم پایین و با اسب آهسته وارد حالا من از این سیستم رفتم جایی که اصلاً کسی جواب سلام من هم نمیداد یعنی احساس میکردم واقعاً از تهران یا از ایران آمدهام بیرون رفتم یک جایی غریبه نه کسی باید حرف میزند نه کسی باهات سلام علیک کند انگار اصلاً من زبانم یک زبان دیگر بود و همه آدمها بسیار بسیار به اصطلاح خشک و مغرور و عجیب غریب بودند و من هم نمیشناختم.
شرکت داشتم ولی ما به خاطر بضاعت هستیم من خیلی در آن مسابقات نبودم خلاصه دیگر بعد یک مدت طولانی به من اجازه داده شد که فقط بروم در اصطبلها از طرف رامی خان.
پد و بانداژهای اسبها چون همه اسبهایشان اکثراً پد و بانداژ استراحت داشتند و من اجازه داشتم پد و بانداژها را باز کنم بیاورم بیرون بتکانم رول کنم و همین این اولین مرحله کار من مثلاً بعد چند سال حضور مداوم و بدون غیبت در کلاسهای جناب سنگین میخواهم بگویم آن شیب و سختی کار بگویم که مازیار جان قطعاً سختتر گذراندند مطمئنم بعد از چند ماه که حالا ما فقط پدال میکردیم به ما اجازه داده شد که اسبها را کله بزنیم با جورج حالا تاب بیاوریم لنج برقی و سر تایم برگردیم یعنی.
کاملاً مرحله به مرحله و اگر آن علاقه و آن باور آن باور خیلی مهم بود خب مثلاً من ایشان را وقتی پیش ما صحبتشان را کرد و گفت یک چیز همهچیتمام هستم و نداریم آدم در ایران روی دست ایشان به لحاظ بار فنی و تجربه سواری و کار در اروپا و آمریکا برایمان مسجل شده بود که فقط باید به رامین خان توجه کنیم و این موضوع را دیگر باور داشتیم برای همین با سختی میساختیم من قشنگ یادم است رامین خان زمستان خیلی میرفتند و خیلی علاقه داشتند.
بعد برای اینکه من را مجبور کنند من صبح زود باشگاه باشم حالا آن موقع سالن سرپوشیده نبود مانژ در زمستان کامل تعطیل میشد و تقریباً بعد مسابقات قهرمان کشوری مسابقات تقریباً میرفت در حالت تعلیق.
من صبح زود قصد دارم به اسکی بروم و ساعت کوک نمیکنم. شما در اتاق من را بزنید و من را بیدار کنید. یعنی باید از سید خندان با سه تا چهار کورس تاکسی خودم را به اویندرکه میرساندم تا بیدار شوم. بعدش شغلم چه بود؟ بروم در خانه در کنار آقا سخی فقط لوازم صابون بزنم، یعنی فقط کلگی دست جلو سینهبند تنگ تعلیمی زین را تمیز کنم و این کار. حالا اصطبل را جارو میکردیم، آبشخور را میشستیم و آخر تمیز میکرد. اینها که دیگر طبیعی است.
با این سختی جلو آمدیم و همان صحبتهای مازیار جان در حرکت جلو آمدیم تا همه چیز را یاد بگیریم با علاقه. متأسفانه چون در این رشته هم پول زیادی در گردش است و مسئله به اصطلاح تجارت و بیزینس وجود دارد، مازیار جان، اگر من بخواهم یک سوارکار یا مالک را زیاد معطل کنم و خیلی اصولی جلو بروم، او به پیش همکار دیگری میرود و خیلی سریعتر نتیجه میگیرد، خوشحال میشود و توقعاتش حالا هر چه هست برآورده میشود. ولی اصول من ممکن است پیاده نشود. اما من فقط میگویم باید صبر کنیم و همه چیز را از صفر شروع کنیم و هر کس ماند.
مازیار جهان، دمش گرم، بیاید لذت ببرد. اگر نمیماند، حداقل بار مسئولیت ما سبک میشود، یعنی ما در آینده شرمنده کسی نیستیم. الان بعضی از بچههای جوان حدود ۱۸ تا ۲۲ ساله هستند که میآیند و میگویند آقا ما میخواهیم بیاییم پیش شما و فقط کارآموزی کنیم، یعنی حقوقی نمیخواهیم.
توقعی نداریم ولی کنار شما باشیم و حالا هر کاری هست انجام دهیم، ولی همهشان علاقهمندند که فقط در مانژ روی اسب باشند. یعنی مثلاً از اسنپ از مانژ میروند به سمت بچهها. بعضی وقتها خودتان بزنید واقعاً جهت چپ و راست کلهپاخور را تشخیص نمیدهند. در این حد صفرند. تازه اینها کسانیاند که حالا یا پیش مربی دیگری هر از گاهی یک مبتدی پریدن یا نه در شرف خرید اسب هستند، یعنی در این حد.
اوضاع کارشان ضعیف است. من پیشنهادم این است که به همه بچهها همیشه میگویم حالا من خیلی کوچکترین صحبتم که اصلاً بخواهم به کسی چیزی یاد بدهم. من هنوز که هنوزه خودم را واقعاً مربی نمیدانم و در حال یاد گرفتنم و افتخار میکنم که مثلاً در مانژ مسابقه بایستم و باراژ مازیار را نگاه کنم قبل از من بپرد. واقعیت این است که خیلی کار مازیار جان و خیلی از بچههای دیگر مثل ابوالفضل شراگین و بچههای دیگر هست که من میایستم و نگاه میکنم تا بتوانم از فن آنها استفاده کنم و این نیست که بگویم مثلاً من کسی را غیر از رامین خان قبول ندارم. این اصلاً اینجوری نیست. از تمام بچهها در ارتفاع بالا.
استفاده کرد، نکته درآورد از گرم کردنشان، از نحوه شروعشان در پارکور، از باراژهایی که میروند، خط سیری که انتخاب میکنند، دور موتوری که در اسبهایشان ایجاد میکنند و خیلی نکتهها هست که میتوانیم یاد بگیریم. روحشان شاد، همیشه میگفتند این تنها رشتهای است که در ورزشهای دنیا هیچکس نمیتواند ادعا کند که من به انتهای این رشته و روی قله سبکها ایستادهام، چون هر روز یک علم جدید، یک تکنیک جدید و یک ابزار جدید در این زمینه اختراع میشود و ما باید فقط به فکر یادگیری باشیم. حالا متأسفانه به قول مازیار جان اینجا یک ذره شرایط خرابه. بتوانیم از ایران برویم آنجا دهنه جدید، تکنیک جدید، سواری جدید، زین جدید، همه چیز جدید را خودمان بهروز کنیم و به قول تا آنجا که میشود حالا از منابعی که موجود است کمک بگیریم و بچهها مطالعه کنیم. یعنی من در این مدت حالا نمیگویم مطالعه زیادی داشتم ولی هرچه که را میخواهند کتاب به من معرفی.
آن زمان خانم سنندری ترجمه میکردند یا کتابهای خود آقای استاد جمشیدخانی، ما همه را بلااستثنا مجبور به خواندن بودیم. یعنی قشنگ میگفت باید بخوانیم و ما انقدر علاقه داشتیم و انقدر ایشان را باور داشتیم که میگفتیم آقا این کتاب قطعاً درست است چون ایشان تأییدش میکند و این مطالعه خیلی مهم است در کنار کار تجربی و وقتی که میگذارید، علاقهای که میگذارید، زمانی که میگذارید، مطالعه هم بکنید و خیلی هم الحمدالله الان در فروشگاه سوارکاری من دیدم کتابهای خیلی خوبی از زمینه لنج بگیرید.
تا سوارکاری تا پارکورچینی کتابهایی که هر چقدر هم قدیمی باشند ولی بالاخره ما را یک پله به جلو میبرند و بهتر است که فرهنگمان این باشد که مطالعه بکنیم حتی شده در گوگل یک چیزی سرچ کنیم حتی شده از کسی سوال کنیم. خیلی مطالعه به ما کمک میکند. پرحرفی کردم. در خلاصه صحبتهای شما دو تا بگویم نه خواهش میکنم داستان این است که از توی حرفهای محمود یک نکاتی میشود جدا کرد که نشان میدهد که چقدر آن موقع برای اسب وقت میگذاشت.
خود اسب اینی که من چقدر سوار میشوم و اینکه من الان یک سال است دارم میروم پیش را میخواهم فقط به من ۵ تا دانه اسب داده فلان بیسار اینها نیست. اینکه میتوانستی کنار مانژی بایستی که یادم بزرگی دارد سواری میکند، آن را تماشا کنی خودش یک موهبت است. موهبت یک آموزش این چه میتوانستی توی اصطبل حرفهای این آدم بروی بانداژش را باز کنی، بیاوری بیرون بتکانی، یک موهبت بود. بعد این به تو یاد میداد که اسب چقدر ورزش ما از اسب که توی سواری به همه جا میرسیم.
درست راهی که الان دارد اشتباه میرود. ما داریم اسب را به عنوان یک ابزار استفاده میکنیم برای رسیدن به هدفمان در صورتی که سوارکار جماعت از اسب است که به همه جا میرسد. پس اگر از تو وقت گذاشتن، اگر زیر دستگاه اسب خوابیدن، اگر از زیر دستگاه اسب زدن، اگر از چرم روغن زدن، اینها زدی از آینده خودت زدی چون من یک عمری ایستادم زیر دست.
حاصلش این شکلی است. چیز بدی برایم نیست. یک خاطره در این باب بگویم. اول که ما از اولش هم باشگاه نداشتیم. من در تمام باشگاههای ایران سواری کردم.
و بعد آمدیم باشگاه را گرفتیم. سالهایی که باشگاه تازه شروع کرده بود به کار کردن، پدرم کارگران را دعوا کرده بود و بیرون کرده بود و رفته بود خانه. من مانده بودم و ۲۰ تا اسب داشتم. زیر اینها را میزدم. توی عالم خودم داشتم با خودم فکر میکردم که فلان کسی که با من شروع کرده که حالا آدم معروفی است توی سواری ولی حالا دیگر الان سواری نمیکند با من شروع کرده الان دارد ۱۳۵-۱۴۰ میپرد. این بابا ما را گذاشته سر کار میگوید وایسا اینجا زیر اسب بزن. این زیر اسب زدن به چه درد من حالا بعد از این همه سال.
الان من به بچه خودم دوباره همان نصیحت را به نظرم زیر اسب زدن ارزشش خیلی بیشتر از این است که تو یک سواری بیکیفیتی بکنی یا یک وقتی با اسب بگذرانی یا بدوی بری از پول بدهی اسب بخری. یک چیزی که حالا بخواهم به صحبتهای جفتتان اضافه کنم خیلی خلاصه دو تا آیتم شما و نسل شما را ساخت: یک اشتیاقی که در خودتان داشتید و آن نسل داشته، دو سختگیری که برای شما اتفاق افتاده حالا به واسطه کمبود امکانات و هر چیزی که ما عملاً با توجه به همین کوتاهمدت بودن نمیتوانیم آن سختگیری را.
اجرا کنیم. یعنی خودم مثلاً به شاگردم میگویم آقا پیاده میشوی برو دهنت را بشور که ما توی خانه پدرمان دست به استکان نمیزنیم و الان دهن شستن برایشان خیلی سخت است و پدر تو همیشه حرف خیلی قشنگی میزند: توی اصطبل شروع میشود و این به نظر من کلمه طلایی است. من در تکمیل صحبتهای مازیار چون یک خاطره دقیقاً شبیه به مازیار داشتیم شاید خود شما یادتان باشد ما کردان که بودیم باشگاه داشتیم حالا دقیقاً میخواستم همین را بگویم ۶۰ تا باکس بود موجودی ما و همه باکسها پر بود حالا اسبهای عرب.
قبیله بودن و اعتصاب کردن که بگویند آقای پوری بیرون آمد بگویند آقا اگر حقوق ما افزایش نیابد، ما کار نمیکنیم و چیزی فراتر از حقشان میخواستند. ما به باشگاه رسیدیم، آن روز مهدی هم با ما بود، تابستان هم بود، میتوانستیم شب بمانیم. بعد آمدند و گفتند آقا اگر اینطور نباشد، یعنی اگر حقوق ما افزایش نیابد، ما کار نمیکنیم. واقعاً سخت بود. آقا کارهایتان را ببندید و بیایید دم در دفتر.
آمدم تکتکشان را پرید، بانک پول گرفت. آن موقع سیستم اینطور بود که پول نقد میگرفت، خیلی کم بود. حقوق بچهها را داد و دقیقاً هر ده تا اسب یک کارگر داشتیم و یک نفر هم شبگرد داشتیم. ۷ تا کارگر داشتیم و همه با هم فامیل و دوست بودند و او را اخراج کرد. من بودم، مهدی و پدرم، سه نفر آدم و قرار شد که تا زمانی که پدرم میماند، باشگاه بماند.
خوراکمان جو بود و سبوس و یونجه. حالا گفتیم آقا تقسیم کردیم، گفتیم بریم. حالا مهدی هم از همهمان قویتر بود، گفتیم شروع کنیم. بیشتر زیرا را بزن، من هم در زیرا کمکت میکنم. بعد خوراک با من و پدرم، شبها هم که اصلاً من و مهدی در باشگاه میمانیم. یعنی به مدت هفت روز مازیار جان این کار را کردیم. سه روز آره، سه روز دیر میزدیم، ۳ وعده زیرا میزدیم، سه وعده خوردیم. ولی در فرمایشات مازیار درست است که فلانی ۱۳۵ و ۴۰ میپرید، من چرا اینجا هستم؟ ولی من خودم میگویم این کار خودش لذت دارد، یعنی من همین الان.
من هر ۱۲ ماه سال را دوست دارم، خوراک شب خودم بدهم، هیچچیز هم که ندارد، میگویم آقا این تقسیم جز سبوس به من لذت میدهد. یعنی میآیم اتاقم را عوض میکنم، تازه میروم توی استخر با لباس اسنپ. میخواهم بگویم حالا غیر از وظیفهمان که باید انجام شود، خودش لذت دارد و یک چیزی که برنامه داشتیم با مازیار جان صحبت میکردیم، گفتم آقا شما چند دسته از سوارکاران اعم از رایدر، مالک.
مربی و شاگرد آماتور سراغ داریم که وقتی وارد مجموعه میشوند، یکراست نیایند لب مانژ بنشینند، موبایلشان را درآورند و بگویند آقای فلانی، آقای مهتر، آقای گروم بیاورید.
از مجموعه که وارد میشوند، یکراست بروند به سمت اصطبل، خب حالا یک تشخیص کوچولو برایشان بدهند، در باکس را باز کنند، این پوشالی شدن و کثیف شدن چکمه یا حالا کفشی که به جان بخرند، یک دوری بزنند دور اسبشان، یعنی تمام ابعاد بدن را نه روی وظیفه، روی علاقه ببینند. آبشخور را یک فشار بدهند، این جلبکها حالا یک ذره یونجه کنند، ناهار ظهر مثلاً با دست درآورند، سنگ بعد میآیند آقای محمود، آقای مازیار شما کجا هستید؟ ما امروز شاید سوار شویم یا مثلاً میگویم شما چند تا مالک سراغ دارید که از ۶ روز هفته که میآیند.
باشگاه، خب حداقل دو روزش را با میوه، آن هم نه به خاطر اسب، به خاطر علاقه لحظه میوه دادن. یک مطلبی که همگی و همگی شاید کسانی که در سیستم اسب کار میکنیم با آن درگیریم، مبحث کارگری است. یک مبحثی که من خیلی دوست داشتم در موردش صحبت کنم، هم مبحث کارگر، مبحث رایدر یا سوارکار کمکی و چیزی که در اروپا عملاً قابل حل است. تمام کسانی که مسابقه میدهند.
خودشان کار اسبشان را میکنند، خودشان زیرا میزنند، خودشان تمیز میکنند. به نظرتان چطور است که از شماها میپرسم که بتوانیم یک فرهنگ بسازیم، این آدمها بروند به سمت اینکه فکر کنیم که آقا اصلاً سیستم اینطوری کنیم. خب الان تقریباً میشود گفت اکثر کارگرهایی که در باشگاه هستند، اتباع خارجی هستند، مهمان ما هستند. بالاخره آنها زندگی خودشان را دارند یا بچههایی هستند که ترکمن هستند، یک تایم مرخصی میدهند به آنها، بعد از مدتی حالا میخواهند بروند به خانهشان سر بزنند و مسائل خودشان را دارند یا میگیرندشان. اگر بیاییم به سمت این برویم که عین اروپا، یعنی الان من به عنوان رایدر میخواهم بیایم توی سبک کار کنم، ببینم خب آقا اصلاً این واژه را حذف کنیم.
با حقوق بالاتر، با امکانات بیشتر و من فکر میکنم اگر یک چنین روشی را بتوانیم جلو برویم، یعنی خود شما شروع کنید به جای اینکه آقا مثلاً یک کارگر داشته باشید، یک مهتر داشته باشید، یک رایدر، یک گروه رایدر داشته باشید که دیگر الان همه اسبهایی که حالا بالاخره همگی در اصطبل با توجه به شرایط اقتصادی کشور گران هستند و آن کسی هم که مسئولیت دارد، یک اشتباه، یک حواسپرتی، یک آسیب جدی و غیر قابل جبران. شما نمیتوانید به یک کاری تو بد پیچیدی که فست درد گرفته، مثلاً صد سال دیگر هم کار کنی نمیتوانی پول را جبران کنی. ولی اگر آدم حرفهای.
تربیت کنیم شاید مثلاً این روش اروپا، یعنی گروم رایدر داشته باشیم، حقوق بیشتر بهشان بدهیم که هم رایدرها ناراضی از درآمد کمشان نباشند، همین که به مرور زمان آدم حرفهای تولید کنیم. من ایراد دارم به این، من از آن کسانیام که این را امتحان کردم، با فرهنگ ما خوانش ندارد، انگار نمیدانم داستان ارباب رعیتی است. نمیدانم شما در سوئد که زندگی میکنید، وقتی میخواهید خانهتان را کاغذ دیواری کنید، میروید از مغازه چسب و کاغذ دیواری میخرید.
اینکه یک آدمی بیاید حالا یک کارگر بگیریم اینجا را بعد جمع کند، بعد نمیدانم فلان، اینها وجود ندارد. ۹۰ درصد آدمها کارهای شخصی خودشان را اینطوری خودشان انجام میدهند. این یک فرهنگی است که این تسری هم پیدا میکند از این طرف به اسب و به زندگی مزرعهای، زندگی که تا دو سه نسل پیش پدربزرگان ما میکردند. فقط به واسطه آمدن ماشین و مدرنیته این قطع شده و اشکال کار اینجاست که قطع شده. یعنی اگر آن بزرگان در اختیار بعدیها میگذاشتند، آن علمی داشتند و.
ایران زمین حتماً علم خیلی بیشتر از این در مورد اسب. ولی حالا برگردیم به موضوع عرض کنم که من سالهای سال سعی کردم این کار را انجام دهم و نشد به خاطر اینکه اینها اکثر آدمهایی که میآیند رایدر بشوند، در سودای قهرمان شدن میآیند رایدر شوند و اینها اصلاً آن علاقه و آن عشقی که باید بگذارد پای اسب وقت بگذارد ندارد دقیقاً.
خیلی هم ناراحت میشود اگر یکبار به او بگویی چرا اینجا آنطوری کردی سریع باید بشود. حالا اگر آدمی است که پول دارد خرج میکند، با پولش تو را اینطوری میخرد. اگر رایدر یا کسی که دارد میآید آنجا برای تو کار میکند، این اصلاً آن عشق و علاقه را به تو نمیدهد. بنابراین من حداقل مجبور شدم که بروم به سمت اینکه این دو تا واژه را از هم جدا کنیم. داستان این است که در همه جای دنیا گروم یک کلمه است آقا جان، رایدر هم به ما میگویند.
کسی که سوار اسب میشود و در مسابقه شرکت میکند. حالا بحث مربی و اینها بعد از این میآید. یعنی اصلاً ممکن است فقط سوارکار خوبی باشد، مربی خوبی نباشد. پس بنابراین اینها همهاش طبقهبندی دارد. از دست دادیم، از دست دادیم. الان ما آمدیم یک طبقه اضافه کردیم. یعنی یک طبقه گروم داریم، یک طبقه رایدر داریم که اینها کارشان این است که روزها میآیند اسب را از سوارکار تحویل میگیرند، گشت میبرند یا میآورند آنجا کار میکنند.
خندهدار است برای اینکه من میگویم من خودم چلاق نیستم که این کارها را خودم میکنم. موضوع این است که متأسفانه فرهنگ به این سمت دارد میرود و بعد یک بخش عظیمی از این بچهها دارند کار میکنند، علاقه دارند، دارند زحمت میکشند. من روی سخنم با همهشان نیست، من دارم فرهنگ عمومی را میگویم. از توی اینها سوارکارهای خیلی خوبی معمولاً درمیآید. اصلاً قرار است که اگر سیستم ایران یک روزی توش جرقه بزند و سوارکاری دربیاید از تو همین رایدرها.
زمان زیادی را پشت اسب میگذرانم. به اصطلاح هورس بک رایدینگ در انگلیسی دقت کنید؛ باید زمان زیادی را پشت اسب گذراند. این صحیح نیست که افراد از اسب به عنوان یک وسیله تجملاتی استفاده کنند. البته برخی دوست دارند این کار را انجام دهند، اما آن فرد نمیتواند قهرمان رشتهای خاص شود.
امیدوارم این برنامه را ببینند. خانمی در اصفهان آمدند و زین اسب را در جایی گذاشتند که من عکس گرفتم؛ یعنی آنقدر واضح بود که کجا گذاشته شده بود. تقریباً استاد این کار بود، اما شوکه شدم. ابتدا فکر کردم شوخی است و ما را سر کار گذاشتهاند.
دوربین مخفی؟ بله، مربیگری میکنم و تا آخر منتظر میمانم تا همه حرفهایشان را بزنند. شاید جمله آخری یک هینتی بدهد که بگویم باریکلا، این فرد چیزی میشود. اما به آن خانم گفتم: خانم، بسه، شما برو بیرون. پایین آمدم چون بلد بودم و شرایطش اجازه نمیداد.
افرادی بیرون ایستاده بودند و معترض بودند و بعد مشکل اساسی پیش آمد چون این خانم قهرمان استقامت بود. آخه تو کی وقت کردی سوار شوی؟ چگونه و با کدام اسب قهرمان شدی؟ وقتی به سمت آن اسب میرفتی که با آن قهرمان شده بودی، قضیه کاملاً متفاوت بود. اینجا برای همین است که میگویم بسیاری میتوانند از اسب به عنوان کالای تجملاتی استفاده کنند، بسیاری میتوانند از اسب به عنوان کالای مصرفی استفاده کنند.
اما چه چیزی برای جامعه اسبسواری باقی میماند؟ چه چیزی قرار است به بچههای ما آموزش دهد؟ آن استادی که من قرار است پسرم را پیش او بفرستم و بگویم تو را به خدا دست ما را بگیر، من در این نکته کم آوردهام. یکی از معضلات ما این است که شما به عنوان یک فرد ناشی، یعنی بدون هیچ اطلاعی، وارد یک مجموعه سوارکاری میشوید. بچهتان علاقهمند است، در تلویزیون یا خیابان دیده است، هیچ وجه تمایزی نمیتوانید قائل شوید. وارد باشگاه میشوید و حتی من تا الان ندیدهام که مثلاً در دفتر باشگاه لیست مربیان و سوابقشان و مدارکشان را ببینید و انتخاب کنید.
اتفاقی که میافتد این است که شما وارد باشگاهی میشوید و ثبتنام میکنید. بله، بفرمایید فلان جا پیش آقای فلانی. آقای فلانی شاگرد شما از امروز تا مثلاً ۱۰ جلسه است. متأسفانه اتفاق افتاده که ما ارزانترین منابع را اعم از اسب و مربی برای سوارکاران انتخاب میکنیم که من با توجه به تجربهای که دارم، احساس میکنم این لطمههای زیادی به ما زده است.
احساس من این است که برای سوارکار آماتور و برای اسب آماتور باید از گرانترین و بهترین منابع استفاده کرد. رونق دهه ۹۰ گذشته است و ما در دوره کمبود اسب هستیم و مجبوریم اسبهایی با کیفیت پایینتر تهیه کنیم. اگر ۵ سال پیش یادتان باشد، کیفیت بسیار بهتر بود.
بحث آموزش این است که باید سوارکار نوآموز روی اسب پخته باشد و سوارکار پخته روی اسب نوآموز. این نکته بسیار مهمی است که در ایران به دلیل کمبود منابع و فرهنگ کمتر اجرا میشود.
بسیاری از اسبهایی که قبل از واردات گسترده اسب خارجی به ایران وارد میشدند، از ترکمن صحرا میآمدند. شما نمیتوانید به یک فردی که مدتی رانندگی کرده است، بگویید حالا با تراکتور مانور بدهد. زمانی مجبور شدیم به اسبهای داخلی برگردیم چون اسبهای خارجی تمام شدند و سطح مسابقات پایین آمد. یادمان باشد که قهرمان کشور در سال ۷۱ با ارتفاع ۱۲۰ برگزار شد.
سطح سواری ایران در دهه ۷۰ بسیار بالا رفت با پارکورهای خوبی که گذاشت و خواستههای زیادی که از سوارکاران داشت. وقتی رخشان دوباره قهرمان کشورها را با ارتفاع ۱۴۵ برگزار کرد، نیاز به اسبهای جدید احساس شد. اسبهای ترکمن و دو خون ترکمن با اسبهای خارجی تفاوت دارند.
شما با ترکمن دوخونه میتوانید سواری یاد بگیرید، یعنی اینکه بر پشت یک حیوان مسافر خوبی باشید، زیرا آنها بسیار باهوش هستند و قبل از شما تصمیم میگیرند. اما با اسب خارجی میتوانید آموزشهای کلاسیک بدهید. ترکمن افتخار من است و جوایز زیادی با ترکمن دارم، اما نمیتوان با ترکمن قهرمان آسیا شد.
اگر بخواهیم سطح سواری را به سطح جهانی برسانیم، باید تکنیکها را تغییر دهیم. پارادایم عوض شده است و نمیتوانیم به گذشته برگردیم مگر اینکه سطح سواری را بهبود ببخشیم. در مورد تربیت بچهها، من و همنسلان ما در شرایط خاصی بزرگ شدیم و با تربیت سنتی و قدیمی که من آن را قبول دارم و دوست دارم.
بچههایی که میخواهند پیش من و آقای مازیار و بقیه همکاران بیایند، در رنج سنی ۱۸ تا ۲۵ سال هستند و در خانوادههایشان بسیار مورد توجه و مراقبت قرار میگیرند. حالا فرض کنید که پدر و مادر میخواهند فرزندشان در اصطبل مازیار جمشیدخانی کار کند و افتخار کنند که شاگرد مازیار بودهاند.
اگر آقای مازیار دستور بدهد که من این هفته نیستم و به مدت یک ماه به سوئد میروم، شما باید در باشگاه مستقر بمانید، خوراک بدهید، زیر بزنید و اینجا باشید.
زیر پای اسب فلان آقا را تمیز کند، نه لازم نیست، نیازی نیست بروی. اصلاً پیش ما بیا بیرون، برو پیش خانم مربی. من هم سفارش میکنم، کسی هست که بگوید آقا تو بیا پیش من. اینجا آدم زیاد است که مثلاً من بگویم بیرون، مثلاً بعد از سرویس غذا اضافه هم داریم، مثلاً میانوعده، مثلاً فرض کن چای یا نسکافه میدهیم. بیا اینجا آدمها هستند، ولی این فرهنگ نمیشود چون که من و ایشان و امثال ما قدیمتر با عشق این کار را انجام میدادیم، یعنی از خدامان بود که مثلاً من خودم افتخارم این بود.
آستک اسب درجه یک را میخواستم که عروسی بود. خب اولین سری واردات اسبم به ایران بود، یک اسب عجیب و غریب، درشت و خوشگل. بپر گفتم امروز زیر آفتاب من بزنم ببین تا چه حد برای من افتخار بود و دوست داشتم این کار را کنم، فارغ از اینکه مالک آن کیست و چه کسی سوار میشود. اصلاً حس ارتباط که آقا من به آستک بتوانم نزدیک شوم، این آن نکته بود که میخواستم در بهاصطلاح اضافات صحبتهای مازیار جان بگویم. مطلب بعدی در مورد آن مسئله که گفت که.
سواری از پشت اسب شروع میشود. این جمله را من بگویم، همیشه و همیشه باز هم یاد میکنم. شکی این مطلب را به کرات به همه بچهها میگفت. میگفت بچهها سواری جمله را از پدرشان نقل میکردند و خودشان هم به آن ایمان داشتند. از قدم شروع میشود. تو تایم طولانی باید همان صحبت ایشان را پشت اسب بنشینیم. میگفت تایم طولانی قدم رفتن، حالا یا توی گشت فضای بیرون از باشگاه یا توی باشگاه. قدم رفتن صحیح و تایم طولانی و ترجیحاً اگر شرایط داشته باشی بدون رکاب.
کمک میکند به حفظ تعادل، چسبندگی و دور شدن از انقباضات بدنی لگن، ران، کمر. در انقباض در میآید و اصلاً جای خود را تو زین بعد تایم طولانی پیدا میکنی و این در تکمیل صحبتهای مازیار جان و مطلب بعدی که در مورد بهاصطلاح واردات و بحث ترکمن و اسب خارجی که مازیار جان گفتند که آقای رادپور خیلی واقعاً در این زمینه زحمت کشیدند. الان ملاک خرید اسب تو اروپا چه برای مالک چه برای مربی بهخصوص برای مالکین فقط یک کلمه.
اسبی بخریم که قهرمانی ما را ببرد. جدی ملاکمان شده قهرمان کشور. من اسب قهرمان کشور تو کلاس ۴۰-۴۵، حالا اگر فینالش هم ۴ تا ۱۵۰ بود، اسب کم نداریم. این یک نکته و نکته جالبی که بگویم در مورد سختی سواری که مازیار جان باز گفت در مورد ترکمن و.
بهاصطلاح پرشی اروپایی خیلی اختلاف است و من این را تجربهاش را دارم. حالا به اندازه مازیار جان سوار اسب ترک نشدم ولی اولین تجربه که خیلی سخت بود و خیلی هم خندهدار بود. مشعل رامین خان بود. یعنی مثلاً من همه اسب رامین خان و اسبهای خیلی بزرگ جثهای مثل افتر، مثل کیم کات، مثل ساخارین، مثل آستک مازیار همه را میشناسد و قدشان خیلی بلند و سنگین. حالا اجازه داشتیم قدم برویم و آخر بعد قدم سرد کنیم. حالا این اواخر اجازه به ما میداد و یک روز برای اینکه ما یک ذره اذیت کند گفت مشعل را بیاورید سوار شویم. گفتیم خب تا حالا که مشعل خب این مشعل پیش اینها خیلی کوچولو جمع و جور راحت است.
آوردیم زمستان تومانش کوچک است، سوار میشدیم مونش بزرگ است. شکی بسته بود خیلی نشسته بودم نسکافه کله مشعل گرفتیم آمدیم تو مانژ و همان از ابتدای شروع دارد با ما شوخی میکند. زمستان است دیگر.
دوباره تکرار کردم بعد ایشان میخندید. گفتم پس این چطور باران میخواهم. من به چشم خودم به جان خودم پاساژ میکردم. میخواهم ازش میگرفت حتی توی تایم کوتاهی یعنی اثرات درساژ را با ایشان تاپ اجرا میکرد. بعد ما نمیتوانست در این حد ترکمنها سخت و دائماً در حال تست گرفتنند. سواری بلد باشی مسلط باشی سرویس دلانگیز خوب بهت میدهند.
یک ذره نابودی رسماً سرکاری ولی از اروپایی این خسته را ندارد و با ضعفات کنار میآید و بهت کمک میکند. از نژاد ترکمن که دو خون بوده ولی خب با ارتفاع قد ۱۵۰ سانتی، نه دقیقش را اگر اشتباه نکنم ۱۴۷ به من گفتند ۱۵۰ سانتی است. حالا معامله را به هم نزنیم که رامین شکی توانست باهاش قهرمان کشور بشود. خب یک کات بدیم ۱۴۰ بود واقعاً ۴۰-۴۵ بود بله.
قهرمان کشوری رادپور شاید مثالش را بخواهیم بزنیم از قبل از انقلاب علیرضا سودآور بعد از انقلاب.
نه خیلی بزرگ استارت قبل از انقلاب مدل عوض کرد یعنی رفت آن سیستم اروپا را دید اسب خارجی آورد ولی خب رخشان با علم یعنی هر کدامشان فرزند زمانه خودشان بودند. عملاً یک واقعیت خب یکی از معضلاتی که چند وقته توی رادیو به من میگویند یک مالکی آمد یعنی به من پیام داد که صحبت کنم راجع به این قضیه و شروع کرد گفت که ما.
اسب تهیه کردیم بچهمان هم خیلی علاقهمند است. متاسفانه تو یک سری بحثهای هزینهای و بحثهای یادگیری حالا خیلی نمیخواهم جزئیاتش را بگویم مشکلاتی داشتند که آخر حرفش این بود که کاش من اینها را زودتر میدیدم یعنی شناخت بیشتری داشتم. الان از شما دو تا عزیزی که سوالم این است و دوستان صحبتهایتان تکمیلی همدیگر باشد این است که من الان به عنوان یک مالک یا اصلاً علاقهمندی یک ماه نشستم توی باشگاه سوارکاری دنبال مربی میگردم عاشقش هستم از کجا باید شروع کنم که پس و پیش نشوم این وسط یعنی نیندازنم تو دستانداز.
پولم از بین نرود وقتم که از همه مهمتر است از بین نرود جوانیم نرود و در نهایت امنیت فیزیکیام هم تأمین بشود چیکار باید بکنیم. خیلی سوال واقعاً سختی است به نظرم اما میتوانم بگویم بهترین راهنمایی که میتوانم بکنم این است که بررسی کنم ببینم کدام مربی بیشتر به پایه میپردازد، کدام مربی حوصله بیشتری با حیوانها دارد، مهربانتر است. با آن شروع کند، صبر کنند تا دانششان یواش یواش بیشتر بشود و بعد تصمیم بهتر بگیرند. یعنی بالاخره آدمها از پیش مربیها میتوانند بروند. یکی مربی.
سطح ابتدایی یکی از مربی لول بالاتر سطح ابتدایی کار میکنم نه ولی باید اینطور باشد. قاعدهاش این است که اینطور باشد. ما یک ایراد خیلی بزرگی که تو جامعه سواری داریم مربوط هم نیست الان به این پیش آمده. الان حرف این است که مربیها احساس میکنند که شاگردان غلام اینان و خیلی زیاد به وفاداری وفاداریشان حساب میکنند. موضوع این است که این باید جا بیفتد که هر شاگرد میتواند یک دوره پیشین مربی باشد، چیزی یاد بگیرد.
حقوق و مربی را ادا بکند و بعد برود جای دیگر. داستان اینجا اصلاً یک شکل دیگر دارد. مثلاً وقتی میخواهد یک صاحب شاگردی از پیش یکی برود پیش یکی دیگر احتمال قتل و اینهاست. او را دزدید این را دزدیده. نه اینطور نیست. آدمها به مناسبت پیشرفت کردنشان باید بتوانند عوض کنند. کاملاً مازیار جان درست گفت اولاً که سوال خیلی سختی است و جوابش هم خیلی میتواند هم سخت باشد. سانسور کنید چند تا نکته میگویم خیلی قشنگ صحبت میکند. حرفشان هم منطقی و قشنگ به دل مینشیند.
ببینید یک نکتهای که هست اول که طرف باید به نظر من چون ما خودمان این شکلی بودیم که مربیمان را اول از همه باور داشته باشیم دوستش داشته باشیم. یعنی من شخصاً فارغ از سواری یعنی سواری کنار اصلاً رشته ورزشیام کنار من شخصیت مربیام را ظاهر مربیام را لباس پوشیدن مربیام را از ته قلب دوست داشتم. بچه بودم دیگر خب مثلاً ۱۹ سالم بود.
از دیدن مربیام با لباس شخصی لذت میبردم و وقتی میخواست به خرید برود، به او نگاه میکردم تا ببینم چگونه لباس میپوشد. این باور من بود و موضوعی که مازیار عزیز گفت، اینکه چقدر با اسب مهربان است و چقدر زمان میگذارد و با پایهای پیش میرود، مسائلی نیست که بتوانید در رینگ مسابقه مشاهده کنید. مثلاً اگر من، محمود، بدون خطا از باراژ عبور کنم، نمیتوانید بگویید که این همان است. این موضوع ارتباطی ندارد، اما نکتهای بسیار مهم و ظریف دارد که خودم با آن زندگی کردهام و تجربهاش را دارم و خداوند خیلی به من کمک کرد که از این موضوع سربلند بیرون بیایم.
بسیاری از جوانان، خانمها و آقایان که به سوارکاری میپردازند، مربی خود را واقعاً از ته دل دوست دارند. پسرها بهویژه هر کاری که مربیشان انجام میدهد، تقلید میکنند، فارغ از بحث سوارکاری. حالا حرف من این است که ما باید خیلی مراقب باشیم. به قول مازیار عزیز، طرف غلام ما نیست. دیدهام که برخی از جوانان کملطفی میکنند و مثلاً مربی را برای خرید شخصی میفرستند. این رفتار خارج از باشگاه و سوارکاری قشنگ نیست و به نوعی شخصیت آن جوان را تخریب میکند.
من، محمود پورحیدری، میگویم که ممکن است از نظر شاگرد و رایدرم سوارکار خوبی باشم و او سعی کند از من تقلید کند، اما نکته مهمی وجود دارد که شاگرد من، رایدر و مالک باید به آن توجه کنند. من، محمود پودری، یک آیتم درست دارم، اما ۵ تا ۷ آیتم منفی بد دارم که خارج از باشگاه و در زندگی شخصیام هستند و رایدر، مالک و شاگرد من نباید به هیچ عنوان آنها را الگو قرار دهند. یعنی آقای محمود پودری فقط به خاطر اینکه من سوارکار خوبی هستم، نباید سوء تفاهمی برای کسی پیش بیاید. من روی اسب خوب مینشینم و رایدرم میتواند از من تقلید کند، اما وقتی از اسب پیاده میشوم و از باشگاه خارج میشوم، ممکن است آیتم بدی داشته باشم، مثلاً در رانندگی.
اینها متأسفانه ناخودآگاه باعث میشود که وقتی سوارکار جوانی پیش ما میآید، از رفتار ما الگوبرداری کند و بگوید این قبله من است و هر کاری که او انجام دهد، درست است. این وظیفه ما را سنگین میکند که اگر مشکلات اخلاقی یا مسائل خاصی داریم، باید مراقب باشیم تا آنجا که میتوانیم وظیفه انسانی، اخلاقی و فرهنگیمان را انجام دهیم. مثلاً اگر در خلوت خود فرض کنید جسارت نباشد، سیگاری میکشم، باید تا آنجا که میتوانم رایدرم این را نبیند و شاگردم در ذهنش تصویر قشنگی از من داشته باشد و بگوید این یک ورزشکار خوب است، نه اینکه خدای نکرده به رایدرمان بگوییم برو برای من یک پاکت سیگار بگیر.
اگر بخواهم قهرمان شوم مثل مازیار عزیز و به جایگاه بزرگی برسم، باید مراقب باشم. در داستان الگوسازی، سخت است که ببینیم بچهها چقدر پایهای کار میکنند و در کنار سوارکاری و بحث حرفهای، باید از ته دل بگویم که ما باید صفات ورزشی، اخلاقی و انسانی را بسیار مهم بدانیم. به عنوان مثال، اگر کسی خوب سوارکاری میکند و شاگردش از او راضی است، اما آدم بسیار بد اخلاقی است، نباید او را انتخاب کنیم، زیرا این اخلاق مسری است و ممکن است به شاگرد هم منتقل شود. ما باید هم بحث فنی سوارکاری و هم اخلاقی را با هم داشته باشیم تا بتوانیم اول از همه یک انسان ورزشکار خوب تربیت کنیم و سپس یک سوارکار حرفهای.
به نظر من، بحث سواری و آموزش آن به شکل مهارتی در اثر تمرین و تکرار جا میافتد، اما شاکله اصلی آن که بحث معرفتی است، بسیار مهم است. متأسفانه در باشگاههایمان فقط به تکنیکهای فنی توجه میشود و به اخلاقیات کمتر توجه میشود. این بیاخلاقی متأسفانه اکنون یقه بسیاری از ما را گرفته و بسیاری را از این ورزش دور میکند. حتی در مصاحبه با آقای کاظمی هم که صحبت کردم، او میگفت که شوق و ذوقی که قبلاً برای رفتن به باشگاه داشت، اکنون کمتر شده است.
ما باید به عنوان کسانی که بزرگتر هستیم و بسیاری از افراد به ما نگاه میکنند، بیشتر دقت کنیم که این آموزش را بدهیم. همه چیز فقط در بالا نیست، بلکه در پایین هم هست. مازیار عزیز هم شاید این را تأیید کند. مثلاً من که سواری میکردم و در کلاس ایشان بودیم و کمک میکردیم، ایشان سالی چند ماه به آمریکا میرفتند و کارهای آنجا را انجام میدادند و در این مدت در ایران نبودند. در زمانی که ایشان نبودند، کارهایی که وظیفه من بود را انجام میدادم و سعی میکردم با بابک خان وقت بگذرانم و نکاتی از ایشان یاد بگیرم.
نکتهای که همیشه به خودم میگفتم این بود که هر سوارکاری و هر مربی نقاط ضعف و قوتی دارد، اما چیزی که در مورد ایشان همیشه به خودم میگفتم و شما هم در مصاحبه با ایشان هستید، این است که من تا به امروز از دهان ایشان حرف بدی نشنیدم. نه در مکالمات تلفنیشان با کسی، نه در مانژ، نه با شاگرد و نه با مالک. ایشان همیشه ادبیات بسیار رسمی و تمیزی داشتند و حتی در سختترین شرایط کار هم ادب را رعایت میکردند. این نکته برای من بسیار مهم است و به عنوان یک ورزشکار، فارغ از سوارکاری، به آن دل میبندم. اگر مربی از خارج برای تدریس در تیم ملی بیاوریم، قطعاً ادب مربی من و شما را جذب خواهد کرد.
سبک زندگیاش به نظر من آموزنده است. حالا همه ما در شوخیهای محاورهایمان به هر حال از یک سری الفاظ استفاده میکنیم، ولی من تا به امروز واقعاً میگویم، یعنی اگر کسی شنیده بیاید بگوید آقا من شنیدم، من تا حالا از ایشان حرف زشت نشنیدم. یعنی ایشان بعضی وقتها کارگر یا وقتی بچهها شیطنت میکردند، بابک خانم نقطه.
حرف زشت نمیشنوم. عصبانی میشدند و بلند صحبت میکردند، ولی ادبیات تغییر نمیکرد و امیدوارم من خودم بتوانم همیشه این را رعایت کنم. خب یکی از مسائلی که خیلی از کسانی که در جامعه هستند و شکایت میکنند از اخلاق مربی، حالا این را من خودم شخصاً در خیلی جاها دیدهام. مثلاً سوارکاری یک اشتباه کوچک میکند یا حرفشنوی نمیکند، ولی با یک ترور شخصیتی روبرو میشود و عملاً اعتماد به نفس و عزت نفسش را مربی بیدانش له میکند. شما را هم دیدهام که داد میزنید و حتی دیدهام که بد و بیراه هم میگویید. ولی خب سطح شماها و کسی که با شماها کار میکند قطعاً روحیهاش را دارد که آقا الان آمدهام اصلاً اینها من را به قول معروف بچلونند. ولی خب خیلی از آدمها این روحیه را ندارند و متاسفانه در خیلی از بچههایی که به عنوان مربی ایستادهاند، یک احساسی درشان هست که آقا من الان اینجا خدای این مانژم و به خودم اجازه میدهم که هر چیزی بگویم و هر مدل صحبتی بکنم بدون اینکه پشت آن.
دلجویی کنم یا یک یادگیری در نهایت اتفاق بیفتد. ما چه کار کنیم؟ یعنی میخواهم روی صحبت شماها به کسانی که دارند آموزش سوارکاری میبینند، یعنی هنرجوها هستند، چه پیشنهادی دارید به عنوان کسانی که خودتان هر سبکی آموزش دیدهاید و آموزش هم میدهید؟ اول از همه که یک توضیح بدهم که این ورزش ریشهاش از جنگ آمده است. این ورزش چرا نمیرود و این امروز خیلی لوس نیست.
مثل فیروز کریمی که گفتم چرا داد کشیدی، از آن بازیکن برگشت گفت من نمیتوانم بگویم آقا لطف بفرمایید از آن طرف سانتر بلندی به روی سر مهاجم ما بنوازید، محمد بکش توپ را بیاور اینور. دیگر هر ورزشی سری اصطلاحات دارد و چون باید در لحظه گفته شود، سوارکاری ابعاد بسیار بزرگی دارد. معمولاً باد میآید و سواری خیلی جزو سریعترین ورزشهای دنیا است. پارکوری که میکنی کلش یک دقیقه و خوردهای است.
از لحظهای که در مانژ میروی بیرون تا میآیی تو میشود ۲ دقیقه. یعنی با همه چیزش حساب بکنی میشود دو دقیقه. وقتی نمیماند، سوار در آن لحظه باید بگوید خودت را بده جلو یا بالاتر. یک نکتهای بگوید باید بگوید بلند، رسا، قاطع. یک نکتهای که هست این است که به دلیل ذات و ماهیت این ورزش چون با ترس همراه خواهد شد قاعدتاً و چون ما در آموزش سواری باز عرض میکنم پایه را قوی نمیکنیم، سواران زودتر از موعد میپرونیمشان.
وقتی که این میآید به سمت یک مانعی یا دارد یک کاری را انجام میدهد، آن مربی نکتهای را که میخواهد به او درس بدهد میتواند به یک عالمه جور مختلف بگوید و هیچکس نمیتواند به این بگوید چرا تو داری این را درس میدهی به خاطر اینکه ما یک شریکی داریم که این زبان ندارد. تمام تقصیرها را میشود انداخت گردن اسب. این همیشه یادت باشد از هر دری میگویند از دری که علم میرود بیرون از در بغلی خشونت میآید تو. من شاید عربده بکشم ولی سعی میکنم خورد نکنم.
موضوع در مورد آن تکنیک خاص است چون با ترس همراه است، روحیه مربی باید بر ترس شاگرد غلبه کند. بنابراین باید محکم صحبت کند، باید قوی حرف بزند، باید از شاگرد با صدای بلند بخواهد دقیقاً چه میخواهد و این اشتباه گرفته میشود با عربده کشیدن و دری وری گفتن و توهین کردن و نمیدانم فلان کردن. آقا همه آدمها حق دارند اشتباه کنند. اصلاً آن اگر شاگرد نبود و اشتباه نمیکرد که جایش آنجا نبود، الان آن پایین ایستاده بود من سوار باید میبودم.
همه اینها را باید بپذیریم اما ذات و ماهیت این ورزش را هم نمیتوانیم کنار بگذاریم. وقتی یک نفر از بیرون که روحیات بسیار لطیفی دارد و فکر میکند که همه چیز را باید با خواهش و درخواست کلاس مثلاً من یا مسعود مکاری را نگاه بکند، کلاس محمود را نگاه کند احتمالاً میگوید وای این دارد پوست یارو را میکند. در صورتی که هر سواری، هر ورزشکاری اینطوری بهتر است بگویم هر ورزشکاری در یک سطحی میماند تا زمانی که مربی او را فشار بدهد، اصطلاحاً پوش کند تا از آن حد و آن محدوده و آن محدودیت عبور کند.
و این به غیر از با یک ذره فشار و زور حل نمیشود. وگرنه شاگرد تا ابد میخواهد انقدر بپرد و با سرعت کم بپرد، همه فولهایم درست باشد. در صورتی که آن مربی است که با علمش وارد بازی میشود و از شاگرد به قتل میخواهد که این کار را درست برایش انجام بدهد به خاطر اینکه بتواند آدرنالین شاگرد را بالا بیاورد که بتواند بر ترس شاگرد غلبه کند. آن لحظه نمیتوانم کار مربی تمام است. نمیتوانی چی میگویم، آنجا باید اینقدر از تو حساب ببرد و اینقدر به علم و دانش تو.
ایمان داشته باشد و بداند که تو محاط به قضیه هستی، همه چیز را قشنگ میدانی، میگوید حالا پس این کار را راحت انجام بده. آن داستانی که میبینی مربیهای سواری همه فریاد میکشند یک دلیلش همین فضای باز است. یک چیزی که محمود به تو و حتی به تو مازیار خیلی بارها گفته و مثلاً به من میگویند آقا مثلاً برادرت بد اخلاق است، میگویند آقا مازیار تو داد میزنی، بد و بیراه میگویی. من جایگزین میکنم. من میآیم آقا بد اخلاقی یک صفت انسانی است که ما در طی زمان.
اتفاق میافتد. سختگیری کلمه اشتباه انتخاب میکنند. چطور است که شماها یعنی با توئه این سختگیری را مجبوری که با داد بگویی حتی من خودم که زمانی که شاگرد بودم بارها سر مچ دست من، سر شانههایم داد زدی، فحش دادی، بد و بیراه گفتی ولی خب من آن اشتیاق را داشتم. الان تو نسل جدید آن اشتیاق کمتری است و همیشه یکی در سایر نشسته بگوید بابا این که همش دارد داد میزند شخصیت میکشم.
چه کار باید بکنیم که آن هنرجو بفهمد که آقا این داده بد اخلاقی نیست، برچسب بیادبی برچسب به قول معروف زشت به تو نزند و در عین حال بپذیرد که تو داری به او آموزش میدهی و او دارد یاد میگیرد. ببینید اینجا چند تا نکته وجود دارد که من باز ادامه صحبتهای مازیار جان میروم. ورزش سوارکاری از جنگ و از قشر نظامی به قشر عمومی منتقل شده و اولین چیزی که برخلاف که نمیشود گفت بیشتر از ورزشهای دیگر میطلبد و خیلی من به آن احترام میگذارم و خودت بهتر میدانی تو زندگی شخصی نظم است.
ذاتی داشتم تو کلاس جناب سرهنگ خیلی بیشتر شد. یعنی من بارها دیده بودم حداقل در مورد برادر خودم که اگر پوتینش تمیز نبود اجازه ورود به مانژ را نداشت و دیده بودم که جناب اخراج میکند. مازیار جان قطعاً این موضوع را دیده.
اولش خیلی من به نظم احترام مسائل فنی و آموزشی انضباط یعنی یک انضباط و به اصطلاح سختگیری خیلی خوبی باشد در این زمینه. دومین مطلب که خیلی هست خب من قبول دارم بعضی وقتها یعنی چون یک ذره زیادی ایدهآلطلب و منظمم دلم میخواهد اسب و شاگرد همه چیز را به من ایدهآل بدهند، یک ذره سخت است به متوسطش کنار بیایم و این ضعف من است.
و آدمها به نظر من پخته میشوند. یعنی من آدم چند سال پیش الان نیستم و با خیلی از ضعفها و با خیلی اشتباهات کنار میآیم و همیشه مازیار جانم قطعاً تو این شرایط قرار گرفته که الان مثلاً با بچههایشان وقتی کار میکنند قطعاً قطعاً روش تدریس.
انتخاب کلمات بسیار متفاوت است با یک، مثلاً، هنر خانم. میدانید چه میگویم؟ یعنی مثلاً زمانی که با شما که برادر کوچکترم هستید کار میکردم، خب ما با هم فوتبال بازی میکنیم، به استخر میرویم و کلی شوخی فیزیکی داریم. وقتی در سفر با هم هستیم، سبک زندگیمان با هم حس دیگری دارد. بسیاری از افراد با همسرشان که کار میکنند یا با برادر یا خواهرشان، مدل آموزششان با دیگران بسیار متفاوت است. ولی متأسفانه از بیرون همانطور قضاوت میشود. یعنی اگر محمود زمانی به محسن چند سال پیش در آزمون تذکری داده یا حرفی سبک زده، همان معیار مقایسه میشود. اگر مثلاً مازیار جان در تمرین خانگی به فرزندش تذکری داده یا فشاری آورده یا کلمهای استفاده کرده، آن مربوط به روابط خانوادگی است. آیا اگر مثلاً مازیار را جمع کنید و برآورد کنید که با تمام مالکین و شاگردانش کار میکند، یک جمله از آنها نمیشنوید، چون روابط خانوادگی کاملاً در آموزش با افراد غریبه متفاوت است. این یک نکته است و نکته بعدی این است که من همیشه خودم به این موضوع توجه دارم.
خیلی پیشنهاد میکنم و خدایی نکرده قصد آموزش به کسی ندارم. من همیشه یک فاصله و یک پرده و یک چارچوب بین خودم و شاگردم دارم. حالا آن شاگرد میتواند مالک باشد، میتواند رایدر باشد، میتواند شاگرد آماتور در حد ۱۰ جلسهای باشد، ولی هیچوقت به حدی نزدیک نمیشوم که بخواهم وارد شوخی، خنده یا روابط نزدیکتر شوم. اینگونه بگویم و همیشه سعی میکنم در مانژ، حالا آن شکلی که خودم همیشه مربی دوست داشتم و میدیدم، مثلاً ما وقتی وارد موضوع میشویم، خیلی بیشتر لمس میکنیم.
یک جناب سرهنگ دیگری بود که بین دو تایم کلاس وقتی با ایشان به رستوران میرفتیم و چای میخوردیم، قضیه خیلی عوض میشد. یعنی به کسی که خیلی گیر میداد، بیشتر شوخی میکرد و محبت میکرد، ولی من همیشه جناب سرهنگ برایم خیلی خاص بودند. یعنی اجازه نمیدادم که خدایی نکرده یک لبخند الکی بزنم و همیشه سعی میکردم بهگونهای رفتار کنم که جناب وسط برای من یک بت باشد و ایشان هم در مانژ یک آدم بسیار جدی و خشک بودند. ولی از در مانژ که بیرون میآمدم، کلاس که تمام میشد.
شرایط عوض میشد. سعی میکنم در مانژ آن شکل جدیام را داشته باشم، ولی هیچوقت چون خودم از این موضوع خیلی ناراحت میشوم و متأسفانه دیده بودم که در گذشته در آموزشهای افراد مختلف، از اینکه خدایی نکرده کسی را به خاطر ناتوانیاش یا ندانستناش تخریب کنم، خیلی پرهیز میکنم و خیلی مراقبم. چون به بحث دلشکستن یک انسان در آموزش ایمان دارم و خیلی میترسم.
ولی مازیار جان، چون یک ورزشی است که شما یک همتیمی دارید به نام اسب که حداقل ۴۰۰-۵۰۰ کیلو وزن دارد و باز این جمله که تصمیم آخر را همتیمیتان میگیرد، یعنی شما همه چیز را هم که درست و جفتوجور و خوب انجام دهید، باز تصمیم آخر با اسب است و این شرایط استرس و ترس همیشه وجود دارد. ولی بحث آموزش و بحث آن حساب بردن هم درست است. به گفته مازیار جان، ولی من خودم میگویم جسارت به کسی نمیکنم، تخریب نداریم. یعنی اصلاً الان من خودم فرض کنید مثلاً میروم تنیس آموزش ببینم، خب قطعاً در جلسات اول ممکن است هیچوقت نتوانم تنیس خوب بازی کنم.
تفریح کنم و قرار نیست به مسابقات قهرمانی تهران تنیس شرکت کنم. اگر در جلسه دوم یا سوم خدایی نکرده تحقیر یا تخریب شوم، قطعاً تنیس را برای همیشه کنار میگذارم و حتی در تلویزیون هم نگاهش نمیکنم که یاد آن روزها نیفتم. برای همین به این موضوع خیلی دقت میکنم که خدایی نکرده کسی تخریب یا تغییر نشود. اگر هم نمیتواند، بعضی وقتها میگویم ببخشید یا ضعف من است که نمیتوانم به شما آموزش دهم یا چیز دیگری است، ولش کن اصلاً امشب را بیخیال شویم. و یک مبحث دیگر هم که خیلی مهم است و من در مورد خودم میتوانم مثال بزنم.
همیشه افرادی که خیلی خوب سواری میکنند و سواری درجه یک دارند و قهرمانان بزرگ دنیا هستند، دلیل نمیشود که مربی خیلی خوبی باشند. چون بحث قدرت انتقال و روانشناسی شاگرد یک چیز خیلی پیچیده است که هر کسی ندارد و یک استعداد ذاتی میخواهد غیر از آموزش. آموزش مهارتش درست است. حالا صحبتی بکنم در تأیید صحبتهای عزیزان از جانب شما میگویم.
آن کسی که استعداد بیشتری دارد، یعنی آن مربی تشخیص میدهد که این فرد یک استعداد خاص دارد، قطعاً فشار بیشتری بر او وارد میشود، قطعاً داد و هوا سرش بیشتر است و شما که قرار است یاد بگیرید، این روحیه را داشته باشید که اینجا این چهارچوب مانژ فقط برای یادگیری است. آن فرد نه دشمن خونی من است، نه پدرکشتگی دارد و نه میخواهد من را تخریب کند. من یک نکته بعد صحبت مازیار جان فقط در حد اجازه میخواستم که یک مرزی مشخص کنید بین ورزشی که برای تفریح انجام میدهید یا زمانی که مبتدی هستید.
و زمانی که حرفهای میشویم و میخواهیم برای یک مرزی برای تفکیک زمانی که شما میخواهید قهرمان شوید یا زمانی که میخواهید فقط برای تفریح سواری کنید، قائل شویم. سوارکاری که صرفاً میخواهد تفریح کند باید شرایط را برایش فراهم کرد، اسب آرام داد و غیره. ولی کسی که میخواهد قهرمان شود، همیشه سختیها را او میکشد. تمام فیلمهایی که میبینید، قهرمان آخرش برنده است. از دقیقه اول تا دقیقه ۱۲۰ او زجر میکشد تا این کا را بالا ببرد.
بنابراین آن فردی که میخواهد پیشرفت کند، دقیقاً در تأیید فرمایش شما است که باید چکشخور باشد. نکته من هم این است که در مورد همه مربیان فکر میکنم همین موضوع است که وقتی شما از سوارکارتان حالا در هر سطحی که هست و با او کار میکنید، یک سری نکات مثبت میبینید که از انجامش خیلی راحت برمیآید. یعنی مثلاً شما یک کاری از او میخواهید و او با اسبش به شکل خیلی درست و حرفهای اجرا میکند، نه یک بار، چندین و چند مرتبه روی اسبهای مختلف توانایی و استعداد و حس خوبی دارد و اجرا میکند.
شما از این موضوع احساس خوبی دارید. بعد همان سوارکار روزهایی روی یک سری اسبها آن کاری که بارها و بارها درجه یکش را به شما ثابت کرده را به هیچ عنوان نمیتواند اجرا کند و من فکر میکنم علت عصبانیت همه ما آن روزی است که تعجب میکنیم و میگوییم این سوارکار آفرین توقعات من را بالا برده، من پیش خودم یک چیز خیلی بزرگی در ذهنم ساختهام، امروز چرا اینگونه است؟ آن روز که شما ممکن است از کوره در بروید، سوارکاری که آمده به قول مازیار جان تازه یاد بگیرد که آدم خودش را نمیکشد، داد و بیداد سرش بکند زمانی.
داده بیرون میآید، نقطه جوش میزند بیرون که شما بارها و بارها توانایی سوارکارتان را دیدهاید ولی یک روزی آن توانایی را ندارد. حالا چه اتفاقی برایش افتاده یا چه چیزی در ذهنش است، ما نمیدانیم ولی آنجا است که نقطه جوش خودش را نشان میدهد. خب برای اینکه حالا دیگر به آخرهای بحث نزدیک میشویم، پیشنهاد شما به عنوان مخصوصاً حالا که جزو رئیس کمیته مربیان هستید، ردههای تشویقی و تمرینی در ارتباطهایی که خوب سر کار محک نمیخورد، میآید آنجا مشق کند.
اگر بخواهیم یک فیلتری پشت این بگذاریم، یعنی بگوییم ابتدا به اینجا بروید و یک محک بخورید، سپس دور همین ۵۰-۶۰ سانت را بپرید، بعد به سراغ یک متر و ۹۰ سانت مبتدی بروید، چه پیشنهادی دارید که اگر هم حالا قانونش را نداریم، خودمان حداقل خودجوش عمل کنیم؟ مثلاً من به عنوان مربی میگویم این تست مثلاً کار زمینی را بروید، آنجا یک دایره بزنید، اینجا انجام دهید، آنجا یک ترانزیشن بزنید. میدانید، ما در دورههای مختلفی در تاریخ سواری، یک بار سال ۶۷ بوده، ۱۷۲۳ بوده، یک بار خیلیها، یک بار پدر من.
آمدند تست ورودی درساژ گذاشتند برای ورود اسبها و سوارکاران، یعنی برای رده اسب مبتدی و سوار مبتدی تست ورودی ایکس که میآوردیم آنجا اسبها را تست میدادیم. خیلی هم کار اصولی و خوبی بود، ولی از آنجایی که ما ایرانیها خیلی اصلاً به اسلوب و اصول و اینها علاقه نداریم، زود بازی را به هم زدیم و سریع انداختیمش روی این داستان که پنج تا اینجا بیخطا دروازه پیشرفت نزدیک، بله.
ببینید من خودم سوارکار پرشم، عاشق پریدنم. در نوجوانی وقتی به من میگفتند اسب را گشت بده، دنبال یک ترکیب چوبی روی زمین میگشتم که از آن بپرم. در این حد پرش را دوست دارم. منی که میآیم اینجا میگویم کمی صبر کنید، بگذارید دیرتر بپریم، معلوم است که سوارکار سواری آدرنالین میرود بالا و لذت میبرد. سعید، تو این تویی که پایه این ورزشی، تویی که باید به این بگویی این کار خطرناکی است.
این داستان پرواز که خلبانها باید ساعت پروازی پر کنند، این هم عین آن است. این کیلومتر باید بیفتد. تو باید در این زین ساعتها مستقر شده باشی، تو فکر کرده باشی، از زیر پایت بازی کرده باشد، زمین خورده باشی، دنبال اسب در جنگل دویده باشی، آبروریزی شده باشد، مردم به تو خندیده باشند. تو باید در مواجهه با اسب زندگی کرده باشی. حالا اگر میخواهی آنور بپری، میشود یک سال و نیم، دو سال. اگر میخواهی قهرمانی کشور ایران بپری، میشود ۲۰ سال.
حذفش کنی. من همیشه برای تمام شاگردان و دوستان مثال مازیار جان را میزنم، چون که میدانی که دوست مشترک خلبان داریم. دقیقاً اطلاعات را از آنجا دارم که میگویند شما برای مجوز پرواز گرفتن باید یک ساعتی را پر کنیم. مثلاً اگر میخواهی، مثلاً میگویم، یک تهران تا اصفهان را بشینی پشت کابین هواپیما، بعد مثلاً هزار ساعت سابقه پرواز داشته باشید تا یک مسیر کوتاه بدهند.
دقیقاً حرف مازیار جان است. یعنی شما باید یک تعداد ساعت پشتت روی زین بوده باشد. یعنی من بحثم بیشتر آن پیشنیاز، آن قبل از ورود به دروازه مسابقه رسمی است. یعنی من الان در خانهام، یعنی عملاً اینجوری بگویم، میخواهم به مربیها، به کسانی که بچههایی که دارند کار میکنند، از شاگرد تربیت میکنند، یاد بدهید که کی بیایند مسابقه، کی بیاورید مسابقه. سوارکار کارتان را چه تستی برای خودتان طراحی میکنید. اگر نمیدانید، بالاخره پیشکسوتی یک.
توش مانع هست، موجود است. آیا کسی زیر بار همچین چیزی میرود؟ بله، میخواهم سریع بروم تو مسابقه. لذت کمیته آموزش و کمیته پرش باید با همدیگر مشترکاً یک جلسه فکری که الان تو سواری ما اتفاق افتاده، باری به هر جهتی شده، اینجوری شده که حالا فعلاً که شرایط اینطوری است.
فعلاً کار پیش ببریم تا ببینیم چطور میشود از دست دادن اسپانسرهای خیلی خیلی پولدار و خیلی قدرتمندمان. نه، ما کلاً جامعه سواری خیلی جاها پا روی اصولمان میگذاریم. یعنی من خودم به شخصه، شما بهتر میدانید، من خیلی به موضوع آمادگی جسمانی و وزن سوارکار اهمیت میدهم. خارج از سوار، اگر قرار است این ورزش را انجام بدهی، یک اصولی دارد. لطفاً اول بیا سر وزن، کمی به خودت سختی بده، کمی رژیم را رعایت کن، وزن درست شود تا بتوانیم آن مبحث.
اول کنترل و تسلط بر اسب را پیدا کنیم. بتوانیم یک خط صاف درست منظم چهار نعل برویم، بعد برویم سمت مانع. من قشنگ یادم است در کلاسهای آقای مربی تیم ملی که در سالن سرپوشیده بام بود، ایشان میایستاد انتهای سالن وسط مانژ، خب، تو عرض مانژ وسط میایستاد. هیچ تیر و هیچ مانعی در کار نبود. میگفت آقایان دوستان، همگی با اسبهایتان اول یک خط صاف ما قدم تشریف بیاورید به سمت ۷۰ متری، بعد از وسط عرض مانژ طول مانژ مستقیم میرفتی به سمت آقای و.
سختی داشت که اسب را چون ایشان سختی بود، میایستاد جلویت روبرویت نگاهت میکرد. میگفت کمی از جلو من دور نشو. حالا من نمیگویم در آن حد، ولی در حد تسلط و کنترل بتوانیم با اسب مسلط بشویم و به قول مازیار جان، آن تست را که حالا یک قدمی دارد، یک آرامشی دارد و یک نظم و نظامی دارد، در آن برقرار باشد. ما متأسفانه در کل ایران با مبحث عجله.
پروردن سوارکار مواجهیم. یعنی هر کسی یک اسپانسری دارد، یک آدمی دارد که پیشش سواری میکند، میخواهد سریع به قول مازیار جان به آن هیجان برساندش که زودتر حالا یا اسب بخرد یا زودتر ببردش مسابقه بگوید آقا مربی آقای ایکس خانم ایگرگ من هستم و صبر نمیکنیم این درخته.
خورد خورد من خیلی با حوصله میوه کال را ارائه میکنیم به بازار. فدراسیون چه سیاستی دارد یا اصلاً سیستم کلی هر کسی از خودش شروع کند چوب را بگیرد بالا سرمان که خودمان باید بفهمیم تو نونهال نوجوان کمی سختگیری میکنیم. خب، من یک سری اصول خودم را دارم. مثلاً اگر سوارکاری میآید پیش من که مثلاً ۱۵ الی ۲۰ کیلو اضافه وزن دارد و اصرار دارند که امسال به قهرمانی استان تهران برسد، خب.
وزنت درست شود تا بتوانی قهرمان بشوی. شما در کدام رشته از سوارکاری سراغ داری یک قهرمان حالا چه در ایران، چه در هر ورزشی، با یک ازدیاد وزن یا مثلاً با یک سری شرایط نامناسب قهرمان شود؟ خیلی سخت است. خب، خیلی تشکر میکنم از هر دوی شما که وقت گذاشتید. روز شنبه هم هست، آمدید اینجا. میدانم که جفتتان آدمهای خوابآلویی هستید، خیلی استراحت میکنید. شنبه حالا حق دارید، دمتان گرم و اینکه اگر به عنوان صحبت پایانی نصیحتی، توصیه و ادایسی دارید.
به مخاطبان رادیو دوربین خودتان بیزحمت. خیلی ممنون که این برنامه را نگاه کردید و وقت گذاشتید. ولی میخواهم بگویم که اگر سازمان یا سیستمی درست کار نمیکند یا آموزش خوبی ندارد یا در حال حاضر شرایط خوب نیست، هر آدمی میتواند خودش کمی با فکر کردن راه بهتری پیدا کند. چیزی که میخواهم به آن خیلی تأکید کنم این است که روی پایه پافشاری کنید، تا میتوانید رکاب بروید و تا میتوانید با اسبتان وقت بگذرانید.
من اول از محسن تشکر میکنم که خیلی بابت این قضایا دغدغهمند است و پیگیر این مشکلات و چالشهای سوارکاری است و من خیلی لذت میبرم از کارش و دومین تشکر از میثم جان صفوی است که یک چنین مکان.
پر انرژی و خیلی شیک و مرتبی را مهیا کرده برای انجام این کار و واقعاً خیلی به دل من نشست و در آخر هم میخواهم آن جمله معروف را بخوانی که همیشه به من این را یادم نمیرود. در دهه ۸۰ در هتل فردوسی مشهد به من گفت و من تا به امروز این جمله را یادم نرفته و به همه میگویم. میگوید تا میتوانید اسب را دوست داشته باشید و هر کاری از دستتان برمیآید برای خوشحالی و سلامتیاش انجام دهید که هیچ چیزی از این دلانگیزتر وجود ندارد. خب، خیلی ممنونم و ممنون از همه شمایی که همراه ما بودید در ویدیو و.
امیدوارم که در جلسات بعدی با کمک دیگران بتوانیم مباحث جذابتری برایتان تهیه کنیم و درباره فرهنگ و یادگیری و بهطور کلی صنعت اسب در ایران بیشتر صحبت کنیم. جا دارد تشکر کنم از وحید نوروزی عزیز بهعنوان کسی که امروز کمک کرد تا فیلمبرداری خوبی داشته باشیم، سروش عمومی عزیز که یکی از نوازندگان و اساتید حوزه موسیقی است و زحمت صدابرداری را کشید، میثم صفوی بهعنوان تهیهکننده و کسی که کمک کرد تا این شرایط را واقعاً بتوانیم پیش ببریم و خانم حاجیزاده که زحمت مسائل تدارکات را کشیدند. ممنون که تا اینجای کار همراه من بودید. همگی را به خدای بزرگ میسپارم. طبق معمول مواظب اسبهایتان باشید. از اینکه تا انتهای این اپیزود هم همراه من و رادیو چارل بودید بینهایت سپاسگزارم و امیدوارم که از این صحبتها درس گرفته باشید و این پادکست را با دوستانتان هم به اشتراک بگذارید چون مطمئنم بسیاری هستند که از شنیدن این حرفها راهشان را درستتر و مسیرشان را روشنتر خواهند دید. باز هم یادآوری میکنم اگر میخواهید از رادیو حمایت کنید، لینک حمایت مالی در توضیحات همین اپیزود برایتان قرار داده میشود.
و من برایتان دعا میکنم و با حمایتتان قویتر و با انگیزهتر نگه میدارید. تا اپیزود آینده همگی را به خدای بزرگ میسپارم و مثل همیشه مواظب اسبهایتان باشید.