اپیزود چهل و پنجم رادیوچهارنعل و به مناسبت روز دامپزشک ،بخش اول گفتگو با استاد دکتر ایرج نوروزیان.
خلاصه
در اپیزود چهل و پنجم رادیوچهارنعل، محسن پور حیدری با دکتر ایرج نوروزیان، استاد برجسته دامپزشکی ایران، درباره تأثیرات ایشان بر دامپزشکان و جامعه سوارکاری گفتگو میکند. دکتر نوروزیان از تجربیات خود در دبیرستان و انتخاب رشته دامپزشکی، با وجود تمایل خانوادهاش به پزشکی، صحبت میکند و به تأثیر معلمانش بر این انتخاب اشاره میکند. همچنین، او به تحصیل در دانشکده دامپزشکی دانشگاه تهران و چالشهای آن زمان و تأثیر اساتید برجستهای مانند دکتر تاجبخش و دکتر حکمتی میپردازد. دکتر نوروزیان از تجربیاتش در دانشگاه شیراز و تدریس در زمینه بیماریهای اندامهای حرکتی و جراحی اسب نیز سخن میگوید. او به اهمیت اخلاق و مکتب مردانگی در آموزش دامپزشکان تأکید کرده و بر ارتباطات علمی و تأثیر آنها بر مسیر تحصیلیاش تأکید دارد. در پایان، رادیو ۴ نعل بهعنوان یک منبع رایگان معرفی میشود و از شنوندگان درخواست کمک مالی میشود.
موضوعات کلیدی
- سوارکاری
- اسبسواری
- دامپزشکی
- جراحی اسب
- استاد نوروزیان
- آموزش دامپزشکی
- پژوهش دامپزشکی
- اساتید دامپزشکی
- تحصیل دامپزشکی
- اندامهای حرکتی
- حیوانات نشخوارکننده
- کلینیک بیهوشی
- علوم بالینی
- بیمارستان حیوانات
- پایاننامه
- پژوهشهای علمی
متن کامل گفتگو
عرض سلام و ادب و احترام خدمت همه شما عزیزان و همراهان همیشگی رادیو ۴ با اپیزود چهل و پنجم رادیو ۴ که گفتگو با استاد عزیز، دوستداشتنی و بزرگوار، استاد دکتر ایرج نوروزیان در خدمت شما هستم.
دکتر ایرج نوروزیان از اساتید بزرگ دامپزشکی در ایران هستند که بسیاری از دامپزشکان عزیزی که امروز در میادین مختلف به اسبها خدمت میکنند، زمانی یا مستقیم یا غیرمستقیم شاگرد دکتر ایرج نوروزیان بودهاند. به شخصه خیلی از ایشان یاد گرفتم و مطمئنم که یکی از شانسهای زندگیام بوده همصحبتی با دکتر نوروزیان عزیز. امیدوارم که اگر دامپزشکی در اطرافتان هست، این اپیزود را برایش بفرستید.
تا آن عزیزان هم مثل من از شخصیت والای این بزرگوار بهره ببرند. مطلب دیگر اینکه رادیو چهار نعل شنیدنش و دیدن فیلمهایش در هر جا کاملاً رایگان است و قرار نیست برای این محتوایی که در دسترس شما عزیزان است، پولی پرداخت شود. ولی با توجه به هزینه بالای تولید این کار، من از شما خواهش میکنم اگر احساس میکنید که میتوانید کمک کنید به رادیو ۴ در قالب یک حامی و یک همراه، اگر دوست داشتید از لینکی که در توضیحات این اپیزود برایتان میگذارم.
میتوانید وارد یک سایتی شوید و به هر مبلغی که خودتان دوست دارید و علاقمند هستید به رادیو چهار نعل کمک کنید. رادیو ۴ نعل همیشه مجانی است، حتی اگر هم کمک نکنید من محسن پور حیدری با تمام وجود باز هم برایتان برنامه تولید میکنم و باز هم خدمت شما هستم و تا آخرین روزی که نفس بکشم و رادیو چهار نعل هم باشد، هیچ هزینهای از بابت شنیدن و دیدن محتوای رادیو ۴ قرار نیست هیچکس پولی پرداخت کند. ممنون از اینکه همراهم هستید، جسارت من را ببخشید.
من بیشتر از این وقتتان را نمیگیرم و دعوت میکنم اپیزود چهل و پنجم گفتگوی من با دکتر ایرج نوروزیان را بشنوید. به نام خداوند جان و خرد، من امروز خیلی خوشبختم که در حضور بزرگواری نشستم که اسمش خیلی بزرگ است، جایگاهش خیلی بزرگ است و به من این افتخار را دادند که من خدمتشان برسم و به طور هم مستقیم هم غیرمستقیم حق گردن جامعه.
اسب و سوارکاری دارند و ما ممنون خداوند هستیم که چنین هدیهای را به ایرانیان داده است. من در خدمت استاد بزرگوار دکتر ایرج نوروزیان هستم، یکی از مفاخر علمی کشور. آیا تو خیلی ممنونم که این اجازه و وقت را به من دادید که من خدمت شما باشم و از حضور شما لذت ببرم. من در خدمت شما هستم. به نام خدا من هم خیلی متشکرم از اینکه به هر حال این فرصت را به من دادید که در خدمتتان باشم. از گذشته بگوییم و بعد.
از گذشتهای که برای من همیشه خاطراتش یادآوری خاطرات ارزشمند و بسیار خوشحالکننده است. یعنی احساس میکنم که این نیم قرنی که گذشت از حضور ما در فضای دامپزشکی مملکت، به هر حال هم سعی کردم تا آنجایی که توان دارم بهرهرسانی بکنم و هم اینکه خودم بهره بگیرم و من خیلی خوشحالم که در خدمتتان هستم و از اینکه این فرصت را شما به من دادید که.
قبل از اینکه از این دنیا به قول معروف رفع زحمت بکنیم، نکاتی ثبت و ضبط بشود که حداقل آیندگان و کسانی که به نوعی در آینده دوست دارند که واقعاً از گذشته چیزی بدانند، به شکلی واقعاً به قول معروف درست دریافت کرده باشند و بیشتر جنبه خاطرات دارد و مستندات را که اگر به من جلوتر گفته میشد شاید شاید مستنداتی را هم همراه میکردم.
ولی خب به هر حال خوشحال هستم همین که اگر فرصت داده شده و نکاتی را از گذشته بگویم و اگر چیزی هم برای آینده میتوانم پیشنهاد بکنم یا رهاوردی داشته باشم و خدمتتان عرض کرده باشم. خدا شما را حفظ کند. نمیشود با دامپزشکی در سوارکاری کلاً با دامپزشک شما ببینید و اسم از شما نبرد. انقدر که شما بزرگوارید انقدر که این حداقل از شاگردانتان شنیدم که علاوه بر آن دانش تخصصی که پیمانه این بچهها را پر کردید، مکتب مردانگی و اخلاق را بهشان هدیه دادید و.
کسی نیست که شاگرد شما بوده باشد و از محسنات اخلاقی شما نگفته باشد. باز هم ممنون که این اجازه را به من دادید. خوب آیا تو اگر موافقید که برویم سر سوالات بفرمایید. شما متولد چه سالی هستید آقای دکتر؟ من ۱۹ بهمن ۱۳۲۵ اصلاً بهمنیا آدم حسابی هستند. من خودم بهمنیم یا ۸ فوریه ۱۹۴۷ دو سال بعد از پایان جنگ جهانی دوم. خدا حفظتان کند. کجا دنیا آمدید؟ والا حقیقتش من تهران به دنیا آمدم.
ولی از یک خانوادهای که پدرم اهل یزد و مادرم اهل کرمان و من هم بعد از جابجایی پدر از یزد به همدان و همدان به تهران دیگر در تهران به دنیا آمدم. بسیار عالی ولی تقریباً میشود گفت که ایام زیادی را در هم یزد و هم در کرمان گذراندم و به خصوص با فرهنگ مردم این سرزمین خیلی نزدیک شدم. خدا حفظتان کند آقای دکتر. شما کی احساس کردید که به.
حیوانات علاقهمندید و وارد تحصیلات آکادمیک در این حوزه شدید؟ حقیقتش این سوال یک مقدار پاسخش یک مقدار مشکل است. حقیقتش تا قبل از ورود به دانشکده دامپزشکی دانشگاه تهران خیلی من زیاد با جمعیت به اصطلاح حیوانات حالا چه در فیلدهای مختلف خیلی نزدیک نبودم و دنیای فکریام برمیگشت یعنی به فقط حضور در.
منزل پدر در یزد که ایشان یک گاوی داشت یکی دو تا گاو داشتند که آن موقع از شیر این گاو استفاده میکردند برای اینکه به هر حال استفاده بکنند. یک ارتباط عاطفی بین آقاجونم و خدا رحمتش کند با به قول معروف این حیوان داشت. روحشان شاد باشد. در عین حال که یک گربه هم داشت یک گربه خیلی خوشگل و خیلی چیز بود که با مامانم خیلی زیاد حکیم نبود. یک نوع اختراع.
آقاجون هم یک گربه داشت هم دو تا گاو داشت. ما به قول معروف یک مقدار در زمان خیلی طفولیت خیلی در سنهای ۶ سالگی ۷ سالگی ما نزدیکی با اینها پیدا کرده بودیم و خیلی آنطور که شاید و باید آن نزدیکی که باید با حیوانات داشته باشم را نداشتم. ولی عملاً زندگی کردید با آنها بودم با آنها یعنی میدانید حتی آن زندگی که میگوید امروز زندگی عاطفی و ارتباط نزدیک و به قول معروف کامپنی بودن را نه.
نبود تا اینکه وارد دانشکده دامپزشکی بیشتر و دکتر دامپزشک هم یعنی در فامیل نبودند و بیشتر همه پزشک بودند. بیشتر خانواده آقاجون خانواده مامان بیشتر با دنیای پزشکی بیشتر نزدیک بودند و اصولاً هم تصمیم بعد از گرفتن دیپلم این بود که وارد دانشکده پزشکی بشوم و این به قول معروف یک نوع.
تحولی بود در زندگی آمدن حالا برایتان داستان را وقتی بگویم متوجه میشوید که چه اتفاقاتی واقعاً در زندگی میافتد و مسیر زندگی آدم عوض میشود. خدمتتان عرض بکنم که دبستان کودکستان کودکستان رشدیه، دبستان ابن سینا و بوعلی سینا و دبیرستان جلوه و دبیرستان فیروز بهرام به عنوان سال پایانی و بعدش هم که امتحان کنکور اینها همه.
میرسد به سال ۱۳۴۴. ۱۳۴۴ ما به قول معروف کنکور را دادیم و به هر حال دانشکده یعنی دو تا رشته تقریباً یعنی با انگیزه دانشکده پزشکی ما نفر ۱۶۰ کنکور سراسری و شاگرد تقریباً بعد از آقای دکتر صابر من شاگرد دوم بودم. ساسان شاگرد اول بودند که ایشان الان یکی از متخصصین.
بیماریهای تنفسی هستند پزشک هستند و برهان شاگرد دوم که آمدیم دانشکده دامپزشکی دانشگاه تهران آمدند به دانشکده دامپزشکی دانشگاه تهران، به قول معروف حادثه تقریباً میشود گفت که خاصی بود به طوری که من درس شیمیام خیلی خوب بود، دو تا درس هم خیلی خوب بود علاقه داشتم یکی شیمی و یکی ریاضیات. آقای دکتر علویان معلم دبیرستان ششم دبیرستان شیمیام بودم.
در قید حیات باشد و بعد هم آقای دکتر عصارم معلم دبیر ریاضیاتم بودند و خاطرات بسیار خوبی را از این دو عزیز همیشه همراهمان است. حالا معلمهای دیگر هم که هر کدام به نوعی بهترینهای زمان بودند. دبیرستان فیروز بهرام سال ششم هم جزو دبیرستانهای اقلیتهای مذهبی زرتشتی بودیم که من هم خب به هر حال به نوعی لینک بودم با این قضیه و لحظات خیلی خوبی را در این دبیرستان با دوستان خیلی خوب و به هر حال کنکور سراسری هم موقعی که قبول شدم.
شانس رفتن به دانشکده پزشکی دانشگاه اهواز را داشتم ولی خب مامان و آقا جون دلشان میخواست که من تهران باشم و برای انتخاب رشتهام نهایتاً همه فامیل گفته میشد که آن موقع رشته دامپزشکی مثل امروز نگاه خدمات درمانی و خدمات حالا جمعیتی تحت عنوان بهداشتی نبودند یا تبلیغات خیلی زیادی حیوانات کوچک اصلاً مطرح نبود. حالا برایتان توضیح خواهم داد ولی.
در رابطه با رشته پزشکی، شیمی و غیره و غیره اینها علاقه به من میگفتند که رشته دامپزشکی این حسن را دارد که اگر من ادامه تحصیل در آن بدهم میتوانم در دنیای پژوهش علاقهمندی خیلی زیادی به کارهای پژوهشی داشتم. این بود که دامپزشکی را انتخاب کردم بدون اینکه اصلاً هیچ نوع.
پیشزمینهای از این رشته داشته باشم و این جالب است که ما خوب خانهمان نزدیک دانشکده دامپزشکی که الان در حضورتان هستیم.
آن موقع این منطقه هنوز داشتند دانشکده را درست میکردند توسط آقای دکتر میمندینژاد خدا رحمتشان کند اینجا داشت ساخته میشد اما بچه خیابان اسکندری بودیم زمانهای بازیگوشیمان میآمدیم توی این مجموعه که داشت ساخته میشد تو این طبقات مختلف میدویدیم و بازی حالا به شکلهای مختلف بازی که آن موقع بود آرتیست بازی و نمیدانم قایمموشک و از این برنامهها نزدیک به قول معروف محلهمان هم بود و هنوز نمیدانستیم که اینجا اصلاً دانشکده دامپزشکی است.
به طوری که وقتی من رشته دامپزشکی دیگر انتخاب شد به اتفاق آقای دکتر هورشتی که استاد مامایی بودند و پسر عموی مامانم هستند به هر حال استاد بخش مامایی که بازنشسته شدند مثل ما هم هم فامیل و هم همکلاسی به هر حال آمدیم رشته دامپزشکی که انتخاب شد گفتیم ببینیم دانشکده دامپزشکی کجاست موقعی که دیگر انتخاب شد از میدان دانشگاه یکی از دوستان قدیمی را دیدیم که ایشان میدانستیم دانشکده دامپزشکی هستند.
الان اسمشان فراموش کردم الان یکدفعه و بعد ازشان استفاده کردیم که این دانشگاه دامپزشکی کجاست دامپزشکی پشت سرتان است عجب این دانشکده ما سالها توش بازی میکردیم سرگرم بودیم و و و و ما نمیدانستیم که این دانشکده دانشکده دامپزشکی است. بسیار عالی خدمتتان عرض کنم که دیگر انتخاب کردیم و و آمدیم دانشگاه خدمتتان عرض کنم که روز اولی هم که آمدیم توی دانشکده خودمان را به دانشکده معرفی بکنیم که به عنوان دانشجویی.
اتفاقاتی افتاد که یک مقدار برای من شاید الان نمیدانم اینجا بیان بکنم ضرورت دارد یا نه خب آمدیم تو توی دانشکده روی همین پلهها یکی از افرادی که بعداً فهمیدیم که از دانشجوی سالهای بالا هستند روی این سکو نشسته جدید هستیم از همین جا برگردید چرا تعجب کردیم اگر استقبال از همینجا برگردیم این رشته فایده ندارد بیخود خودتان را درگیر این رشته نکنید.
من خیلی برایم جالب بود که بگویم خیلی خوش آمدید حالا بعداً یکی از دوستان خیلی خودمان یکی از بچههای بالایی و بدین ترتیب این از اولین برخورد و بعد هم دیگر واحدهای درسی را گرفتیم و اولین درس هم که درسهای آناتومی بود شروع شد دیگر و همهچیز برای من یک مقدار سنگین بود به طوری که ما قبل از اینکه به اصطلاح کنکور سراسری را بدهیم.
یکی از علاقمندیهای ما این بود که میآمدیم میرفتیم خیابان که الان ۱۶ آذر آنجا میرفتم از بالا تو میرفتیم سالن تشریح دانشگاه پزشکی یکی از علاقمندیهای من این بود که بروم آناتومی آنجا را ببینم و حالا که آمده بودند دانشکده آمدیم رفتیم اینجا توی قسمت آناتومی و اسب لاشه اسب و گاوی و اینها را یک مقدار همهچیز به قول معروف یک مقدار برایم تازگی داشت خدا رحمت کند اساتید آن موقع آناتومی سرکار خانم دکتر عطایی.
استاد آناتومی بودند آقای دکتر زندهافشان خدا رحمتشان کند خدا رحمتشان کند آقای دکتر شهرآصبی آقای دکتر نقوی خدا رحمتشان کند اینها اساتید آناتومی و یواش یواش نزدیکی ما با حرفه دامپزشکی ولی این هنوز پزشکی را از ذهن من خارج نکرده یک سوالی برای من پیش آمد شما که فرمودید خانواده همه پزشک هستند و علاقهمند بودند شما را عملاً مورد قرار ندادند که آقا چرا مثل دامپزشکی هنوز نشده تازه اول دانشکده آمده بودم خب.
چرا یعنی به خصوص که پسر عموی مامانم آیت نوروزیان که یعنی الگوی همه ماها بودند پدرمان یا آقا جونم که ایشان یکی از بهترین متخصصین مامایی و الان آمریکا تشریف دارند استاد دانشگاه تهران و بودند دیگر تو فامیل همه پزشکان وقتی فهمیدند که ما دامپزشکی قبول شدیم یک مقدار خب ولی چیزی بحثی گفتگویی نبودند و فقط پسر عموی زن عموم برادر زن عموم.
دانشگاه داروسازی را تمام کرده بودند اظهار علاقه میکرد میگفت که رشته خیلی خوبیه به خصوص آن موقع بیشتر بعد دامپزشکی تو خدمات درمانی نبود بعد دامپزشکی بیشتر تو قسمتهای پژوهشیاش بود یعنی وقتی شما صحبت میشد بیشتر رو علوم پایه بود تا علوم بالینی میدانید و بنابراین خیلی غریبه با ما نمیشد من دنیا پژوهش و این چیزها را خیلی دوست داشتم اولین نمره من.
منی که شاگرد اول دبیرستان برو بیاهایی داشتیم برای خودمان و اینها و نمرهام شد ۸ خیلی ناراحت شدم خیلی اصلاً انتظار نداشتم نمره ۸ برای نوروزیان آن زمان خیلی سنگین بود رفتم پیش خانم دکتر عطایی پوراندخت عطایی خدا رحمتش کند گفتم خانم دکتر اینکه کسی که جلوی شما وایساده این برای خودش دنیای فکری خاص خودشو داره.
شاگرد اول و شاید ممتاز دبیرستان فیروز بهرام کنکور نفر ۱۶۰ و برو بیایی برای خودش داره برای خودم آن موقع هم که به قول معروف چهره تلویزیونی هم داشتم میشدم که یک مسابقه آن زمان بود به نام مسابقه برخورد اندیشهها تلویزیون مسابقه معلومات عمومی بود که ما شروع کرده بودیم تو مصاحبه شرکت کردن و شاید اولین فردی هستم که از طریق تلویزیون معرفی میکردیم گفتم دانشجوی سال اول دامپزشکی دانشگاه تهران.
خدمتتان عرض بکنم که گفتم خانم دکتر من ۸ شدم این نمره منو ندید بگیر من بهتون قول میدم که نمره فاینالم ۲۰ خواهد شد خیلی زن بزرگی معلم خوب تو زندگی اینه خدا رحمتش کند نور به قبرش ببار چون فضای فکری منو عوض کرد گفتم خانم دکتر من بهتون قول میدم من نمره فاینالم بیست و همینطور شد آمدم خدمتشان گفت نوروزیان آنقدر دیس شده.
حتی به من قول داده بودید. من خیلی ممنونم و امیدوارم که این فرصت خیلی خوبی باشد که بتوانید دامپزشکی را ادامه دهید و خیلی تشویقم کردید. بعد از این، آن موقع هم واقعاً درس آناتومی اینجا استاد میر بابایی، استاد نقوی، استاد زند افشار، اساتید بهنام واقعاً دامپزشکی ما بودند. چون فقط تنها یک دانشکده بود، دیگر دانشگاه دامپزشکی دانشگاه تهران و اینها جزو شخصیتهای بزرگواری بودند و هنوز رشتههای بالینی توسط بزرگوارانی که بعدها اضافه شدند، شکل نگرفته بود و بنابراین خیلی مهم بود که به اصطلاح شما بتوانید این درسها را پاس کنید. ماشالله به این حافظهتان، بزنم به تخته، اسامی را کامل یادتان است. اساتید و سوالی که برای من پیش آمد این بود که شما فرمودید که شما جزو اولین کسانی بودید که در دانشکده دامپزشکی دانشگاه تهران مشغول شدید. اساتید شما کجا تحصیل کرده بودند؟ چون این صحبت من موقعی که استخدام شدم برمیگردد به سال ۱۳۵۱.
یعنی بگیر هفت سال و ۵ سال و دو سال، ۷ سال، ۷ سال بعد از ورودم به دانشکده دامپزشکی. چون آن موقع دوره ما ۵ ساله بود. من ۱۳۴۹ فارغالتحصیل شدم. نظام حین تحصیل را ادامه دادیم. بعد آمدم یک سال رفتیم برای دوره سپاه ترویج. من استان کرمان را انتخاب کردم. آنجا به من خبر دادند که استادم آقای دکتر حکمتی من را کاندید کردند برای مربی در بخش.
ولی قبل از این، اساتید بیشتر در کشورهای اروپای غربی، بهخصوص فرانسه و بالاتر، دانمارک و سوئد بیشتر در این سه کشور بورسیه میشدند و فارغالتحصیل میشدند و دورههای آنجا را میرفتند. از طرف دولت ایران بود. از طرف دولت ایران بله، قبل از انقلاب بله. یعنی در عرض اولین استاد جراحیمان که خدابیامرز آقای دکتر اخزا بودند که من الان خدمتتان عرض خواهم کرد که سال سه ما در.
رسیدیم تا سال دو، سال اول همش علوم پایه بودند. فیزیولوژی و فارماکولوژی و بافتشناسی و این درسها بود. بیوشیمی و بعد هم میآمدیم بالاتر. سال تقریباً سه دیگر علوم بالینی شروع میشد که یعنی در اصل دو سال دوم و حالا بگوییم تقریباً سال سوم در درسهای بیسیک علوم بالینی اصول بیشتر روی اصول بود که استاد جراحی جناب آقای دکتر.
اقشار سید مصطفی خدا رحمتشان کند. ایشان استاد ما بودند که تحصیلاتشان فکر میکنم اگر خاطرم باشد از دانمارک تشریف آوردند و بر همین اساس بود که بعد از ایشان آقای دکتر حکمتی استاد عزیزم که انشالله که خداوند بهشان طول عمر بدهد که ایشان هم بعداً از دانمارک تشریف آوردند و همش هم این گروه دوست داشتند که پشت سریهایشان هم به قول معروف تحصیلاتشان در اروپا بگذرد که دیگر داشتیم یواش یواش.
ارتباطات یک مقدار فرق میکرد و حالا خدمتتان عرض خواهم کرد. این در اصل اتفاقاتی بود که در علوم پایه برای ما افتاد. اساتید خوبی داشتیم. در فیزیولوژی سرکار خانم دکتر کاشانی، آقای دکتر سلیمی در فارماکولوژی، در بیوشیمی آقای دکتر تسلیمی و همینطور بیاییم دیگر فکر میکنم که بافتشناسی یک مقدار الان ذهنم اجازه نمیدهد.
و به هر حال اساتید بودند که دیگر آمدیم تا رسیدیم به دوره به قول معروف بالینی. بالینی اولین استادی را که ما با ایشان برخورد کردیم در کار جراحی آقای دکتر سید مصطفی، آقای دکتر اقسام خدا رحمتشان کند. خیلی دوستشان داشتم. خیلی آقای دکتر اقساط برای خودشان یک شخصیت بسیار بزرگوار و تأثیرگذار یعنی اگر بخواهیم.
اگر منصفانه صحبت کنم، صادقانه صحبت کنم، کرکتر به قول معروف محکمی داشت و این کاراکتر محکم خوب خواهی نخواهی به همان نسبتم تاثیرگذار بود. کاریزماتیکشان زیاد بوده تا آنجایی که میتوانند جراحی را خیلی برای ما آن موقع نه این سیستمهای ویدیو پروژکتور نمیدانم این حرفها اصلاً نبود که یعنی فرق با آکتور میبود کدام استاد باید نقش هم بازی میکرد نقش.
یعنی تمام حرکاتی را که میکردند که باید به ما انتقال میدادند که فردا اگر یک بیماری اسبی، گاوی حالا هرچی در برابر شما باید دقیقاً ما حس میکردیم که چطوری باید اپروچ بالینی درستی داشته باشیم. خیلی جالب بود برای ما. حالا بعضی موقعها هم که صحنههای به قول معروف تقریباً خندهداری هم پیش میآمد و تعجب که آقای دکتر چطوری این مانور دارد روی میز میدهد برای ما حالی کند که باید اینجوری مقید کنید و در اختیارتان باشد و این حرفها.
آن موقع هم که امکانات امروزی که نبود. داروها محدود بود و و و خدمتتان عرض بکنم که و ما در کلاس ایشان درس جراحی را مقدماتش را به هر حال آموزش دیدیم و و آن موقع هم یک بیمارستانی داشتیم. دو تا بیمارستان بود. یک بیمارستان حیوانات کوچک اینجا بود که همینجا که الان هست یکی هم بیمارستان حیوانات بزرگ بود در وصار ابتدای جاده ساوه و بیمارستان بوده که در آن منطقه آن منطقه هم هنوز دولوپ مثل امروز که نبود که.
بیشتر اطراف ما گاوداریهای سنتی بودند. یک مقدار فراتر میرفتیم میرفتیم به یک منطقهای به نام نوروزآباد که مجموعه اصطبلها را تازه راه انداخته بودند و بعد هم به اصطلاح فضای گاوداریهای سنتی همهچیز شکل سنتی داشت. یعنی هنوز فضای روبروی دانشکده امام که این تاسیساتی که امروز هست نبود همش با آقای انار بود و ما معمولاً زنگهای تفریحمون از بیمارستان میآمدیم درختهای انارستیم و به هر حال بچه شیطنتهای زمان خودمان را داشتیم و در اطراف.
بیمارستان وصف نانم گاوداریهای محدودی بودند و و معمولاً هم مراجعهکنندههای به بیمارستان این درشکهچیها بودند. اسبهای ارابه و از این حرفها بودند. خیلی جنبههای به قول معروف هنوز کورس و نمیدانم اسبهای پرش و چوگان و این حرفها اصلاً نبود. اصلاً خیلی.
ابتدایی کورس هم که حالا با خود سیستم ترکمنها عملاً با ترکمن هنوز ارتباطات برقرار نبود. یعنی خیلی همهچیز ساده بود و چطوری خدمت فقط بیمارستان حیوانات کوچک هم بالا.
ارتباط خدا رحمت کند آقای دکتر سنجر مسئولشان بودند و آقای دکتر اصغره ایرخانی و آقای سرکار خانم دایی معینا آقاجیانس که الان در قید حیات هستند، آمریکا هستند و فرصتی باشد در خدمت اینها کلینیک حیوانات کوچک بالا داشتند و آقای دکتر سنجر مسئول کلینیک حمایت حیوانات هم بودند در خیابان فروردین و آن زمان یعنی میخواهم بگویم که همهچیز در شکل خیلی ساده و ابتدایی خودش در حال حرکت بود و همهچیز داشت رشد میکرد میدانید.
و امید داشتید به آینده. به آینده امید داشتید. ما که خوب خانم داشتیم ترین میشدیم دیگر دانش هنوز نمیدانستیم که فضای کاری ما در آینده چه خواهد بود میدانید و تا اینکه درست موقعی که رسیدیم به سال ۴ خدمتتان عرض بکنم که چهرههای جدید به دانشکده از خارج برگشتند تا آن موقع ما نمیدانیم که یک سری دانشگاههای که بورس گرفتند رفتند خارج.
مثلاً فرض بگیرید در بخش آناتومی آقای دکتر شهرازبی برگشته بودند خدا رحمتشان کند یا مثلاً در رشتههای دیگر همینطور ولی از همهچیز مهمتر آقای دکتر حسینیون که انشالله در سلامتی کامل باشند ایشان از انگلستان تشریف آوردند و در بخش داخلی آقای دکتر خدا وقتشان کند آقای دکتر انصاری از رشته مامایی سوئد آبسلا را گرفته بود دانشگاه در سوئد و از همه مهمتر آقای دکتر پرویز حکمتی که از.
به دانمارک برگشتم. این شخصیت بزرگوار آقای دکتر تاجبخش، انشاءالله سلامت باشند، از دانشگاه لیون فرانسه تشریف آوردند و بعد هم آقای دکتر فرخنده دوباره از فرانسه تشریف آوردند در رشته بازرسی مواد غذایی و بعد هم آقای دکتر از پاریس آمدند. از لیون بچههای دیگر آمده بودند، آقای دکتر افشار از انگلستان تشریف آوردند در رشته ویروسشناسی که بعدها رفتند. این جماعت جدید که آمدند، اصلاً چهره دانشکده را تغییر دادند و امید زنده شد. بله، اصلاً فضای جدیدی را به وجود آوردند. هرچند که آقای دکتر افشار به دنبال شکلگیری دانشگاه شیراز رفتند و مسئولیت دانشگاه شیراز را به عهده گرفتند، کمتر فرصت داشتند ولی آقای دکتر کیوانفر و آقای دکتر کیوانفر در ویروسشناسی و میکروبیولوژی بودند.
آقای دکتر تاجبخش با قدرت و توانمندی علاوه بر مسئله اطلاعات علمی که در اختیار دانشگاه قرار میدادند، ارتباط معنایی با دانش داشتند به علت اینکه دنیایی از عرفان و ادبیات و شعر و ادب بودند و فرصتهای خیلی جالبی را به دانشجویان میدادند. بهخصوص به گروههایی مثل ما که گروه دانشجویی بودیم و فوق برنامه دانشجویی داشتیم و استاد راهنمای ما هم آقای تاجبخش بودند. یادم هست که برنامه سخنرانی برای ایشان گذاشتیم تا مروری بر شعر و ادب فارسی داشته باشند که آن روز بعدازظهر بینظیر بود. اصلاً دانشکده منفجر شد از اطلاعات ادبیات و شعر. از حنظله باد قیچی شروع کردند به گفتن تا رسیدند به نیما یوشیج و شعر نو. این برنامهها دنیایی را برای ما عوض کردند، یعنی علاوه بر دنیای علمی، یک دنیای عرفانی هم در دانشکده ما حیات دادند و ما هم که دانشجویان سال چهارم و پنجم بودیم، برای خودمان دیگر پای آقای بهرام بیضایی را به دانشکده آوردیم. تئاتر آوردیم به دانشکده و کاری ندارم که آن موقع دو سه تا پیاس هم آوردیم و خود ما هم جزو بچههایی بودیم که در زمینه تئاتر در خدمت آقای دکتر خمامی اسدی که اکنون استاد دانشگاه شیکاگو هستند، بودیم و هنوز هم وقتی به آمریکا میرویم، در خدمتشان میرویم خدمت آقای دکتر بیضایی در دانشگاه استنفورد و آنجا هنوز فضای هنریشان را دارند.
ولی میخواهم بگویم که فضای دانشکده از حضور ما در سال ۴ که میشود ۱۶۵۴ بین سال ۱۳۵۴ تا ۱۳۴۸ یعنی آمدم سال چهارم ۴۹ هم که سال من بیشتر گرایشم به آقای دکتر حکمتی بود، بسیار هنرمندانه و بسیار بهروز جراحی را به ما تدریس کردند و یک ارتباط عاطفی بین من و آقای دکتر به وجود آمد به طوری که من از ایشان درخواست کردم اگر اجازه بدهند من موضوع پایاننامهام را با ایشان بگیرم. هرچند که به علت علاقهای که به کارهای پژوهشی داشتم، خدمت آقای دکتر شیبی استاد عزیز بخش میکروبیولوژی رفتم که پایاننامه بگیرم که ایشان من را فرستادند پیش آقای دکتر تاجبخش. آقای دکتر تاجبخش همان موقع تعداد زیادی دانشجو داشتند.
که بعد دیگر تصمیم گرفتم که خودم را نزدیک کنم به آقای دکتر حکمتی. ایشان سزارین در میش را به من موضوع پایاننامه دادند. درویش آن موقع برای خودش موضوعی بود. حالا هرچند که امروز دیگر واقعاً این موضوع جذابیتی نمیتواند داشته باشد ولی خب ما این موضوع پایاننامه را گرفتیم و در خدمتشان موضوع پایاننامه را به پایان رساندیم و دفاع خیلی خوبی هم داشتم و به نوعی یک ارتباط عاطفی بین من و آقای دکتر حکمتی به وجود آمد به طوری که من وقتی رفتم خدمت سربازی، ایشان اظهار علاقه کردند که من به عنوان مربی بعد از خدمت سربازیام بیایم در کنارشان در بخش جراحی دانشکده. این صحبتی که من میکنم برمیگردد به سال ۱۳۵۰. ما رفتیم سربازی یک سال ۵۰ چون نظام حین تحصیل داشتیم، این سربازی میشد جزو سپاه ترویج حساب شد و من پنجاه و.
۵۰ تقریباً آمدم. ۵۰۵۱ آمدیم و دیگر عضو هیئت علمی دانشکده به عنوان مربی در بخش جراحی در خدمت آقای دکتر حکمتی شروع کردیم به تمرین کردن فضاهای آکادمیک و به هر حال مطالعه و کمک کردن در کارهای تحقیقاتی و تا اینکه آمدیم جلوتر شد ۱۳۵۱ و پنجاه و دو و تو این فاصله تعدادی از بچهها از خارج برگشته بودند.
مثل آقای دکتر بزرگمهری، مثل آقای دکتر سهرابی عقدوس و چند آقای دکتر رادمهر برای بخش آناتومی و هنوز از بخش داخلی کسی به طرف خارج نرفته بود، فقط آقای دکتر مقصودلو بودند که ایشان از خارج برگشته بودند. آقای دکتر حکمتی هم که در خدمتشان بودیم، تو بخش داخلی هم که آقای دکتر حسینیون که آن موقع از انگلستان آمدند و یک تحول بزرگی را به وجود آوردند یعنی در اصل.
به طرف کشورهای انگلیسی زبان، آقای دکتر تاجبخش از فرانسه آمده بودند، تعدادی از فرانسه و تعدادی هم از کشورهای دانمارک و سوئد. اینها زبانشان بیشتر زبانهای فرانسه بود و یعنی اولین کسی که برگشتند با زبان انگلیسی آقای دکتر محمد حسینیون بودند که بخش داخلی را در دانشکده فعال کردند و با هم در کنارشان در خدمتشان در بخش جراحی بودیم و تا اینکه دیگر فرصتهای حالا پیش آمد که.
آن موقع آقای دکتر رفیعی عزیز، رفیعی مدیر دانشکده بودند و زمانی که به قول معروف مربی شده بودیم هنوز برنامه حقوق و مزایا به ما نمیدادند. ما تازه ازدواج کرده بودیم و خداوند بچهای هم به ما داده بودند. نغمه خانم به دنیا آمده بود و حقوق نداشتیم. بعد به من میگفتند که باید برویم پیش آقای دکتر رفیعی ازش بگوییم که کمک کنند یا بشود.
من و آقای دکتر قدسیان دو نفری بودیم که تازه استخدام شده بودیم. ایشان برای کلینیکال پاتولوژی و من هم برای بحث جراحی رفتم خدمت آقای دکتر رفیعی گفتم که آقای دکتر به هر حال میگویند که اگر شما بازنشسته بشوید حقوق شما را میتوانند به ما دو نفر بدهند.
خیلی ساده من این را گفتم. خدا رحمت کند آقای دکتر، ناراحت نباشید. من دو هفته دیگر قرار است بازنشسته بشوم بنابراین خیالتان راحت باشد که از حقوق من شما و دکتر قدسیان میتوانید به هر حال متنفر بشوید و این حرفها.
ازدواج کردید آقای دکتر؟ من ۱۳۵۰ و حاصل ازدواج دختر خانم و هفت تا نوه خدا حفظشان کند. بله، نغمه که الان ۵۰ سالشه ماشالله و پونه که ۴۵ سالشه. نقد چهار تا فرزند دارد و پونه سه تا فرزند دارد. دیگر اینها بزرگ شدند و ما دیگر به قول معروف زندگی اینجا تعریف شده و خدمت عرض بکنم که متاثر از استخداممان حالا صحبت سر این شد که.
خب حالا باید ارتقا پیدا بکنیم. برای ارتقا درست به ما که رسید گفتند حتماً ما باید برویم یک مدرک از خارج از کشور بگیریم. اجبارش کردند. اجبار خوبی بود. قبل از ما بچهها همین جا استادیار میشدند بعد از استادیاری میرفتند خارج مثل آقای دکتر سهرابی، مثل آقای دکتر بزرگمهری. یعنی به عبارت دیگر گفته بودند که باید حتماً بروید خارج برگردید تا بتوانید استادیار بشوید. آن موقع اینطور نبود که ما.
دیگر به دنبال چنین فضایی بودیم که آقای دکتر حکمتی بسیار تمایل داشتند من به دانمارک بروم. آقای دکتر حکمتی فرمودند که من بروم. در این دو سالی که من عضو هیئت علمی شدم، یعنی از سال ۵۱ تا ۵۳ دانشگاه شیراز شکل گرفت و بیشتر اساتیدش از خارج میآمدند، بهخصوص از اروپا. یعنی اساتید مقیم خارج آنجا تدریس میکردند. یکی از اساتیدی که توسط آقای دکتر حکمتی پیشنهاد شد، آقای پروفسور اسپرسن بود و بعد از او آقای پروفسور اولسن. اینها از بخشهای جراحی بودند. چون اینها به تهران میآمدند، من در اصل به قول معروف همراهی میکردم آنها را موقعی که تهران بودند، گردشی میبردم تا به هر حال فضاسازی کنیم برای اینکه خسته نشوند و سپس سوار هواپیما میکردیم به شیراز بروند و از شیراز برگردند. اینجا کمکشان میکردیم که برگردند دانمارک. یک ارتباط عاطفی بین من و بهخصوص پروفسور دانشین آقای پروفسور اسپ برقرار شد که خدمتتان عرض کنم که.
همین باعث شد که دکتر حکمتی هم خیلی اصرار میکرد که من بروم و آنجا ادامه دهم برنامهام را و سپس برگردم. خدمتتان عرض کنم که این مصادف شد با آمدن آقای دکتر اسلامی از انستیتو رازی به دانشکده و مسئولیت روابط بینالملل ما را بر عهده گرفتند و آقای دکتر حسابی هم حسن نیتهای بسیار بالایی داشتند. آن زمان هم من در خدمت آقای دکتر حکمتی بودم.
مسئولیت درس بیماریهای اندامهای حرکتی را به من دادند و من بیشتر علاقه داشتم که بروم و روی جراحی اسب فعالیت کنم چون خودشان به هر حال استاد مسلم در زمینه حیوانات نشخوارکننده بودند. حیوانات کوچک ما هنوز خیلی زیاد نبودند. خانم دکتر آقاجیانس و آقای دکتر ایلخانی بودند. آقای دکتر بهار، خدا رحمتشان کند، جدیداً به رادیولوژی اضافه شده بودند و حیوانات کوچک به آن شکل فعال نبودند.
ولی حیوانات بزرگ نشخوارکننده خیلی علاقه داشتند که من بروم و آنجا حالا هم حیوانات نشخوارکننده همراه حیوانات تکسمی. من هم روی اندامهای حرکتی این فرصت را پیدا کرده بودم که خودم را توسعه دهم. کلاسهای درس به قول معروف حیوانات کوچک را به من داده بودند. آن زمان هم به قول معروف مدل جراحی ما از بود سرجری آن دد انیمال انجام میدادیم. حیوانات را مثلاً میبردیم الاغی، اسبی.
کلینیک بیهوششان میکردیم و سپس به قول معروف کارهای جراحی را روی آنها انجام میدادیم و بعد هم میکردیم که بروند. چون هنوز اسب به شکل جدی فعال نشده بود و جراحیاش با توجه به اینکه امکانات بیهوشی امروز هم نداشتیم، نه دارو نه با همین کلته به قول معروف بیهوششان میکردیم. تقریباً از داروهای خوابآور عمیق استفاده میکردیم. اینها چه دردسرهایی داشتیم و.
من هم بیشتر علاقمندیم روی اسب بیشتر بود تا نشخوارکننده. در عین حال که خود آقای دکتر مسئولیتی داشتند، من هم در کنارشان. حالا داستانهای خیلی زیادی اگر بخواهم هر کدام توضیح دهم، به هر حال برای خودش یک به قول معروف غشای طولانی است. تا اینکه این صحبت ارتقا که پیش آمد، من رفتم خدمت. یک روز داشتم میرفتم سر کلاس درسم برای درس اندامهای حرکتی در عصر.
در اتاق آقای دکتر اسلامی باز رفتم. آقای دکتر بورسیهای ندارید ما استفاده کنیم؟ چون برای استادیارمان نیاز است که من حتماً بروم یک مدرکی از خارج بگیرم. گفت نوروزیان بیا تو. رفتم تو. گفت زبان انگلیسی چطور است؟ گفت ریاضیات چطور است؟ گفتم که خیلی عالی است و خیلی برایش دارم. گفت که آمریکا میروی؟ گفتم که آمریکا کجاست؟
میرویم چطور؟ گفت والا الان آقای دکتر نشاط، خدا رحمتشان کند، آمریکا است. دارند یک قراردادی با دانشگاه دیویس کالیفرنیا میبندند که ارتباط دانشجو و استاد برقرار شود و یک تیمی هم قرار است از آنجا بعد از سفر آقای دکتر شاد بیایند ایران و این ارتباط برقرار شود. گفتم آقای دکتر چه رشتهای؟ گفت رشته اپیدمیولوژی. وتی خب ما آن موقع هنوز نمیدانم. من فقط خدا رحمت کند، نور به قبرش ببارد، استاد عزیزم، عاشقش بودم.
و آقای دکتر هوشنگ خاوری، استاد آمارم، خدا رحمت کند، یک چیز عجیبی بود. ایشان درس آمار میدادند، درس ژنتیک میدادند و بسیار تأثیرگذار، بسیار انسان فهیم از نظر مسائل اجتماعی که تاپ و من عاشقش شده بودم به طوری که درسهای دکتر را بهترین بودم. دیگر و میدانید که در درس اپیدمیولوژی بیسش آمار است، آمار حیاتی و بر همین اساس هم وقتی من رفتم حالا که.
انتخاب کنی بیاری. آمدم رفتم دوتا قدسیان بپرسم. آقای دکتر که آن موقع مامایی میخواندند. گفتم که میآیی با من برویم آمریکا؟ گفت چه رشتهای؟ گفتم اپیدمیولوژی. چیه بابا ولمون کن. من میخواهم بروم مامایی. به همین قسمت شد. بعدش هم رفتند الان شمال آمریکا و بعد آنجا با تخصص مدرک اماف برگشتند. اینها حالا کاری ندارم. رفتم پیش آقای دکتر قدسیان. گفتم میآییم برویم. ایرج، خدا رحمتش کند، گفتش که ریاضیات هم خوب نیست. گفتم من بیلیارد میدهم نگران نباش.
دیگر این صحبتها شد و آمدیم به خدمت آقای دکتر و گفت پنج نفر انتخاب شدیم به همین راحتی. گفت ۵ نفر، ۵ نفر. دو نفر دانشگاه دامپزشکی، یک نفر از دانشکده اقتصاد، دو نفر از دانشکده کشاورزی. چون میدانید دانشگاه یوسی دیویس به دانشکده کشاورزی و دامپزشکی معروف بود آن زمان در کل غرب آمریکا و تنها دانشگاهی بود در غرب آمریکا که کلینیک اسبش به نام بود و فقط آقای دکتر حکمتی آمدند بهشان گفتند که من میخواهم بروم. گفت نه.
تو باید بروی دانمارک و با مدرک جراحی برگردی. گفتم آقای دکتر این فرصت را الان اینجا دارند میدهند و بورسیه هم هستیم و به نوعی هم ساپورت سیستم را داریم. با اینها برگشتند خیلی با گلهمندی ولی به شرطی میروی آنجا که برای من در زمینه اسب نوآوری داشته باشیم. گفتم چشم آقای و چه دردسرت بدهم دو ماه بعد ما دیگر ویزای آمریکا را گرفتیم. آقای دکتر رفتیم واشنگتن. پیاده شدیم از هواپیما.
از اینکه تا انتهای این اپیزود هم همراه من بودید بسیار از شما سپاسگزارم و امیدوارم که از شنیدن صحبتهای دکتر نوروزیان عزیز شما هم مثل من لذت برده باشید. یک نکته مهم دیگر اینکه کانال یوتیوب رادیو چهار نعل ساخته شده، یک میزگردی که با محمود پولحیدری و مازیار جمشیدخانی عزیز.
ضبط شده در کانال یوتیوب هستش. میتوانید بروید تماشا کنید. دو قسمت از گفتگو با استاد بابک شکی را گذاشتم که در بین ویدیوها عکسهای جذابی که از دوران قدیم در دسترسم بوده را در لابلای ویدیو برایتان گذاشتم که امیدوارم از دیدنش هم لذت ببرید. فقط خواهشی که دارم اگر وارد کانال یوتیوب شدید حتماً دکمه سابسکرایب را بزنید و آن دکمه زنگوله را هم بزنید که اگر ویدیوی جدیدی میگذارم برایتان اعلام بیاید روی گوشیتان و بتوانید از دیدنش لذت ببرید. لینک کانال یوتیوب رادیو توضیحات همین اپیزود برایتان.
گذاشتم ببینید و لذتش را ببرید. تا اپیزود آینده همگی را به خدای بزرگ میسپارم و برای همگی آرزوی سلامتی و طول عمر با عزت دارم و در نهایت مثل همیشه مواظب اسبهایتان باشید.