اپیزود بیست و ششم رادیو چهارنعل گفتگو با مازیار جمشیدخانی درباره مبحث آموزش.
خلاصه
در اپیزود بیست و ششم رادیو چهارنعل، محسن پورحیدری با مازیار جمشیدخانی، سوارکار برجسته و عضو کمیته مربیان فدراسیون سوارکاری، به بحث درباره چالشهای سیستم آموزش سوارکاری در ایران پرداخته است. جمشیدخانی به مشکلات موجود در این سیستم و نقدهایی که به فعالیتهای مربیان و باشگاهها وارد شده، پاسخ میدهد و بر لزوم بهبود کیفیت آموزش و تربیت مربیان تأکید میکند. او از راهاندازی کانال یوتیوب خود برای ارائه آموزشهای رایگان و معتبر به سوارکاران خبر میدهد و بر اهمیت توجه به سلامتی اسبها و فرهنگ صحیح سوارکاری در کشور تأکید میکند. این مصاحبه با اشاره به ضرورت تغییر در سیستم آموزشی و حفظ استانداردها، بر تلاشهای شخصی و جمعی برای ارتقاء این ورزش و جلوگیری از تجاریسازی آن تأکید دارد و در نهایت بر اهمیت یادگیری و مراقبت از اسبها تأکید میکند.
موضوعات کلیدی
- آموزش سوارکاری
- مسابقات سوارکاری
- چالشهای سوارکاری
- پرش با اسب
- تربیت سوارکار
- رادیو چهارنعل
- سوارکاران ایرانی
- مربیگری اسب
- سیستم آموزشی
- یادگیری اسبسواری
- مواظبت از اسب
- تکنیکهای سوارکاری
- فرهنگ سواری
متن کامل گفتگو
عرض سلام و ادب و احترام. من محسن پورحیدری هستم و اینجا رادیو چهار نعل است. از اینکه با یک قسمت دیگر در خدمت شما عزیزان هستم، بینهایت خوشحالم. در قسمت بیست و ششم شما قرار است حرفهای بسیار جذاب و آموزندهای را بشنوید. مهمان من در این قسمت، مازیار جمشیدخانی عزیز است که یکی از سوارکاران بزرگ، بهنام و قابل احترام جامعه سوارکاری است و همچنین مازیار جمشیدخانی عضو کمیته مربیان فدراسیون سوارکاری هم بوده. امیدوارم که طرح این مسئله به شما عزیزان در پیشبرد اهدافتان خیلی کمک کند و آموزنده باشد. خواهش دیگر اینکه مسائل خودتان از هر نوع را با ما در میان بگذارید تا من در رادیو بتوانم با طرح مسئله درست، پاسخهای مناسبی را پیدا کنم که در آینده نزدیک شاهد رشد و پیشرفت برای جامعه ورزشیمان و به خصوص برای اسبها باشیم. بیشتر از این صحبت نمیکنم و شما را دعوت میکنم که قسمت بیست و ششم گفتگو با مازیار جمشیدخانی را بشنویم.
به نام خالق زیباییها، با یک قسمت که به مخاطبان رادیو چهار نعل اعلام کرده بودم، در مورد مبحث مهم آموزش در خدمت استاد جمشیدخانی هستیم. برای رادیو چنل و اعضای جامعه سوارکاری محبوب هستی که همه دوستان حرفهایت را بشنوند و امیدوارم که این حرفها حداقل در چند نفر تأثیر بگذارد که بخواهند تغییراتی در روندشان بدهند. ما تقریباً نزدیک ۱۱ سال است که عضو کمیته مربیان هستی به همراه مسعود مکانینژاد و حسین فکری.
خیلی در این چند سال به شما نقد وارد شده راجع به روند کاری. البته که شماها از یک سیستم نابسامان عملاً خیلی ول و ولامونی آمدید، یک سازمانی دادید، یک سری مدارکی که قبلاً به صورت حالا کیلویی و انتخابی داده شده بود را منحل کردید و سعی کردید یک سازمانی به این آموزش بدهید که این واقعاً جای تقدیر دارد. حداقل یک چارتی به این سیستم دادید، ولی باز با این حال یک سری نقدها به شما هست. خوب، در این چند ساله که بودید، یعنی آن زمانی که تحویل گرفتید کار به چه صورتی بوده؟
اول همه بگویم که به من گفتی استاد، من هنوز به خودم نمیگویم استاد. سلام به همه بچهها و همه دوستداران سوارکاری و واقعاً خیلی خوشحالم که اینقدر به من لطف دارید. سلامت باشید. عرض کنم که و در مورد استادی بگویم که واقعاً من خودم را استاد نمیدانم، خیلی مانده که به استادی برسم، ولی لطف دارند بچهها میگویند. عرض کنم که سوالی که اینجا میپرسید که خیلی ربط دارد حالا به استادی، به خاطر اینکه ما آنجا در مسند استادی باید مینشستیم و این کار را میکردیم و ما خیلی جوان بودیم.
سال ۹۱ بود که من و مسعود مکاری و فرامرز بابالحوایجی هسته اصلی و اولیه این کمیته آموزشی که الان شما دارید میبینیدش و هنوز هم دارد در حال جان کندن ادامه میدهد. آره، یه سه روزی سرم بهش وصله و اینا شروع کردیم و یادم است که یه پیمانی با هم بستیم ما سه نفر توی آن کمیته. آقای حبیبی هم تشریف داشتند، آقای عزت هم بودند.
ولی اینها یواش یواش کمرنگ شدند به دلیل سن و سالشان و به دلیل مسافرتهایی که باید همش برای تدریسها میکردند و اینا هی سختتر شد برایشان که بعد آقای فکری و آقای مقدم آمدند. ولی خب ما سه تا، من و فرامرز و مسعود همیشه بودیم. مسعود رئیس بوده همیشه توی کمیتهها و من شاهدم که ایشان چقدر زحمت کشید برای این داستان. سالها منی که خیلی حالا معروفم به اینکه تو آن کمیته فعال بودم، خودم اذعان میکنم که.
از این ۱۰، ۱۱، ۱۲ ساله شاید سه چهار سالش را من اصلاً خسته شدم و ادامه ندادم ولی مسعود همچنان با هر رئیس فدراسیونی بالاخره این جسم بیجان را کشان تا اینجا آورد، نگذاشت شیرازهاش از هم بپاشد. موضوع این است که ایرادهای بسیار زیادی اصلاً به سیستم آموزش این مملکت وارد است. حالا قبل اینکه به آنجا برسیم، بگذار من سوال بریم بحثمان یک چارچوبی داشته باشد. چالشهایی که شما طی این ۱۱ سال داشتید، مهمترینهایش کدام بوده به عنوان کسانی که قرار بوده که این.
قطار را تکان بدهید، کردن انسانهای صالحی که به اندازه کافی عالم باشد. اگر بخواهم مختصر و مفید بگویم، متأسفانه کسانی که علم و توانش را داشتند تو شهرستانها دچار دشمنی و گیر و گرفتاریاند با همدیگر. همش هی دستهبندی است تو شهرستان، با هرکی میروی حرف میزنی میگوید یه تیمی هست اینجا، اونا اژدها میمن میخورند، مواظب باش. میروی با اونا حرف میزنی. البته که خوب این ذات ما ایرانیهاست متأسفانه که یه ذره.
با همدیگر کار تیمی نمیتوانیم بکنیم و سازش نداریم. سختترینش به نظر من پیدا کردن مدرس خوب بود. دقیقاً این حرفی که مسعود مکارم زنی از این واقعاً گله کرد که ما نداشتیم آدمی که بتوانیم تو این سیستم جا بدهیم و این سیستم بتوانیم به کمک آنها و کیفیتش به شدت از نسل بعدی که آمد توشان آمد پایین. من نمیخواهم از کسی نقدی بکنم یا نمیخواهم کسی ایرادی بگیرم ولی نمیخواهم اسم بیاورم ولی نسلی که آمدند جدید که الان کمک دارند میکنند به این داستان.
به شدت کیفیتشان پایینتر است به خاطر اینکه هم با سوال توئه ما به عنوان نسل قبلی نتوانستیم مثل خودمان را تولید کنیم، حداقل مثل خودمان. در صورتی که همه دنیا بهتر از خودشان را تولید میکنند. من یه چیزی که حالا نقدی که با مسعود مکارم مصاحبه داشتم گفتم چجوری که شما توی حداقل مثلاً پنج شش سال اول تو این فضا نتوانستید چند تا مدرس تربیت کنید. حالا من یه قصه را از اولش تا الان یه تند برایت میگویم که در جریانش واقع بشوی.
شاید جواب خیلی از این سوالها توی این داستانی که الان از کل کمیته فنی تعریف میکنم است. ما وقتی رسیدیم به مسند کار، پایان کار آقای تابش بود و میدانیم که چه فاجعهای بود. یعنی اینها برای که مخصوصاً آخرای کارشان که بیلان بدهند، میان برای هر شهرستانی ۶۵ تا مدرک صادر میکنند که من خودم تو یکی از آن کلاسها مدرک درجه سه رفته بودم گرفته بودم. یه صحنه خیلی جالبی دیده بودم. مربی دستور تو همون کلاس که من هم سوار بودم، من قهرمانی کشور بودم، کلی شاگرد داشتم سال ۸۸.
کلی شاگرد به جامعه سواری داده بودم ولی مدرک نداشتم و خب بدون مدرک غلط است و اصولش هم این است که بری از پایه امتحان بدهی دیگر. من که نمیتوانم بیایم بگویم من خفن کشورم فلان. من رفتم از ۳ امتحان دادم. بعد تو آن کلاسی که آن دستهای که ما سوار بودیم، مربی گفت رو این نفر جلوی من نگاهش بلد نبود پا بزند ببرد. دیدی که مبتدی لگد میزند از راه نمیرود، تو زد دید نمیرود. من گفتم بزن برود اینا، دیدم نه فایده ندارد. اینم زد دید نمیرود، نگاه کرد دید همه دارند بلند میشوند مینشینند.
آزاد رفتند تو قدم و بعد این مدرک گرفت. نسبت شرایط و سیستم فاسد، فساد فقط پول گرفتن و کارت صادر کردن نیست. فساد برای اینکه تو موفقتر بشوی در ریاست بعدی، در انتخابات بعدی بیایی کارت همینطوری صادر کنی دست مردم. به این میگویند فساد سیستم. شهرها نامه زدند که.
بروید تهران، به قول تو از آنجا گفتند فامیلاشان آمدند. قطعاً من حالا با اینش کار ندارم. ما با یه همچین ویرانهای تحویل گرفتیم این را.
من و مسعود و فرامرز تصمیم بسیار خوبی گرفتیم. ما تعداد زیادی کارت را باطل کردیم، در حالی که کارمان غیرقانونی بود. آن زمان قانون به این صورت بود که کارت صادر میشد و دیگر نمیتوانستیم در قانون وزارت ورزش تغییری ایجاد کنیم. کارتها تاریخ انقضا نداشتند. ما برای ساماندهی به این آموزش، یک دوره تست برگزار کردیم و از افراد دوباره امتحان گرفتیم. من، مسعود و فرامرز در صدر این داستان بودیم و کارتهای افرادی که نمیتوانستند نمره قبولی بگیرند را همانجا پاره میکردیم. بسیاری از افرادی که به سواری مربوط نبودند، کارتهایشان باطل شد. نزدیک به ۷۰۰ تا ۸۰۰ کارت صادر شده بود و ما حدود ۱۲۳۰۰ نفر را امتحان گرفتیم تا ببینیم آیا واقعاً سوارکار هستند.
یکی از افراد در تست ورودی گفت که به او اجازه ندادیم به سمت تعصب برود. ما در اسنپ نمره او را ندادیم و گفتیم که از قبل نمرهاش مشخص بوده است. ما تلاش کردیم که در این سیستم فاسد، کارت بیمورد صادر نکنیم و افراد شایسته را به سیستم وارد کنیم. در شهرهایی که نیاز به تربیت افراد داشتیم، تلاش کردیم. اما از سال ۹۳ به بعد، کمیتهای کارآمد تشکیل دادیم که در تمام فدراسیونها همین کمیته وجود دارد.
ما به دنبال داشتن مربیان رده بالا بودیم. در سیستم آموزشی کشور، باید افرادی باشند که بتوانند آموزشهای لازم را بدهند. اما اینطور نشد. من در سال ۹۳ طرحی به آقای خلیلی ارائه دادم که پذیرفته نشد. ایراد من به سیستم این بود که نمیتوان با دو تست و یک نامه از مربی، سوارکار آموزش داد. باید افرادی که علاقهمند هستند و در باشگاهها فعالند، به عنوان کارمند هیئت تربیت شوند و حقوق بگیرند. این افراد باید به مربیان درجه یک معرفی شوند و هر ۶ ماه یک گزارش از پیشرفت آنها گرفته شود.
ما نمیتوانستیم از افراد تست انسانیت بگیریم و به آنها نمره بدهیم. بسیاری از افراد لیاقت این کار را نداشتند. قانون به ما اجازه نمیداد که خط قرمزی برای انسانیت و شرافت این ورزش تعیین کنیم. در سیستم آموزشی، هیچ تستی در زمینه روانشناسی مربی وجود ندارد. ما باید عمق این دریاچه را افزایش میدادیم، نه اینکه فقط وسعت آن را بیشتر کنیم. قبل از انقلاب، سوارکارانی که کارمند سازمان تربیت بدنی بودند، به تهران میآمدند و صلاحیت آنها توسط مربیانی مانند آقای نوروززاده در همدان و دیگران تأیید میشد.
یک آقایی در مشهد بود که همه بچهها شاگرد او بودند در باشگاه فردوسی. نه، همه شاگرد آن آقا بودند. اسم اینها همه یادم رفته، ولی اینها نمونههای بارزی هستند که پایههای آن ورزش را تشکیل میدهند. دلیل اصلی که دارم تکرارش میکنم این است که من در اپیزود قبلی هم در مورد این طرح صحبت کردم و اینجا میخواهم کمی کاملتر و بازترش کنم. چیزی که در این پروسه مهم و درست بود، همان حرفی بود که با هم یک بار زدیم و تو گفتی زیست اصلی آدمی که بدون این کار نصف شب و ظهر و فلان ندارد این کار.
بستگی به حال اسب تو، بسته به شرایط زندگی و مسابقه دارد. تو باید ۲۴ ساعته بالای این داستان باشی و شش دانگ زندگیات را برایش بگذاری. تازه بعد از مدتی آیا بشود یا نشود. قضیه این نیست که یک نفر زین کند، بیاید سوار شود و بعد همان صاحب بیاید بنشیند و مدرک مربیگری بگیرد، چرا که تمام تئوریها را حفظ است. همه سوال واضح است، خب ما نمیتوانیم از او بیشتر برای درجه تست بگیریم. چکار کنیم؟ اجرای اثر نمیدانم فلان تست بگیریم.
بعد اسب نمیدهد فدراسیون به ما و با یک مشت الاغ داریم در باشگاه خصوصی خودمان. هرکی بچهها، آقا شما دارید ما یک تست بگیریم فلان کنیم. یعنی در همه سالها همه شاهد بودند که چگونه خودمان کار را دست گرفتیم. هم مشکل لوکیشن داشتیم، هم تهیه و هم باشگاهها. دقیقاً بعد همه معترض که آب من اسب خوب نیفتاده. حالا توضیح بدهید آقا من فقط میخواستیم نشست شما را ببینیم. خب بعد تو از این سوار بیشتر از این نمیتوانی چیزی بخواهی برای درجه سه. پس سوال بعد از سه سال عیان میشود. تمام ساعت همه رفتند کارت مربیگری گرفتند. نمیدانم یک مشت آدم که این کار مربوط نیستند.
حالا اینها را شما مقایسه کنید با هم آقای نوروزاده که مربی علیرضا بختیاری است و از او یک نسل آدم بیرون آمد. پدر اصغر آقای نوریزاده و اسم آن دو برادر اسپانیا یادم نمیآید. خدا کند اگر کسی یادش میآید کامنت کند زیر این پست. آره این خوب شد خوب بود. آنها پایه سواری نوین در اصفهان گذاشتند که زادش میشود مسعود مکارینژاد، علی مکاری. تمام بچههایی که حالا خیلیها دیگر اصفهان خودش یک سبک دارد، اصلاً یک مدل دارد.
باز مربی مشهد هم یک آقایی بودند که کمی چاق و کم مو بودند در باشگاه فردوسی. این هم اگر کامنت همه بچهها علیرضا قطب شریف نمیدانم سعید ساعدی کنویسیا فلان اینها همه شاگرد ایشان بودند. فرمانی آقای سجادی از آن نسل بیرون آمدند که بعد اصلاً پایه این سواری که الان در مشهد هست که حالا دیگر دوباره به خاطر مرکزگرایی برگشتند همه آمدند تهران دارد از بین میرود. آقای چی گفت اصلاً حتی بهش.
نگاه درستی هم نکرد، گفت یعنی چی ما بیاییم الان بریم به دولت بگیم از بخش خصوصی درخواست شما هر شهری که درخواست مربی میدهد آقا انقدر هزینه ۶ ماه آدم بیاید پیش ۱۰ تا مربی درجه یکی مملکت آیا ندارد کار کردن آقا سرم زدن یاد بگیرند مچ بند بستن یاد بگیرند پد بانداژ بستن تست بده کله پشت بعد میگفتم خانم من چجوری به شما مدرک مربیگری بدم گفتش که من قهرمان استقامت استان لرستانم.
گفتم خانم جان این به آن هیچ ربطی ندارد اینها کارت مربیگری است. بعد از طرف فدراسیون ما فشار میآوردند که باید به این کارت بدهی. یک چیزهایی میبینی چه چرخه معیوبی است. یک چیزی را اضافه کنم البته ببخشید جلوی تو زیاد صحبت کردم ولی یک توی بحث علوم آموزشی یک مدلی هست به اسم مدل تی. توی انگلیسی میگوید که مثلاً حالا تو سواری که داریم صحبت میکنیم مثلاً یک سوارکار باید یک خورده نعلبندی، خورده کارهای استبلی، یک خورده نمیدانم.
چیزهایی که مربوط به اسب و استبل هست را بدون تخصصی آن قسمتی که آن پایین پایه عملاً تی میشود مثلاً بشود سوارکاری آموزش این حرفها. یعنی یکی از مدلهای آموزش مدل تی مثلاً سوارکاری این اسکیلها این اسکیلها درش هست. این مهارتها هست نعلبندی، دامپزشکی، حسابداری، تیمارداری، گرومینگ. تخصصی سوارکار که من چند از تو دیدم سواری کردم همان زیست اصلی بچههایی که از کنار و بزرگ شدند رشد کردند ببخشید خواستم صحبتتان اضافه کنم.
عرض کنم که آقای دکتر خلیلی اصلاً جدی نگرفتش به خاطر حقوق و به خاطر اینکه اصلاً دوست نداشت این عوض بشود برای اینکه تعداد اینها به شدت میآمد پایین و زمان میبرد و کیفیتها میرفت بالا و اصولاً مدیریت در حکومت تو حکومتی که ما الان توش زندگی میکنیم مدیریت کوتاهمدت است. اینها برای بلندمدت اصلاً فکر نمیکنند هیچ اهمیتی ندارد که در ۲۰ سال بعد ۵۰ سال بعد چه اتفاقی برای ورزشی.
بچههای ما قرار است آیا یک روزی روی خوش ببینند یا بعد از ۴۵ سال هنوز ۴ سال یک بار ۴ تا دانه میتواند برود بنده باید با این تجربه و زحمتی که این مملکت برای من کشیده خون دلی که خوردم بنشینم تو خانه مسابقات ملی را از تلویزیون نگاه کنم آیا بچه من هم باید همین کار را بکند آیا بچهام باید همین کار را بکند ما شدیم جامعه مسائل حل نشده همه چیز همانطوری مسکوت مانده عالیاند تولید میشود دقیقاً.
الان نگاه کنی هم بولتن آقای دکتر تابش عالیه بولتن آقای دکتر خلیلی عالیه هم فلانه دستت که به نظر من ما افت کردیم نسل قبل شماها جمشید خانی معصوم خیلی اسمهای بزرگی هستند تربیت کردند آیا واقعاً شماها توانستید دین خودتان تولید کنید به خاطر اینکه دقیقاً فدراسیون و جهت سیستم آموزشی مملکت جهت اشتباهی را به خودش گرفت و اینها رفتند به سمت اینکه گیلان بدهند بیرون و اصلاً نگذاشتند که آن اتفاق دوباره بیفتد ببین کلاً که جامعه سوارکاری.
جامعه مالی دقیقاً من یک چیزی را عنوان کنم که خدای نکرده نه حرف من اشتباه گرفته بشود همین که میماند اینها تو تاریخ سواری بالاخره من وقتی میگویم ما کیفیتمان آمده پایین یک اشتباه خیلیها میکنند که فکر میکنند که من دارم افسانهسرایی میکنم که قدیم خیلی بهتر بوده الان خیلی بدتر است نه.
سوارکاری الان هست مثل رامین شهابی از نسل بعدی من سالها بزرگسال میپریدم رامین قهرمان جوانان کشور شدیم جز نسلهای بعدی که آمده و بسیار زیبا سوار میکند میشود گفت آرزوی نسلهای گذشته بود که یک روزی بتوانند مثل رامین شهابی سواری کنند منظور اصلاً در این بعدها نیست ما داریم در بعد در اسکیلهای بزرگ قضیه را نگاه میکنیم در اینکه کی قرار است مملکت این ورزش این مملکت را اداره بکند.
چه کسی در چه شهرستانی میتواند پرچم شرافت این ورزش را بالا نگه دارد که بعداً دیگر هر فیلمی که بخواهند توش کلاهبرداری کنند سوارکاری را نشان ندهند میدانی چی میگویم شما فقط نمیتوانی بگویی آموزش.
نشست خوب است فلان اسم نمیآورم توی اینها کلاهبردار بود آدم کلاهبردار بود رفت شکایت کردند و ما واقعاً رفتیم دادگاه بماند که ما چه مقاومتهایی کردیم برای اینکه به چه آدمهایی کارت ندهیم و تازه شده این بماند که من قهر کردم یکی دو سه سال نرفتم سر این مسعود خیلی از دست من ناراحت بود میگفت تا دست تنها گذاشتی مارول کردی.
همه این داستان به هم پیوسته است. ما نمیتوانیم در سیستمی که فقط به این فکر میکند که سال آینده یک بیلان ارائه دهد که کارش راه بیفتد و اصلاً نه چیزی از اسب و سوارکاری میداند و نه لذتی برده و نه فکری برای آیندهاش دارد، به او بگوییم من مازیار جمشیدخانی با جرات این حرف را میزنم. من مثل یک جرقه هستم و حاصل سیستم آموزشی صحیح نیستم.
به خاطر اینکه پدرم مهدی جمشیدخانی بوده، در یک بستر درست به دنیا آمدم. بله، خوششانس پرورش یافتم و نسل آدمهای خردمند این کار را دیدم. من از آن بچههایی بودم که هنوز آبشخور نیامده بود با سطل به اسب آب میدادند. میدانید، همه چیز دستی بود و همه کارها را باید خودمان انجام میدادیم تا به ما اسب بدهند. اصلاً داستان این بود که وسایل را هم تازه باید میشستید، چکمهها را واکس میزدید که دفعه بعد شما را ببرند آنجا.
بنابراین من، مازیار، که بعد از این همه سال دیدن این چیزها و در همه رشتهها سواری کردن، درساژ، استقامت و غیره، تنها رشتهای که نکردم چوگان و کورس بود. تازه ۱۰ سال است که فهمیدم چه کار کنم و تازه ۱۰ سال است که رکن کار دستم آمده. بعد از این همه دیگر با شاگرد اشتباه نمیکنم و با اسب اشتباهات بزرگ نمیکنم. بعد از این همه سال کار کردن و کار یدی کردن برای مردم، از گشت بردن.
برای غریبهها از پراندن اسبهای وحشی و سوار شدن. خودت میدانی من از چه دورانی صحبت میکنم و میخواهم بگویم این خندهدار است که تو بیایی و به مردم با ۲ سال بگویی بله، یک کاغذ میآورند از یک هیئتی که ۵ سال سواری میکنیم و من مدرک دیپلم دارم یا بالاتر از دیپلم. همچین چیزی و میآیند یک امتحانی میدهند که خودت میدانی در چه حد مضحک است. خب بعد این آدم میشود مربی درجه سه فدراسیون سوارکاری. حالا این یک مطلب است. یک سوالی در سوالات بود که الان به آن رسیدیم و الان جوابش را میدهم.
که مدرک درجه ۳ اصلاً آیا درست است؟ سطحش برای این آدمهایی که داریم بهشان بار کلمه وجدانی بالاخره تماس خیلی بزرگ است. من درجه ۳ دارم، افتضاح. حالا وایسا، من اصلاً در آن طرحی که داده بودم اینها همه درجهبندی شده بود. این مدل امتحان هم در آن طرح وجود داشت اما.
این تست را میگرفتند و به فرد کارت سوارکاری میدادند. مربیگری بار کلمه مربی کارت سوارکاری یعنی شما اجازه دارید به یک باشگاهی بروید و با نشان دادن این کارت یک اسب بگیرید و سوار شوید و تمام. یعنی چی آقا مربی درجه ۳ چه مطلب مخوفی در آن هست که شما میتوانید با آن سوارکار روی اسب بگذارید و آموزش بدهید. من که دارم خودم بعد از دو نسل.
انجام دادن این کار و این همه تجربه دارم به شما میگویم تازه ۱۰ سال است که رکن کار دستم آمده. پس این یک کار بلندمدت است. فدراسیون مال امروز و دیروز و فردا نیست. اگر چیزی از این ورزش باقی مانده صرفاً کار بخش خصوصی است، صرفاً کار من عاشق، صرفاً کار بچههایی است که این ورزش از زمان جنگ زمان یک توضیح هم بدهم در مورد بزرگان این ورزش وسط این حرفها یک بار یک حرفی شد در مورد بزرگان این ورزش مثل علی آقای رضایی یا.
آقای عزت یا فلان اینها که در مورد کیفیت مسابقات آن سالها و فلان من یک توضیح بدهم این خیلی مهم است. به نظر من مجسمه تک تک این آدمها را باید بسازند و در تاریخ این مملکت بگذارند سردر تمام باشگاههای دولتی و مال آنجاهایی که مالش باید مال ورزش سوارکاری باشد ولی نمیدانم چرا مال شهرداری است. بله، شهرداری شرکت تجهیز کیه آقا اینها ملک فدراسیون سوارکاری کشور باید دست سوارکارها باشد.
باشگاه سوارکاری و دست قهرمانانی که جا ندارند و ویلان اینور آنور باشند. فدراسیون مستاجر است. دانشگاه به آن بزرگی سر قهرمان کشور دنبال باشگاه میگردیم. مسابقه با سردر تک تک این باشگاه مجسمه این آدمها را بگذارند و بگویند در روزگاری که گندم و برنج برای خانوادهها پیدا نمیشود و موشک تو سر مردم میخورد این آدمها جو جور میکردند برای اسبشان و علف میکن باریکلا.
دور باغ علف میکنند میخندند دور اسبهایی که میریختند برای اسبهایی که داستانها هست از آدمهایی که این ورزش واقعاً نگه داشتند تا برسد به ماها. من هم خودم واقعاً در آن مقام حداقل میبینم جزو آن زحمتکشهایی هستم که کاری به فدراسیون، به دولت، به حکومت، به اینکه اصلاً الان مقام ورزش سوارکاری در چه مقامی بین سوارکاران، بین مردم یا جامعه یا اصلاً کاری به این ندارم. من انگار وظیفهام حالا دیگر این است که این ورزش را به نسل بعدی برسانم.
من مربی میبینم که موفق نشدم، اشتباه کردم. چرا؟ چون سیستم، سیستم صحیحی نیست. همین الان همین الان من عضو کمیته مربیانم و هیچ فعالیتی برایش نمیکنم ولی یک کاری تصمیم گرفتم. حالا اول بگذار بگویم دلیل این کار چیست. آقا ما اینستاگرام را باز میکردیم میدیدیم آموزش سوارکاری بنشین عقب، دست بده بالا، فلان ویو خورده بود خدا تا یکی دارد میخوابد زیر شکم اسب میگوید این من خدای سوارکاری بودم الان یک خورده پیر شدم اینطوری شده آن یکی میگوید فلان.
یکی دیگر بیان خوبی دارد مینشیند چهار تا چیز بعد به مردم لایو میفروشد سوارکاری پکیج فروشی خواهش میکنم این یک تکهاش را چیز کن ویدیو کن بگذار تو اینست.
وحشتناک است من این را بگویم از همین جا آقا ما آموزش آنلاین نداریم. اگر چیزی شما در ویدیوها میبینید چه کسی دارد آموزش میدهد صرفاً جهت اصلاح است مثل مرجع میماند یعنی حرکت شانه به داخل آموزش میبینی با مربی خوب روی اسب خوب با تشخیص صحیح که اینها روی هم آمدهاند.
بعد به عنوان مرجع یک نگاه میکنی ببینی آیا مازیار جمشیدخانی هم همان شکلی میرود یا نه. آموزش این شکلی پکیج میفروشد تو یک شهر دیگر از یک جای دیگر واتساپ میکند آن فیلم میفرستد استاد اوکی است میگوید بله بعد پول میگیرند از مردم. داستانی شد که یکی دوبار با مسعود صحبت کردیم چند بار با بچههای دیگر صحبت کردیم چندین سال است میخواهند این کار را بکنند و بالاخره موفق شدم این یوتیوبم راه انداختم و سعی کردم فارغ شوم از فدراسیون از بازیهایی که حداقل در اندازه من نیست.
این رئیس فلان شد بعد این میکشد آن نمیدانم دنبال مقام آن دنبال صندلی است این به آن فحش میدهد من کاری به این کارها نداشتم فکر کردم بهتر است که به عنوان کسی که اسمی دارد در مسابقات کمی سرشناس است حداقل در بین سوارکاران که حرفش به عنوان مرجع توی فدراسیون درس هم داده بیایم به صورت رایگان آموزش صحیح را بگذارم در اختیار مردم و این کانال میماند برای تاریخ سواری ایران.
شاید هم خیلی جایش اشتباه کنم ولی سبک و روشم اینطوری بوده توان مالی من برای درست کردن ویدیو انقدر است. خیلی از ویدیوها با میلم نیست ولی دارم میگذارمشان بالا برای اینکه میخواهم خوراک بدهم به این به این آموزشی که حداقل نزدیکتر است به صحیح و اگر روند آموزش دادن من را در این سالها نگاه بکنی متوجه میشوی که من یواش یواش از فدراسیون و از تمام این داستانها هم فاصله گرفتم هم به شدت ناامید شدم. میدانی یک مبحثی هست که من فکر کنم خیلی از این اشتباه جماعت سوارکار همه نشستهاند ببینند فدراسیون چه برنامهای برایشان دارد.
هیچکدام دنبال این نیستند که آیا مربیگری میگذارد یا نمیگذارد، سطح علم و مدرک ندارد، درست است، اما ببین مرجع خیلی مهم است. درست است، اما بسیاری از کسانی که کارت مربیگری میگیرند، تو این را بهتر از کارتباز داریم. تو میخواهی این را بگویی، نه، نه، نه. دنبال چیز دیگری است و با آن کاری ندارد، دنبال مصونیت قضایی میگردد. بله، که خیلی اشتباه استراتژیکی میکنند، یعنی خودشان را بدبخت میکنند. من این کارت را دارم، یکی زمین خورد.
متأسفانه باشگاهها برای اینکه فشار را از خودشان بردارند و بسیاری از باشگاههای خصوصی میدانند، بیمههای مسئولیت مدنی انجام میشود و تمام شد. تو در سیستم نجات غریق و شنا چون خودت شناگری میدانی استخرها باید بیمه مسئولیت مدنی داشته باشند، هم خود نجات غریق هم استخر، ولی ما در سوارکاری.
ارگانی از این بابت نظارتی نمیکند که ببینم بیمههایتان را رد کردهاید یا نه. میدانی فرق سیستم آموزشی صحیح با یک سیستم آموزشی مریض که از بالا مریض است، یعنی از وزارت ورزش مریض است و حالا همه دنبال این هستند که یک کارنامه به بالادستی بدهند و چیزی جمع و جور کنند و زندگی خودشان را بهتر کنند. نمیدانم با جایی مثل سوئد که من سالها در آن بودم، این است که این ورزش در سوئد دست آدمهای این کار است.
یعنی کسانی که این حرفهایی که الان من و تو با همدیگر زدیم در مغزشان یک مسئله نرمال است. آقا، آدمها باید سالها زندگی کنند تا بشود به آنها گفت مربی. کارتشان نیست. اصلاً من اینجا رایدر دارم که هفت هشت سال است سوار میشود، تازه به او گفتم اجازه داری یکی دو تا شاگرد بگیری. بعد هم هی بالا سرش هستم که دارد چه کار میکند، چه میگوید، شخصیتش چطور است، چطور صحبت میکند، چه میگوید. به پسر تو مواقعی که گیر میافتد، خودش را چطور در میآورد از گرفتاری. آیا بلد است جایی بگوید آقا من اینجایش را نمیدانم، یک دقیقه وایستا، مهم است. آره دیگر.
در سیستم آموزشی صحیح دنیا، کسی که بالا سر کار نشسته و قرار است این کارتها را صادر کند، نگاه میکند میبیند این زیر دست فلانی ۱۰ سال کار کرده، اوکی بیا اینجا ببینم این ۴ تا تست را حالا بده، خیلی خب قبولی برو دنبال کارت. دیگر قضیه فرمالیته است و حالا الان شهرستان فلان جیره تو رو قرآن دو تا کارت بده این باشگاه الان میخوابد و.
حالا الان آقای جمشید خانی، من که از او بهتر هستم، میرفتم شما اصلاً از اولش با ما بد بودی. میدانی یا اینکه مثلاً معروف بشود به اینکه مازیار جمع کنیم نمره نمیدهد. آقا اصلاً خجالتآور است. محسن این ورزشی است که پادشاهان انجام میدهند. ما بر دوش حیوانی نشستهایم که در تمام تاریخ نقش بسزایی دارد. جنگ تمام پیروزیها بر دوش این حیوان بوده، تمام شکستها ما بر دوش این حیوان برگشتیم خانه.
ما هر جایی که حرفی در تاریخ توانستیم بزنیم، فلان کنیم، بیسار کنیم، بر دوش این نشسته بودیم. اصلاً کلاً با یارو میآید اینجا خودش را لوس میکند. من نمیدانم قهرمان استقامت فلان جام چون صاحب باشگاه است و پول دارد، ۶ تا عنتر و منتر و فلان دارد. این هم بگویم این جالب بود. کلهگیر برعکس گفتم خانم گفت من قهرمان فلان جا هستم. گفتم خانم چه ربطی دارد مربیگری؟ گفت من میگویم اینها زین میکنم، من سوار میشوم. مربی سوارکاریام، مربی زین کردن نیستم که. گفتم آها شما باید کجا سوار کنید تو باشگاه.
باشگاهدار آها شغلت چیست؟ گفتش که همین سوارکاری. گفتم باشگاهداری؟ گفتش که نه ولی میخواهم بکنم. گفتم اومدیم و فردا سرکارگر فحش داد رفت دعوا کرد باد رفت، میخواهی چه کار کنی؟ کی باشگاه را میخواهد بگوید مسائل پایهاش را کی میداند؟ یک مبحث هست که متأسفانه این یک جورایی دیفالت این سیستم شده. عین سالها دیدم مبحث سوارکار خوب با مبحث مربی خوب قاطی شده. معیار مربی.
مربیگری خوب آنی که تو میدان دارد ۱۴۵ میپرد، قهرمان کشور پریده، ۴ تا عنوان دارد، آن صرفاً تجربه بیشتری دارد. شاید واقعاً قدرت انتقال یعنی خطای شناختی که توی عوام جامعه ۱۴۰ نپریده، آن که مثلاً قهرمانی ندیده حرف درست میزند. به خاطر همین نیست که سیستم آموزشی خیلی معلول است. ببین اگر مثل بقیه جای دنیا مربی درجه دو و درجه یک خوب داشتیم و اینها کارشان گرفته بود.
یارو دیوانه بود برود پیش یک مربی که سه روز در هفته را توی لیگ و تو مسابقات تو فلان جا دقیقاً تو استبلش نیست، اصلاً نیست. میپرد، یک هفته میبیند زن و بچهاش را میبیند یا فکر رولف مثلاً خانه میبیند یا هری بزرگ این صبح تا شب این طرف آن طرف سوارند، شاگرد تربیت نمیکند. تمام شد، وقت برای این کار ندارند. اینجاست که مسعود مکاری.
یک چشمان به نقطه جهش اکسر ۱۵۰ راند آخر با آن اسب است که یکخورده به جلو هم نیست، دلش آنجا میلرزد. یک چشمان اینور بیا، دستش به گوشی است، دارد جواب میدهد که پسفردا تست مربیگری تو فلان جا را برود تو شهر حالا اسم نمیبرم کجا، از ۴ تا سوار تست بگیری که واقعاً در حد نیستند. چرا؟ چرا این ورزش انقدر بچه نباید میداشت، انقدر شاگرد نباید میداشت، انقدر شاخ و برگ نباید میداشت. یکی از آنها این بار را به دوش بکشد. خب این روندی که به هر حال تو این چند ساله.
استارت نخورد، یعنی شهید فدراسیون نیامد یک سند آموزش تهیه کنند. خوب این همین حداقل این ۱۰ سالی که شما سه نفر آن هسته اصلیه ماندید تو چند تا فدراسیون بیرون، اینها بچههایمان هستند. بیایم بیرون ببین من پایم را از آنجا بگذارم بیرون، من دیگر ناراحت شدم آمدم بیرون، خیلی هم خیلی کم دارم کار ولی بیایم بیرون میگوییم بابا آخه جای ما فلانی فلانی فلانی چی میخواهد درس بدهد. من فکر کنم این واژه قهرجال یکخورده اینجا.
میشود استفاده کرد. ما آدم پخته استخوان خرد کردهای که پرستیژ این کار را بتواند حفظ کند و ما را برگرداند به دورانی که سوار میفرستادیم اینور آنور مردم تماشایشان میکردند. اصلاً دنبال.
نه متأسفانه تو این چند ساله که شما این همه زحمت کشیدید و سعی کردید ردهای سوارکارهای لول پایینتر را به یک مرحله برسانید، به سرانجامی برسانید. آیا هیچوقت تو فکرتان بود که برای مثلاً ۵۰ نفر اول رنکینگ حالا تعدادی.
مربی تو آن لول بیاورید تحت عنوان کلینیک یعنی تحت عنوان اینکه بخواهیم سطح آموزش، سطح مهارتها، سطح سواد را ببرید بالا یا همچین طرحی اعلام شد بین شماها یا نه؟ من خیلی متأسفم که جوابت نه به هیچکس این پیشنهاد نه نه نه نه اینطور نیست که هیچکس این پیشنهاد نداد. موضوع این است که اصلاً ما به آن فضا وارد نشدیم. من یک مثالی واست بزنم که فقط بدانی که چقدر سوالت برای این بره هست. تاریخ ایران و فدراسیون ایران.
مناسب نیست به خاطر اینکه ما وقتی که رئیس ببخشید سرمربی تیم ملی بزرگسال کشور تعیین شد، کمیته مربیان در جریان نبود. آقای ما ناراحت شدیم، همهمان به مسعود گفتیم، گفتیم ما دیگر کار نمیکنیم. اینها ما از آنجا به بعد دیگر کاملاً متوجه شدیم که ما فقط جاده را صاف میکنیم، کارگرهای جاده صافکن، مدارک صادرکن، دستگاه مدرک صادرکنی فدراسیون.
با پذیرفتن این وضعیت همچنان در این فدراسیونها ماندیم و ادامه دادیم به خاطر اینکه حداقل این است که کمی از من میترسند، میروند یورت میگیرند، کاپ میگیرند. حداقل کمی از من میترسند و به شاگرد دیگر حداقل دو تا نرمش میدهند. خودم میدانم که رفتن من صرفاً به یک شهرستان برای دو سه روز نمیتواند بار علمی زیادی به آنجا ببرد، ولی بهتر است حداقل من بروم آنجا که مردم حداقل دو کلام حرف من را بشنوند و کمی بیشتر به پایه بپردازم.
همهاش با دلخوری داریم جلو میرویم، همه چیزمان گره خورده است. ما الان باید مربی ببینیم. ما زمان قبل از انقلاب هر تابستان که اروپا کمی تعطیلات پرششان بود، دو سه چهار ماهی پولوایر میآمد ایران، خانه داشت در ایران مقیم بود و با بچههای سواری ایران که آقای عزت و علیرضایی و حسین کریمی مجذوب و بهرامی خیلی با اینها کار میکرده، چه شد که از بین رفت.
من مازیار جمشیدخانی الان سالهای سال بدون مربی کار میکنم. برای چه کسی باید به ما بگوید کدام مشکلاتمان را چگونه حل کنیم یا کی میآید کمی سطح ما را بالا ببرد. راستش این است که این هم باز به گردن بخش خصوصی است. الان مسعود مکاری به خرج خودش و به هزار بدبختی تمام این سالها رفته اروپا سوار شده، خرید کرده، دوره دیده، پیش این رفته، پیش آن رفته، چیزی یاد گرفته. خود من هم همینطور تمام زندگیام را قمار کردم روی این قضیه. همهمان با سرمایههای شخصی بخش خصوصی داریم سعی میکنیم که ریشههای این ورزش فقط.
کمی نزدیکتر به آب بکنیم، کمی زنده بماند تا ببینیم چه میشود کرد. واقعیت این است که وقتی فن پشن را برداشتند آوردند، موضوع من و مسعود و فرامرز این بود که آقا اینها حداقل از ما یک سوال میکردند. شما را اینجا گذاشتیم که فقط چهار تا کلاستان را توی شهرستانها که کسی نمیرود ما برویم درس بدهیم. دقیقاً آن هم که باز تو خود شما هم درگیر بوده. بعد یک نکته بهت بگویم حالا که من حداقل خودم متوجه شدم آن مباحثی هم که تحت عنوان حالا کلینیکها ورودی نمیدانم اینها برای مدرک مربیگری درجه سه بوده.
همه آدمهایی که تو آن کلاس شرکت میکنند صرفاً فقط همان کلیدواژهها را میرفتند کار میکردند که از مازیار جمشید نمره بگیرند. این یک فرهنگ باید به نظر من تغییر کند. شاید وقتی من آن طرح را ازش صحبت میکنم منظور همین است دیگر. کل سیستم باید واژگون شود، این باید شکل دیگری بپذیرد. ببین تو تا وقتی بیایی به یک عدهای بگویی ما فلان تاریخ از شما فلان امتحان میگیریم، اینها میروند چیزهایی را که تو باید به آدم بگویی جواب تو این کتاب است تا کل کتاب را مجبور شود.
داستان این است که ما باید بهش بگوییم شما بیا اینجا وایسا وردست ما ببینیم اصلاً بلدی دو تا تیر به هم رو هم بگذاری یک مانع درست بکنی، بلدی از تومانش پن جمع بکنی، بلدی زیر اسب بزنی، بلدی وایسی بالا سر اسب مریض، حوصله داری اینجا چون کار اسب کار طبیعت است. تو وقتی با اسب سروکله میزنی دیگر قصه این نیست که من دکمهای را زدم، من L1 را گرفتم این چرا فلان شوت نزد، من زدم فلان نکرد. من بگویم که داری میگویی مال بازی اس فایو است، دقیقاً منظورم همین است.
اتفاقاً بحثم با یکی از شاگردانم امروز این بود، گفت من برمیگردم، اصلاً برنمیگردد. گفتم ببین موضوع همین است، شاهکار داستان در این است که تو برمیگردی دکمه ال یک را میزنی اما اینجا این اسب است، این بعضی موقع برنمیگردد، تصمیم میگیرد برنگردد، از یک چیزی میترسد جلو نمیرود یا هزار تا اتفاق. تو باید هوشیارتر از آن باشی، آنقدر در آن فضا زیسته باشی، آنقدر اسب را درک کرده باشی که پیشتر از آن بتوانی پیشبینی کنی، ساقتو بگذاری، آن کاری که میخواهد دستتو نگه داری به آن شکلی که میخواهی زندگی کردن با اسب یعنی این.
یعنی که چهار دست و پای اسب در نهایت باید از پاهای خودت برایت خب اگر بخواهی به عنوان حرف آخر یک چیزی بگویی که هم تو تاریخ بماند هم مخاطب رادیو ازش استفاده کنند تو مبحث آموزش و یادگیری چه میگویی بهشان، آن کسی که الان صدای تو را دارد میشنود، علاقمند یا جای اشتباه ایستاده یا جای درستش را پیدا نکرده یا مکتبی را که میخواهد نمیدانم از کجا پیدا کنم جمله بگویم تاریخ بماند صد سال دیگر هم یک روزی برگردند این را بشنوندش فکر این است که.
تو را به خدا کمی به پایه بپردازیم، کمی با اسب زندگی کنیم. اسب مسئله اصلی ورزش سوار است. درست است که به خاطر شرایط اقتصادی و اجتماعی حاضر کشورمان از تبدیل شده به یک وسیلهای واسه کسب و کار عدهای یا ولش کن چیزهایی که تو فساد میچرخد یا برای اینکه خودت را به بقیه نشان بدهی مال بقیه نشان بدهی. در خیلی از جاهای دنیا ورزش سواری به این سمت رفته که خیلی از اسپانسرها میآیند مینشینند آنجا تو وی آی پی و لذتش را میبرند.
ورزش من با پول اندکی چون برای اینها پول اندک است واقعاً جوری پیش میبرند که تاریخ در موردشان مینویسد. این صاحب اسبهایی مثل صاحب همین کینگ ورد یا صاحب اسبهای بزرگ که دیگر حالا خیلیهایشان مثل میلتون یا خیلی اینها فروشنده ورزش سواری باید به سمت پایه برود، به سمت اسب برود. ما باید وکلای اسبها باشیم تا روزی که زندگی اصلی نکنیمهای خوبی نباشیم این ورزشها از توش نشناسیمش همین آش و همین کاسه.
یک عده آدم میآیند فوق تکنیک یاد گرفتنشان این است که این جلوش کثیف است، پشتش تمیز، پابند نبند، جلو نمیرود، ته علم سواری میشود این. در صورتی که یک روز از خانم فیروز پرسیدم که چگونه میتوانی مثلاً یک چنین کار عجیب غریبی کرده بود، چیزی را فهمیده بود در مورد گفتم چگونه میتوانی یک چنین حدسی بزنی، چنین چیزی بگویی روی حیوان خونش نشسته بودیم. حیوان خانه خانم فیروز توی پادوکه را یک جوری ساخته بودند که روی ایوان نشسته بودیم برگشت نگاه اسب بیرون بودن گفت.
ای ۳۰ سال وقت میخواهد اینها را کمی راه رفتنشان با هم دعوا کردن ببین اینها خلقیاتشان چگونه است میخواهند به همه چیز را حالی کنند چگونه حالی میکنند آن وقت میفهمی چگونه باهاشان ۳۰ سال ۳۰ سال بعد ما میخواهیم ظرف دو سال مربی درست کنیم زرت و زورت در تمامی شهرستان.
بدو بدو اینها یک وقت بی مدرک نمانند اینها کسی بخورد زمین خب این میشود این چه میگوید یک نکته یک جمله دیگر بگویم که این هم ماندگار است این را جناب سنگ نشاطی تعریف میکردند خوب است اسم همه کسانی که برایم زحمت کشیدند اینجا میگویم نشاطی برایم تعریف کردند که استادشان که نمیدانم یادم نمیآید کدام یکی از اساتید بوده برگشته بهش گفته که در زمان ما سوار را یک سال به همه کار میگذاشتند.
گشت میبردند تپه پایین میبردند از رودخانه میپراندند تو آب میبردند یادته دیگر الان چه مدل زیستی را دارم در مورد یک سال رکاب از سوار میگرفتند و همه کار میگذاشتند بکنند آن وقت برای یک عمر نشستی میداشت که میتوانستی پیرامون آن سوارکار بسازی هسته اصلی سوارکاری یک سال میرود کار در مورد چه مراتی صحبت میکند شش سال طول میکشد تا نشست سوار جا بیفتد من یک سال مطلق در مورد بی رکاب صحبت کردم.
اینجوری پایه ورزش سوارکاری عاشق اینم یعنی مهران مدیری به نظر من یکی از فیلسوفهای این مملکت است که توی این چند سال اخیر خیلی چیزهای سکانسی هست که ایشان و سیامک انصاری و بیژن نه رضا شفیعی آسمان نگاه میکنند میگوید مهندس تیرچه شد ولش کن.
تیرچه ملوکا را بزنید، بله داستان اینگونه است. اکنون کسانی که ایستادهاند از پایین در حال انجام کاری هستند و ما هم ایستادهایم و میخواهیم تیرچه ملوکا را بگذاریم، اما نمیشود، تیرچه ملوکی نیست، نگرانکننده است. اکنون من احساس میکنم در برخی بخشها واقعاً به تریلر نیاز داریم. بله، بله، در صورتی که واقعاً هنوز علم آن در ایران وجود دارد و ما همچنان تلاش میکنیم تا به نوعی سیستمی به آن بدهیم.
این جمله بسیار کلیشهای است، اما ورزش واقعاً باید جایگاه واقعی خود را پیدا کند، یعنی اینجا جای یک مشت دلال و آدمهای وابسته و فروشنده نیست. حالا ببینید، یکی از مشکلات من این است که کسانی که نمیآیند پیش من، نمیخواهم بگویم کسانی که نمیآیند پیش من، نه، کسانی که میآیند دوست دارند بیایند، اما نمیشود که بمانند. این است که اینها خیلی سریع میخواهند این مطلب را بفهمند. آقا، من ۱۰ جلسه شما تشریف نداشتید، ۱۰ جلسه شما رکاب بروید، قربانتان بروم. یک توقعی هم که در اسبها متأسفانه ایجاد شده، فکر میکنم که مربیان همهشان حالا.
آنهایی که مثل توان دارند کار میکنند باید اسب را به یک سرمنزل مقصود بفروشند، هم خودش صاحب بپرد، هم وقتی دارد میفروشد سود کند، هم اسب تمیز باشد، هم اگر انداختش استاد در اکسل شما درست کنید. یعنی فرهنگ ما خیلی اشتباه است. ما از دهه ۸۰ تا الان دوران طلایی این ورزش بودهایم در تمام ادوار تاریخ مملکت، حداقل من اینگونه نگاه میکنم.
حالا قبل از انقلاب که سیستمی که حالا آنقدر حرفهای کار میکرد، متعلق به دربار بوده، اکنون شاید مثلاً ۹۵ تا ۹۸ دوران طلایی است. اکنون به خاطر واقعاً این اتفاقاتی که در اقتصاد افتاده، واقعاً آمده است. ولی درست است، همه چیز را بهطور کامل داشتیم در سطح سوارکارهای اروپا و روز دنیا، ولی عملاً علم و سوادمان همان است. برگردیم به مبحث جالبی که در کمیته پرش اتفاق افتاد.
۵۴۶، یک چنین چیزی در کمیته پرش جلسه بود برای اینکه تعیین کنند که جامهای سال آینده در چه ردههایی باشد و تقویم بنویسند. آن موقعی بود که اسپانسر و ایشان هم درخواست داده بود که من فقط اسپانسر جام میشوم. چرا؟ چون ایشان اسبهایی داشتند که ۱۵۰ محمد کاظمیان در جلسه آمد نشست، خود آقای خلیلی هم آمد دبیر ساب. بله، دیگر اسم بقیه را بیخیال میشویم چون یک سری چیزها میخواهم بگویم که راحت باشم. من هم یک اسم.
قطعاً همهشان رأی دادند به اینکه امسال همه جامها دیگر باید ۱۵۰ باشد. آقا، اپن جامها میشود ۴۵. بعد ما یک راندی سرعت در آن سال ۴۵ داشتیم. بعد اینها، حالا اینی که دارم میگویم مال پیش از آن است. دیگر اینها آمدند نشستند و همه رأی دادند به اینکه ۵۰ بشود، به خاطر اینکه آمده بود همه چیز اوکی بود. واقعاً گل سوارها، همه سوار با استعداد خوب بچسب کار کند.
نسل بسیار خوبی بود در سواری و اینها به خاطر مرارتی بود که ما در دهه ۶۰ یعنی از محدودیتی بود که ما از دهه ۶۰ ازش همه بچههای نسلبندیهای بسیار خوبین. آره، خوبیم، همه کار اصل بلدیم. آمپول را روی چیز اسب از کامیون پریده بین زمین و هوا در رگش آمپول زدیم، این را آرامش کردیم. بعد جالب است، من کسی هم که اصلاً ضد تزریق دست سرنگ نمیزنم.
پدیده این بچهها گفتند که ۱۵۰ من تنها کسی که مخالفت کرد من بودم. آن سال هم گل تمام اسبهای من بود، یعنی بهترین اسبها زیر پایم بود و میتوانستم در میدان حرف بزنم. گفتم ۴۵ نه، همه گفتند چرا؟ بلند شدم یک سخنرانی قرا کردم برای همهشان با دلیل و مدرک و فلان که ما بستر بالا بردن رده را نداریم. بالا بردن رده باعث میشود همین اسبهایی هم که داریم از بین بروند و.
کار به جایی میکشد که ما مجبور میشویم خون بیشتری تزریق کنیم به این مریضی که اینجا نشسته و ما داریم ازش بهداری بهیاری میکنیم. یعنی چی؟ اسب بهتر وارد کنی، پول بیشتر بدهی چون ساوه است، انتظار دارد که این ورزش شکوفاتر شود، اسبش بهتر شود. وقتی تو بیاری ۴ تا ۵۰ بپرانی، این از ۶ جایش میزند بیرون. یارو خب ول میکند میرود، ناراحت میشود. چرا حالا باید ما ۵۰ بپریم از ۶ بزند بیرون ولی اروپاییه نمیزند بیرون.
به خاطر همین سوالهایی که در تمام این اپیزود با همدیگر در موردش چالش داشتیم. آموزش پایه درست حسابی نداریم، نمیخواهد برود، نمیتواند برود، درد دارد. آقا اصلاً به درد این کار میخورد یا نه.
اینکه فقط فریاد بزنی و دست خارج، دست خارج بزن، خاک بر سرت، باز هم زیر دادی. آخ، این که نشد مربیگری که. ادبیات مربیگری، خود ادبیاتش هم ول کن. اصلاً خود ذاتش را بچسب. ما اصلاً فکر کن ادبیاتش هم مودبانه باشد. مهندس، آخ، آخ، آنجا زیر دادیم. این آقای مهندس، آقایی که شما داری درس میدهی بهش، شما خودت از هر پارکوری که میکنی چند تا پرفکت و تمام ۱۲ تا نقطه را درست درمیآوری؟ چه حرفیه؟ شاگرد میخواهی؟ خیلی از شاگردها حالا حداقل میپرسند که آقا این نقطه را ما چجوری ببینیم.
زندگی همایون نگاه میکنی، لذت میبری از سواری، میرود به جان اسب، میدانی چی میگویم؟ آن تو عرض کنم که گفتم ما پای این کار نداریم. ما بچه بلد نیستند فشار مضاعف میگذارند روی این اسب. یعنی چی؟ اسب میگیرد.
چون پایه خوبی ندارد، تو میدان فکر میکند عقب مانده، میپرد، میرود مغازه آقای فلانی، میگوید چی آوردی بزنیم برود بالاتر، دستم در نیاید. خب اینی که میزنی میرود بالاتر، هار میکند. دیگر بهار دهنش سنگین باید بکنی، بدو برو اشکان دهنه سنگین بخر. حالا از اینور، این دهنش سنگین شد، اگر داد و بیداد جلو نمیرود، چیکارش کنیم؟ آی آی مهندس، این حالا جلو نمیرود، یک چیزی بده هم برود جلو هم با این دهنه. این میز این الان جلو میرود، دهنم اوکیه. همه اینها با این خیلی تند شد مهندس، میخورد به مانع جا نمیشود، دو وعده کار کن.
بیار این پدر سگ حرف منو نمیفهمه، با این میمیز بلند بیار. چقدر آشناست. خب حالا چیکار کنیم؟ این این مسابقه قبلی جام تو دستمون بود، ابله، این جلوش کثیفه. حالا مشکل اصلی چیه؟ این با کتف میپیچد، ساقارک اسب به جای اینکه گام بزند رو خط صاف در قوسی که ما بهش میگوییم ص.
حرکت کند به سمت مانع و از تمام قدرتش استفاده کنیم. دست داخلش زیرتر بوده، اینو هرچقدرم کشیده بالا دنگی خورده، اینو انداخته. یعنی چی؟ یعنی اسبی که باید ۴۰ بپرد، رو تو کاری کردی که باید ۵۰ بپرد، رو تو کاری کردی ۴۰ میزند ۶۰ بپرد، تو ۵۰ میزند. جواب باید بدی دیگه. چرا؟ چون عددهایی که دادن گنده است، توقع بردم بالا، تو هم خودت توقع را آوردی بالا، گفتی آقا اینو بخر ما این کار میکنیم، پرچم فلان جا میبریم بالا، بیشتر میفروشیم.
اصلاً میرم خودتو دخترتم باهاش بپر، برای اینکه اگه این کارو نکنی ول میکنه میره پیش یه ساقیه، میگه مربی دیگه ببین همه اینا دونه دونه جوابشو خودم دارم میدما، میگم بازار و سیستم مریض. یعنی چیکار کنیم؟ این ببین این جلوش کثیفه، برو این برو اون پتو رو بیار بنداز، این لوله رو بگیر گرفتی چی شد؟ سطح سواری ایران از اون سال به بعد شروع کرد به پایین اومدن، به خاطر اینکه ریشه اونقدر عمیق نشده بود.
بچهها، یکی از بچهها انقدر تمیز کرده بود اسب پشتک زد، بله، یعنی از همه ورزد بیرون، برای اینکه از ۵۰ حاضر کنیم واسه ۶۰ دارو میزدیم و واسه ۶۵ رپینگ میکردیم، میآوردیمش ۵۰، اونجا جر میدادیم از همه خودمون اسب فلان اینا میرفتیم بیرون. الان یه سوال دارم اون اسباب کوش هست کانال سالمندان چی شدن؟ برمیگردیم به همونجا که گفتیم دیگه، دقیقاً پایه یه قرار چیزی درست بشه.
از پایه درست میشود، از آموزش پایه درست میشود. اگر جایی هستید که مربیتان بیر کابل میبردتان و روی نشستتان تأکید دارد، اگر جایی هستید که روی صاف بودن اسبتان و روی سلامتی اسبتان تأکید میکند، نباید آنجا را ترک کنید و بگویید ما پنج روز آمدیم و شما نبودید. باید با اسبتان کار کنید، با اسبتان زندگی کنید. قرار نیست هر روز مربی بالای سر شما بایستد و بگوید این کار را بکنید. حالا این اثر سواری کلاً ۱۰۰ تاست ولی اجرای آن روی هر اسب تمام نمیشود.
به قول پدرتان که حرف قشنگی میزند، آقای مهدی میگوید ماهیگیری یاد بگیرید، ماهی خریدن کاری ندارد. همین کاری که همیشه میگوید به من یاد داده است. البته در صورتی که واقعاً در این چند ساله من ندیدم. یعنی من خودم به شخصه واقعاً مثلاً ما داریم تولید کنیم. به قول رامین گفت که من بعید میدانم دیگر مملکت به خیلی چیزهای دیگر هم برسد در طراحی مسیر.
سوارکاری نکردید. من امیدوارم که خود مردم، چون من همه حرفم این است که سطح توقع از فدراسیون را پایین بیاوریم. فدراسیون کار خاصی نمیتواند بکند، شاید بتواند یک سازماندهی بکند ولی تمام این قصه در اصطبل و در شعور ما نهفته است. ببین من دوباره این را میگویم. ببین چیزی که من کارهایی که کردم الگوار نگاه کن. در سال ۹۳ چهار کتاب هم بیرون آمد که چهار سال روی آن زحمت کشیدم. در ایستگاه قطار، در هواپیما و در اتوبوس ترجمهاش کردم. واقعاً چون همان زمان هم مسابقه میدادم خیلی هم فعال بودم.
من واقعاً صرفاً دلیل اینکه کتاب ترجمه شد این بود که بسیار کتاب فرهنگی است. فکر کنم یک ورقی زده باشی به درد همه جور آدم میخورد. از ساوه گرفته تا کسی که تماشاچی است. تماشاچی باشعور خودش خیلی مطلب مهمی است. روسیه مثالی بزنم. در اروپا قهرمانی اروپا قهرمان شد هیچکس دست نزد. این همه میدانند یارو سوپراستار است. یک مشت آدم بالاخره هستند عربده بکشند، کثیف استادیوم برایش نرفتم. جوری که تشویق میکنند جوری که بقیه قهرمان.
چون فرهنگ سواری آنجا میگوید آقا اسب نقطه اول کمرش شکوندی با این وضعیتی که تو کامیشن این چه وضعیتی است. این از فرهنگسازی یعنی کاری که کردم این بود که سعی کردم تمام اقشار مختلف جامعه را به یک سمتی بیاورم و اونی که فهم و درکش از اسب برود بالا بگو روش و اسرار روش روش و اسرار موفقیت قهرمانی بزرگ ترجمه کردی آره مال میشل روبره که خودش قهرمان المپیک قهرمان جهان رادیو برن.
روش و اسرار موفقیت قهرمانی بزرگ بعد از این از کتاب ترجمه کردن یک کار دیگر که باز دوباره آمدم فارغ از این داستان کردم یوتیوبم یا اینستاگرامم که سعی کردم سواری را برای عموم جامعه کمی مفهومترش کنم. آره و کسانی که گوش میکنند و در پیج من من را دنبال میکنند.
واسطه مدلی که دارم اسباب معرفی میکنم جذب این داستان دارند میدانی آره میخواهم یک ذره بفهمم ببخشید زشت است با سیرک و با چیزهای نمایشی فرق میکند یک خورده پرستیژش بالاتر از این حرفها تمام اشراف و نوجوان و فهمیدهها و تحصیلکردههای دنیا این ورزش انجام میدهند و این خیلی چیز با ارزشی است. قدرش را بدانید. دمت گرم که این وقت گذاشتی امیدوارم که این حرفها حداقل.
آدمها را به فکر ببرد شاید دیگر توقعشان از خودشان بروند دنبال یادگیری انشاءالله هرجا هستی سالم باشی دمت گرم شبت هم بخیر.
از اینکه در این اپیزود هم همراه من و رادیو چهار نعل بودید بینهایت از شما سپاسگزارم امیدوارم که لذت برده باشید و این.
برایتان جذاب و آموزنده بوده باشد. تا اپیزود بعدی همه شما را به خدای بزرگ میسپارم. مواظب اسبهایتان باشید.