اپیزود بیست و هفتم، بخش دوم گفتگو با استاد کریم هداوند.
خلاصه
در اپیزود بیست و هفتم، بخش دوم گفتگو با استاد کریم هداوند، گوینده با اشاره به وضعیت بحرانی مردم سیستان و بلوچستان، از شنوندگان میخواهد تا به این افراد کمک کنند. استاد هداوند به تاریخچه و تجربیات خود در عرصه اسبسواری پرداخته و خاطراتی از سوارکاران و حوادث مختلف، از جمله حادثهای تلخ که منجر به از بین رفتن تعدادی از اسبها در یک اصطبل شد، را بازگو میکند. او به مسابقات اسبسواری در گنبد کاووس و موفقیتهای خود در کسب جوایز اشاره میکند و چالشها و خاطرات جالبی از شرطبندی و سوارکاری در دوران مختلف را به اشتراک میگذارد. همچنین، استاد هداوند به مشکلاتی که پس از انقلاب اسلامی برای اسبها و باشگاهها به وجود آمد، از جمله کمبود خوراک و حراج اسبها، اشاره کرده و از تغییرات مدیریتی در این زمینه صحبت میکند. این مصاحبه، روایت جذابی از تجربیات و چالشهای دنیای اسبسواری را ارائه میدهد.
موضوعات کلیدی
- اسبسواری
- مسابقات پرش
- دوپینگ اسب
- خاطرات سوارکاری
- سوارکار
- کورس
- کشیدن اسب
- اسب سرعتی
- شرطبندی
- دست عوضکردن
- کورس گنبد
- سوارکار خبره
متن کامل گفتگو
قبل از اینکه این اپیزود را شروع کنم، خواستم نکتهای را بگویم که به نظرم بسیار مهم است. مردم سیستان و بلوچستان در سیل گرفتار شدهاند و اخبارشان در میان اخبار انتخابات، دلار، گرانی و آخر سال گم شده است. آن بندههای خدا از مرکز دورند و صدایشان به جایی نمیرسد. اگر قرار است در آخر سال کار خیری انجام دهید و ثوابی ببرید، به نظر من مستحقترین افراد اکنون مردم سیستان و بلوچستان هستند. یادشان نرود. از شما سپاسگزارم که شنونده حرفهایم هستید.
عرض سلام و ادب و احترام خدمت همه شما شنوندگان عزیز رادیو چارلند. خوشحالم که با یک اپیزود دیگر مهمان شما هستم. از حمایتهای شما تا اینجا بسیار سپاسگزارم و رادیو چارل با انرژی به جلو میرود.
همانطور که بسیاری از شما تا به حال متوجه شدهاید، اپیزودهای رادیو چارل هر دو هفته یکبار پخش میشود تا هم صحبتها شنیده شود و شما عزیزان فرصت کنید اپیزودها را بشنوید و هم اینکه نکته دیگر این است که یک هفته تاریخ شفاهی، یعنی صحبت با یکی از بزرگان و پیشکسوتان در مورد گذشته است و یک هفته هم در مورد مسائل فنی و روز و مشکلاتمان صحبت میکنیم.
اگر در اطراف خود معضل و مشکلاتی دارید، حتماً با رادیو چارل در میان بگذارید. تاکنون بسیاری لطف کردهاند و پیام فرستادهاند و از مسائل و مشکلاتشان به رادیو چارل گفتهاند و من هم تمام تلاشم را میکنم که با یک برنامهریزی منظم بتوانیم مسائل و مشکلات را با اهل فن و خبرهای این حوزه در میان بگذاریم که شاید انشاءالله در آینده شاهد مشکلات کمتری باشیم و امید برای همهمان بیشتر باشد. بیشتر از این صحبت نمیکنم و شما را دعوت میکنم اپیزود بیست و هفتم رادیو چارل، گفتگو با استاد کریم حدابند را بشنوید.
بیاییم سراغ کورس. اطلاعاتی که من شخصاً دارم این است که شما سابقه کورس زیادی دارید. لطفاً توضیح دهید که در آن دوران چه کسانی مانند شما وارد سیستم سوارکاری و کورس شدند. مهدی بخشی بود که خدا حفظش کند و کریم اصغری هم بود. در مجموعه تیآرسی بودند. منظور من از سوالم این است که چه کسانی مانند شما در سیستم اسبسواری سلطنتی مسابقات پرش داشتند و بعد به تیآرسی رفتند. غیر از شما، دیگر چه کسانی بودند؟ همایون وجدانی و کاظمی هم بودند که کنار شما سوار میشدند.
میترا هم سوار شد و به هر حال میترا سوار شد که همان اولی بود و آخری بود. آخرین کورسش بود. بله، داستانی داشت آن کورس. همایون خان تعریف کرد که قرار بود اسب را بکشد. کشیدنش هم متفاوت بود. کسانی که این کار را میکردند، متفاوت بودند. این مبحث کشیدن در اسبهای کورس چیست؟ کشیدن یعنی اگر بخواهند یک اسب را با همکاری خود سوارکار نگه دارند و از مقام گرفتنش جلوگیری کنند، یعنی نگهش میدارند یا اینکه مثلاً تعدادی از سوارکاران با هم توافق میکنند که آن اسب را عقب نگه دارند. این مبحث کشیدن بود. حالا داستان این بود که همایون قرار بود اسب را بکشد و جایزه نشود. درست است.
مسافت اسبکشی چه بود؟ مسافت هزار متر. شما سوار بودید. دیگر چه کسانی سوار بودند؟ سواران آن کورس آخچلی و عارف دورانی بودند. شما چه اسبی سوار بودید؟ من اسبی به نام لاله را سوار بودم. مسافت هزار متر. یک سوار دیگر هم اسب دیگری سوار بود. اسبهای همان فراآباد بود. اسمش را الان یادم نیست. یادم بیاید به شما میگویم. وقتی اسب را کشیدند، من چهارم شدم. یعنی سوم شدم ولی مرا چهارم حساب کردند. باز همایون را جلوتر از من گذاشتند. کی اول شد در آن کورس؟ اسب کیمیاگر اول شد. با کدام سوار؟ سوارش یادم نیست. فکر میکنم خاکستری بود. با اینکه کشید، سوم شد با میترا. جالب بود. من در خاطرات شما از اسبی به نام کوسه شنیدم.
به عنوان اسب برای کورس آوردند. اسب گهگیر بود. مالک آن اسب کی بود؟ مالک آقای عباس میرکده بود. خدا رحمتش کند. مرحوم میرکده آن اسب را به میدان آورد و اصلاً نمیدوید. آخر میآمد. میگویند اصطلاحاً با آمبولانس میآمد. بعد این اسب را جابجا کردند و به من سپردند. خودتان هم سیسی کردید؟ نه. رضا رضایی مربی شد و من هم جزو سوارکاران این اسب شدم. به من گفته بودند که اسب به هیچوجه راه نمیرود. شلاق کشی هم زیاد کردند و خیلی اذیتش کردند. این اسب با من حرف میزد. یعنی با او حرف میزدم و او هم جوابم را میداد. مسابقاتی که داشت، برای اولین بار که به میدان آوردمش برای کورس مسابقه گروه دو، خاطره خوبی بود برای من که این اسب جوابم را در آن مسابقه داد. با اسب گوج خروقلی فتو شدند.
یعنی برای اولی آمد و اول دوم شدند. روی خط با همدیگر یکی شدند. این خاطره خیلی خوبی بود برای من. این اتفاق برای تعدادی دیگر از اسبها هم افتاد که اصطبلها خراب شد و اینها خوابیدند و این اسب هم در آن استخر از بین رفت.
شما فرمودید که یک اصطبل خراب شد و من خودم دفعه اولم بود که چنین چیزی را شنیدم. داستان این اصطبل چه بود؟ اصطبل همان تیآرسی که الان میگویم شرکت عصبانی سه طبقه بود. یکی از این اصطبلها بالا فیکس نشده بود و یکباره روی همدیگر خوابید. ۱۴ تا اسب زیر آن آوار ماندند.
از بین رفتند. سه طبقه بود. طبقه سومش کارکنان اصطبلها میخوابیدند. دو طبقه بود. دو طبقهاش اسب بود و یک طبقهاش هم کارکنانش بودند و این روی هم خوابید. یعنی خراب شد. فیکسش نکرده بودند به همدیگر. طوری بود که آن اسب کوسه هم که گفتم جزو این ۱۴ تا اسب از بین رفت. آنجا تلفات جانی هم داشت؟ نه، تلفات جانی نداشت. حادثه غمانگیزی بود. بعد شما چند سال بعد از اینکه وارد کورس شدید، در کورس ماندید؟ تا سال ۶۴ من مرتب سوار میشدم. کورسها را همه را سوار میشدم. بعد از آن که جمع شد، حتی به ترکمن صحرا هم میرفتم برای سوار شدن. گنبد کاووس هم بله میرفتم. با آقای خالقی اسب آقای خالقی را سوار میشدم. بله، اسبهای آقای خالقی را سوار میشدم. ماشالله ماشالله بله. ماشالله فیوریت اعصاب بود. خدا رحمت کند دایی حسین هفته دایره پدر من هستند. خدا رحمت کند.
بعد آنجا از خاطرات گنبد چه در ذهنتان مانده؟ خاطرات گنبد خیلی شیرین است. به هر حال من در آن منطقه که رفتم برای سوار شدن، در اتاق چابکسوار بودم. گفتند که مجید عیدی به من گفت که دیوانه شدی آمدی با این سوارها سوار میشوی؟ اینجا میکشنت. خودش هم ترکمن بود. خودش هم ترکمن بود. مجیدی. من هم عنوان کردم که مجید جان، شما که بزرگ اینها هستی به اینها بگو هر کی به من بچسبد میزنمش زمین و به آنها هم گفت. به آغچلی هم گفتم حتی گفتم هر کی به من بچسبد میزنمش زمین. چطور میزد زمین؟
زمین زدن من آسان است. من چون در پرش اسبسواری کردهام، از نظر قدرت پا از همه آنها بیشتر و قویتر بودم و میدانستم که تسلطم بیشتر است. بعد یک سوالی، ببخشید شما هم با رکاب کوتاه سواری میکردید؟ قدیمی نبوده رکاب کوتاه و ۱۴ تا اسب بود در یک کورس. اولین کورسم اسب آقای خالقی، لکلک را سوار بودم و اسبها فرار کردند. شش تا از آنها جلو من بودند و نفر هفتم من بودم و بقیه هم پشت سر من. آنهایی که پشت سر من بودند جرات نمیکردند از کنار من رد شوند. فقط آبچیلین نزدیک من شد و گفت منظورم نمیرسد، کریم برو.
من هم چون خط راست بود، آخر یک دست عوض کردن اسب بود. دست عوض کردن مثل این است که دنده معکوسی به اسب بدهی و همه آنها را جا گذاشتم و اول شدم. در گنبد از آن روز میگفتند عجب آتغلانیه، عجب سواری. اصطلاح ترکمنها این بود. اولین کورسم در گنبد بود و آنجا خیلی راحت اول شدم. دیگر بچههای تهران که آنجا کنار شما دویدند، بچههای تهران کسی نمیرفت سوار شود پیش اینها. تنها کسی که از تهران میرفت من بودم. شما جر کردید جرت که حالا توسط دوستان رفتیم آنجا سوار شدیم و موفق هم بودم.
چند دوره کورس گنبد ماندید؟ هفتهای که میرفتم آنجا یکی یا دو تا بیشتر سوار نمیشدم هر هفته، ولی میرفتم. هر هفته میرفتم. چند تا جایزه گرفتید؟ گنبد، هرچی سوار شدم جایزه شدم. بعد از انقلاب همش بعد از انقلاب هرچی سوار شدم جایزه شدم. درست است. بعد از اینکه شرکت تیآرسی جمع شد، شما کورسها از آنجا کجا رفت؟ اوکی، کورسها خود گنبد کاووس بود، میآمد آبقلا، از آبقلا میآمد بندر ترکمن. آنجا هم به هر حال از اسبهای آقای هفت اینها را سوار میشدم. تو میدان اسبهای بچههای تهران سوار میشدند در واقع.
خودشان سوار داشتند و سوار میکردند، ولی اسبهای بچههای تهران که میآمدند، من هم با خودشان میبردند برای سوار شدن، سوار میشدند و نتیجه میگرفتند. بعد از میدان تیآرسی سیستم از آنجا جمع شد و آمدید خرگوشدره. من حتی تیآرسی آخرش بود که اسبهای ترور را ما پرش میکردیم، کار پرش میکردیم با آنها. آنهایی که کورس در آمده بودند، حتی آن نمک آبرودی معروف هم من سواری میکردم، پرش میکردم که در مسابقات پرش.
که به نام خودشان ثبت شود، آوردندش تو میدان، ولی سواری پرشش را من شروع میکردم، تمریناتش را من میدادم. مالکش کی بود؟ نمک آبرود مالکش آخرین مالکش که تیآرسی بودش، آقای رشوند بود، خریده بود از تیآرسی. شما کار پرش کردید؟ من کار پرش میکردم که آوردمش تو پرش و بعدش هم از آقای رشوند هم خریدند، آوردند تو میدان و دست کی بود؟ دست آقای پزشکیان شده بود دیگر آخرش. بله، اصلاً باشگاهشان هم آره به نام نمک آبرود گذاشتند. این هم شما خرگوشدره خرگوشدر.
مسابقاتی که میگذاشتیم، من از فرآباد سوارانی که آنجا تعلیم میدیدند به عنوان سواران کلاسیک آنجا میآوردمشان نوروزآباد. میگویم نوروزآباد، کانون سوارکاران که خرگوشدره باشد. یک دو دوره کورس گذاشتند آنجا که بچهها را آوردند آنجا برای سوار شدن. آیا شما شاگرد کورس تربیت ترکمن تربیت نه بچههای مال شهرهای دیگر غیر از ترکمنها میآوردند اینجا سوار میشدند و چند دوره مسابقات کورس هم اینجا برگزار کردیم کانون سوار.
قدیمیترین قدمتش از شرکت آنجا توی خرگوشدره. چرا؟ یک خاطره، آره یک خاطره خوبم بود. دو تا تیآرسی که بسته بودند.
اسبها را تقسیم کردند بین باشگاهها. بچهها شرطبندی میکردند، اسبهایشان را دو تا دو تا با هم میدویدند. خودشان شرطبندی میکردند، میدویدند. یک اصلی به نام والدایورت مال آقای خالقی بودش، خیلی شیرین، خیلی جالب بود. گروه ۱ بود اسب.
امتیازهایشان گروه ۳ بود. اینها را شرطبندی کردند. یک هزار متر، یک ۱۶۰۰ متر که با هم بدوانند. ۱۰۰۰ متر که آمدند شروع کردند با همدیگر برای دویدن. آقایانی که نشسته بودند بحث میکردند، گفتند کریم که سوار باشد، من سوار شوم میخواهد بکشد. یعنی هیچ کسی تا به حال مادر نزاییده نشده که این اسب را بتوانند بکشندش. هرچی بکشندش این سرعتش بیشتر میکند. مربی به صاحب اسب گفت این اسب میخواهم بکشم. گفت سوار عوض کن. سوار را عوض کردند.
یک سوار دیگر آوردند ترکمن گذاشتند روی این اسب. روز مسابقه که شد عصر گروس ۱ چنده باشد؟ آقای کریم اصغریترینش میکرد به من گفت که کریم این اسب سوار شو. گفتم من کلاه ندارم. یک کلاه پشمی گذاشت سر من، گفت این کلاه من را سوار آن اسب کردند که ۱۰۰۰ متر بوده. دپار نداشتند، با دست اینها را ول میکردند. توی مسابقه رسمی نبود، نه شرطبندی، شرطبندی دو نفره. این اسب آوردند که ولشان کنند. والدایور فرار کرد. اسب من ماند.
در دست این کسی که گرفته بود، آقای تیموری، هوشنگ تیموری، خدا بیامرزتش. ایشان ول کرد و خلاصه من هم با یک دانه شلاق، یک دانه بیشتر به این شلاق نزدم، این اسب را راندمش. پیچ اول حدود ۱۰۰ متر فاصله داشتم. پیچ اول که آن پیچید، من تو خط راست پیچ دومی من تو پیچ اول بودم. آن تو آن خط راست آخر گاز دادم، آمدم ازش رد شدم. یعنی آمدم زدمش. حالا علت زدنش این که این گروه سه، آن گروه یک است. علتش این است که چهار نفر که به این اسب میدادند، این اسب.
سوار و سه دور برده بود، دور میدان دور زده بود، خسته شده بود. تو چهار نعل باتریش تمام شده بود. آن روز ما این اسب را زدیمش. بعد آن شرطبندی بین کی؟ آن شرطبندی بین آقای سعید خالقی بود و یک مهندسی که صاحب آن چند بودش. فامیلیشان یادتان هست؟ فامیلیشان الان یادم نیست. حالا الان تو ذهنم بیاید برایتان میگویم که آقای سعید خالقی به خودش موهایش را میکند و میگفت چرا من سوارم عوض کردم. دیگر ۱۶۰۰ هم با همدیگر ندیدند، چون اگر میدویدند باز هم میگرفتند چندو میزدش.
چون آن سوار، سوار آن اسب نبود. آن اسب قلق داشت. اینی که عرض کردم با نوار سوار میشدند، دهنه را عوض میکردند، چهار نعلای مختص خودشان را بهشان میدادند. آن سوار را برد. یعنی سوار را برداشته بود، برده بود برای خودش و باتری آره باتریش هم تمام شده بود. دیگر ما کار خودمان را انجام دادیم، آمدیم جایزه هم شدیم. کریم خان اصغری تو آن شرطبندی کجای داستان بود؟ مربی آن چندو چندو بود. بعد این اتفاق کدام قسمت یعنی کدام باشگاه؟ گفتم تیآرسی نه کانون سوارکاران توی خرگوشدره این اتفاق اینجا.
خیلی خاطره خوبی بود، جالب بود. کریم شما به عنوان یک سوارکار خبره توی کورس چقدر شرطبندی کردید؟ یعنی شرطبندی برایتان جذاب بوده یا نه؟ شرطبندی جذاب است، ولی چون ما میدانستیم کدام اسبها یک و دو و سه هستند، یعنی انقدر به خودمان اطمینان داشتیم تو چهارلایی که میدیدیم اسبها برایمان یک و سه مشخص بودند، چون زمانها برایمان مشخص بود. حالا کرنومتر نداشتیم، ولی تو ذهن خودمان کارهایی که انجام میدادیم عصا یک و سهاش مشخص بودند، ولی بازی خیلی کم میکردند و هرچی هم بازی کردم.
جایزه میشدم. حالا غیر از این سوارها چون میدانستند کدام اسبها ۱ و ۲ ۲۴ ساعت قبل از کورس سوارهای آن موقع همه قرنطینه بودند، با کسی نمیتوانستند صحبت بکنند. یعنی اجازه نداشتند با کسی صحبت بکنند. تو کجا قرنطینه میشدند؟ توی محدوده جایی که داشتند، همان شرکت تیآرسی که الان قانون شرکت بله که سوارکارانی که میخواهند کورس بدوند ۲۴ ساعت قبل از شروع رویداد کسی صحبت نکنند، با هیچ کسی نتوانند صحبت بکنند، بگویند کدام اسب یک و دو و سه یعنی آنهایی که میدانستند.
از چه اسبی سوار میشدند مشخص بود که چه بودند، یعنی خودشان چون میدانستند میتوانستند بازی کنند، خیلیهایشان هم بازی میکردند. من هم محدود بازی میکردم، خیلی کم. مادر ۱۰ تومان، ۵ تومان که به عنوان یک ذوقی داشته باشم، یک انگیزهای داشته باشیم وگرنه به عنوان شرطبندی و پولدار شدن نه. همه را بردید، هرچه بازی کردم بردم، تا حالا نباختم، باخت نداشتم، انشاءالله که هیچوقت نبازید.
یک خاطره خیلی معروفی هست که من حالا اینها را از خان حبیبی شنیدم و البته خب از قبل میدانستم و میدانم که در آن کورس شما و رضا قدیری هم استاد رضا قدیری هم سوار بود. همان کورسی که با آباد نوروز آباد چه سالی بوده آن کورس.
شما به عنوان یک سوارکاری که حالا پشت اینها بودید دقیقاً یادم نیست ولی سواری خیلی لجبازی شد و کرکری خواندن به همدیگر ولی آن آقچلی نور محمد حبیبی را میزد با شلاق از دپار آمدند میزدند. مسافت چی بود شما یادتان هست؟ مسافت ۱۴۰۰ بود آن کورس خاط که بابک بابا اینها را یادم نیست الان من خودم چی ولی سوار بودم یک اسب سوار بودم آنجا یعنی شما کل ۱۴۰۰ متر شاهد این داستان بودید. بله، جواد شروع کرد آن بزن بزن.
بزن بزنم شروعش را متوجه نشدم ولی دیدم به همدیگر پیچیدند و دیدم آقچلی دارد میزندش نور محمد حبیبی را ولی او هم کم نیاورد محمد حبیبی هم ولی خب باز او حریف بود میزدش میزدش البته خب به هر حال بالاخره آدم زن و بچهداری بوده تو آن نباید این کار را میکردم ولی کاری که میگویم کرکری خواندن نمیدانم چرا باید اینجور اتفاق بیفتد و آن کسی که یک شد باز هم خاطرم نیست الان دقیقاً ولی آن جذابیت این زدن این برای من خیلی بیشتر بود که.
کورس را ببینم کی یک شده اینها را همش تو ذهنم بود که آمدم پایین ازشان بپرسم چرا برای چی زدید همدیگر را زمین نخوردند خدا را شکر اتفاقی نیفتاد. شما خودتان جذابترین خاطره این همه سال کورسوندنتان چی بوده؟ اسب وات سیگریتی که من سوار میشدم با والدایوری که کنار من بودند و چیزی که یادم هستش دکتر آریا زند زمانی که بود سوار میشد یعنی به عنوان سواری که من انجام میدادم دکتر زند ناظر این قضیه بود یک دفعه به من عنوان کرد که این اسب.
من کار کردم روش و نتیجه خوب بگیری وقتی استارت دادند فقط اسب جلویی را والدایور را میدیدند که فقط آن یک دانه اسب بود هرچه پشت سرشان اینها را نگاه میکردند که بگویند وات سیگرت کجاست من هم وات سیگرت سوار بودم اینها نمیدیدند متوجه نبودند که من جفت کرده بودم با والدایور میآمدم توی پیچ آخر گاز دادم از همه اینها رد شدم برای یکی که اصل هنوز به این اصل به والدایور نچسبیده بود که قدرت این را بفهمند که چقدر هست یعنی میدانستند که هیچ اسبی به این اسب نمیرسد هیچ.
قدرتی ندارد که سوار این اسب بشود بخواهد این اسب را از جایزه بیندازد خانم سوار بوده رضایی بودند دیگر کل دورانش دست شما بوده قبلش دست خارجیهایی که بود نیوزلندیا آمد دست رضایی که مال آقای نبوی بود که بعدش هم که میگویم سوارها که آمدند آنجا من سوار میشدم آنجا و هیچ اسب برای.
یک دفعه این اسب را دوپینگش کرده بودند که برعکس درآمده بود آن روز هم به هر حال من سوار نبودم دوپینگ یعنی چی برعکس آمده بودم شیره داده بودند به این قاچاقی که دوپینگش کنند مثلاً برعکس درآمده بوده یعنی چی برعکس نیامده یعنی اسب اصلاً نیامده بود روش کار نکرده آن شیره آن شیره کار نکرده بود سیستم ترکیشان عوض شده ولی بعدها آن عصر اینقدر قدرت داشت که هیچ اسبی بهش نرسید بله یک اسب سرعتی بود به نام والدایور آن هم چسبید به این یعنی.
فرار کرد استارت ۱۰۰۰ متر بود فرار کرد هیچ اسبی هم باز ۱۰۰۰ متر او را نمیزد تنها اسبی که زد این بود من سوار بودم آن اسب و حلیم فیض سوار بود شما بازی محاسبات شرط خاطره جالبی بود.
رسیدیم به سال ۱۳۵۷ و انقلاب اسلامی من چیزی که حالا شنیدم از اتفاقاتی که تو سیستم عصبی افتاد و شمایی که تو آن محیط و توی آن اتمسفر سیستم باشگاه سلطنتی بودید چه روی یعنی چه وقایعی اتفاق افتاد بعد از اینکه انقلاب شد بعد از اینکه انقلاب شد یک مدت خیلی کوتاهی من آنجا بودم ولی مجموعه آنجا پاشیده شده بود از هم یعنی یک زمانی بود که اسبها خوراک نداشتند یعنی مسئولی.
چهکار باید بکنند که آنجایی که ماها که آنجا بودیم حتی علفهای آن باغها را جمع میکردیم میریختیم جلوی آن اسبها بخورند زبانبسته که از بین نروند و هی کادرهایشان را هی عوض کردند و جابجا کردند و هی پنج تا ده تا هی گذاشتند فروختند و به اینور آنور شهرستانها همه را آمدند بردندشان بعد تو شهرستانها از بین رفت تو حراج گذاشته بودند برای اسبها چقدر وقت بعد از انقلاب آن حراج اتفاق افتاد تقریباً یک سال کشید.
یک سال بعد از انقلاب این حراجها هی شروع شد دیگر انجام میشد افرادی که تربیت بدنی معرفی میکرد آنجا حالا هر کسی را یک سرپرست میگذاشتند آنجا خاطرتان هست اولین نفری که حالا بعد از انقلاب مسئولیت آنجا را به عهده گرفت کی بود کلاً آنجا را از بچههای بسیج بودند من یادم نیست الان اسمهایشان را درست بچههای بسیج میآوردند آنجا مسئول میکردند که نمیدانستند چهکار باید بکنند.
هیچی هیچی برای خودشان هر کاری میزدند برای خودشان میزدند هر کاری میخواستند بکنند خودشان میکردند یعنی این اسبها را بگذارید بفروشید خوراک نداریم جو نداریم یونجه نداریم علیق نداریم اصلاً به طور کل بفروشید برود اسبها را از ۵۰۰ تومان هزار تومان ۵۰۰ تا تکتومنی هزار تومان ۲۰۰۰ تومان فروختند حراج کردند رفت جالب نه آن موقع گران بود گران مثلاً اسب تیمسار نادر جهانبانی را اوتی.
آورده بودند آنجا که تو حراج فروختندش ۲۰۰۰ تومان خریدندش بردندش شترعظیم که ببندندش به چهار چرخ کاری که ما اسب سکته کرد مرد این حرکات این کار اسب المپیک بود.
باز هم ممنونم که.
تا اینجای کار همراه رادیو چهار نعل بودید تمام تلاشم این است که برنامهها هر کدام بهتر از قبلی بشود و صحبتهای جذابی را به شما عزیزان هدیه بدهم من فکر میکنم که انشاءالله تا قبل از سال یک اپیزود دیگر در مورد مبحث آموزش داشته باشیم و حرفهای خوبی را بتوانیم با بزرگترها بزنیم و برای همگان چراغ راه باشد و تلاشم این است که اگر انشاءالله خداوند کمک کند در طول عید و یا تعطیلات بتوانم تعداد اپیزودها را بیشتر کنم که شما عزیزان از آن لذت ببرید. دم همگی گرم خدا یار و نگهدار همگی مواظب اسب.