اپیزود بیست و هشتم رادیو چهارنعل گفتگو درباره مسابقات اسبدوانی خوزستان و خاطرات استاد مرحوم سرهنگ مسعود شکی.
خلاصه
در اپیزود بیست و هشتم رادیو چهارنعل، استاد بابک شکی به روایت خاطرات استاد مرحوم سرهنگ مسعود شکی از مسابقات اسبدوانی خوزستان در سالهای ۱۳۲۷ تا ۱۳۲۹ میپردازد. این مصاحبه به بررسی تأثیر ملی شدن صنعت نفت بر این مسابقات و چالشهای اجتماعی و سیاسی آن دوران میپردازد. همچنین، ویژگیهای اسبهای ترکمن و عرب و تأثیر اصلاح نژاد بر عملکرد آنها مورد بررسی قرار میگیرد. استاد شکی به تجربیات شخصی خود از سوارکاری، تکنیکهای مدیریت نفس و قدرت اسب در مسابقات و استراتژیهای موفق پدرش اشاره میکند. او تأکید دارد که پیروزیها نهتنها بر جامعه محلی تأثیر گذاشته، بلکه حفظ تاریخچه سوارکاری و استفاده از متخصصان برای بهبود وضعیت کنونی نیز ضروری است. در نهایت، او برای آیندهای بهتر در این حوزه آرزو میکند.
موضوعات کلیدی
- سوارکاری
- مسابقات اسبسواری
- فدراسیون سوارکاری
- سرعت اسب
- لوازم سوارکاری
- سوارکار حرفهای
- اصلاح نژاد
- اسب ترکمن
- تکنیکهای سوارکاری
- اسبدوانی
- خاطرات کورس
- نفس و قدرت
- جایزه قهرمانی
- کورس ۲۴۰۰ متر
متن کامل گفتگو
عرض سلام و ادب و احترام خدمت همه شما شنوندگان عزیز رادیو حیدری. شما شنونده اپیزود ۲۸ از فصل اول راه چهار نعل هستید.
اسپانسر این اپیزود فروشگاه لوازم سوارکاری نیک هورس واقع در باشگاه سوارکاری شهرک غزالی است که افتخارشان این است که بیشتر محصولاتشان تولید داخل است و اصطلاحاً محصولات اقتصادی را در حوزه اسب به مشتریانشان ارائه میدهند.
مدیریت فروشگاه با علی نیکبخت است که از با سابقهها در صنعت لوازم سوارکاری است. خب بریم داستان اپیزود بیست و هشتم را برایتان توضیح دهم. اپیزود بیست و هشتم رادیو با استاد بابک شکی ضبط شده و روایتی است از مسابقات اسبدوانی در سالهای ۱۳۲۷ تا ۱۳۲۹ که خاطراتی بوده که استاد مرحوم جناب سرهنگ مسعود شکی برای بابک خان نقل کردند و این خاطرات سینه به سینه آمده و به دست ما که خوششانس بودیم رسیده.
بسیار خاطرات جذابی است، بسیار صحبتهای فنی در آن شنیده میشود و پیشنهاد میکنم که حتماً تا انتهای این اپیزود را گوش کنید چون بسیار دلنشین است و خب همهتان میدانید که بابک خان شکی روایتگر بسیار قهاری هستند و من از روایت ایشان به شخصه خیلی لذت بردم. امیدوارم که شما هم لذت برده باشید. پیشاپیش سال نو را به همهتان تبریک میگویم و برای همهتان آرزوی سلامتی، توفیق و شادی میکنم و امیدوارم که در سال جدید شاهد رشد و پیشرفت جامعه اسب و سوارکاری باشیم و بیشتر مراقب...
بیشتر از این صحبت نمیکنم. شما را دعوت میکنم اپیزود بیست و هشتم گفتگو با استاد بابک شکی را بشنویم. به نام یزدان یکتا، امروز من این شانس را دارم دوباره در حضور بابک خان شکی بنشینم و در مورد یکی از مهمترین رویدادهای تاریخ ایران و به خصوص تاریخ اسب که خیلی از ما نمیدانیم، عملاً و بسیار خاطره جذابی است و تمام این خاطره مربوط به ۲۹ اسفند ۱۳۲۹ و ملی شدن صنعت نفت است.
ممنون از اینکه من را دوباره پذیرفتید و این اجازه را دادید که با هم بنشینیم و یک گفتوگوی مفصل راجع به این قضیه انجام دهیم. من در خدمت شما هستم و همچنین سلام دارم خدمت همه علاقهمندان اسب و سوارکاری در تمام رشتههای مختلف و در تمام کشور و پیشاپیش نوروز باستانی را به تمام جامعه سوارکاری و هموطنان عزیز تبریک میگویم. بریم سال ۱۳۲۹، یک قبلش یا قبلترش، من دیگر چون اینجا عملاً سوالی ندارم که بپرسم و...
شما روایتگرید به شخصه و من منتظرم که از شنیدن این حرفها لذت وافر ببرم. ما در خدمت شماییم. بله خدمت شما، روایتی که میگویم حواشی دارد. من میگویم گاه توضیح میدهم در جای خودش هر کدام یک نکات آموزشی است یا به هر جهت یک نکته تاریخی در کنارش هست. قطعاً بله، ببینید در اواخر دهه ۲۰، ۱۳۲۰ که پالایشگاه آبادان آنجا توسط انگلیسها و قبل از آن درست شده بود، این در...
نزدیک ۱۳۲۹ ملی میشود. تا آن موقع این بزرگترین صنعتی بوده که انگلستان در خارج از انگلستان ساخته بوده. همچین مجموعه صنعتی در خارج از انگلستان وجود نداشته. این بزرگترین مجموعه صنعتی بوده که انگلستان خارج از کشور خودش ساخته. جای دیگر بودهاند ولی هیچکدام به این عظمت نبوده. بنابراین خیلی اهمیت داشته و بسیار حساس بوده. یکی از نکات جاهایی بوده که به هر جهت سوخت انرژی انگلستان به اروپا تامین میکرد. شوخی نبود، بسیاریها رویش حساس بودند.
حالا حسرت با تلاش بیامانه به هر جهت مسئولین وقت و به خصوص مصدق اینجا ملی میشود و در نهایت به تصویب مجلس میرسد. بیست و چهارم و بیست و ششم، ۲۶ اسفند ۹۹ و در ۲۹ اسفند ۱۲۹۹ صنعت نفت ملی میشود. ۱۲۹۹ ببخشید ۱۳۲۹ که بعدها انگلیس تحریم میکنند، نفت از ایران نمیخرند و مصدق مجبور میشود...
مملکت را به سختی اداره کند چون نفت را نمیخریدند و به هیچ عنوان نمیخواستند زمین بخورد. پدر من یادش است میگفت خود مصدق پوست گردو، پوست انار و هر چیزی که میتوانست صادر میکرد که بتواند مملکت را بگرداند تا آن حد و زیر فشار بسیار بسیار شدید بود. بعد از حالا آن یک بحثی است که حالا در قالب کار چهارچوبانی نیست داستان روایت کنم به اصل مربوطه ولی در آن بهبهه ملی شدن...
بدهیه ۲۰ شمسی و میدان اسبدوانی که در آبادان توسط شرکت نفت انگلیس آنجا احداث شده بود. در وسط زمین چوگان بوده، در اطراف میدان کشت خاک آنجا خاک ایتالی پیش دستکاری میخواسته. بهترین خاک را داشتند، یک دانه سنگ هم توش نبود و این میدان درست میکنند. نزدیک اواخر دهه ۲۰ که میآید اینها جوایز بسیار خوبی میدهند. شروع میکنند جوایز را بیشتر کردن و یک مقداری سعی میکردند مردم مشغول کنند چون التهابات...
به هر جهت منطقهای شروع شده بود. آنجا ایلاتی میچرخیده، عشایر بودند با خود ایلات، کارگران شرکت نفت، کارمندان شرکت نفت و انگلیسهای حاکم. اینجا یک تنشهایی شروع شده بود. چند سال این شدت میگیرد. انگلیسها برای اینکه مردم سرگرم کنند از این التهاب کم کنند شروع میکنند توی این میدان اسبدوانی در فصل زمستان...
بهار اینها شروع میکردند اسبدوانی سه هفته، چهار هفته، گاهی پنج هفته و جوایز خیلی خوب میدادند. اینها همه روایتی است که پدر من برای من نقل کرده. درسته، پدر من از سال ۱۳۲۷ اسبهایش را دو سه کورس دارد. آن موقع دوتا داشت. برای من تعریف کرد گفت ما اسبها را سوار واگنهای راهآهن میکردیم. در اواخر پاییز اوایل زمستان اینها را از تخت میخواباندیم کف واگنها. واگنها واگنی بوده...
و محفوظ بود. سقف فلزی بوده و اینها را میبردیم آنجا برای اسبدوانی. بعد از کورس تهران تمام میشد، این آمادگی داشتند. اینجا تمام میشد دیگر بله، جلالیه بله، تمام میشد و میآمدند اسبهای آمادهشان را بار واگنهای راهآهن میکردند، آدم توش میگذاشتند، میبردند کجا؟ به آبادان. هوا خوب بوده، توی واگن فلزی داغ بوده، سرد بوده، خلاصه...
خلاصه قطار میکنند، این بلند میشود، سرش میخورد به سقف آهنی، مکعب صدا میدهد. این دیگر نشد، تمام شد، شد دنبال حلبی حالا ضخیم که نبوده، این نیست، مثلاً بسیار صدا میدهد.
فکر کنم جذاب اینها را میبرد آنجا تا زمانی که میرفته.
پدر من سالهای سال زخم معده داشت و معده اذیتش میکرد که بعداً دوبار عمل میکند و دفعه دوم دیگر از عمل جراحی میکند که خود پروفسور یحیی عدل بله، ایشان رئیس بیمارستان شخصیت خیلی معروفی است. تاریخ آن کسانی بود که جراحی نوین را به ایران میآورند. خدمت شما عرض کنم که این میبردند آبادان بوده ساخت.
خیلی خوب میخریدند، سوارکار هم داشتند. بعضی موقع افسرهای سوار نظام خود انگلیس خودشان تو کورس سوار میشدند. وزن هم پایین نبوده، وزن ۶۰ شروع میشده مثل میدان اسبدوانی تا قبل از انقلاب قبل از تی آر سی در میدان وزن ۶۰ شروع میشد. باریکلا بله، حالا خود این یک داستانی است که من...
گفتن دارد تکرار میکنم که دوباره گوش دهند که ما چطوری این وزن تحمل کنند. به هر جهت پدر من از آن سال تقریباً ۲۷ میر آبادان خودشان، آن چیزی که من گفت تا آن موقع خوب توی منطقه بود. آنجا که شروع میکند ناصر دست و سه بسیار کشیده و درشت سرعت بسیار.
ترکمن دوتا ترکمن پدرم داشته، افسرهای دیگر هم با هم میبردند، گاهی دیگران میبردند ولی عمدهاش میرفت انتقالی میگیرد منطقه خوزستان و در آنجا یک دوره ساکن بود. آنجا وقتی شروع سال ۲۷۰ متر از ۲۰۰۰ که رد میشوند.
اسبهای عرب کمکم دارند نزدیک میشوند و گرفتنشان بسیار دشوار است. نفسهای اسبهای عرب را آنجا میفهمید یعنی چه. تا ۲۰۰۰ متر، ترکمنها بهراحتی میتوانستند پیش بروند، اما از ۲۰۰۰ متر به بعد، بسیار مشکل میشد. این به نفس آنها مربوط است و این مسئله بسیار مهم است. به همین دلیل است که در طول چند قرن، اسبهای ما همیشه توسط اسبهای عرب اصلاح نژاد شدهاند.
ترکمنها در هر جهت نمیتوانستند بهخوبی تولید کنند، بنابراین سعی میکردند این اسبها را با اسبهای عرب اصلاح کنند تا خون آنها به درجهای برسد که در قالب ترکمن با هنر بسیار قوی شود. این اسبها بعدها قویتر شدند و نادر شاه با آنها به هند رفت و بازگشت. این داستان ۵۰۰ سال طول کشید تا این اسبها به این شکل ایدهآل برسند. ۵۰ سال پیش، ما این اسبها را سوار میشدیم. بله، در سال ۵۲ من به مزرعه شاه فعلی در شمال آبقلا رفتم. آنجا، حبیب ایشان، پیرمردی حدود ۸۰ ساله، قدبلند و کشیده ایستاده بود. آن زمان تعدادشان حدود ۱۵۰ تا بود و بیشتر نبودند. اکثر آنها نیله بودند و بسیار قوی به نظر میرسیدند. امروز ترکمنهای ضعیف وجود ندارند و اگر نگاه میکردید، فکر میکردید اروپاییاند، بسیار قوی بودند. آن روز برای من تعریف کرد.
اسبهای ما، ما انگلیسیها، ۴۰۰ سال سابقه داریم. ما ۱۵۰۰ تا مادیون داشتیم. قبل از آن، مزرعهای بود که ارتش شخم میزد و مرتب بود. در دهه ۴۰ شمسی، فکر میکنم اوایلش، این مزرعه از بین رفت و مجبور شدند آن را کنار مرز در شورزارها رها کنند. در آنجا شروع به کار کردند و آنچه من دیدم، باقیمانده آنها بود، ولی هنوز کیفیت داشت.
از ۱۵۰۰ تا به ۱۰۵۰ تا رسیدم. هنوز شما میدیدید. من رفتم و آنهایی که در دهه ۳۰ دنیا آمدند، ۳۸ و ۳۷، بسیار قوی بودند. سرزمین بسیار غنی بود و خوراک طبیعی که میکردند، سرزمین بسیار غنی بود که اینها اینقدر رشد میکردند. حالا اصلاح نژاد هم درست بوده و اینها میدانستند چگونه این کار را انجام دهند.
ما در یموت هفت تیره داریم که اگر اسبی در این قرار بگیرد و از این خارج شود، خالص نیست. این هفت تیره اینها را خوب میسازند. امروز فرصتش نیست. یکی اصولاً کنار دریا بودند و میگویند اسبهای کنار دریا معمولاً درشتتر و قویتر میشوند. سرزمینهایی که قبلاً دریا بودهاند، تمام مواد معدنی را دارند. جالب است که همین اتفاق را من در آلمان با انجمن اسبهایی که در فلات مرکزی هستند، صحبت میکردم. آنها سبکتر و کوچکتر میشوند و آنهایی که کنار دریا میروند، بزرگتر میشوند. کنار دریای شمال گرمترین هوا تولید میشود و اینها خیلی برای ما درست است که آنها دنبال کوچک کردن هستند و ما میخواهیم بزرگتر شوند. کاملاً برعکس داستان.
بله، مشخص است. حالا مجزا میگیرم و این را بگویم که یادم نرفته. به من گفت وقتی من خریدمش، اسمش آشوری بود.
آها، آشوری یمانی. این آشوری یمانی بوده. خب، این گوش من بود. من شهرزاد در میدان تهران بودم. این هم جزو اسبهای خیلی خوب من بود که داشتیم. میرویم به سال ۱۳۲۷، آبادان، خوزستان.
اواخر آذر، اواخر پاییز، اوایل زمستان، این بهترین هوایی بود که آنجا بود. این کوسه پاییزی عقبتر از تهران بود. تهران که تمام میشد، در آبان، اواخر آبان، بعد آنجا با ۱۵ شروع میکردند. قبلش گرم بود، آنجا بسیار گرم بود. پدر من که سوار میشد، این قدرت را به دست میآورد. عشایر عرب بسیار قوی بودند و انگلیسیها خیلی خوب خریده بودند. گفت تا ۲۰ متر ما حریف اینها بودیم. دو تا کورس میدانستند، بعد معدهاش اذیت کرد. در همین حین، عموی من.
عنبر شاکی، پزشک جراح بود. او جراح استان خوزستان بود و در آنجا مأموریت داشت. این شانس را داشت که با جراح معروف انگلیسی که انگلیسیها آورده بودند برای خودشان، به نام پینکرتون، کار کند. یعنی در ضمن که جراح استان بود، تکنیکهای روز جراحی دنیا را هم در آنجا میدید از طریق استاد بزرگ. این جراح بسیار قدری آورده بودند آنجا کار کند.
اذیت سوار نمیشد و این را هم بگویم که پدر من همه را خیلی کم قبول داشت. به ما سوارکار خیلی آدمهای کمی بودند. خیلی سوارکار، یک سوارکاری قدبلند سبکرو و سوارکار پدر من بهعنوان سوارکار قبول داشت. اصفهانی هم بود و تعریف میکرد همین حاج آیدیا.
اسبهایی را که تربیت میکرد، یک موقع در مشهد بودند. اینها را از مشهد سوار میشد و میآمد تهران. در میدان کورس شرکت میکرد و اسبها برنده میشدند. دوباره سوار میشد و بعد از چهار هفته پیاده میرفت مشهد. البته این را هم بگویم که ترکمنها هم در یک دورهای، اواخر دوشانتپه و اوایل جلالیه، اینها با ماشین نمیبردند. ماشین خوبی نبود، اتومبیل و کامیونی نبود. اینها سوار میشدند و میآمدند پیاده تا آمل. از آمل سواری میبردند تا تهران.
بله، اینجا هستم. شرکت میکردند و برمیگشتند. بعد که جادهها ساخته شد و کامیون پیدا شد، اینها شروع کردند اینها را توسط کامیونهایی که اتاق چوبی داشتند، جابجا کنند. بله، یک نکتهای که در صحبتهای خودتان عملاً یاد گرفتم این است که فرمودید شاه حرکت اسب قدمه قدمه است و میخواهم نگاه کنم. آن نسلی که آن اسبها را داشتند، شاید یکی از دلایلش این بوده که امکاناتشان واقعاً کم بوده و زمانهای زیادی روی اسب مینشستند و دائماً نزدیک بودند.
خیلی نکته طلایی است. ما حوصله کنیم و کمی بیشتر با اسبها برویم. اصلاً ببینید، ما امروز اصلاً اهمیت قدم را درک نمیکنیم. سوارکاران ما نمیدانند چقدر مهم است. نمیدانند. همیشه پدر من این را میگفت. میگفت هیچ حرکتی به اندازه قدم نه سوار درست میکند و نه اسب درست میکند. این نکته طبیعی است. این شاه حرکت به آن میکرد. چون نگاه میکنید در قدم، ما سختترین نمرهای که میتوانیم بگیریم. به من گفت اگر تو در قدم نمره گرفتی، حرفی برای سواری داری. تمام شد.
حتی سوارکار المپیک در قدم سخت نمره میگیرند. در جاهای دیگر راحتتر نمره میگیرند و ممکن است نمرهشان کم شود. بنابراین اساس حرکت اسب این است. این را طی سنتها و تاریخ سوارکارانی که این سنتها به آنها منتقل شده بود، میدانستند. این کار را میکردند. موقعی که زمستان میشد، خود ترکمنها چند مدت استراحت میدادند. چون لاغر شده بودند، سعی میکردند چربی در بدنشان جمع شود و ذخیره شود. این ذخیره کبد و ذخیره چربی کافی باشد.
قبل از اینکه بیایند، دو ماه اینها را از آنها سوال کردم. از عیسی قدیمی که میرفتند، دو ماه و برمیگشتند. قدم فقط میرفتند. دو ماه میرفتند و میآمدند. روستاها بله، این را هم میگویم که روستاهایشان میرفتند و برمیگشتند و موقعی که میآمدند، تازه بعد از دو ماه شروع میکردند. در این فاصله بعد از دو هفته.
پدر من درد میگیرد و اذیت میشود، نمیتواند سوار شود. یک کاری هم پیش میآید و به تهران میآید و برمیگردد. اسبها را به برادرش میسپارد که آنجا سوارکار است. بعد کسی که آنجا بوده، به کورس بزرگ میرسند. در هفته آخر این کورس، مسافت را کمی پایینتر نوشته بودند، روی ۱۸۰۰ متر و سوار میشوند همان اسب را. بله، این سوارکار کارش را بلد است.
خلاصه این میتواند و اول میشود. در دور آخر، روز آخر ۲۲۰۰ متر میشود و به ترازو میرود. اول شده و عرق کرده بود و ۲۰۰ گرم کم داشته. سوارکار سوالی پیش میآید که کورس را چه کسی میچرخاند؟ خود انگلیسیها. بله، حسابی برای ۲۰۰ گرم یعنی چه؟ یعنی اسبش را میکنند.
عموی من عصبانی میشود و میگوید یعنی چه ۲۰۰ گرم که معنی ندارد. کمی آدم ۱۰۰ متر ممکن است کم کند. خلاصه صحبت میکند با حاجی که چه کار کنیم. گفت دور بدهند. حالا نیم ساعت فاصله است تا دور بعد، فاصله نیم ساعت یا ۴۰ دقیقه. خلاصه پرداخت میکند در دور.
یک ۱۸۰۰ متر دویده میشود. این را دوباره آنجا اسمش را مینویسند و فاصله کمتر بود. زیر سرم بود این از نفس جا بیاورم، خنکش کنند، آب بگیرند روش، خنکش کنند. حاجی بلد بود، یک ذره خنکش میکنند. چه میکنند، چون میکنند و حالا در این وضعیت تمام التهاب که از همان سال ۲۷ شروع شده بود، کارگران و کارمندان شرکت نفت و عشایر عرب همه عصبانی که این مسخرهبازی یعنی چه.
نفر دوم کیست؟ یک سوارکار انگلیسی با یک اسب عربی که سوار آن میشود. در همان دوری که حالا میرسیم به دور آخر که قهرمانی بیشتر شده. سرتان را درد نیاورم، همانجا التهاب شروع شده بود که این بازی چه معنی دارد. دوباره مینویسند حاجی اسب را خنک میکند، سوار میشود، دوباره میآورد به میدان و شروع میکند و زیر ۴۰ دقیقه دور بچه شروع میشود. در مانژ دست گردون میگرداند.
نفس میزند، هنوز نفسش و ضربانش به پایینترین نقطه نرسیده. سعی میکنم نزدیک شود ولی هنوز ضربانش به آن نقطه نرسیده. خلاصه اسب آمادهاش میکنند، دوباره میآید میدان. استارت این چون دویده بود و آنجا آن چیزی که بود، آن سوارکارها سرعت حاجی نگه میدارد عقب. حالا ممکن است خسته باشد. پشت سه چهار اول است، هیچ عنوان جلو نمیرود، سرعت کم.
اسب ترکمن سرعت بیشتری داشته، نفسش به اندازه پشت آنها نگه میدارد و میآید آن ۲۰۰ متر آخر که میآیند توی راسته، میکشد جلو با شلاق میکشد و میآید یک نصف طول اسب میآید. رکابی باز دوباره اول میشود. دیگر اصلاً دور آخر بوده، بعدش هم دیگر عصبانی نبوده. جایزه قهرمانی هم بوده. خدمت شما سواران انگلیسی سوار بودند، عشایر هم سوار بودند، اینها همه.
فوتبال میریزند توی میدان، عشایر عرب و اینها. این اسب اینقدر نجیب بوده، چند تا پهلوان داشتند میروند زیر سینه، بقیه هم میگیرند بلند میکنند با سوارکار میبرند میدان. اصلاً داستان بسیار عجیب.
خلاصه حاجی میآید پایین و میرود ترازو. حالا ۳۰۰ کیلو هم زیاد داشته که حالا توی قهرمانی هم خوردند.
این شرایط بحرانی به وجود آمد. این التهابات مردم یک جوری خودشان را میخواستند تخلیه کنند. همشان، چه کارگران شرکت، کارمندانش، آنجا مهندسهایشان، چه خدمت شما عشایر عرب، اینها همه با انگلیس مخالف بودند. این نبوده که فقط در تهران، آنجا التهاب بسیار سنگین. این حاجی برنده میشود، اول میشود، کورس تمام میشود در آن سال در ۲۷۲۷ و.
دوباره میآید تهران. افسری آن موقع اسب افسرا را در دانشکده افسری امروز، دانشکده افسر امام علی هستش، روبروی صنایع قدیم یک شیروانی آنجا هست، شیروانی سبز رنگی.
او مانع سوارکاری بوده، کنار دره، بالایش هم نورگیر شیشهای دارد. بله، این را گفته بودم. آنجاست. میروم آنجا. آنجا اصطبلهای خوب داشتند، سواری خیلی خوب داشتند، باکت داشتند و خیلی چیزهای مختلف داشتند. از تو خوب نگهداری میشوند. اسب افسرا را آنجا میپذیرفتند برای نگهداری. از یزد نگهداری میشود. خدمت شما استوار شتری هم آنجا بوده، آن موقع خودش نگهبان بعضی از اصطبلها بوده که سوارکار خوبی هم بود. توی پرش هم شرکت میکرد. شما مرحوم فوت شدند. بله، آنجا سوارکار خوبی بود، مراقب یکی از اصطبلهای بود که اسبهای خیلی.
سرپرستی خیلی از کسانی که حالا خدا رحمتشان کند، آنجا در دورهای که افسران فرانسوی میآیند از سال ۱۳۱۲ تا ۱۸، گروهی از افسران قدر دانشکده به این آموزش. بعدش اینها به کسانی که آنجا کار میکردند، آنها به اینها نگاه میکردند مثل شیبانی سروان بوده، دیگر مثل خدمت شما.
پدرم میگفت شریف بسیار مبشری، مثل فرهنگ حشمتی، مثل پدر من. اینها سری اول بودند، سری بعد بوده، اینها دوره جلوتر بودند. بله، این هم یادم نرود تیمسار مبشری، ایشان بیش از هر چیزی علاقه که انتخاب میکنند در زمان من از.
غلامحسینی گرفتم. اسب بسیار قدری، امروز سوار در یک شامپو سرش، لباس میکشیده، میرود عکس نشان میدهم. بله، اینها میآیند اینجا مسابقات پرش میرفته کار میکرده. ایشان بسیار علاقهمند بود. هیچ کس نمیداند که ایشان میکرده. یک عکس من دارم مال آبادان، یکیاش پدر من است، یکیاش فکر کنم محجوب مرحوم است، یکیاش خود تیمسار.
کلاه چوگان سرش و سهراب خلوتی. سهراب خلوتی در آبادان بازی میکند. هیچکس نمیداند، اصلاً کسی نمیداند. این عکس هم کسی ندارد. خبر مخاطب رادیو شبکه یک موزهای را درست میکند برای تاریخ سوارکاری و اسب ایران. حالا امیدوارم که زودتر انجام به انجام برسد. برمیگردیم دوباره این دفعه ۲۸ ۱۳۲۸ آبادان، اواخر پاییز، اوایل.
بعد از کورس، پدر من این دفعه دستش آمده بود. این اسبها را دوباره میبرد. دو تا ناصر در پایین بسیار قدر و راحت میبرد. منتها جوایز بزرگ انگلیسی خوب بلد بودند. جوایز بزرگ به ۲۰۰۰ به بالا میدادند. خیلی جایزه نمیدادند، کمتر بود. بله، ببینید در ترکیه رسم ترکمنها هم این بود. از یک دور داشتند، هرچه دوره بیشتر میشد، دور هم داشتند. بله.
من پرسیدم چه جوری حساب میکردیم. صبا چه جوری میفهمید گفت ۸ تا چوب میزدیم در خط پایان. یک دور که میرفتند چوب میانداختیم، دو دور میرفتند چوب دوم میافتاد. دیگر چوب آخر که میماند، سرعت بیشتر میکردند. بعد یک چوب پوستشان چقدر بوده؟ مسافتش چیزی بین هزار که خیلی بیشتر بود، تقریباً حدود ۴۰۰ ۵۰۰ میزدم، ۱۲ کیلومتر میشد. ۸ من چهار دور دیده بودم. یک دفعه زمستان بود توی برف میدیدم. بله.
پیستگاه پایینم بالا میآمد، میدویدم توی این برف، توی گردن پوشیده بودند. همه وقتی میپوشانند، دیگر همه ورزشکار نمیشود. فوتبالی میآید توی اروپا فوری یک کاپشن، یک پتو هم رویش. بله، گرم باشد. میرویم سال ۲۸، حالا پدر من دستش آمده از چه قدرتی دارند، از کجای نفس بیشتر میشود به مشکل میخورند و ادامهاش انگلیسیها فهمیدند که آقا حریف قدر است. انگلیس هم فهمید تا حدی فهمیدند او اینجا دیگر ساده نیست.
میآید التهاب بیشتر شده آنجا. خلاصه همین شهرزاد که اسمش یک بار گفتم، اسم ترکمنیاش، همین عکسش پشت من هست، بسیار خوشاخلاق با اسب ناصر رده پایین راحت کنم. التهاب ملی شدن صنعت توی تهران و بله در منطقه خیلی شدید بود. خلاصه شروع میکنیم میدان را شروع میکند کمکی گفت من اسوار یک ذره.
همین اسب شهرزاد کمی گردن چاق ترکمن دارد. آن که ترکمن است اصلاً چربی روی بدن نمیگیرد و کاملاً با تربیت فرق میکند. چربی نمیگیرد و فوراً چاق میشود، یعنی اگر به او آب بدهید، فوراً بدنش پر میشود. ترکمنها برمیگردند و نمیتوانند یکباره فشار بیاورند. خلاصه شروع میکند و بعد نگاه میکند که یک مادون آوردهاند که قبلاً نبود. پس سوال میکنیم مادون چیست که آوردهاند.
کشیده و زین ندارد. یک پوست آهو را بریده و انداخته و از همین بند اینارم بند کرده با پوست. یک مادون لاغر چند ساله است؟ گفتند ۱۸ سال که حرم بوده. گفت کارش چیست؟ گفت هیچچیز، این از ۱۸ کیلومتری هر روز صبح شیر میآورد و دوباره هر روز کارش بود میآمد و میرفت. ۱۸ کیلومتر هر روز.
به نظرش توجه جالب.
مار خلاصه این را هم بگویم که تمام کورسهای بزرگ دنیا در انگلستان، در دبی و همه جا ۲۴۰۰ متر است. همه جا باز بزرگ ۲۴۰۰ متر، یک میلیونی ۲۴۰۰ متر، قهرمان همه دنیاست. همه سوار ۵۶ کیلو فیکس، فیکس ۵۶ کیلو، مسافت ۲۴۰۰ متر. اینکه میخواهد در انگلستان باشد، آمریکا، استرالیا، همه جای دنیا جایزه قهرمانی این همان نفس میخواهد تنظیم این بسیار کار.
مهارت سوارکار میگفت سوارکار چابک سوار خوب اروپایی میگویند شاکی سوارند. اینها سوارانی هستند که اسب کورس سوار مهارتش در این است که بنزین به او دادهاند، موتور یک سری بنزین دارد. این سه لیتر را باید طوری مصرف کنی که روی خط پایان تمام شود. عجب مثال جالبی بود. گفت اگر شما گاز زیاد بدهید روی ماشین، گاز زیادی بدهید و فشار بیشتری بیاورید، قبل از اینکه به خط پایان برسیم تمام شده.
خداحافظ اگر اسب را نگه دارید و این سری اضافه داشته باشد، باز هم ماندهاید، برای اینکه از همه توان استفاده نکردهایم. عجب نکتهای بود. یعنی شما باید طوری نفس و قدرت حساب کنید که این سه لیتر را روی مقصد تمام کنید. یک عرب مسن شاید نزدیک ۶۰ سال بوده، شلاق هم ندارد، یک نی خیزران دستش است و میچرخاند بالا سرش. وقتی میگویم عشیرهای بوده، اینطور هم بوده.
انگلستان حالا زین کورس و نمیدانم چی آماده و در کنارش این هم بوده. گفت حرکت کردیم و رفتیم. من از خود داشتم نفس نگه داشته بودم. مسافت بود، دیدم این اصلاً ول نمیکند. نظم این مادون ۱۸ ساله که این عربه نشسته روی این، همینطور نشسته، اصلاً ول نمیکند، اصلاً جدا نمیشود. این خلاصه سر شما درد نیار، گفت میآییم خط پایان اسب من یک حالا.
خلاصه روندیم و رفتیم. این عربه میچرخانده پر روی پوست آهو نشسته، ۱۸ ساله میرود. گفت هر کاری کردم، هرچه من رونم سرم را رکاب این را پایین رسید کورس تمام شدن ۲ شد. نمیدانم سوار نظام قطره چی با اسب ترکمن چی آمده.
یک پیرمرد سوار یک مادون پوست انداخته، پوست آهو به جای زیر آب درست کرده نشسته. حالا پدر مادرم نبود که مثلاً بهش برخورنده باشد. حالا ورزشکار بود. هفته دوم گفت از ورقی سرش کردن باشگاه نمیدانم دوستان چیه که میآید روی سر اسب یا گوشت دارد جا چشمیده میشود تا بالای اسب میآید. شاید ندیده باشند دوستان خیلیها.
عرق میکند، گردنش لاغر میشود. اگر بدنش لاغر شد، گردنش لاغر نشده باشد، این را گردنش را میپوشاند. یک مقدار عرقگیری میکند، وزن این را میآورد پایین. میرسم به هفته بعد، هفته دوم و سوم باز این عربها آمده بود. شما تکلیف بقیه روشن بود، دیگر نمیآید. فهمیده بودند خیلی عصبانی بودند که این چه داستانی ما وحشت اینجا به عنوان حاکم به هر جهت این مجموعه و آبادان.
اینها آمدند تو این اوضاع احوال ملتهب. اینها مردم میدهند خوشحالی میکنند که خوب ببین کار کار انگلیسی چه از نظر حالا این پرستیژ ورزشیشان چه که از نظر التهاب بدتر میشده. هفته دوم میشود همین است. دوباره میآید حالا یک مقدار پدرم بیشتر از آمادگیش بیشتر.
خلاصه گفت این دفعه من یک مقداری سرعت کم کردم، نگه داشتم میدان را نگه داشتم. اینها اسبهای عرب نفس را زیادتر مال من سرعتش بیشتر بود. سرعتش کم کردم، نگه داشتم میدان آرام کردم. این هم از من تبعیت نکنید. این افسر ول نکنید، بچسبید به این سرعت چیز کرد، نگه داشتم چون مسافتم بیشتر شد، میچرخند، سرازیر میشوند همین.
آخر بهش میگویند تاز تاز جایی است که شما از حداکثر دارد میرود، شما بیشتر میرانید و تاز تاخت آنجایی است که شما بله بچه نیست که با تمام توان میرود تا جایی است که تمام توان میرود. شما جلو این میشود تاز تاخت و تاز.
اینجا به تازه میرسند، دیگر این دوتا تو این ۲۰۰ متر دیگر هر دوتاشان میکنند. خلاصه پدر من میلیمتر میلیمتر میآید جلو خط پایان برعکس میشود سر آن تو ریکاوری پدر من بود شیر فروش این دفعه گرفت. من واقعاً به سختی گرفتم. تمام تکنیکهایی که بلد بودم در کورس کجا ول کند، کجا نفس نگهدار، منتها اشتباهی که کرده بود بغل پدر من این هم سرعت کم کرده بود.
آن تکه آخر گرفته بود احتمالاً امسال هم میگذرد این از برنده میشود. پدر من جایزه بسیار خوبی میبرد دوباره برمیگردد میآید.
دانشگاه افسری دانشگاه پاییز کورس بوده شرکت میکردند انگلیسها میروند دیگر اینطور نمیشود. اینها همینطور دارند میخورند هم به فکر ورزشی نه از بین میرود هم به چه سیاسیشان اینجا دارد زیر سوال میرود.
مردم اینجا التهاب که هست بعد هم مردم اینجا هیجان میکنند چه میکنند فردا خلاصه میگذرد. پدر من دوباره سال بعد بعد از کورس بهاره تهران کورس پاییزه تهران یکی دو تا کورس هم نمیتوان که قدیم سوار داشتیم مثل ارالیس اسمش نشده مثل آنجان و بقیهشان.
خانواده ساری و بقیه اینها اسبها را فشار نمیآوردند. من یادم است اراذگردی از ایشان بود به نام حکیم. این ۶ سالگی آورد یک کمی تکان خورد کرد درست کرد دستگاه این است هم شکسته بود یک پاش کوتاه بسیار سرعت این اسب تا ۱۵ سانتی میدان میروید ۷۰ کیلو بار روش بود و میدانهای سرعت تکان میخوردیم فاصله میگرفت بله یک روزی من در بندر ترکمن گفتم خدمتتان این دیگر حالا جلدی.
پیرمردی بود آمدند بندر ترکمن سالهای ۵۱۲ بود پنجم خب من آنجا یک استارتی ساختم دو تا ساختم یک دونش عمودی میرفت بالا اینها خب استارت الان که بوکسیه بله آنجا اینها را آوردند قبل از آن تور ما داشتیم بله فرمودید تور بود والیبال بود منتها چون میدانستم آنجا شوخی ندارد من بودم اصلاً وایمیستادند منتها تور ضعیف بود فنرش ضعیف.
کار فنی هم بلد بودم یک دونه آن گوشه میدان پایین ساختم که شروع میکرد میرفتند آن عمود میرفت بالا فنرها خیلی قوی گرفته پنج متر طولش بود اینها دو تا آدم بسیار قوی کرد میگوید از زیر سیم داشتند خیلی تکنیک ساده داشت.
ما دو تا اهرم بلند ساخته بودیم که یک ورش دو تا قلاب کوچک داشت دو تا از این دربازکنهای در خانهها آن پایین گذاشته بودیم به هم وصل بودند دکمهاش هم دست ما بود بهشان گفتم ببین سطح توین بکنی بلند میکند ها این فکر نکن از آن تو راست که شما بروید بچسبید توش بماند بروید جلو یا نکند سر بلند میکند رد میشود میافتد عقب حواستان باشد سرتان تو این تو نکنید دو تافته بودیم بالاش یک دونه سیم تنها خلاصه یکی دیگر من بالا ساختم.
۴۵ درجه میرفت چرخهای لاستیک داشت هر کدام ۸ تا جلو میرفت یعنی بالا و جلو میرفت این به جلو حرکت میکرد دیگر نمیکردند نه عجب مثل اینکه آمریکا در یک ماشین میرود یا کادیلاکی چیزی که بال بزرگ دارد اینها جلوی میروند وقتی سرعتش زیاد شد جمع میکند جمع میکند گاز میدهد میرود بله دیدم گیر نمیکند به جایی این تورها در انگلستان بوده در همه مرسوم بوده منتها آنجا وایمیستاد.
اسبهای ترکمن نبودند همدیگر را میزدند، لگد میزدند. من بارها پشت اینها مانده بودم. ما گاهی لگد میزدیم، سریع پایمان را میکشیدیم بالا، لگد اسب میخورد. بله، خیلیها بودند. خلاصه، یک پیرمردی آمد سوار حکیم شد. این از بیست و خوردهای سالش بود. این یک لحظه باهاش لقای برقی ترکمن تنش کرده و این تشبی بود تنش کرده بود. اینها یک شمشیر هم بسته بود به کمرش، یک کلاه ترکمانی هم گذاشته بودند روی سرش.
۲۴ تا از پشت تور این پیرمرد مثل سردار لشکر با شمشیر جلوی تور وایستاد. ۲۴ خندید و ولش کرد. هیچ، رفتم پشت تور. من دیگر سه دقیقه تمامش کردم. شب دو شب و سه روز نخوابیدم تا این بستم.
بالا گفتم بکشیم پایین، خیلی قدرت داشت. یعنی دو تا آدم پهلوان دو تا ۱۲ کیلو پایین میرفت. خلاصه، این حرکت که میخواستم بگویم که آن هم از همین نژاد است. این جلو وایستاد، حرکت که کردند، بعد میآمدند جلوی جمع یک دور میزدند. حرکت کردند، سه سالش بود حداقل این سن.
جمعیت رفت، اسبابش نرسیدند. ۵۰۰ متر اول رفت، آن پیچ پایین پیچی که زدند، آنجا کمکم گرفتند رفتند. بالاخره تا آن پیچ پایین دستش زبان داشت، یکی از نوههایش میشود پاییزان.
پاییزانی که میآید تو میدان، وجدانی پرید با رامین، پرید با هرچی پرید. تو ۱ تا ۳ قهرمانی کشور وایستاد. بله، این دنباله آن اسب بوده، دنبال حک.
آن از ۱۰ سال با ۷۰ کیلو بار تویی و نخورد. دمش گرم. ۱۲۹ بله. خب از حاشیه بیرون، اینها چیزهایی بود که به هر جهت شاید گفتنش باید.
جوانهای ما اینها را بدانند که چه روزی روزگاری بوده، چه جوری بوده. خدمت شما عرض کنم که میرویم سال ۲۹. حال پدر من میداند جایزه بزرگ گذاشتند. ۱۳۲۹ خوزستان آبادان. امسال انگلیسیها میخواهند ببرند. دیگر شوخی با کسی ندارند. امسال دیگر دو سال بعد خوردند. تا قبل از اینکه پدر من برود آنجا و افسرهای سوار نظام بروند آنجا، اینها آنجا به طور مدام اکثر خودشان میبردند، پادشاهی میکردند. این دفعه نباید جر خوردند. این دفعه دیگر سوار نظام که قلعه آمده میدان، سوارکار بلده، ترینینگ بلده.
اسب آماده کن، اسب خوب دستشه، اسب قدر دستشه. ترکمن نمیشناختم ترکمن چیه، این را فقط عرب میشناختم. ندیده بودند، ندیده بودند. جالب است. بله، خلاصه پدر من یک کمی فشار کم میکند تو پاییز روی اسباب که آنجا میبرد. اسب میرود آنجا و از کورس اول که شروع میکند، میشنود که انگلیسیها امسال قصد دارند تو روز آخر، روز هفته آخر، هفته چهارم که آمده، دیگر توی زمستان نزدیک شدن صنعت هفته اینجا میخواهند یک برده بشوند.
بله، دیگر آمدند شوخی هم ندارند. چه کارهایی میخواهند بکنند. این دست را رو نکرده. پدر من حواسش جمع بوده. اسبها را طوری برنده میکرده که مثلاً با یک توله گردن جلو اصلاً توان اصلی خیلی دنبال مسافت باز نبوده. فاصله زیاد آن موقع فرق نمیکرد. شما یک میشدی، همان مقدار بار میگرفتی. ۱۵ متر فاصله میگرفتی، فرقی نمیکرد. سعی میکرد با یک فاصله گردن نگاه میکرد، فاصله یک میشد.
خلاصه، هفته دوم سوم میشود، هفته آخر نزدیک میشود. میبیند انگلستان رفتند دو تا اسب یک را از بغداد، از بغداد یک میدان بغداد یعنی عربهای یک دیگر بالاتر میروند. آنجا در بغداد دو تا اسب یکشان میخرند. یکیشان به نام سورین واسه بهار سمیربهاری اس ۵۵.
گردن کلفت قوی، افسر شرکت نفت کمک میکند که این بگیرد بخرد. اگر لازم بود کوتاهتر ۱ و ۴۸۹ باریک کشیده زنبوری تیز و این دو تا اسبهای قدر بودند. هفته آخر آنجا هم دویده بودند، آمده بودند. اینها را میخواستند هفته آخر جایزه بزرگ را بگیرند. جایزه بزرگ بگیرند تا آنجا دست را باز نکرده. هفته آخر که میشود یک هواپیمایی مینشیند روز دوشنبه، یکشنبه دوشنبه میبینند از انگلستان دو تاشو کم.
زبان انگلیس آوردند. بله، سوارکار چابک سوار ۱ از انگلستان باز نکرده بودم. اینها دوشنبه الحق انگلیسی بکنند. این دفعه باید حواسم جمع باشد. اولین کاری که میکند قدرت نشان نمیدهد. چقدر توانمند میآید و کورس میبرد. یک جایی میکشد، تند نمیکند، فشار نمیآورد. دو میشود. مثلاً اسب اینها یک ذره خیالشون راحت شد که حالا امسال خیلی هالیوودی هم ندارد که میگیریمش.
روز دوشنبه میآورم سوارکار حرفه انگلستان بودند، میآورند اینجا. خلاصه، به پدرم متوجه میشود بهشان گفته بودند این افسر ول نکنید. آقا داده بودند گفتند بچسبید به این ولش نکنید، از بغل این ول نکنید، حواست باشه. اینها گرا داده بودند.
مسافت چقدر است؟ حالا ۴۰۰ متر به نفع آنها از در نفس در سرعت. اینقدر اسب عرب نمیشناسی که نفسش خیلی زیاد است. شما میتوانید از اول بروید فاصله باز کنید. خب سرعت از ترک متوجه هستید. حالا خندهدار این است که آن عرب شی فروش شما نی خیزران هم توی یک مادون لاغر ۱۸ ساله استخوانی با پوست آهو، پوست آهو نشسته.
یک افسر سوار نظام قطر که از تهران آمده، دو تا شوکه از انگلستان. عجب سوارکاری انگلستان بودند. نمیدانستند اسب عرب نفسش چقدر است، چقدر زیاد است. از اول گاز بدهی سرعت ترکمن. پدر من هر دو را میدانست. این شخص بشورم گفته بودند ول نکنید، اینها رها نکنید. خب منتها پدر من حساب کرد گفت من یک راه بیشتر ندارم. حرکت که کردند میآید کورسهای یک دو سه این را انجام میشود میرسد.
با ناصر ۱۵۰۰ متر آب خوردن یک میشود. آنها میدانستند به این نمیرسند. قهرمانی ۱۴ دستشان است. دو تا سوار دیگر آمدند. خلاصه تمام میشود. کورس چهارم شروع میشود. پدر من اسب آماده کرده بود. در نهایت قدرت خوب بود. است شروع میکند حرکت میکنند.
پدر من با یک سرعت میرود جلو که ۱۰ متر میکشد جلو. ترکمن بوده دیگر میکشد جلو. آنجا نگه میدارد، نگه میدارد. میدان را کنترل میکند، سرعت کم میکند. به اینها گفته بودند ول نکنید. میآیند به این میچسبند. آن عربی داشته میآمده، خیلی از اینها دست گرفته بوده. یکیشان پشت من.
عملاً مثلث دنبال نظر گرفته بود. آن اسمش قوی، آن نظر گرفته بود. پدر من بغل آن بود. این یکیشان سرشان پدر من بود. پشت گرفته دوتایی محاصره کرده بودند. خلاصه اینها همینطور میآیند. پدر کم میکند، سرعت کمتر از برخورد میکند. اینها نمیدانستند که این سرعت کم شده. فکر میکردند همین درسته. عرب نمیدانستند که بروند ادامه بیشتر بروند جلو بگیرند، فاصله بگیرند. این دیگر نمیرسد بهشان.
بغل همین حالا از آنجا بیخبرند که آقا ترکمن سرعتش خیلی زیاد است. نمیدانستم نفس اسبهایشان چقدر زیاد است. پشت این میگیرم. پدرم کوس کن اینها میآیند، میآیند میرسند تو پیچ آخر میدان. اینطوری بوده نرده آهنی اصلاً نداشته، نرده پلاستیکی نداشته. یک کپه خاک بوده در داخل خط داخل خط داخل یک کپه یک متری خاک بوده. بعضی از میزخمی شدند. بلد بودند انگلیسی درست کرده بودند، کارشان بود.
سرازیری توی میدان و پدر من هنوز داشت ۲۰۰ متر مانده که تمام بشود. میپیچند تو پیچ. پدر من تکنیک بلد بود. اینجا عصر خارجی میکشد، یک ذره بیرون از پیچ. یعنی به جای که بگیرد، یک ذره میرود بیرون. آره، یک ذره دایره را بزرگ میکند. این که این دستش بوده، این میافتد بیرون.
۵ ۶ متر با حصار فاصله میگیرد. در همان لحظه پدر من با اسب میکرد کار میکرد. بلافاصله برمیگردد تو. این تا جمع کند برگردد، پدر جلو خط راسته میکشد بیرون. یک ذره میکشد نه که کم مثل کشیدش. دیگر پنج شش متر که رفت حالا جمع کند توی پیچ سه چهار متر.
فروشندهای به پدرم گفت که اسبش چه بوده و آنها نمیدانستند که در مسابقه، پدر من سرعت اسبش را کم کرده و نفس اسبش را نگه داشته تا به ۲۴۰۰ متر برسد. خوب، در آن قسمت آخر که رهایش میکند، اسب با سرعت ترکمن حرکت میکند و آنها متوجه میشوند که نمیتوانند به او برسند. شیر در رفت و اسب را رها نمیکند، او پدرم را میشناخت.
از داخل شلاق شلاق شلاق میزنند و نزدیک میشوند، نزدیک میشوند و به خط پایان میرسند. این شیرینیفروش سرش عقب گردن اسب پدرم بوده و آن سوارکار خوب سرش در رکاب پدرم بوده. عقبی هم پشت اینها میآمد و پشت گیر کرده بود و میخواست بگیرد اما راه نبود چون اینها کنار هم بودند و نمیتوانست بگیرد.
ببین میدان تمام میشود و پدر من اول میشود. این شیرینیفروشی یک گردنه عقب بوده و خیلی هم عقب نبوده. این گردن آن سوارکاری که انگلیسی بود.
تمام میشود و پدر من اول میشود. این عشایر عرب یکی از اسبهای آتششون سوم میشود و چهارمی هم که گیر کرده بود، چهارم میشود. میدان تمام میشود و مردم به میدان میریزند.
ترازو میکشند. خلاصه پدرش نمیخواست درست کند. خلاصه ببین التهاب جریان شب تا صبح مردم آنجا در شهر بودند و کورس داشتند. بله، که این پدرسوخته اینجا باختند و حالشون گرفته شد.
التهاب بوده و یک کینهای بوده. اینجا ضربه اساسی را خوردند و فکر کردند که این دفعه دیگر مثلاً ما اینجا اسب بهترین از بغداد آوردیم و دو تا چابکسوار از انگلستان آوردیم پس کار تمام است. اینها فکر نمیکردند که اینجا اسب عرب چگونه است و اسب سرعت اسب ترکمن چیست. اینها را نمیدانستند و تصور نداشتند. اصلاً از این داستان آگاهی نداشتند. پدر من دقیقاً میدانست و با یک نقشه دقیق این دو تا را گرفت در حالی که.
بسیار قوی بودند و گرفتنشان راحت نبود و اگر اینها کمی آشناتر بودند کار خیلی خیلی مشکلتر میشد. در این مسافت پایین ۲۴ جایزه بزرگ به او میدهند. خدمت شما نمیدانم چقدر بوده ولی نزدیک پول ماشین بوده. بله، حقوق گران بوده. خلاصه در آن زمان پدر من برنده میشود و شب تا صبح آنجا عشایر عرب و کارگران جشن گرفتند و برای خودشان کیف کردند.
چادر ما و خیلی دعوتش میکردند. خلاصه این هم افسر بود و به پادگان میرفت و بار میکرد و میآمد. آن که آنجا بود بعد از آن این دو تا اسب یک شماره انگلیسی بود که خریده بود و در جنگ افسر بود که پایش چوبی بود و او سوار میشد. بعد هم بعد هاونده خلاصه به پدر من گفته بود که من دارم میروم انگلستان.
خلاصه ارزان هم میدهد و به تهران میآورد. در تهرانش درد میکرده و میدهد به مرحوم سرهنگ سهراب خلوتی. آن یکی میماند اهواز. من از آن دیگر در اهواز نمیدانم. در همینوان.
کارون را میخرد. بله، کارون معروفی که بعداً خود من داستان تعریف کردم. آقای مجید بختیار خلاصه گیر کرده بود اداره امور آب این اسب کارون را آنجا میخرد. ۳۰۰۰ تا حقوقش بوده و ۶۰ تومان از همان جایزه میخرد. با آن جایزهای میتوانسته هزار تومان بدهد این را میخرد و میآورد که بعداً میشود. حالا توضیحش را بعداً خواهم داد. میآید تهران. در کنار این باز هم پول داشته و جایزه خیلی گرفته بود. فقط آن یکی نبود. چهار هفته جایزه گرفته بود. آن سمیرا همان انگلیسی به او میدهد به قیمت خیلی پایین گفت من از خودت.
گفت یک دور دیگر میدان کشید برد. یعنی یک دوره جلالی یک دورش جلالی خیلی بزرگ بود. گفت تمام شد. هیچی گفت یک دور کشید تعریف میکرد یکی از خوانین.
خافه خراسان به نام قریشی از قوانین خراسان بود در زعفرانی تعریف کردم. معنی خانهای داشت. این با اسبسوار چنارانی داشت گردنگیر و اینها. ما ساعت پنج و نیم میرفتیم اینجا. این داشت برمیگشت از زعفرانی ساعت سه و نیم سوار میشد میرفت. یک دو زیر ونک میزد. آنجا خونی چیزی نبود که مزرعه بود. میرفت دور میزد از این و سمت خانه سید ضیا که این بالا هستش سمت غرب ما هست. میآمد پایین. ما بچه بودیم. یک سلام میکردیم و تکان میداد و پیشکار هم دنبالش بودند سه چهار تا.
این میرود خواب خراسان گفت این را بده من جناب سرهنگ ما ببریم آنجا برای تاندونش هم تکان خورده بوده. همین تهران این را میدهد به خانه قریشی میبرد خااف. آنجا اصلاح نژاد میکند. گفتم چی شد گفت من دیگر خبر ندارم. آن میرود آنجا کارو میآید اینجا کارون را اداره دواب میخواست ۱۵ هزار تومان پول بدهد. بابای من دوستی بود اصلاً پول برایش مهم نبود. مجید بختیار به میفهم گیر کردن نمیدهم. خلاصه یک روز هم میآید یک یکی از.
خود عشایر بیا اینجا. آره، یک دونه عشایر لرستان میآید اینجا قدش دو متر بوده. خلاصه به او میگوید که مجید بختیار خب بختیاری بوده دیگر به زبان لری به او میگوید که خلاصه حواست باشه این اگر سوار شدی آنجا کلهات را بکنم از اینجا تا عقیلی پیاده میبری. دستکش از اینجا پیاده میبرد این اسب را تا عقیلی دوم. آنجا آنجا میشود این بیس تولید اسب. حالا آن روز همسر ایشان بوده. همسر آقای.
تولید میکنند. متاسفانه در سال ۱۹۶۴ میلادی میشود چند میشود ۴۰ فکر کنم ۴۲ ۴۳ طاعون اصلی به ایران میآید. اول خوزستانی از روی خلیج عبور میکنیم. پشه دیگر این پشهها از جنوب از جزیره عربستان میآید تا اصلی. بسیار بسیار بیماری خطرناکه. از طریق پشهها میآید. میان خوزستان میرسند. طوفانی باشد شما امروز ۲۰ تا دارید فردا دو تا دارید مردن اینطوری میکشد. خلاصه کرههای خیلی از بین میروند. اینها را وارن یک تعدادی کرههای که باقی مانده میبرند به کوههای بختی.
خوبهایشان خیلی از بین میروند. آن چیزی که باقی مانده از تشکیل داد همشان باقی مانده آن اسب کارون هستند. من یک ۲۰ سال پیش ۲۵ سال پیش که رفتم چغازنبیل یک جشنوارهای بود هنوز آنجا یادشان بود که این اسبش از کیه. بله، امروز شاید یادش کسی نباشد آنجا همه میدانستند شکی برده و آنجا میآید یک خاطره بود که من از خوزستان از پدر شنیدم برای دوستان نقل کردم امیدوارم که به هر جهت قابل شنیدن باشد.
نه قطعاً که من که این پشت نشستم دارم صحبت میکنم که کیف میکنم کاش بشود که مثلاً اینها را حتی به صورت زنده بتوانیم این را تو جمع بگوییم چون که واقعاً این تاریخ شفاهی ما حالا با کمک دوربین و تکنولوژی بتوانیم یک جوری نگهش داریم برای واقعاً نسلهای آینده. در آخر دو نکته بسیار جالب را باید بگویم. این اسب ترکمن یموت که متعلق به شامپ بود این را انگلیسیها بسیار اصرار داشتند که بخرند و به انگلستان ببرند. او دنبال پول نبود و نکته جالبتر این است.
در سال ۵۲ پاییز ۵۲ میشود ۲۳ سال بعد از ۱۳۲۹ من در چادر بودم. ما من اسبهای کورس داشتم آنجا میکردم. اسبها را آماده میکردم. مرحوم برادرم سوار میشد میدوان این اسبها را. من داشتم کار میکردم. یک پیرمرد خیلی آراسته و ریزاندام و ظریفاندام و ترکمنی پیش من میآید و به من میگوید من آشوریمالی هستم. من یک اسب خوب به پدر شما دادم. من اینجا گوشم بود.
که این اصل اسم ترکمنش آشوریمانی بوده من فهمیدم این صاحب ولیعصر بوده که پدرم از او خریده بلافاصله او را به چادر میآورد و چای میگذارد و چای داشتیم و از او پذیرایی میکنیم و اینها پیش ما نیم ساعتی مینشیند و من داستان عصر را برایش میگویم نمیدانست که این از خوزستان آمده چون همه توضیحات مختصر را به او دادم و یک نیم ساعتی پیش ما نشست و خیلی خوشحال شد و به هر جهت لذت برد از اینکه اسبش توانسته اینقدر موفق و پیروز باشد خلاصه با دل خیلی خوش رفت. من اینجا گوشم بود که این از اسمش آشوریمانی.
شهرزاد بله ۲۳ سال بعد در بندر ترکمن آبادان ۱۳۲۹ بندر ترکمن ۱۳۵۲ خیلی داستانش را در اپیزود دوم و سوم مخاطبین قطعاً شنیدهاند داستان خاطرات کورس شما و جزو اپیزودهای محبوب رادیو بله بسیار عالی خوب واقعاً شنیدن صحبتها از زبان شما با آن لحن و آن حلاوت که تعریف میکنید خیلی برای من به شخصه جذاب است و من مطمئنم که مخاطب رادیو.
از این فحوا و شیوایی کلام شما لذت میبرند ممنونم که وقت گذاشتید حالا اگر به عنوان سخن پایانی حرفی است که ما من سراپا به شخصه گوشم بله من در پایان بد نیست چند نکتهای را بگویم چون دیگر به سال نو چند ساعتی بیشتر نمانده من مجدداً به همه جامعه سوارکاری و علاقهمندان اسبسواری و هموطنان عزیز سال نو تبریک میگویم و در پایان امیدوارم فدراسیون جدید به هر حال چالشهای.
با چالشهای بزرگی که امروز جامعه سواری با آن درگیر است و جامعه و تولید است و همه مجموعهاش درگیر است به هر جهت و دوران بسیار زیادی به وسیله کسانی که تخصص این کار نداشتند اداره شده و ما به اینجا رسیدیم من امیدوارم در حالی که ما دیگر جای آزمون و خطا نداریم فدراسیونی که آمده امیدواریم از متخصصین از کسانی که در این کار خبره هستند استفاده کند تا بتوانیم شاید این چالشها را به حداقل برسانیم و در زمان مناسب به آن نقطه که واقعاً.
حقمان است برسیم ما یک جامعه بسیار بزرگ اسبی داریم در خاورمیانه هم چیزی وجود ندارد این بسیار برای ما به هر جهت برخورنده است که تیم ما هر بار در مسابقات آسیایی شرکت یا آخر یا یکی به آخر این بسیار در حالی که با سوارکاری خوب داریم چرا باید این اتفاق بیفتد چرا آموزش باید به این شکل باشد و ما بسیار نکات فنی داریم امیدوارم این فدراسیون به هر جهت امیدواریم و این را به هر جهت بتواند از کسانی که واقعاً میتوانند تأثیر بگذارند استفاده.
و اگر استفاده نکند به هر جهت ما به سرعت سقوط بیشتری امیدوارم فدراسیون جدید و با انتخابات جدیدی که شده من این امیدواری را دارم که مسئول فدراسیون جدید به او تبریک میگویم امیدوارم این چالشها را میداند و حواس همه کمک کنیم که واقعاً این کشتی به گل نشسته عملاً بلند شود چون چیزی که لااقل الان در آن هستیم خیلی جای امیدواری ندارد و خیلی گل نشسته آدمهای تازهنفس آدمهای.
پر انرژی بیایند وسط کار و اختلافات را بگذاریم کنار ببینیم چون واقعیت این است که ما عملاً خب هیچ حمایت دولتی که نداریم بابک خان و سرمایههای شخصی مردم است و اگر مدیریت نشود آدمها میریزند و جامعهمان کوچکتر میشود شروع شده اگر جلویش گرفته نشود بدتر خواهد شد بله دقیقاً باز هم ممنون که این وقت را در اختیار من گذاشتید برایتان سال پربرکت و پر از سلامتی آرزو میکنم و همینطور مخاطبین رادیو.
و دعا میکنم که سایه شما بزرگترها حالا حالاها بر سر ما باشد و ما زیر این سایه خنک شویم و رشد کنیم داشته باشید امیدوارم که بتوانیم به نسل جوانی که به هر جهت با یک امیدی امروز تلاش میکند به هر جهت اینها باید به آنها توجه شود آموزش درست داده شود دیگران نخوابیدهاند همه دارند در همه کشور ما متأسفانه آموزشمان اصلاً فراموش شده است آموزش اساسی اصلاً نداریم به نکات بسیار تخصصی به آن توجه نشده.
کارهای بسیار تخصصی را متأسفانه در طول ۸ سال ۱۰ سال به کسانی واگذار کردهاند که از این تخصص کاملاً بیبهره بودند اگر این روند ادامه داشته باشد ما کاملاً به قهقرا خواهیم رفت از این هم بدتر خواهیم کرد امیدواریم که نباشد دیگر به لطف کمک سال خوبی داشته باشید دم شما گرم خدا نگهدار و خداحافظی میکنم.
امیدوارم که از شنیدن این اپیزود هم لذت برده باشید و ساعتهای خوبی را سپری کرده باشید با شنیدن این صحبتها باز هم سال نو را به همهتان تبریک میگویم و برایتان آرزوی سلامتی و شادکامی دارم تا اپیزود بعدی خدا یار و نگهدار همهتان باشد مواظب اسبهایتان باشید.