اپیزود بیست و یکم،بخش اول گفتگو با استاد عزت‌الله وجدانی.

چهار نعل: اپیزود بیست و یکم،بخش اول گفتگو با استاد عزت‌الله وجدانی.

خلاصه

در اپیزود بیست و یکم از گفتگو با استاد عزت‌الله وجدانی، سوارکار برجسته ایران، به بررسی وضعیت اسب‌سواری در گذشته و حال پرداخته می‌شود. در این مصاحبه، محسن پورحیدری از خاطرات و تجربیات استاد وجدانی در دنیای سوارکاری و مسابقات یاد می‌کند و به افتخارات علی مهاجر، سوارکار بین‌المللی پرش با اسب، اشاره می‌کند. استاد وجدانی به چالش‌های سوارکاری و اهمیت همکاری با مربیان و دوستانش در موفقیت‌هایش می‌پردازد و همچنین به یک مسابقه خاطره‌انگیز در مراکش اشاره می‌کند که در آن با موفقیت مقام اول را کسب کرد. علاوه بر این، نقدی بر عملکرد آقای مجید شریفی و مشکلات اندازه‌گیری مانع در مسابقات مطرح می‌شود که بر اهمیت دقت در ثبت رکوردها و احترام به زحمات سوارکاران تأکید دارد. همچنین، معرفی اسپانسر اپیزود، هورس وید، که محصولات مراقبتی و درمانی با کیفیت برای اسب‌ها تولید می‌کند، از دیگر نکات مهم این گفتگوست.

موضوعات کلیدی

متن کامل گفتگو

اسپانسر این اپیزود رادیو چهار نعل هورس وید است. هورس وید با بهره‌گیری از دانش روز دنیا و تلاش بی‌وقفه توانسته محصولات مراقبتی و درمانی بسیار باکیفیتی را تولید کند. همه ما می‌دانیم که تهیه مواد اولیه برای تولید محصول با کیفیت بسیار کار سخت و هزینه‌بری است.

با تلاش و پشتکار بی‌وقفه توانسته محصولات با کیفیتی مانند انواع گچ‌های تاندون، انواع ژل‌های درمانی، روغن سم و بسیاری محصولات کاربردی دیگر را برای همه اسب‌هایی که ورزش می‌کنند و در معرض آسیب‌دیدگی هستند، تولید کند که همین باعث دلگرمی مالکان و سوارکاران اسب‌ها است، زیرا دیگر نگران تهیه برندهای خارجی نیستند به خاطر اینکه توانسته همان کیفیت را به راحتی تولید کند.

آدرس سایت و پیج اینستاگرام هورس وید را داخل توضیحات همین اپیزود برایتان می‌گذارم. با هورس وید اسب‌ها راحت‌تر می‌خوابند.

به نام یکتای بی‌همتا، درود، محسن پورحیدری هستم و شما شنونده اپیزود بیست و یکم از فصل اول رادیو چهار نعل هستید.

در این اپیزود رادیو چهار نعل میزبان یکی از بزرگان عزیز و دوست‌داشتنی جامعه سوارکاری است. استاد عزت‌الله وجدانی افتخار دادند و مهمان رادیو چهار نعل بودند تا روایت زندگی پربارشان را بشنویم. قرار است خاطرات بسیار خوبی را بشنویم. یک تبریک ویژه می‌گویم به علی مهاجر عزیز به خاطر اینکه ایشان تنها فرد ایرانی هستند که به بالاترین سطح بین‌المللی کلانتری مسابقات پرش با اسب که سطح چهار است، ارتقا پیدا کردند.

که برای کشورمان افتخار بزرگی به حساب می‌آید. آرزوی سلامتی و موفقیت برایشان دارم. در ضمن از فروشگاه لوازم سوارکاری پردیس در باشگاه استاد رضایی هم تشکر می‌کنم که بهترین شرایط را برای ضبط این اپیزود برای رادیو چهار نعل فراهم کردند. بریم اپیزود بیست و یکم.

با استاد عزت‌الله وجدانی را بشنویم. به نام خالق زیبایی‌ها، امروز من شانس را داشتم در خدمت یکی از بزرگترین، دوست‌داشتنی‌ترین و به قول ما سوارکاران، تیغ‌دارترین سوارکاران ایران باشم.

کسی که خاطراتش را شاید اگر بخواهیم ثبت کنیم، حداقل باید ۱۰ جلد کتاب ۳۰۰ صفحه‌ای تدوین کنیم و آن کسی نیست جز عزت‌الله خان وجدانی. من اگر اجازه دهید شما را در طول مصاحبه عمو عزت صدا کنم که آن فضای مصاحبه نداشته باشیم و حالت گپ و گفت داشته باشیم. یعنی من سوءاستفاده می‌کنم از رابطه‌ام با شما. من در خدمتم. به نام خدا، عزت‌الله وجدانی، عموی شما متولد چه سالی هستید؟ من متولد ۱۳۳۰ هستم. پس اگر خواستم به شما تبریک بگویم، تولدتان را بدانید ۲۴ اسفند ۱۳۳۰. فکر کنم با آقای آقا مهدی جمشید.

بعد اصالتاً اهل کجا هستید؟ من اصالتاً پدرم ترک تبریزی بود ولی من خودم مادرم فارس است و در باشگاه فرح‌آباد شهدای امروز به دنیا آمدم چون پدر من سوارکار بود و ما منزل سازمانی که داده بودند در آنجا زندگی می‌کردیم. من آنجا دنیا آمدم، بچه آنجا ولی از اصالت پدری‌ام ترک هستیم. چطور ازدواج کردید؟ من سال ۱۳۶۱.

یعنی در ۳۱ سالگی ازدواج کردم. در آن دوره زمانه ۳۰ سالگی، ۳۱ سالگی عاشق کار بودم و زیاد به ازدواج فکر نمی‌کردم. حاصل ازدواجتان هم فکر کنم که دو پسر است. بله، کامبیز و آقا کامبیز و آقا کامیار، خدا حفظشان کند. یادتان هست که اولین مواجهه‌تان با اسب چگونه بود؟ یعنی حالا اولین خاطره‌ای که از برخورد در ذهنتان بوده چگونه بوده؟ من چون الان همه‌اش خاطره است ولی من همان سه سالگی که توانستم راه بروم و راه می‌رفتم.

خانه ما با باشگاه سوارکاری فرح‌آباد سابق که حالا هم فرح‌آباد می‌گویند هم شهدا، آنجا خیلی نزدیک بود. از صبح که پدرم می‌رفت سر کار، من هم که بلند می‌شدم می‌رفتم پیش پدرم و از همان موقع اسب‌ها را که می‌دیدم خیلی دوست داشتم و همیشه هم با لال‌بازی و با مشکلاتی و باهام حالی می‌کردند که من را سوار کند و سوار می‌شد و سوار می‌کرد من را و با دست می‌چرخاند. بعد از مدتی که با دست می‌چرخاند، دیگر گریه می‌کردم که من را ول کن خودم بروم و از همان‌جا شروع شد این عشق اسب در.

ذهن و خاطره من بماند که تا همین الان هم که دارم با شما صحبت می‌کنم همچنان همان عشق آن روز سه سالگی‌ام همچنان مانده و فراموشم هیچ وقت از مغزم نمی‌شود. خدا حفظتان کند. اولین مربی‌تان کی بوده؟ اولین مربی پدرم بود. واسطه پدر دیگر وارد چون پدرم آنجا من را سوار می‌کرد. بعد آموزش‌های اولیه را نشست و دست و این چیزها را او به من یاد داد. درست است. اولین مسابقه که خاطرتان هست بله من.

پرش و زیر نظر استاد خدا رحمتش کند علی رضایی و بعد هم استاد نشاطی و آنچنان یادشان گرامی خدا رحمتشان کند و این‌ها به من پرش را آموزش دادند و من در سن فکر کنم اگر اشتباه نکنم ۱۱ سالگی اولین مسابقه‌ام را در فرح‌آباد پریدم که با اسبی که باهاش پریدم یک عصری بود، یک مادون نیله بود به نام مرا ببوس، مادون دخون خیلی.

خوشگل و خیلی درشتی بود و من اولین پرش را با آن کردم و بعد دیگر هم با آن ادامه دادم تا یواش یواش اسب‌های دیگر و همین‌جوری که هی بزرگتر شدیم و شرایط بهتر آن زمان این مرا ببوس همان اسب آقای گل نراقی نبوده که کورس می‌دویده تو جلالیه ممکن است آن بوده بله چون من خاطره شنیدم از شکی که یک اسب داشته حسین گلنراقی خواننده ترانه مرا ببوس و خوانده بود با شما خاطره دارید باهاش که اولین مربی‌تان مرحوم استاد علی رضایی بود برای پرش بله برای پر.

قبل از آن برای استارت سواری چی با پدرم و مسابقه اولی‌ام که فرمودید که ۱۱ سال بود چون آن موقع من یک توضیح کوچک بدهم مثل الان نبود که مثلا نهال جدا می‌پره نوجوان جدا آن موقع بزرگ و کوچک و همه با هم می‌پریدند این‌جوری مثل الان رده‌بندی نبود رده‌بندی سنی که مثلا جوانان نوجوانان جدا می‌پرند و آنجا یک مسابقه می‌شد دیگر همه سنی توش بود که ما هم اجباراً لای بزرگسالان می‌پریدیم بله شما سابقه.

بله ما اسب‌هایی که آقای استاد رضایی حاضر می‌کرد ما کمکش می‌کردیم برای حاضر کردن و بعضی وقت‌ها سوارکار که کم داشتیم برای تعداد اسب‌هایمان زیاد می‌شد توی دوره من یکی از دوستان دیگر سوار می‌شدیم توی کورس و ادامه می‌دادیم کی بوده آن دوستتان که آقای حسین کریمی مجذوب که یادش بخیر الان توی آلمان زندگی بله حالا افتخار نداشتیم که با حسین کریمی مجذوب بخواهیم مصاحبه‌مان را بگوییم حالا امیدوارم که بتوانیم حضوری حداقل ایشان را زیارت کنیم قسمت باشد.

مفصل این خاطره‌بازی را با ایشان داشته باشیم. تو آن سال‌ها که شما عملاً توی دربار سلطنتی سواری کردید و به نظر من جزو خوش‌شانس‌ها بودید که تو آن سیستم و با آن امکانات آمدید یک خورده از حال و هوای.

آن مجموعه یعنی آن چیزی که حالا خاطرتان هستش چون اگر اشتباه نکنم باشگاه فرح‌آباد رسماً از سال ۱۳۴۷ شده باشگاه حالا من اشتباه می‌کنم شما تصحیح کنید شما تو آن حال و هوا و اتمسفر سلطنتی سواری کردید می‌خواهم یک خورده از آن محیطی که آن روزگار داشتید بگویید و ما بدانیم که آن سال‌ها چه اتفاقاتی افتاده سواری چگونه بوده که الان این چیزی که دست ما هستش به اینجا رسیده والا آن زمان هم برای خودش خوب خیلی فعالیت‌های زیادی می‌شد برای سوارکاری مخصوصاً تو پرش چون خیلی آن‌هایی که مسئول بودند رأس به اصطلاح.

کار آنها بسیار به کار و پرش علاقه‌مند بودند و بهترین مربیان را برای سوارکاران می‌آوردند و بهترین اسب‌ها را. من همیشه در صحبت‌هایم با دوستان یا در مصاحبه‌هایی که داشتم، البته شاید به بعضی‌ها بر بخورد، می‌گفتم که آن زمان اسب‌ها وقتی می‌آمدند، به‌خاطر تجارت نمی‌آمدند. اسب‌های پرشی واقعاً می‌آمدند. چون الان، یعنی در این زمان‌های جدید، بیشتر برای تجارت می‌آورند که بفروشند و سودی کسب کنند.

کاری می‌کنند و پرش هم می‌کنند، نه اینکه فقط بیاورند و پرش کنند و خرید و فروش هم می‌کنند. اما آن زمان، این اسب‌ها واقعاً اسب‌های مخصوص پرش و ورزش بودند و برای هدف دیگری نمی‌آمدند. اینجا اسب‌هایی می‌آمدند که می‌شد روی آنها برنامه‌ریزی کرد و خب آن زمان هم نیازی به خرید و فروش مسئولین نبود که بخواهند سودی از این اسب‌ها ببرند یا ضرر کنند. همین که در مسابقات شرکت می‌کردند و می‌خواستند نتیجه بگیرند، کافی بود.

به نظر من، موقعیت بهتری داشتند و این شانس را داشتند. همان‌طور که شما اشاره کردید، ما چند نفر بودیم. یکی از آنها آقای داوود بهرامی بود، یکی دیگر آقای کریمی مجذوب. عرض کنم که این‌ها که الان همایون حتی همایون هم همین‌طور. ما از این سود بردیم واقعاً با مربیان خوب و اسب‌های خوب و نتیجه. حالا اگر زحمات ما کشیده شد، امروز به درد این جامعه می‌خوریم. نتیجه زحمات آن زمان است. ما خوشحالیم که الان هم می‌توانیم.

در این موقعیت و در این زمان برای این جامعه سوارکاری مفید باشیم. ان‌شاءالله که مفید باشد. قطعاً که بودید و هستید و ان‌شاءالله که سایه‌تان همیشه بالای سر همه ما و جامعه سوارکاری باشد. سلامت شما فرمودید که در آن سیستم دربار به فکر تجارت و درآمدزایی نبوده. خب عملاً من فکر می‌کنم که دربار با آن حجم پول و ثروت و حالا چیزهایی که داشته، خیلی احتیاجی به این نداشته که بیاید مثلاً از بابت وارد کردن و خرید و فروش اسب بخواهد درآمدزایی کند.

معضل همچنان داریم. یعنی ما چون هیچ حاشیه امنیتی به عنوان یک سوارکار باشگاه نداریم، مجبوریم که آن تجارت را راه بیندازیم. حالا خیلی‌هایمان ممکن است که راه غلط رفته باشیم، اسب غلط انتخاب کرده باشیم و آن نتیجه لازم را نگرفته باشیم. ولی شما در آن زمان این نیاز در دربار و سیستم سلطنتی نبوده که بخواهد بیاید درآمدزایی کند. حتی من شنیدم که انجمن سلطنتی به چانی‌ها سوبسید می‌داد. حالا از بابت پانسیون اهدای اصل از ایلخی‌های متفاوت که این‌ها بتوانند این ورزش را نگه دارند.

در آن دوره زمان شما فرمودید که خیلی مربیان خارجی آمدند. آن مربیانی که آمدند، کدامشان شما با آنها کار کردید یا الان اسمی اگر هست، بفرمایید. ببینید تنها دربار نبود که اسب خوب می‌آورد و تجارت نمی‌کرد. چندین باشگاه دیگر هم که آن موقع فعالیت داشتند، عرض کنم مثل آقای نادر جهانبانی، آقای سودآور، آقای ایقانیان. عرض کنم خدمت شما و چند تای دیگر از دوستان. حالا شاید الان حضور ذهن نداشته باشند. این‌ها هم عصر.

خوب می‌آوردند برای پیشبرد ورزش. آقای منشور بله، ۴۰-۵۰ سال از این تاریخ گذشته یا کم حضور ذهن می‌خواهد که این‌ها یاد آدم بماند. و این‌ها همه به همین دلیل اسب‌های خوبی می‌آوردند برای ورزش اینجا و استفاده دوستانی که حالا ما کنار بودیم سوار می‌شدیم. حتی دوستان دیگر هم می‌گرفتند. از آقای سودآور یک سری پیش ایشان کار می‌کردند، سری پیش آقای نادر جهانبانی کار می‌کردند، ایلقانیان کار می‌کردند و این‌ها همه اسب‌هایی بودند که انتخاب می‌شدند.

در اروپا می‌پریدند و این‌ها می‌رفتند از آن‌ها می‌خریدند. من یادم است که آقای جهانبانی یک اسبی را خرید آورد برای پرش. اسب قهرمان جهان جوانان ایرلند شده بود با یکی از سوارهای معروفش بود. نه ادی مکن، نه سوارکاری بودش. حالا الان باز می‌گویم حضور ذهن ندارم برایش. و منظور اینکه اسب‌هایی که می‌آمدند آنجا در رده‌های بالا پرش می‌کردند.

و اینکه من هم همان‌طور که شما الان اشاره کردید، دوستان بعضی وقت‌ها در صحبت‌هایشان فکر می‌کردند که ما مثلاً یک متر و بیست سی می‌پریدیم و فکر می‌کردیم یک و ۵۰ می‌پریم. نه، انقدر عقل و شعورمان می‌رسید که یک و ۵۰ کجاست، ۱.

۲۰ کجاست و در این مسابقات بودند. همان‌طور که نمونه‌هایش ما هر سال یک مسابقاتی برگزار می‌کردیم به نام جام آریامهر.

از سوارهای اروپا بهترین سوارهای اروپا را دعوت می‌کردند، می‌آمدند ایران و این‌ها می‌پریدند و دیگر آن‌ها یک و ۲۰ نمی‌پریدند که بگویند ما یک و ۵۰ می‌پریم و واقعاً ۱.

۵۰ می‌پریدند و عرض کنم که در یکی از این مسابقات گذاشتند که ما چهار نفر بودیم که من بودم، خانم گلنار بختیار یادش بخیر.

و دو تا از سوارهای خارجی که آن دو متر و ۱۰ سانت را پریدیم و چطوری می‌شد ما یک و ۲۰ بپریم بعد یهو برویم دو متر و ۱۰ سانت بپریم. ما هم تمرینات و بهترین مربیانمان یکی آقای ادی مکه بود به عنوان مربی می‌آمد، یکی آقای پوایر بود از سوئیس می‌آمد، یک آقای دیگر بود.

از فرانسه آمد، یک خانم رز از کانادا بود. ایشان که استخدام بود فکر کنم بله، ایشان چند سال در ایران مربی بود کار می‌کرد. البته من شنیدم که یک مدت بعد از انقلاب هم ماند، قبل از انقلاب بله رفت. حتی چند سال پیش هم یکی از دوستان که آقای حجبر دعوتش کرد، آمد ایران، یک چند روزی مهمان بود اینجا، بعد رفت. خانم بسیار عالی. بعد منظور که هم از مربیان خوب استفاده می‌کردیم و هم از اسب‌های خوب.

امروزم دوستان باشگاه‌دار، آقایان که باشگاه دارند، خیلی خیلی ممنونم من ازشان به شخصه که مربی آوردند. واقعاً حالا یک زمان کوتاهی آمدند چون واقعاً اشاره کردید هزینه‌ها انقدر بالاست که نگه داشتن یک مربی خارجی به زمان زیادتر خیلی به اصطلاح هزینه‌بر است و می‌آمد یک عیب‌گیری یا یک ایرادگیری‌های کوچکی لازم بود انجام می‌داد و می‌رفت. همین این باعث شده که امروز ما در قهرمانی کشورمان که برگزار می‌شود، در یک متر و ۴۵.

سوارانمان واقعاً با این اسب‌هایی که من که شخصاً می‌دانم این اسب‌های ۱۵۰ نیستند، این هنر سواران ماست که دارند این اسب‌ها را در یک و ۵۰ می‌پراند و به هر حال دارند نتیجه می‌گیرند. این باعث خوشحالی جامعه است و من بیشتر خوشحال می‌شوم که بچه‌هایمان انقدر رشد سواریشان خوب شده که می‌توانند با این اسب‌ها در این ارتفاع‌ها موفق شوند. شما فرمودید در صحبت‌هایتان در مورد ارتفاع که اگر اشتباه نکنم در سالن ۱۲ هزار نفری مسابقه برگزار شده.

دقیقاً آن ارتفاعی که شما و خانم گلنار بختیار پریدید و اگر حالا اسم آن دو تا سوارکار خارجی هم باشد که خیلی خوب است. خارجی که کنار شما ۴ نفر پریدید کی بودند؟ فکر کنم یکی‌شان آلفانسو سگوبیا بود، یکی‌شان هم یک حکمیت آلمانی بود. بله، این چهار تا بودیم ما و بلندگوی آن روز اعلام کرد دو متر و ۱۰ سانت. بله، و ما که نرفتیم پایین متر کنیم. همین اشتباهی را که چند سال پیش.

در مورد آقای مجید شریفی اتفاق افتاد و من همان روز هم به بچه‌ها گفتم، امروز هم باز در این تریبون می‌گویم. آقای مجید شریفی زحمت خود را کشید. یک درصد هم آقای مجید شریفی مشکلی نداشته. من شخصاً با او مشکلی هم ندارم. الان یکی از دوستان خوب من است. ایشان را اعلام کردند دو متر و ۱۰ سانت و این بنده خدا رفت پرید و خب به سلامتی هم رد شد، عبور کرد از این مانع. چرا دوباره آمدند متر کردند؟

اگر اعلام شده دو متر و ده سانتی‌متر است، چرا باید دوباره اندازه‌گیری کنند و بعد آقای کاظمیان به عنوان دبیر فدراسیون اعلام کند که نه، دو متر و دو سانتی‌متر است؟ خب این خیلی بد است هم برای آقای کاظمیان به عنوان سرداور آن مسابقه و هم به عنوان دبیر فدراسیون. می‌دانید، اگر یک فرد معمولی بود، می‌گفتم خیلی خب. ایشان هم سرداور این مسابقه بود و هم دبیر فدراسیون. چطور می‌شود اشتباه کند و بعد بیایند دوباره تکرارش کنند و بگویند صبح.

آمدند و دوباره اندازه‌گیری کردند و می‌گویند شده دو متر و هفت سانتی‌متر. من از این تعجب می‌کنم و می‌گویم درخت نبوده که شب تا صبح رشد کند و برود بالا. یک دیواری بوده که احتمالاً به خاطر سنگینی‌اش باید یک سانتی‌متر هم حداقل می‌نشسته و بعد صبح بیایند اعلام کنند و دستور بدهند که این قاسم تو این عکس و فیلم را بردار و فلان کن و بیسار. الان شده دو متر و هفت سانتی‌متر که من اعتراض کردم و نوشتم که دم خروس را ببین یا قسم حضرت عباس. بله، که خیلی‌ها به من.

اعتراض کردند که فلان و بیسار. گفتم من از حق خودم دفاع می‌کنم. من به آقای مجید شریفی کاری ندارم، خدا شاهده الان هم می‌گویم چون ایشان زحمتش را کشیده. اگر دو متر و ده سانتی‌متر بوده، چرا رفتیم کردیمش بله. حالا چیزی که من خیلی سوال شدم این است که شما و خانم گلنار بختیار دو متر و پنج سانتی‌متر را پریدید و مبنای رکورد ایران دو متر و پنج سانتی‌متر بوده و اینکه شما یعنی طی پارکور دو ماهه مسابقه تریبل ظاهراً انداختید ولی دیوار پنج را پریدید یعنی عملاً ثبت.

کپ کرد ولی بعد پیچید رفت و دیوار را هم رفتم. ببینید آن روز به من بلندگو اعلام کرد نه من که دو متر و ده سانتی‌متر است. بعد از انقلاب آقای کاظمیان یک روزی مسابقه بود توی باشگاه آقای غروی آزمون تو مسابقه گذاشتند.

که یهو آقای کاظمیان اعلام کرد که بلندترین مانع را آقای داوود بهرامی پریده ۱.

۸۰ من رفتم پیش آقای کاظمیان که آقای کاظمیان پس این دو متر و ده سانتی‌متر من چی می‌شود که چطوری شد که دو متر و ده سانتی‌متر شده ۱.

۸۰ گفت راست می‌گویی من حواسم نبود. گفتم آقا شما دبیر فدراسیون هستید، چطور یادتان نبوده؟ مگر می‌شود آدم دبیر فدراسیون باشد و شرایط حالا آره این‌جوری شد آن‌جوری شد و خلاصه گفت نه شما را ثبت کردند دو متر و پنج سانتی‌متر. گفتم خدا عمرت بده دو متر و پنج سانتی‌متر.

چرا فراموش می‌شود یک چیزهایی را یا شما با من خوب نیستید می‌خواهید من نباشم اسمم یا یادتان رفته واقعاً که من نمی‌توانم باور کنم یک رئیس دبیر فدراسیون شرایط مسابقه شرایط آدم‌هایش را نداند که کی کجاست کی چه‌کار کرده یعنی شما تمام پرونده ما را دستتان است دیگر.

آنجا مسابقه را کسی بعدش من یک عکس از شما دیدم روی دیوار بله که حالا آن نمی‌شود واقعاً قابل اندازه‌گیری نیست ولی آنجا وقتی بعد آن مسابقه به عنوان لوح داوری چیزی از آن دوران مانده که مثلاً حالا اثبات این قضیه را بکند نمی‌دانم آن موقع آقای آتابار رئیس فدراسیون بود و ما هم کارمند ایشان بودیم و هیچ وقت نمی‌توانستیم برویم به ایشان بگوییم.

یا هر چیز دیگری یعنی یک شرایط یک مقرراتی بود که ما باید رعایت می‌کردیم و ما نمی‌توانستیم این خواسته را از آنها داشته باشیم و چون اگر ما این خواسته را می‌پرسیدیم آنها را داورانمان را باور نداشتیم پس درست است من برای همین می‌گویم از این بابت می‌گویم که می‌خواهم بگویم خب به هر حال الان آخر هر مسابقه حتی سوار مبتدی یک لوح داوری آن موقع نبود حالا ۵۰ ساله قطعاً اصلاً نبوده آن موقع زیاد توی چیزها نبود که فقط سالیانه یک لوحی به ما می‌دادند.

پر امتیازترین سوار هر کسی که توی طول سال ما سالمان هم که مثل الان که حالا خدا را شکر که سرپوشیده داریم تا آخر سال برگزار نمی‌شد پاییز که مثل الان که قهرمانی کشور که تمام می‌شد مسابقات دیگر کنسل و تعطیل بود تا دوباره شب عید و تو این زمانی که پرش می‌کردیم تو این شش هفت ماه یک لوح‌هایی به ما می‌دادند بالایش نوشته بود که گواهینامه همچین چیزی که پر امتیاز سوارکار سال مثلاً هزار و چهارصد مثلاً وجدانی یا آقای رضایی آقای دوستان دیگر.

فقط این در سال به سال به ما پرداخت توزیع می‌شد و می‌دادند توی مسابقات ولی چیزی غیر از این دیگر نبود که مثل الان هر مسابقه‌ای حتی به قولی فرمایش شما برای اسب مبتدی هم یک لوح به سوارکار می‌دهند یا به اسب مبتدی می‌دهند که این داشته باشد که خودش بداند رده‌هایش پر شده نشده چه. درست است ما چون متاسفانه تو این چند ساله هیچ مدیایی و تاریخ ثبت شده‌ای از خیلی از بزرگان و حتی نسل قبل از شما متاسفانه مثل مرحوم نشاطی مرحوم خلوتی مرحوم مبشری.

اقتضای آن زمانه بوده دیگر حالا انقدر ابزار آلات ضبط صدا و دوربین و این‌ها واقعاً نبوده می‌خواهم یک خورده از قدیمی‌تر از خودتان بگیرید مثل مثلاً علی آقا رضایی نشاطی کسانی که حالا تو سیستم دربار بودند یا از دانشکده افسری بالاخره یک بزرگی بودند تو این ورزش و سابقه بودند از کی خودتان دوست دارید شروع کنید بیشتر بگویید می‌خواهید از آقا رضایی بگویید که حالا بله به هر حال همان‌طور که شما اشاره کردید بودند افراد بودند ولی هیچ‌کدامشان قد استاد نشاطی نبودند که بخواهند بیشتر از این بدانند یا بیشتر از آن بتوانند ماها را.

توجیه کنند یا آموزش بدهند و یا برایمان وقت بگذارند واقعاً نشاطی خدابیامرز هم وقت می‌گذاشت هم از دل و جان کار می‌کرد با شاگردانش که من افتخارم این است که مدت‌های زیادی شاگرد ایشان بودم و از تجربیات ایشان به هر حال نمی‌گویم خیلی زیاد شاید من هم آن موقع‌ها جوان‌تر بودم مغزم مثل الان نبود که خیلی چیز ولی تا آنجایی که امکانش بود و شرایط ایجاد می‌کرد برای من استفاده کردم که امروز هم دارم استفاده می‌کنم از آن تجربیات ایشان و بعد هم خود همان‌جوری باز اشاره شما آقای استاد.

رضایی و واقعاً یک سواری بود که حالا به قولی مربی‌های خارجی که می‌آمدند چون ایشان هم آن موقع پیش ما کار می‌کرد توی استبل سلطنتی و مربی‌هایی که می‌آمدند همه بالا اتفاق یعنی یکی‌شان هم نمی‌گفت هر کدامشان که می‌آمدند آنجا پیش ما و ایشان را سوارکار شیک سوار نداشتند ولی تکنیک بالا و دل و جرأت زیاد همه‌شان این اتفاق این حرف می‌زنند بله و واقعاً هم دل و جرأت زیادی داشت من یادم است که ما با اسب‌های دوخون آن زمان.

ارتفاع بلند می‌گذاشت می‌گفت خودش می‌رفت به ما می‌گفت بیایید اصلاً کاری نداشت که می‌شود یا نمی‌شود یعنی آن می‌خواست نشده‌ها را هم بشود واقعاً و همین باعث می‌شد که ما چند نفری که حالا آنجا دور هم سواری می‌کردیم تو همان باشگاه و واقعاً شجاعتمان خیلی زیادتر شد و که توانستیم بعدها آن اتفاقات را بپریم و آن مسابقات را یا توی حالا هر از گاهی.

به خارج که می‌رفتیم من ۲۰ سالم بود رفتم مراکش یک مسابقه جهانی مسابقه ۱۴۰ تو مراکشی خب.

ما باید اینجا تمرین داشته باشیم که برویم آنجا بتوانیم دیگر اینجا که نمی‌توانستیم بدون یک و ده و یک و ۱۵ برویم آنجا بپریم که رفتیم آنجا تمام سوار اروپا بودند یعنی یک نفر آن موقع این هم توضیح بدهم که واقعاً آسیا سوارکار یا آن چنان چیزی نداشت یعنی ما از آسیا خیلی آن زمان جلوتر بودیم ایران از آسیا خیلی جلوتر بود که ما رفتیم آنجا تقریباً ۳۰ تا سوارکار اروپا بودند آمده بودند و شب مهمانی بود که شبی که فردایش مسابقه بود.

این‌ها خودشان برای خودشان برنامه‌ریزی کردند و ۱۲۳ را مشخص کردند که فردا چه کسی اول شود و چه کسی دوم. یادش بخیر، کریم مجذوب بازنشسته بودیم و دیدیم ما را حساب نکردند. ما خندیدیم و گفتیم واقعاً این‌طور است که ما در آسیا می‌توانیم با اروپا رقابت کنیم. خدا را شکر، فردا مسابقه شروع شد و ما شش نفر سوارکار بدون خطا رفتیم که دو نفر از آن‌ها ما بودیم؛ من و آقای کریم مجذوب بودیم. آن بدشانسی که فکر می‌کنم در کل زندگی‌اش داشت این بود که آخرین بار که پرید، از خط پایان رد نشد.

آن‌قدر ذوق‌زده شد که از کنار خط رد شد و بیرون رفت و اخراج شد. هم من، هم حسین کریمی و هم مربی‌مان جناب سرهنگ خلوتی ناراحت بودیم، ولی به او گفتم خب حالا تو گریه کنی و ناراحت شوی فایده ندارد. حداقل بیا کمک من کن که من حالا که در باراژ هستم، حداقل یک نتیجه بگیرم. این بنده خدا با همه آن فشاری که رویش بود، آمد و کمک من کرد و من رفتم در باراژ. برای باراژ رفتم و پریدم، منتها خودم چون آن‌ها هم فرانسه صحبت می‌کردند و هم عربی.

ما هم نه فرانسه بلد بودیم و نه عربی، هیچ‌کدامش را. ایستاده بودیم و نگاه می‌کردیم. کارگر اسب من وقتی من سومین نفر باراژ بودم پریدم، دو نفر دیگر بعد از من بودند که پریدند. بعد کارگر من حالی کرد که تو اول شدی. من نمی‌فهمیدم چه می‌گوید. بعد از اینکه مسابقه تمام شد، اعلام کردند که من فقط اسم خودم را متوجه شدم و چیز دیگری نمی‌فهمیدم. خدا را شکر من آنجا اول شدم. باریکلا و آمدیم ایستادیم که جایزه بدهند. پادشاه مراکش و ملکه آمدند جایزه دادند و شاید حدود ۱۰ دقیقه با من صحبت می‌کردند که.

تو از کجا آمده‌ای؟ از تو ایران کجا سواری می‌کنی؟ می‌دانست که از ایران آمده‌ام ولی باشگاه کجاست یا چیست و از این صحبت‌ها می‌کرد که من همه را به او توضیح دادم که ما در اصطبل شاه سواری می‌کنیم. این‌گونه از همه سوارکارانی که دوم و سوم و پنجم شده بودند، ایستاده بودند و همه دولا شده بودند و نگاه می‌کردند که این سوارکار کیست که دیشب ما هیچ حسابش نمی‌کردیم و امروز آمده اول شده و ملکه این‌قدر با او صحبت می‌کند. چون بعد از من فقط دست داد و رد شد و رفت و با هیچ‌کس صحبت نمی‌کرد، فقط تبریک گفت و چه افتخار. بعد نفر دوم من ژان میشل شد، یعنی من اول شدم و ژان میشل دوم شد.

که بعد از مدتی ژان میشل را دعوت کردند به ایران. باور کنید خدا شاهده دم در مانژ وقتی من را روی اسب دید، نیامد به مانژ و ایستاد و گفت شما وقتی این را دارید چرا من را دعوت کردید؟ رئیس ما گفت شما البته این را ترجمه کردند که به من کردند، من که نمی‌دانستم چه گفتند. این‌ها بچه‌هایی که آنجا بودند گفتند که رئیس گفته که هیچ‌چیز نگویید به او، اصلاً این حرف را نزنید. شما بروید و مشغول کار شوید. آمده بود با یک رودربایستی با من حرف می‌زد که من از او خواهش می‌کردم که شما.

آموزش بدهید، من دوست دارم یاد بگیرم. اصلاً مهم نیست برای من که اول شدم یا آخر شدم. این بود که خب ما از آنجا این تجربه را پیدا کردیم که می‌توانیم سوارکاران خوبی بشویم و با کمک و با همت دوستان آن روز و مربی‌های خوب و بعد از آن باز ما وارد یک دوره فرستادن به مجارستان شدیم. ما را به مجارستان فرستادند که آنجا بمانیم. کلاس اینجا یک کلاس برای ما گذاشتند با یادش بخیر خانم فیروز. خانم فیروز به عنوان مترجم ما آمد آنجا.

خودش و آتشم همراهش بود. دختر دیگری بود، رضا کاشانی که خدا رحمتش کند. بعد ما را بردند توی سالنی صحبت کردند. سه تا اسب آوردند و به ما گفتند بروید سوار شوید. چه‌جوری؟ گفت هر کدام هر کسی می‌خواهد سوار شدیم. یک ربع بیست دقیقه کار زمینی کردیم و بعد مانع گذاشتند و پریدیم. تمام شد. آمدند به خانم فیروز گفتند که این‌ها از ما بالاترند. در سواری ما کسی را نداریم که به آن‌ها آموزش بدهد. این‌ها را بفرستیم بروند به.

اسپانیش اسکول اسپانیا که دیگر قسمت نشد ما را بفرستند. به خانم فیروز گفته بودند که بیاییم، پس بیاییم بعد یک فکری می‌کنیم. آمدیم سال ۵۴. من ۵۲ قهرمان کشور شدم، ۵۳ دوم شدم. ۵۲ با کدام آلمانی بود که هانوفر بود. سال ۵۴ هم که من یک سال رفتم انگلیس برای دوره. یک سال حسین آقا ۵۳ رفته بود، من رفتم یعنی او آمد و من رفتم جایش.

مسابقات پریدیم و تا الان دیگر بله همین‌جوری مسابقات تا یکی دو سه تا مسابقه خارجی این‌ور انقلاب قسمت شد که به اتفاق آقای شاهرخ مقدم و عکسش هم چند روز پیش بله دیدم که بچه‌هایم حالا نمی‌دانم کی این فکر خوب انجام داد که آمد ما را صدا کرد دوباره یک عکسی از نوری بله یادش بخیر ۲۹ سال پیش یک عکسی ما داشتیم توی هیروشیما برای ۹۴ رفته بودیم بله.

آنجا ایستاده بودیم عکس بود. یک همچین عکسی هم دوباره خوشحالی و جذاب بود که باز بچه‌ها هنوز به فکر هستند و یادشان نرفته.

این بود بخش اول گفتگوی من با استاد عزت‌الله وجدانی در اپیزود ۲۱ رادیو ۴ نل. امیدوارم از شنیدن این صحبت‌های جذاب لذت برده باشید.

اپیزود بعدی رادیو چهارنل در مورد مسابقات بازی‌های آسیایی هانگژو با یکی از بزرگان جامعه سوارکاری خواهد بود. تا اپیزود بعدی خداحافظ همگی باشید و مواظب اسب‌هایتان باشید.

مشاهده در وب‌سایت اصلی