اپیزود پنجاه و دوم رادیوچهارنعل، بخش دوم گفتگو با دکتر ایرج نوروزیان.

چهار نعل: اپیزود پنجاه و دوم رادیوچهارنعل، بخش دوم گفتگو با دکتر ایرج نوروزیان.

خلاصه

در اپیزود ۵۲ رادیو چهارنعل، دکتر ایرج نوروزیان به ادامه زندگی و تجربیاتش در حوزه اسب‌سواری و جراحی اسب‌ها می‌پردازد. او از چالش‌ها و موفقیت‌های خود در دوران تحصیل و کار با اسب‌های سلطنتی سخن می‌گوید و به نقش حمایت‌های مالی و معنوی شنوندگان در تولید محتوا اشاره می‌کند. دکتر نوروزیان به تأسیس دپارتمان اپیدمی و چالش‌های آن، همچنین تأسیس یک کالج معتبر در آمریکا پرداخته و از تحولات صنعت اسب‌سواری و دامپزشکی در ایران پس از انقلاب و تأثیر خود بر ارتقاء علمی این حوزه می‌گوید. او به اهمیت اسب در زندگی اجتماعی و تاریخی اشاره کرده و تجربیات عاطفی‌اش از جراحی اسب‌ها و تربیت نسل جوان در این صنعت را بیان می‌کند. همچنین، دکتر نوروزیان از یادگیری سوارکاری در آمریکا و ارتباط عاطفی‌اش با دانشجویی به نام الیزابت و تأثیر آن بر تحصیلاتش در زمینه جراحی و تحقیق در مورد بیماری‌های اسب‌ها صحبت می‌کند.

موضوعات کلیدی

متن کامل گفتگو

عرض سلام و ادب و احترام خدمت همه شما شنوندگان و مخاطبان خوب رادیو چهارنعل. با یک اپیزود دیگر از سری اپیزودهای رادیو در خدمت شما بزرگواران و عزیزان هستم. این اپیزود پنجاه و دوم رادیو چهارنعل یا قسمت دوم از زندگی استاد عزیز و دوست‌داشتنی دکتر ایرج نوروزیان است که ادامه‌ای از اپیزود ۴۵ است.

اگر اپیزود چهل و پنجم را گوش نداده‌اید، به نظرم ابتدا آن اپیزود را گوش دهید و سپس این اپیزود را، زیرا این تاریخ‌ها به هم پیوسته هستند. جا دارد اینجا یک تشکر ویژه از شما عزیزان بکنم به خاطر حمایت‌هایی که می‌کنید. با اشتراک‌گذاری پست‌ها واقعاً باعث افتخار من است و من بسیار سپاسگزارم از این همه لطف و محبت بی‌کران شما بزرگواران در حق من. اگر پیشنهاد یا انتقادی در مورد هر یک از مسائلی که در رادیو مطرح می‌شود دارید، با گوش جان می‌شنوم.

و خوشحال می‌شوم که کمک کنید راه بهتر و پربارتری را با هم پیش برویم. همان‌طور که می‌دانید، تولید محتوا به این صورت بدون اسپانسر و حمایت‌های مالی واقعاً کار مشکلی است. اگر احساس می‌کنید که مایلید و می‌توانید کمکی به رادیو چهارنعل بکنید، از لینکی که در توضیحات همین اپیزود برایتان می‌گذارم می‌توانید وارد شوید و هر چقدر که دوست دارید به من و رادیو چهارنعل کمک کنید. پادکست رادیو همیشه رایگان و تمامی محتوایی که در رادیو ارائه می‌شود همیشه به صورت رایگان در خدمت همه عزیزان قرار می‌گیرد.

و حتی اگر کمکی نمی‌کنید، باز من مخلص تک تک شما بزرگواران هستم. جا دارد تشکر از همکارانم در این اپیزود بکنم. آهنگ و موسیقی اول و انتهای اپیزود هدیه سرکار خانم استاد هنرمند نگین گودرزی و عرفان مقدم عزیز است. طراح پوستر کاور اپیزود هم فرشید جهان‌بازی دوست‌داشتنی است. بیشتر از این وقتتان را نمی‌گیرم و دعوت می‌کنم که اپیزود ۵۲ دوم گفت‌وگو با دکتر نوروزیان را بشنوید. حالا به علت اینکه زبانمان هم خیلی زیاد خوب نبود، آنجا از این فردی که آمده بود چمدان ما را از هواپیما می‌گذاشت تو ماشین.

فحش خوردیم و فحش‌های آمریکایی تکیه‌کلامشان دیدی که با این حرف‌های خاص خودشان. برادر من متوجه نمی‌شدم چی دارد می‌گوید، با آن اسلنگ صحبت می‌کرد. بعد که می‌داد، بعد چه درد. آقای دکتر آنجا رفتیم و دیگر آمدیم امتحان تافل دادیم و دو ماه سه ماه بعد دویست دادیم و به هر حال.

قبول شدیم و چه دردسرتان بدهم، به عنوان دانشجو رفتیم برای کلاس درسمان. خیلی جالب بود برای دکتر حکمت که این‌قدر دغدغه پیشرفت داشتیم. حالا اجازه بدهید سناریو هنوز مانده و من هم به هر حال بهش قول دادم و بر همین اساس دکترها داستان‌های خیلی زیادی اتفاق افتاد که ما رفتیم و بعد با نمره عالی که رفتیم گفتند حتماً باید واحد زبان انگلیسی هم بردارید و.

که ما ۲۵ واحد جامع تعهد داده بودیم که ظرف یک سال و نیم درس را تمام کنیم و برگردیم. بورسیه اولین بورسیه دانشگاه تهران بودیم. در این فاصله به کمک بنیاد پهلوی آن زمان که بعدها شد بنیاد عرضی، آن را هم ما به اصطلاح کسب کردیم و در آن دو سالی که من مربی بودم، در اصل می‌شود گفت که سیستم گذشته داشت شکل می‌داد صنعت اسب را.

و برای همین باشگاهی درست شده بود به نام باشگاه فرح‌آباد که آن موقع فرح پهلوی اداره‌اش می‌کردند که بعد شد که الان بهش می‌گویند باشگاه شهدا. در آن فاصله آن موقع آقای دکتر بگو دیگر اشاره فرمودید آقای دکتر آریا زند یک سال جلوتر از من بود. دانشکده ایشان فعالیت‌های آنجا داشتند که بعد من هم به اصطلاح همراهی با ایشان می‌کردم و آنجا سر کل‌مان به قول معروف پیدا می‌شد.

و در این فاصله یک آقای دکتری هم بود به نام آقای دکتر ویلیامسون که ایشان از استرالیا تشریف می‌آوردند و کمک و هنوز من با ایشان چیز نشده. در این فاصله من رفتم برای آمریکا. انجمن سلطنتی اسب آقای دکتر انجمن سلطنتی اسب بود و بعد هم کسی که آنجا بیشتر آتوریتی داشت فرح بود و هنوز با آنجا عمل جراحی چیزی انجام نداده بودیم ولی در این فاصله که من مربی بودم در بخش جراحی.

اسب شاه را آوردم. آن اسبی که سوارش می‌شد که به اصطلاح رژه می‌رفتند. این‌ها می‌خواستند اختش کنند. آقای دکتر حکمتی این را سپردند دست من و ما هم خوب به هر حال آن موقع دکتر و چه دردسرتان بدهم، آمدیم که این عمل کنیم. خب پس گوشش می‌کردند دیگر. آن موقع نه دارویی داروی بیهوشی وریدی می‌دادیم. خواب بود، خواب عمیق می‌برد. این‌ها با آن شروع کردند به بیهوش شدن. از این آجودان‌هایشان هم آمده بودند. اسب خیلی قیمتی بود دیگر.

خواباندیم و عمل جراحی خیلی تمیزی برایشان انجام دادیم ولی هر کاری کردیم از ما بلند نمی‌شد. بعد من خدا رحمت کند علی آهنگر آن موقع مستخدم بخش بودم در کنار من بودند و هنوز داشتیم نه چیزی داشتیم. من بودم، آقای دکتر همتی بود و در کنار ایشان و همین آقای علی و بعدش هم که آقای قنبر محمدی آمدند.

من بودم به قول معروف با این‌ها کار می‌کردم. یک ارتباط عاطفی و اخلاقی خوبی هم با هم داشتیم. من به علی گفتم ساعت چند آوردند. ساعت ۱۲ ظهر عمل ما تمام شد. حالا ساعت ۴ بعد از ظهر گفت همه دارند غرغر می‌کنند و هی تلفن می‌شود با باشگاه انجمن سلطنتی از چی شده. مثل اینکه کارش تمام است و فلان و بهمان و من بر اساس تجربه که داشتم برگشتم گفتم که علی جان این اسب بلند می‌شود فقط من می‌روم خانه.

اگر اینجا باشیم اگر خدای نکرده اتفاقی و من رفتم فقط من مطمئنم این اسب بلند می‌شود فقط موقع بلند شدن کمکش کنید که زیاد ضربه موقعی که می‌خواهد بلند شود از خواب عمیق مواظبش باشد که زمین نخورد کمک کنید دو طرفش را بگیرید و حوالی ساعت ۸ بود که به من زد آقای دکتر اسب بلند شده خیالت راحت باشد برو بگیر بخواب دکتر. ما هم دیگر از آن موقع اسم ما تقریباً خوب در رفت توی مجموعه گردش می‌کرد اسم.

کسی هم که یار آن جای من بود این آقای کاظم علایی بود. کاظم علایی جزو بچه‌هایی بود که آنجا به اصطلاح حضور داشت ولی بعد این‌ها جزو کسانی شدند که موقعی که آن تیم رفتند داستان‌های خیلی زیادی اتفاق افتاد دنبال ما بیایند بکنیم آقای حیثیت بکنیم بابا این عکسی بوده که ما برایش زحمت کشیدیم. جراحی‌های خیلی مختصر من می‌بردند آنجا و بعد از مجید که دو سال بعدش دو سه سال بعدش هم که یعنی دکتر بعدش من رفتم آمریکا و.

من واحد قولی که داده بودم به آقای دکتر حکمتی رفتم رو اسب گرفت و تمام درس و بدم روی اندام‌های حرکتی به خصوص پروفسور ویک آن موقع استاد بخش جراحی بودند و تمام واحدهایم را روی واحدهای الکترون روی اسب گرفتم و یادم است که آن موقع می‌آمد خیلی زندگی خوبی داشتیم. من تئوری‌هایم را روی اپیدمیولوژی آمار گرفته بودم.

بنابراین پایان‌نامه‌مان روی بیماری نوی کولر در اصل در زمان خودش همه می‌گفتند یک نفر آمده اینجا همش می‌آید کلینیک جراحی اسب می‌کند ولی چیه واحدهای درسش اپیدمیولوژی اصلاً کسی فکر نمی‌کرد مثلاً می‌شود ما اپیدمیولوژی را لینک کنیم به کلینیک. امروز می‌دانید که کلینیکال اپیدمی برای خودش دنیایی است و من هم جزو کسانی هستم که واقعاً حالا کاری ندارم در برگشت هم اپیدمی در پرکتیس طراحی کردیم و سهم بزرگی را واقعاً حالا دیگر نداشتن.

دپارتمان شکل گرفت آن موقع و ما دپارتمان اپیدمی بعد از اینکه به اصطلاح فرصت پیدا شد آقای دکتر بکایی را گرفتم و بعد از دکتر بکایی هم که بچه‌های دیگر آمدند دپارتمان الان تا حدودی هنوز مستقل نیست، چرا که برای استقلالش باز دپارتمان‌های دیگر همراه می‌شدند و واقعاً چند روز پیش هم به من خبر دادند که امریکن کالج اپیدمی شکل گرفته، دیگر برای اولین بار این شده بعد از ۴۵ سال.

این شده کالج معتبری در آمریکا، همین چند روز پیش به عنوان کالج تحقیقاتی در آمریکا این نامزد شد و انتخاب شد. حالا کاری ندارم، من روی اپیدمیولوژی پایان‌نامه‌ام را گرفتم. آنجا یادم می‌آید روزی که می‌خواستیم دفاع پایان‌نامه سالن قلقله بود. دکتر که می‌گفتند یک نفر آمده که تمام کیس‌های در ۱۷ دانشگاه آمریکا من کیس‌های نیکولر را بررسی کردم از نظر نژاد، سن، جنس، پرفورمنس و و و.

یک کار نویی کردم که مقاله خیلی قشنگم آن موقع نوشته شد و از همان موقع من خودم را عضو انجمن بفهم امریکن سرفیشنرهای آمریکا کردم و به نوعی در برگشتم اعتباری را برای اسب به وجود آوردیم. موقعی هم که برگشتم کسی که خیلی حمایت می‌کرد باز دوباره فرح بود و بعد هم یادم می‌آید که تقریباً هفت هشت ماه بعد از برگشتم کره ایشان.

مشکل پیدا کرد. در موقع تولد کشیده بودندش، این ناف پاره کرده بود روی سطح پشتی مثانه، مثانه پاره شده بود که من صدا زدن خودشان هم آمدند آنجا. جراحی خیلی تمیزی را انجام دادیم. این کره زنده ماند و از آنجا جراحی اسب به نام خودش یک شکوهمندی خاصی پیدا کرد، یک اعتبار خاصی به خودش پیدا کرد و یادم می‌آید که خیلی تشکر کردند و به نوعی به نوعی جراحی اسب در کلینیک ما شد و.

این همزمانی شد با فعالیت‌های خانم لوئیز فیروز و جناب آقای مهندس فیروز که اختلافاتی با خودشان داشتند که مثل آن مجموعه را ازشان گرفتند و دیگر آمدند طرف‌های کردان و دیگر جراحی اسب ما در فیلم شروع کردیم به شروع کردیم به کار بیشتر جراحی‌ها را و بیشتر جراحی‌ها هنوز توی زمینه یا چون در آن فاصله زمانی که من توی کلینیک مربی بودم.

به دلایلی من را آقای دکتر محدود کردند روی اسب و من هم توی اسب بیشتر زخم‌هایی بود که می‌آوردند از بیرون اسب‌های زاری اینها روی آنها تجربه خیلی خوبی پیدا کرده بودند به طوری که وقتی هم رفتم برای آمریکا خیلی آنجا تو زمینه اسب جز چهره‌هایی بودم که تعجب می‌کردند که من دارای یک همچین تجربه و حالا کارهای جراحی هم که در خدمت پروفسور بودیم و و یادم می‌آید این داستان یکی از راه‌های درمان بیماری ناویک وقتی مزمن می‌شود.

کار نورکتومی هستش که معمولاً برای اینکه درد را در ناحیه ببریم که رو زمینه به قول معروف آنجا خیلی ترین شدیم و یعنی وردست خوب آقای پروفسور من بودم که آنجا و با این کوهی هم تجربه برگردیم دو سه تا کار نو هم با خودم همراه خودم از آنجا آوردم به ایران و دیگر در زمان آقای دکتر حکمتی و دیگر انقلاب شد و انقلاب شد دیگر یواش یواش اسب مورد بی‌مهری قرار گرفت.

آقای دکتر رسیدیم به سال ۱۳۵۰ خوب طبق فرموده که شما فرمودید که هم جراحی‌هایی که سیستمی که داشتید حتی کمک خیلی زیادی به سیستم از دوران انقلاب تو باشگاه فراآباد یا خدمتتان عرض بکنم که با توجه به اینکه به هر حال تغییر و تحول اساسی و مردمی صورت گرفته بود اینکه به هر حال ما تابع.

نظریات کل مجموعه مدیریت دانشگاه تهران بود که به هر حال برنامه‌ها توسط برنامه‌ریزی دانشگاه آن موقع من خودم هم به نوعی توی مجموعه برنامه‌ریزی‌ها بودم و به طوری که دیگر آنقدر همه‌چیز داشت می‌رفت به طرف تحولاتی که داشت به خصوص صنعت گاو شیری گاو شیری از حالت سنتی داشت خارج می‌شد داشت می‌آمد می‌رفت به طرف صنعتی شدن حالا اگر بخواهم واردش بشوم باید یک مقدار به حافظه‌ام فشار بیاورم و هم اینکه به اصطلاح.

به قول معروف آن برنامه‌ها را مرور بکنیم که یعنی بیشتر اصل دیگر مراجعه داده نمی‌شد به کلینیک و ما هر از گاهی دعوت می‌شدیم توسط بزرگان و من خوب یادم است که شخصیتی مثل بابک جان آقای شکی واقعاً یادم است که یک دفعه ما را دعوت کردند که برویم و حالا یا اخته بکنیم.

که من یادم است که رفتیم برای اینکه می‌خواستیم برویم برای دعا می‌کردیم که اسبمان بتواند بلند بشود یادم است تو یکی از اصطبل‌هایشان عمل کردیم بیهوش کردیم و به یک بدبختی این حرف‌ها توانستیم بلند کنیم بعد دیگر جراحی‌های دیگر جراحی‌های حفره بطنی کمتر یعنی اگر مراجعه هم داده می‌شد با یک نوع حساسیت خاص چون باهاش کاملاً بیهوشی به قول معروف و می‌دادیم چاقی می‌دادیم که بتوانیم واقعاً مدیریت در حالت بیهوشی را داشته باشیم کار تقریباً ریسکی بود و.

هنوز هم به قول معروف مراجعات امروزی مثل هر روز دارند عمل می‌کنند یعنی آن موقع اصلاً این بحث‌ها نبود حتماً تشخیص نمی‌دادند یا هنوز صنعت تغذیه آن شکل نبود که امروز خیلی به قول معروف این مشکلات را فراهم بکند یعنی بیشتر آن مدیریت‌های تغذیه‌ای و غیره و غیره این اتفاقات رخ می‌دهد و هنوز هم به قول معروف اصلاح نژاد و این برنامه‌ها هنوز نشده بود و اخبار خدمتتان عرض بکنم که.

گفتم اسبم دیگر آن حالت بیزینسی خودش را ندارد تا اینکه ما با این آقایان بزرگان که صحبت کردیم یادم است جناب فرهنگ یک خورده بابک و نشاطی جناب خدا رحمت کند این ملت گفتند که آقای دکتر این‌جوری که نمی‌شود به هر حال درس بیماری‌های اندام حرکتی اسبم که با من بود جراحی‌های حفره بطری هم که با من بود آقای دکتر بیشتر توی زمینه اسم خوبی دارد نشان کنندگان داشتند من هم کمک ایشان بودم هم که.

اگر مواردی پیدا می‌شد سعی می‌کردیم که به هر حال انجام بدهیم و مسئله زمین نیفتد چون واقعاً درست نبود که واقعاً یک دانشکده دامپزشکی خدمتتان عرض بکنم که دانشگاه شیراز هم خب فعالیت‌های خودش را شروع کرده بود و به نوعی به قول معروف کارها را داشتند پیش می‌بردند تا اینکه آقای دکتر دهقانی بهشان اضافه شدند که دیگر کارها را خودشان مستقل انجام می‌دادند آقای دکتر دهقانی که رئیس فدراسیون نه فدراسیون نشد ایشان دامپزشک آقای دکتر سیف‌الله دهقانی من اسمشان نمی‌دانم ولی آقای دکتر دهقانی سال شصت و.

ریاست فدراسیون سوارکاری داشتند که دامپزشک بودند ولی من یادم است من تقریباً می‌توانیم بگوییم که بعد از اینکه این راه‌اندازی‌ها صورت گرفته شد و آن اولین کنفرانس به قول معروف بهداشت و طب اصل را ما در میدان آزادی آن زیر زمین شکل آن بود که من گفتم می‌توانید اینجا کنفرانس برگزار کنید من بیشتر توی بیزینس عفو وارد نکردم من بیشتر دنبال.

همش مسائل علمی و ارتقای علمی این غذا بودم که بتوانم واقعاً تو دنیای به اصطلاح پابلیکیشن‌ها و بعد از برگشتم از آمریکا روی اپیدمیولوژی پرکتیس کار بکنم خیلی زیاد خودم را این‌ور نمی‌کردم این دوستان بزرگواری که به نوعی تو صنعت اسب رسمی پیدا کردند مثل آقای علایی مثل آقای وجدانی‌ها برادران که خیلی واقعاً این‌ها زحمت کشیدند احساس کردم بهتر است که نسل دیگر وارد.

صنعت باید درست شود و به همین دلیل بعد از این کنگره‌ای که برگزار کردیم، کنگره بسیار خوبی بود تا بتوانیم به مردم بگوییم که اسب حیوانی بسیار ضروری برای زندگی‌های اجتماعی ما است. یکی از آن حیواناتی است که تاریخچه بسیار با عظمتی دارد و بر این اساس به نوعی از دوستان مسلمانم کمک گرفتم و به من گفتند که بهتر است از شعاری از پیامبر اسلام استفاده کنیم و آن هم این است که در پیشانی اسب برکت نهفته است. من هم این را به صورت بنر درآوردم و دور تا دور میدان آزادی نصب کردم و استقبال بسیار خوبی شد از اینکه من، یک بچه زرتشتی، به قول معروف پیام را به مردم دادم که اسب را این‌قدر مورد بی‌مهری قرار ندهید. ما باید از این حیوان پاسداری کنیم، ارزش آن را حفظ کنیم و عشق من هم بود واقعاً این حیوان. اگر بخواهم داستان‌هایی که جراحی‌هایی که در مورد اسب واقعاً انجام دادم بگویم، همگی دچار احساسات می‌شوید. هیچ‌وقت یادم نمی‌رود یک توموری را جلوی سینه برای یک اسبی که متعلق به نماینده شل در ایران بود و مال خانمش بود، از من دعوت کردند باشگاهشان در طرف‌های لواسان. من را بردند آنجا، این اسب آمد جلو، من دست زدم به او، در گوشش چون از نجوا کردن خیلی خوشش می‌آید، با او حرف زدم. شاید نیم ساعت سه ربع با او صحبت کردم و ارتباط عاطفی برقرار کردم و این حرف‌ها. ایستاده عمل کردم، صاحبش هم بود، عمل کردیم و من سه روز بعد رفتم این اسب را ببینم. بعد از عمل رفتم آنجا، پشت در اسب‌داری داشتم بوق می‌زدم، در را باز کردند، حالا بغل من افتاده بود، من هم دوتایی احساساتی شده بودیم و گریه می‌کردیم و اشک‌های دوتایی‌مان. اگر شما این صحنه را فیلمبرداری می‌کردید، ارتباطی که من با این عهد برقرار کردم، دست کشیدم و گفتم من آمدم پانسمانتان را عوض کنم و روزی هم که از ایران، چون اسب را پیاده بردند تا بندرعباس و از آنجا به سوئد بردند، تا آنجا من بدرقه‌اش کردم. در همین باشگاه امام خمینی، من آنجا عمل‌های زیادی انجام دادم. الان آقای همایون فرج‌زاده آنجا می‌رود و می‌آید. واقعاً آقای دکتر فرج‌زاده و بچه‌های دیگر خیلی واقعاً آن سالی که من کنفرانس را برگزار کردم، پیش خودم گفتم ایرج بهتر است که صنعت اسب را به دست بچه‌های جوان بسپارید. بهترین کارم این است که بیایم موضوع پایان‌نامه را اسب، دست و پا و به خصوص اندام‌های حرکتی حفره بطنی قرار دهم.

این بود که اولین پایان‌نامه را به آقای دکتر کاشی‌یار دادم. ما دکتر کاشانی می‌گوییم، آقای دکتر کاشانی پسر خیلی خوبی بود، همراهی خیلی خوبی داشت و بعد هم پایان‌نامه را انجام داد. پشت سرش آقای دکتر احمدرضا چراغی، پشت سرش آقای دکتر فرشاد، پشت سرش خود آقای دکتر نادریان، خدا بیامرزدش، بگو دیگر آقای دکتر بگویید، آقای دکتر قلبی کردند، قلم سیاه، قلم سیاه پایان‌نامه کلیک را آقای دکتر نادریان دادند.

تا سال‌ها کیس‌های این‌ها اگر مورد جراحی پیدا می‌کرد، بزرگواری داشتند، محبت داشتند، من را صدا می‌زدند و می‌رفتم برایشان جراحی انجام می‌دادم ولی عملاً دیگر پرکتیس اسب را به این دوستان واگذار کردم و تا زمانی که یعنی آن زمان همزمان با آن‌ها خانم فیروز به خصوص لوئیس خیلی کیس‌هایشان را به من می‌دادند که آقای دکتر خیلی به ایشان نزدیک شدم که بعد فرشاد رفت آمریکا، رفت کانادا و.

باز هم دوباره کارهای جراحی خانم انجام می‌دادیم و تو این فاصله خانم قرقوزلو فوت کردند، خدا رحمتشان کند. ارتباطی داشتند، ایشان فعالیت‌های زیادی را در غرب کشور داشتند روی اسب کرد و عرب و بعد دیگر آشنایی ما با بابک خان شکی و بعدش هم که با آقای حجبر که واقعاً نمی‌دانم حالا چقدر دوستان با ایشان نزدیک هستند و این‌ها و تو صنعت اسب ایشان خیلی.

ارجاع می‌دادند به ما و به هر حال کیس‌هایشان را الان هم که مجموعه بزرگی را درست کردند در به هر حال مجموعه خودشان و همین روزها هم قرار است مثل اینکه افتتاح کنند آن باشگاهشان را دشت بهشت را و دیگر من تقریباً می‌توانم بگویم که از نظر فعالیت‌های خیلی نزدیک باشم بعد از خانم فیروز که خیلی ما به هم نزدیک بودیم تا آخرین زمان‌هایی که در قید حیات بودند و خود آقای مهندسی کمتر دیگر.

اگر کیس‌هایی را داشتند دوستان دیگری واقعاً آقای دکتر رحمانی و دوستان دیگر واقعاً همراهی می‌کردند و به کیس‌هایشان اگر فرصت‌هایی به من داده می‌شد من در خدمتشان بودم ولی بیشتر دیگر همه این‌ها واگذار شد به نسل جوان و جوان‌ها را تربیت کردم در خدمتشان بودم دیگر و در یعنی این را وظیفه خودم می‌دانستم در دانشکده هم که دیگر دوستان عزیزم آمدند و یواش به مربی و برنامه‌های مختلف را گرفتیم و از آقای.

دکتر کریمان گرفتیم، آقای دکتر الان هم که آقای دکتر قمصری عزیزم، دوست خوب، برادر خوب، همراه خوب الان دارم فعالیت می‌کنم یعنی به هر حال فکر می‌کنم که دیگر البته خسته‌ام می‌شدم، این واقعیت را باید قبول کنیم که ولی خوب بود یعنی دیگر آمدیم توی صنعت گاو.

آیا شما تجربه سوارکاری هم دارید؟ در رابطه با سوارکاری حقیقتش شروع کردید پیش کی؟ کدام باشگاه؟ همان گذشته تو فراآباد پیش کدام مربی؟

یعنی مجید بیشتر کمکم می‌کرد. این‌ها همه من همش در حال انتقال هر وقت می‌آمدم یک کاری شروع کنم می‌افتاد به یک مرحله انتقالی ولی نکته خیلی جالب کجا بود؟ موقعی که رفتم خدمت دو تا اتفاق برای من تو آمریکا موقعی که رفتم واحدهای الکتیو و واحدهای اختیاری بگیرم اتفاق افتاد. یکی روزی که می‌خواستیم دانشگاه معروف به دانشگاه بایچ.

آنجا همه مردم از پروفسور دانشجو همه دوچرخه‌سوار با دوچرخه می‌رفتند این‌ور آن‌ور. روز اول که می‌خواستم بروم کلینیک مسیر الان درست شده خیلی رونق آن موقع از دم خانه‌مان تا آنجا با دوچرخه می‌رفتم با دوچرخه آمدم تو این راه باریکه که می‌رفتم این‌ورم چمنزار بود این‌ورم چمنزار بود نمی‌دانم چی شد دکتر یک‌دفعه رفت و افتاد با دوچرخه‌ام زمین در همین موقع.

بلندگوی بدبختی بلند شدیم و هنوزم چاق و چله نبودم. بلند شدم که تکاندم داشتم خودم را آماده می‌کردم دوباره سوار دوچرخه بشوم دیدم که یک آقا پسری از این بک‌پکرها و یک شلوار از این کوتاه و آمد جلو من را بلند کرد و گفت چیزیت نشده؟ به انگلیسی گفتم که نه نه خوشبختانه نشده. دستش را آورد جلو گفت کندی من هم خیلی دست نوروزی.

زبان انگلیسی برگشتم گفتش که کجا می‌روی؟ گفتم می‌آیم دارم می‌روم کلینیک. گفت که من هم دارم می‌روم کلینیک. گفت پس تو برو جلو من پشت سرت می‌آیم. دوباره برگشتم که دوباره با یک حالت تعجبی دوباره گفت چی شده؟ گفتم من یک کندی را می‌شناسم. گفتم که کتاب پاتولوژی جان کندی را من موقعی که تهران بودم می‌خواندم. گفت.

همراه با جاب استرالیایی بودی؟ آمریکایی بود؟ گفتم من از تو خیلی چیزها یاد گرفتم. این دوست خوب من شد دکتر تا آخرین روزی که منویس بودم کندی حتی سر پایان‌نامه آمد و بیماری بزرگ پایان‌نامه گرفته بودم کمک دومین حالت پروفسور ویت استاد جراحی که من قرار بود واحدهای الکتیوم به ایشان بگیرم.

سواری چطور است واحد بگیرم دیگر گفتم واقعاً نکردم که بگویم بلد نیستم این‌ها گفتم تازه شروع کرده بودم به سواری که دیگر قسمت شد بیایم آمریکا. در همین موقع گفت که یک دختر خانمی بود دانشجوی سال چهارم بود، الیزابت اسمش، الان خوب یادم است. برگشت به الیزابت گفت بیا یک اسب بیاور برای این فرد که می‌خواهد سوار اسب بشود.

اینجا زمانی که دانشجوی سال دوم بودیم می‌رفتم سوارکاری در ایران. در ایران کجا می‌رفتیم؟ همان باشگاه بگو در جلیل‌آباد ورامین. ورامین همیشه آخر سر اسب می‌افتاد. من یادم است که با خدابیامرز آدرس خانم دکتر رفتیم، دو تا مانده بود یکی غلامرضا. آن موقع ما آمدیم بالا، نمی‌تواند برود.

آمدیم بیرون از این محل که چیز بود، آمدیم توی این میدان که دیگر آن استادمون نشاطی بودند اگر اشتباه نکنم. آنجا مسئولیتش با دکتر سرهنگ ابراهیم‌پور بود. آره، ایشان آمدند که به ما یاد می‌دادند که آقا این اسم ما را بلند کرد کوبید زمین، از همان ترسیدیم عین همین واقعه.

قرار بود اتفاق بیفتد که این برگشت گفت به الیزابت برو برای این خارجی یک دانه اسب زین کن بیاور که می‌خواهد سوار شود. این دختر خانم، دختر خانم‌های کابل از این به اصطلاح که با طناب تو ذهنتان حک شده، آقای دکتر آره، این رفت رو آورد و یک مشت از این نمی‌دانم از اینجا خودش آویزان کرده بود و از این بدنش کلی لباس کاهو یا از این حرف‌ها آمد بیرون آورد و.

همان داستان را آوردیم پایین اندازه‌گیری و هی مکث و این‌ها و به یک بدبختی سوار این اسب شدیم. یعنی از این بغل که راهرو مانندی بود آمده بود بالا از آن استفاده کردم و آمدم که دهنه دوباره بلند شد و خوب شد که نخوردم زمین. گفت بیا پایین بیا فهمید بیا پایین. به الیزابت برگشت گفت به این خارجی نشان بده که چطور سوار اسب می‌شوند. هیچ وقت یادم نمی‌رود.

این رفت فاصله گرفت همین کارهایی که خدا شماره همه می‌دانید دیگر. ما را می‌گویی گفتم عجب بدبخت آمدیم واحد رنگش در اسب‌سواری بلد نیستیم که به قول خودش دکتر می‌گفت که کسی که می‌خواهد بیاید اینجا واحد لنگش در اسب بگیرد اول باید اسب لنگ را بسازد یا یکی از راه‌های شناسایی سوارش بشود. دیگر الیزابت شد مربی من، خیلی به من کمک کرد حالا کاری ندارم.

ارتباط عاطفی بسیار خوبی بین من و الیزابت بود حتی پایان‌نامه من کمکم کرد و سواری را تا حدود خیلی زیادی که من بتوانم تشخیص لنگش در حالت بردن حالا کورس نه به هیچ وجه تو جامپ چرا و به هر حال کمکم کرد که چطوری با هم اسب را شناسایی حرکت بکنیم و تا آنجا که یادم می‌آید خوب بود کمک خیلی خوبی بود و بعد هم به قول معروف.

اما از وقتی که بغل دست ویچ ایستادم به عنوان جراح حرف نداشت عشقش بودم دیگر تمام جراحی‌ها را می‌داد به هم دیگر دستگاه چاقو به قول شما عالی بود این کارم خوب بود برای همین خیلی دوستم داشت یعنی من آن زمانی که آنجا می‌کردم اصلاً تو ایران کسی کار انجام نمی‌داد و توی کولیک‌ها شرکت می‌کردم توی سزارین‌ها شرکت می‌کردم یعنی یک به قول معروف عضو هم تحقیقاتی خوبی برایش بودم چون از آن‌ور هم داشتیم چی.

اپیدمیولوژی که به من داد اطلاعات آماری ۱۷ دانشگاه آمریکا را در زمینه بیماری کولیک باز این‌ها را سورت می‌کردم و فاکتورهای ریسک و اندازه‌گیری می‌کردیم و و آن موقع هنوز نه کامپیوتری بود نه چیزی بود اطلاعات می‌دانی اطلاعات بیشتر هندی می‌شد و و باز به اصطلاح با ماشین‌حساب و این‌ها کار می‌کردیم و این‌ها و پایان‌نامه خوبی هم شد مقاله خوبی روز دفاع هم ملت سوارکارها خیلی آمدند و بیماری به قول معروف می‌گویند ایرج نو آنجا خیلی شناسایی بیماری خیلی قوی شده بود و.

الان هم دیگر حالا نمی‌دانم که چقدر این بیماری به هر حال حرف هست زیاده دکتر رحمانی هم هستیم باز هم دمتان گرم که تا آخر این اپیزود هم همراه من بودید و سپاسگزار از اینکه من را با حضور و وجودتان حمایت می‌کنید برای همتان آرزوی سلامتی و پیشرفت و موفقیت دارم مراقب خودتان باشید.

مشاهده در وب‌سایت اصلی