اپیزود پنجاهم رادیوچهارنعل، گفتگو با عطا غفاری حقوقدان ،درباره مسائل و حواشی اخیر فدراسیون سوارکاری.

چهار نعل: اپیزود پنجاهم رادیوچهارنعل، گفتگو با عطا غفاری حقوقدان ،درباره مسائل و حواشی اخیر فدراسیون سوارکاری.

خلاصه

در اپیزود پنجاهم رادیوچهارنعل، عطا غفاری، حقوقدان، به بررسی مسائل و چالش‌های اخیر فدراسیون سوارکاری می‌پردازد. این مصاحبه به اهمیت صبر و برنامه‌ریزی در سوارکاری تأکید دارد و مطرح می‌کند که برای دستیابی به سطوح حرفه‌ای، حداقل شش سال زمان لازم است. همچنین، انتقادات به وضعیت آموزش و فرهنگ عمومی سوارکاری در ایران و ضرورت رعایت استانداردهای کیفی و پرهیز از روش‌های غیر اصولی مطرح می‌شود. ویژگی‌های رامین شکیرا به‌عنوان یک سوارکار برجسته، چالش‌های مربی‌گری و اهمیت رابطه عاطفی بین مربی و شاگرد نیز در این گفتگو مورد بحث قرار می‌گیرد. غفاری بر لزوم توجه به سلامت اسب و تربیت سوارکاران حرفه‌ای تأکید کرده و به نیاز به تغییر فرهنگ کاری در باشگاه‌های اسب‌سواری و ایجاد انگیزه برای کارگران اشاره می‌کند. در نهایت، اهمیت یادگیری مداوم و اخلاق در آموزش سوارکاری برجسته می‌شود.

موضوعات کلیدی

متن کامل گفتگو

درود و سلام خدمت همه شما مخاطبان عزیز و دوست‌داشتنی رادیو چارنر. امیدوارم که هرجا هستید، تنتان سالم و دلتان خوش باشد. قبل از هر چیزی، یک عذرخواهی به شما بدهکارم بابت وقفه‌ای که در تولید پادکست‌ها افتاده و دلیل آن این است که من به سمت برنامه‌های تلویزیونی و رادیویی رفتم و دو برنامه به صورت پخش زنده در تلویزیون رادیو ۴ که در پلتفرم آپارات بود، تولید کردم و باز هم آنجا حمایت شما عزیزان شامل حال من بود و استقبال بسیار خوبی داشتید. اگر علاقمند هستید، می‌توانید از بیوی پیج اینستاگرام، لینک کانال آپارات و یوتیوب رادیو چارنر را داشته باشید و به ویدیوها دسترسی پیدا کنید. این اپیزود، اپیزود ۵۱ رادیو ۴ نل است که در حقیقت پادکست برنامه اول میزگرد رادیو است.

این برنامه با حضور مازیار جمشیدخانی و محمود پورحیدری انجام شده و حول مبحث فرهنگ آموزش و یادگیری در سوارکاری بوده که باز هم شما عزیزان لطف داشتید و استقبال بسیار خوبی از این ویدیو کردید. این ویدیو هم در کانال یوتیوب و آپارات رادیو موجود است و می‌توانید به صورت تصویری ببینید. ولی من ترجیح دادم برای اینکه همه عزیزان بتوانند از این صحبت‌های ارزشمند استفاده کنند، آن را به صورت پادکست برایتان پخش کنم. همان‌طور که همگی می‌دانید، تولید محتوا در این سبک و سیاق و با توجه به اینکه من جنسی را نمی‌فروشم، بسیار هزینه‌بر است.

تقریباً می‌توان گفت در همه جای دنیا تمامی رسانه‌ها با حمایت مخاطبانشان جلو می‌روند و ادامه حیاتشان منوط به حمایت مخاطبانشان است. از اینکه باز هم من را حمایت می‌کنید، حالا چه به صورت اسپانسر در برنامه‌ها یا به صورت هدایایی که از لینکی که در توضیحات همین اپیزود برایتان می‌گذارم، بی‌نهایت از شما متشکرم و برای همگی آرزوی سلامتی می‌کنم. طراح پوستر این اپیزود هم مثل همیشه فرشید جهان‌بازی عزیز است. حامی مالی این اپیزود برند صفوی است که تولیدکننده انواع زین‌های بسیار خوب و همچنین ادوات سوارکاری مثل سیف جکت یا جلیقه محافظ است که برای همگی پیشنهاد می‌کنم که از آن استفاده کنید و لینک اینستاگرامشان را برایتان در توضیحات همین اپیزود قرار می‌دهم. از اینکه باز هم من را حمایت می‌کنید و رادیو چارنر را دنبال می‌کنید و برای دوستانتان هم می‌فرستید، بی‌نهایت از شما سپاسگزارم و بیشتر از این مزاحمتان نمی‌شوم و دعوت می‌کنم اپیزود ۵۱ اولین میزگرد تخصصی را بشنوید.

به نام آنکه هستی نام از او یافت، فلک جنبش زمین آرام از او یافت. سلام، خوشحالم که با اولین میزگرد تصویری در خدمت شما هستم در رادیو چارنر. این برنامه در استودیوی میثم صفوی و برند زین صفوی برگزار و ضبط می‌شود و در ادامه کار...

همکارانم را معرفی می‌کنم خدمتتان. دو مهمان بسیار ارزشمند و خوب داریم، تقریباً از یک نسل سوارکاری ایران، دو سوارکار نمونه و قابل توجه. مهمانان من در این اپیزود و در این برنامه، اگر اجازه بدهید از لفظ استاد استفاده نکنم، لفظ استاد را می‌گذاریم برای پیشکسوتانمان. در خدمت مازیار جمشیدخانی هستم، از سوارکاران خوب، بسیار فنی، بسیار دوست‌داشتنی و همچنین از برادرم محمود پورحیدری که از سوارکارهای خوب و استاد خودم بوده دعوت کردم که مهمان این برنامه رادیو چارنر باشند.

ما قرار است در این برنامه در مورد مبحث آموزش و یادگیری با این عزیزان صحبت کنیم. به رسم ادب و سن و سال، ابتدا صحبت را با مازیار جمشیدخانی شروع می‌کنم. خیلی خوش آمدید مازیار، ممنون که این وقت را در اختیار من و رادیو گذاشتید. خیلی خوشحالم که توانستیم با هم به آن نتیجه برسیم که یک فضایی را آماده کنیم به لطف میثم صفوی که دور هم بشینیم، صحبت کنیم و در نهایت این است که در میان مخاطبان، جامعه سوارکاری و صنعت اسب تولید فکر و چالش کنیم که بتوانیم تصمیمات بهتری بگیریم. دمت گرم که آمدی.

قربانت بروم، خیلی ممنون، مرسی که من را دعوت کردید. امیدوارم که بحث سلامت باشید. محمود، از تو تشکر می‌کنم که باز این وقت را گذاشتی و افتخار دادی که بشینی اینجا راجع به مباحث صحبت کنیم. اگر می‌خواهی که سلام علیکی بکنی که بعد برویم شروع مباحث. من اول سلام، دمتان گرم. خب برای اینکه خیلی به حاشیه نرویم و اصل مطلب را جلو ببریم، ماجرا این است که شما سمت ریاست کمیته مربیان را هم دارید. طی ۱۰ سال هم که حالا با مسعود مکانی‌نژاد، حسین فکری، شاهرخ خان مقدم و...

هسته اصلی شما بودید. ما در این چند سال، یعنی در ۱۰ سال اخیر که حالا حداقل حافظه‌ام بهتر یاری می‌کند، خیلی تلاش کردیم که مربی تولید کنیم. ولی قبلاً هم که حالا با هم راجع به آن صحبت کردیم، نسبت به سطح علم مربی‌ها نمی‌شود خیلی قضاوت خوبی کرد و متأسفانه سوالم این است که ما چکار کنیم که برگردیم به ۲۰ سال پیش.

یعنی مربی‌هایی داشته باشیم که مازیار جمشیدخانی، محمود پورحیدری، ابوالفضل محمدزاده، مسعود مکانی‌نژاد و خیلی کسان دیگر که در سطح و سن و سال شما هستند، تولید کنیم. خوب، یک ذره سوال گسترده‌ای است و از خیلی جوانب می‌شود بررسی‌اش کرد. ولی مسئله اصلی این است که از ۲۰ سال گذشته به این طرف چه اتفاقاتی افتاده؟ آیا همه چیز بازاری‌تر، همه چیز سریع‌تر، همه چیز سهل‌الوصول‌تر نشده؟ سواری هم به تبع آن با دیدگاه مردم همان‌طوری پیش رفته.

و به دلیل اینکه متأسفم این حرف را بزنم، پایه‌های خیلی قوی نداشته، متأسفانه سواری هم جهتش را اشتباه، یعنی جهتش تغییر داده و اشتباه رفته. به جای اینکه ما وقت بگذاریم، حوصله کنیم، شاگرد تولید کنیم، سعی کردیم هر کس از در آمد تو، یک اسبی برایش تهیه کنیم، زودتر بپرانیمش و برسانیمش به مقصد و بتوانیم جایزه بگیریم و حالا در هر رشته که هستیم، برسانیم به مسابقه.

و بعد این فاجعه‌ای که حالا یواش یواش دارد عریان می‌شود، اتفاق می‌افتد. یک نکته‌ای را اشاره کنم اینکه من رئیس فدراسیون، رئیس کمیته مربی فدراسیون البته من همیشه می‌گویم اگر آدم بتواند کار خودش را یک ذره بهتر انجام بدهد، برای آن دوره‌ای که در آن است دارد پیشرفت می‌کند. عرض کنم که من تازگی شدم رئیس کمیته مربیان.

و همان‌طور که در مصاحبه‌های قبلی که با همدیگر کرده بودیم در مورد این صحبت کردم که طرح‌هایی که ما آن موقع می‌دادیم اصلاً قبول نمی‌شد و سواری به راهی رفت که حالا الان در آن هستیم و این همه مربی درجه ۳ داریم و فلان. یعنی می‌خواهم بگویم که این آقایی که الان این سمت دارد، خودش در اصل معترض است نه معترض به مسعود مکانی که رئیس کمیته قبلی بوده، نه معترض به فرامرز که یکی از بهترین آدم‌های آموزشی مملکت است. خودم به خاطر می‌دانم چقدر برایش زحمت کشیدیم، چقدر خون دل خوردیم.

ولی واقعیت این است که راه، راه اشتباهی بود و آدم‌ها باید بفهمند که اشتباه با یک پنج جلسه و یک تست و چهار جلسه آموزش و دو تا نمی‌دانم کلاس فیزیولوژی، امدادهای اولیه و فلان و این‌ها به کسی نمی‌شود کارت مربیگری سواری داد. این ورزش پادشاهانه و پادشاه ورزش‌هاست. این ورزشی است که در آن دو نسل باید بگذرد تا نسل دوم تازه برسد.

باید مدت زیادی صبر کرد تا به نشستی مناسب برای سوارکاری رسید. می‌گویند حداقل برای رسیدن به حداکثر نشستی که لازم دارید، ۶ سال زمان نیاز است و ما بعد از مدتی سوارمان را به مسابقه می‌آوریم. بعد از مدتی فرصت به آن‌ها می‌دهیم. عیب ندارد، من نمی‌گویم ۶ سال صبر کنیم، اما راهش هم این نیست که بدون برنامه‌ریزی و ارزیابی کیفیت، مربی تربیت کنیم. کافی است اکنون نگاهی به وضعیت فدراسیون بیندازیم تا ببینیم.

ما اکنون بعد از ۱۰ تا ۱۲ سال که این سیستم را پیاده کرده‌ایم و این همه سخت‌گیری کرده‌ایم و سعی کرده‌ایم به کسی کارت بی‌مورد ندهیم و واقعاً تلاش کرده‌ایم فرهنگ این کار را ارتقا دهیم، اصرار کرده‌ایم بر بی‌رکاب رفتن و نرمش‌ها. آیا خروجی درستی داده است؟ نه، در شهرستان‌ها من بارقه امیدی نمی‌بینم و در تهران هم خیلی نمی‌بینم، زیرا ما از سر گشاد این قیف داریم می‌نوازیم. شما دو نفر خودتان مثال خوبی هستید، شما از یک خانواده اصلی بیرون آمده‌اید.

می‌توانید حرف من را درک کنید. یک نسل سپری شده است. حسن پورعیدری در باشگاه کانون سوارکاران تفریحی سوارکاری کرد. درست است که آدم حرفه‌ای بود، اما شغل دیگری داشت. ولی آن‌قدر عاشق این کار شد که تمام عمر باقی‌مانده‌اش را به این کار گذراند. یعنی ما عمو حسن را همیشه می‌دیدیم. وقتی که بچه‌ها در آن بستر بزرگ می‌شوند، از میان آن‌ها یکی ستاره می‌شود، مثل محمود.

ولی این قیف را از این طرف نمی‌زنند، تمام مایعاتش می‌ریزد. شیپور را از این طرف فوت نمی‌کنند، صدایش در نمی‌آید. ما نمی‌توانیم بچه پولدارها را بیاوریم و اسب خوب برایشان بخریم. من واقعاً داشتم با شاگرد خصوصی‌ام صحبت می‌کردم. من به فدراسیون کار ندارم، در مورد فرهنگ آموزش صحبت می‌کردم. شاگردی داشتم که بعد از ۲۰ روز که پیش من آمده بود، مرا مواخذه کرد که چرا بیشتر از سه جلسه با او کار نکرده‌ام. و شاگردی داشتم که بعد از سه ماه گفت که پیشرفتی در خود نمی‌بیند و احساس می‌کند که شما.

نرمش کند و نرم شود، معترض بوده. چیزی که من ۱۲ سال در کلاس‌های جام سنگ بدون اینکه اصلاً سوالی بپرسیم، وجود نداشت. دلیل اینکه شما دو نفر را دعوت کردم، به خاطر ویژگی‌های مشترک بینتان است. هر دو شاگرد نشاطی بودید، حالا تو به واسطه سنت بیشتر و همین‌طور محمود. هر دو سابقه این را داشتید که اصل را از صفر بیاورید تا ارتفاع قهرمان کشوری و خیلی آیتم‌های دیگر. ببخشید وسط صحبت خواستم اضافه کنم.

در هر حال می‌خواهم بگویم که راه پدرم یک جمله قشنگی دارد که می‌گوید سوارکاری راه میانبر ندارد. اگر کسی آمد و گفت من زودتر تو را به آنجا می‌رسانم، بدان که یک جای کار ایراد دارد. نتیجه‌اش هم حقیقتاً می‌شود همین اتفاقی که دارد می‌افتد. من نزدیک ۱۰ سال پیش در کمیته فنی یا همان کمیته پرش که آقای دکتر خلیلی و آقای ملکی را آورده بودند عضو کرده بودند، به عنوان نماینده مالکی اعتراض کردم و آقای ملکی ناراحت شدند. آقای ملکلو به اشتباه حرف.

من حرفم این بود که اینجا کمیته فنی است و یک مشت آدم فنی باید در مورد یک مشت آدم غیر فنی تصمیم بگیرند. بنابراین جایی برای یک آدم غیر فنی در این کمیته نیست. شما اگر غیر فنی هستید و نماینده مالکین، پس جایتان اینجا نیست. اگر پیشکسوتی و فنی هستید، بیا عضو شو. من نماینده مالکی بعد بیان یک شویی درست کنند. بالاخره ما دنیا را گشته‌ایم و بالاخره ما دیده‌ایم چه خبر است در بقیه جاها. ما می‌دانیم از کجا آمده این‌طور هم نیست که.

تا دهانت را باز می‌کنی در مورد آنور صحبت می‌کنی، هم برگردند بگویند نه مگر بقیه جاها ندارند. چرا دارند، منتها باز دوباره ما شیپور را داریم از سر گشادش فوت می‌کنیم. آنجا به دلیل اینکه فارمرهایی هستند که اسب‌های گران‌قیمت نگه می‌دارند و این‌ها شبانه‌روز زحمت می‌کشند و دوست دارند گاهی یکی دو تا از این کره‌ها را خودشان بپرورانند. مسابقه‌هایی به اسم آماتور هست که این‌ها را در بعضی موارد می‌توانید در اروپا ببینید که اتفاقاً با چکمه لاستیکی گلی می‌آیند و خیلی هم.

قیافه‌های نرمال، اصلاً می‌فهمی که این خودش الان پشت تراکتور نشسته بوده، نه اینکه اینجا مسابقه آنور می‌گذارند. الماس نمی‌دانم چی چی از اینجای سوارکار آویزان است، برلیان اینجاست، نمی‌دانم فلان است ولی نمی‌تواند روزی این بنشیند. این نتوانستن به نظرت سهم کیست؟ این به نظر من سهم بازار است، یعنی بازار بلا سر این ورزش محدود اقتصاد. ببین شما وقتی که نمی‌توانی از راه درستش وارد.

پول درآوردن بشوی، به نظر من من این‌گونه فکر می‌کنم که از راه غلط وقتی که می‌بینی که به مردم می‌گویی که آقا قرار است که دو سال اینجا قهر می‌کند می‌رود پیش آن یکی و بعد آن یکی نانش توی روغن است، تو هم بعد از یک مدت کوتاه مدت می‌شوی کار کنم. منی که الان خودم دارم این اعتراض‌ها را می‌کنم با احترام به تمام آنور خودم شاگرد دارم و خودم می‌آیم وقت می‌گذارم آنجا.

اما برایشان می‌گویم بچه‌ها این پارکور، این موانع مال شماها نیست. این یک محل گذری است برای اینکه شما وارد دنیای حرفه‌ای سوارکاری بشوید. برای اینکه حاصل این مسابقه‌ها شده اینکه یک مشت مانع غیر استاندارد، منظورم از غیر استاندارد پارکور نیست. سوارکاری ورزش و تکنیک سوارکاری از ۱۳۵ شروع می‌شود، زیر ۱۳۵ شامبورتی باشد، شعبه بازی است، اسب می‌تواند حل کند. بنابراین شما مانع بی‌کیفیت بگذاری وسط.

بالا که این جایزه بگیرد که خوشنود باشد که بتواند اقتصاد خانواده‌ات را بگذراند. ببین وقتی جامعه به راه غلطی می‌رود، آدم معترض هم خودش می‌آید همان کار را انجام می‌دهد. ولی من حداقلش این است که دارم به همه بچه‌ها می‌گویم من تو این رده شما را نگه نمی‌دارم، نمی‌گذارم اینجا بمانی. این یک پله است که از آن عبور کنید. ولی واقعیت امر این است که آخر آموزش این مملکت آیا از توش شاهرخ مقدم، عزت وجدانی، مهدی جمشیدخانی.

رامین شکی، بابک شکی این‌ها در آمد که یک پایه و مایه‌ای داشته باشد یا همدیگر را آن‌قدر بی‌آبرو کردند و آن‌قدر سر کله همدیگر زدند که دیگر چیزی باقی نماند. در تایید صحبت به هر حال ما متاسفانه یکی از آیتم‌های تورم کوتاه مدت کردن نتیجه است و اما متاسفانه مخصوصاً ما قشر سوارکارها که آن حاشیه امنیت را نداریم، یعنی ساده‌ترینش که بیمه تامین اجتماعی تا سرپناه مسائل خانه زندگی.

ما به تبع جامعه طبق صحبت خودت کوتاه مدت می‌شویم و این متاسفانه یک چیزی است که امیدوارم که حداقل در آینده یک خون ما با همین برنامه‌ها و صحبت‌ها و کمک شما پیشکسوتان بزرگترها یک خورده درک عمومی این ورزش را حداقل در قشر مالک آن‌هایی که با تمکن مالی واردش می‌شوند را بهتر کنیم. خب محمود تو غیر از اینکه حالا پیش پدر سواری را شروع کردی و آمدی جلو، یک مدتی را در باشگاه شکی و به خصوص زیر نظر رامین شکی کار کردی. می‌خواهم.

ویژگی‌های رامین شکیرا به‌عنوان کسی که می‌توان گفت در قله سوارکاری حتی در آسیا ایستاده و شما با او مواجهه نزدیک داشته‌اید، یعنی از صبح زود در باشگاه بوده‌اید و تا غروب این روند را ادامه می‌دادید، چه بوده که رامین را متمایز کرده است؟ ببینید، اولاً اگر می‌خواهید به صحبت‌های مازیار چیزی اضافه کنید، هیچ مشکلی ندارد. من گفتم که در تکمیل فرمایشات کامل مازیار جان که خیلی خوب صحبت کردند، بگویم که صحبت‌های بسیار جالب و دوست‌داشتنی‌ای دارند. من همیشه صحبت‌هایشان را گوش می‌کنم و فن بیان قوی‌ای دارند.

جز سوارکاری که خیلی خوب می‌توانند صحبت کنند، علاوه بر سواری خوبی که دارند، خدا را شکر. در تکمیل فرمایشات مازیار جان می‌خواهم بگویم که همین چیزی که ایشان می‌گویند، بسیار مهم است و یک واژه داریم در کل دنیای سوارکاری به نام صبر. یعنی این واژه بسیار مهم است که ما با صبوری پیش برویم، زیرا ورزش سوارکاری با ورزش‌های دیگر بسیار متفاوت است. یعنی شما در ورزش‌های دیگر از پایه سریع شروع می‌کنند و ورزشکار باید تا سنی به اوج برسد و بعد بازنشسته شود، ولی در سوارکاری.

تازه اوج پختگی به نظر من می‌تواند بعد از چهل سالگی باشد. یعنی شما می‌توانید تازه آنجا یک سری چیزها را یاد بگیرید و تجربه در آنجا حرف اصلی را می‌زند. چون من یادم است مازیار جان، خدا بیامرز، لیست حضور و غیابی داشتند که آخر هر سال ایشان لیست را با دست‌خط خودشان به دیوار این خانه می‌زدند.

نوشتند که چه کسی بیشترین قیمت داشته و چه کسی بیشترین حضور. مازیار جان همیشه در باشگاه خودشان و باشگاه آقای اسم خوبی داشتند. مازیار جان آقای حصارک آنجا نفر اول لیست بودند، چون اصلاً غیبت نداشتند، در هر شرایط جوی، زمستان، تابستان، در هر شرایطی.

مازیار جان حضور داشتند و تایم کلاسشان خیلی طولانی بود و سمت کردانم به لطف حالا دوستان و کمک‌هایی که بود، من نفر اول شدم، زیرا از ته قلبمان دوست داشتیم و باور داشتیم باید این مسیر را برویم. حالا امثال من و مازیار و هم‌سن و سال‌های ما و کمی از ما بزرگ‌تر، ما آدم‌های به نظر من خوش‌شانسی بودیم، چون مازیار جان پدر بزرگوارشان را داشتند، مربی دیگری داشتند که توانستند از ایشان یاد بگیرند، علاقه هم داشتند، از یک بستر کاملاً اسبی، خانواده اسبی بودند و رشد خیلی خوبی کردند. حالا یا من به خاطر شرایطی که پیش آمد و کردان آمدیم تهران و من انتخابم به پیشنهاد.

نشاطی که من یادم است آن موقع که در کلاس‌ها شرکت می‌کردم، خیلی رامین خان را نمی‌شناختم و یک روزی آمد و کتابی با خودش آورد و گفت بچه‌ها این کتاب مربیان دنیاست که اسم مربیان خوب دنیا در آن است و برای ما افتخار است که اسم رامین خان هم در این کتاب است. من اولین بار آنجا متوجه شدم که اصلاً شخصی به نام خب خاندان شکی را کاملاً از طریق پدر می‌شناختم ولی آشنایی نداشتم و حتی نمی‌دانستم چند فرزند دارند و کجا هستند و آن روز در رستوران باشگاه توضیحات کاملی به ما داد که من از آنجا.

کمی بیدار شدم و گفتم خب حالا تا زمانی که جناب سرهنگ هستند، که جناب سرهنگ اول و یک روزی ایشان به کردان نیایند به هر دلیلی، به خاطر بعد مسافت، من حتماً ایشان را بروم و نزدیک ببینم. بعد دیگر خیلی پیگیری کردم که بروم رامین خان را از نزدیک ببینم که شنیدم که اصلاً هر کسی را قبول نمی‌کنند، در باشگاه بسته است و یک جای خصوصی است. یک روز صبح زود بلند شدم رفتم باشگاه شکیب. دم در به سختی راهم دادند. رفتم تو، یک تاپی بود آنجا کنار استخر شکی که هست و خیلی نوستالژی جالبی است. ساعت‌ها نشستم و یک خانمی که آنجا بود از او سوال کردم که می‌خواهم باشگاه بروم. گفت بله ولی فعلاً نمی‌آیم پایین.

نشستم، نشستم. ایشان بعد دیگر آمدند پایین، از نزدیک دیدمشان، سلام علیک کردم و ایشان دیگر رفتند به سمت سواریشان و کارهایشان. اصلاً خیلی پاسخگو هم نبودند، خیلی جدی نگرفتند. بعد دیگر من یک آشنایی دادم، گفتم پسر آقای پورحیدری هستم و چون از زمان کورس و قبل انقلاب هم پدر با رامین خان به هر حال آشنایی داشتند و با هم کار کرده بودند، من را شناخت. بعد گفت خیلی خب حالا ببینم چه می‌شود. خلاصه یک ماهی من در حالتی که ببینم چه می‌شود فقط می‌رفتم، اجازه داشتم بعد از آنجا لب بنشینم، حتی اجازه نداشتم یک.

کلگی بند به یک اسب بزنم. خیلی سخت‌گیری شد با من. تازه حالا نمی‌آمدم سواری، سوارکار بودم ولی به هر حال اگر سیستم نظامی خیلی شیک و تمیز مثل جناب سنگ نشاط آمده بودیم که من یادم نمی‌رود مازیار جان این‌ها را همه می‌داند. ما تابستان‌ها باید پیراهن سفید می‌پوشیدیم همه‌مان و بلا استثنا همه‌مان باید می‌گذاشتیم داخل شلوارمان. لباسمان یعنی من برادر بزرگ خودمان، مهدی، یک دفعه در به اصطلاح مانژ حواسش نبود، پیراهنش روی شلوارش بود. گفت برو بیرون پیراهنت را بکن داخل شلوار و دوباره بیا تو.

و ما قبل از ورود به مانژ دستور می‌گرفتیم بالا و تا جناب سنگ نمی‌دید ما را و اجازه ورود نمی‌داد، ما اجازه ورود نداشتیم. نمی‌توانستیم وارد شویم. دست بالا می‌ماند، ما با اسب ایست می‌کردیم، می‌گفت بیا تو، دستمان را می‌آوردیم پایین و با اسب آهسته وارد می‌شدیم. حالا من از این سیستم رفتم جایی که اصلاً کسی جواب سلام من را نمی‌داد. یعنی احساس می‌کردم واقعاً از تهران یا از ایران آمده‌ام بیرون، رفتم جایی غریبه. نه کسی باید حرف بزند، نه کسی با شما سلام علیک کند. انگار اصلاً زبانم یک زبان دیگر بود و همه آدم‌ها بسیار بسیار به اصطلاح خشک و مغرور و عجیب‌وغریب بودند و من هم نمی‌شناختم.

شرکت داشتم ولی ما به خاطر بضاعت هستیم من خیلی در آن مسابقات نبودم. خلاصه دیگر بعد از مدت طولانی به من اجازه داده شد که فقط بروم در اصطبل‌ها از طرف رامین خان.

پد و بانداژهای اسب‌ها، چون همه اسب‌هایشان اکثراً پد و بانداژ استراحت داشتند و من اجازه داشتم پد و بانداژها را باز کنم، بیرون بیاورم، بتکانم، رول کنم و همین. این اولین مرحله کار من بود، مثلاً بعد از چند سال حضور مداوم و بدون غیبت در کلاس‌های جناب سنگین. می‌خواهم بگویم آن شیب و سختی کار را بگویم که مازیار جان قطعاً سخت‌تر گذراندند. مطمئنم بعد از چند ماه که حالا ما فقط پدال می‌کردیم، به ما اجازه داده شد که اسب‌ها را کله بزنیم، با جورج حالا تاب بیاوریم، لنج برقی و سر تایم برگردیم. یعنی.

کاملاً مرحله به مرحله و اگر آن علاقه و آن باور، آن باور خیلی مهم بود. خب مثلاً من ایشان را وقتی پیش ما صحبتش را کرد و گفت یک چیز همه‌چی‌تمام هستم و نداریم آدمی در ایران که به لحاظ بار فنی و تجربه سواری و کار در اروپا و آمریکا برامان مسجل شده بود که فقط باید به رامین خان توجه کنیم و این موضوع را دیگر باور داشتیم. برای همین با سختی می‌ساختیم. من قشنگ یادم است، رامین خان زمستان خیلی می‌رفتند و خیلی علاقه داشتند.

بعد برای اینکه من را مجبور کنند من صبح زود باشگاه باشم، حالا آن موقع سالن سرپوشیده نبود، مانژ در زمستان کامل تعطیل می‌شد و تقریباً بعد از مسابقات قهرمان کشوری مسابقات تقریباً می‌رفت در حالت تعلیق.

من صبح زود می‌خواهم بروم اسکی، ساعت کوک نمی‌کنم، شما در اتاق من را بزنید و من را بیدار کنید. یعنی من باید از سید خندان با سه تا چهار کورس تاکسی خودم را می‌رساندم به اوین درکه که بیدار شوم. بعدش شغلم چه بود؟ بروم در خانه در کنار آقا سخی فقط لوازم صابون بزنم، یعنی فقط کلگی دست جلو سینه‌بند تنگ تعلیمی زین تمیز کنم و این کار. حالا اصطبل جارو می‌کردیم، آبشخور می‌شستیم، آخر تمیز می‌کردیم. این‌ها که دیگر نرمال است.

و با این سختی آمدیم جلو و همان صحبت‌های مازیار جان در حرکت آمدیم جلو که همه چیز را یاد بگیریم با علاقه. و متأسفانه چون در این رشته هم پول زیادی در گردش است و مسئله به اصطلاح تجارت و بیزینس است و مازیار جان اگر که من یک سوارکاری یا مالکی بخواهم زیاد معطل کنم و خیلی اصولی بروم جلو، می‌رود پیش همکار دیگری و خیلی سریع‌تر نتیجه می‌گیرد، خوشحال می‌شود و توقعاتش حالا هر چه هست برآورده می‌شود ولی اصول من ممکن است پیاده نشود. ولی من فقط می‌گویم فقط باید صبر کنیم، همه چیز را از صفر از صفر بیاییم بالا و هر کس ماند.

مازیار جان دمش گرم بیاید لذت اگر نمی‌ماند، حداقل بار مسئولیت ما سبک است یعنی ما در آینده شرمنده کسی نیستیم. الان بعضی از بچه‌های جوان حدود ۱۸، ۱۹ تا ۲۲ ساله هستند که می‌آیند و می‌گویند آقا ما می‌خواهیم بیاییم پیش شما رایدری نکنیم، فقط کارآموزی کنیم یعنی حقوقی نمی‌خواهیم.

توقعی نداریم ولی کنار شما باشیم، بیاییم حالا هر کاری هست انجام دهیم ولی همگی علاقه‌مندند که فقط در مانژ روی اسب باشند. یعنی مثلاً از اسنپ از مانژ می‌روند به سمت بچه‌ها، کله یارو بعضی وقت‌ها خودتان بزنید واقعاً جهت چپ و راست کله پاخور را تشخیص نمی‌دهند، در این حد صفرند. تازه این‌ها کسانی‌اند که حالا یا پیش مربی دیگر هر از گاهی یک مبتدی پریدن یا نه در شرف خرید اسب هستند یعنی در این حد.

اوضاع کارشان ضعیف است. من پیشنهادم این است که به همه بچه‌ها همیشه می‌گویم حالا من خیلی کوچک‌ترین صحبتم که اصلاً بخواهم به کسی چیزی یاد بدهم. من هنوز که هنوز است خودم را واقعاً می‌گویم این را مربی نمی‌دانم و در حال یادگیری‌ام و افتخار می‌کنم که مثلاً در مانژ مسابقه بایستم، باراژ مازیار را نگاه کنم قبل از من بپرد. واقعیت می‌گویم خیلی کار مازیار جان و خیلی از بچه‌های دیگر ابوالفضل شراگین و بچه‌های دیگر هست که من می‌ایستم نگاه کنم بالا خط پارک بتوانم از فن این‌ها استفاده کنم و این نیست که بگویم مثلاً می‌گویم من کسی را غیر از رامین خان قبول ندارم این‌ها اصلاً این‌جوری نیست. از تمام بچه‌ها در ارتفاع بالا.

استفاده کرد نکته درآورد از گرم کردنشان از نحوه شروعشان در پارکور از باراژهایی که می‌روند خط سیری که انتخاب می‌کنند دور موتوری که در اسب‌هایشان ایجاد می‌کنند و خیلی نکته‌ها هست که می‌توانیم یاد بگیریم. روحشان شاد همیشه می‌گفتند این تنها رشته‌ای است که در ورزش‌های دنیا هیچ‌کس نمی‌تواند ادعا کند که من به انتهای این رشته و روی قله سبک‌ها ایستاده‌ام چون هر روز هر روز یک علم جدید یک تکنیک جدید و یک ابزار جدید در این زمینه اختراع می‌شود و ما باید فقط به فکر یادگیری باشیم. حالا متأسفانه به قولی مازیار جان اینجا یک ذره شرایط خرابه. بتوانیم از ایران برویم آنجا دهنه جدید تکنیک جدید سواری جدید زین جدید همه چیز جدیدش را خودمان را به‌روز کنیم و به قول تا آنجا که می‌شود حالا از منابعی که موجودیت کمک بگیریم و بچه‌ها مطالعه کنیم. یعنی من در این مدت حالا نمی‌گویم مطالعه زیادی داشتم ولی هرچه که را می‌خواهند کتاب به من معرفی.

آن زمان و خانم سنندری ترجمه می‌کردند یا کتاب‌های خود آقای استاد جمشیدخانی ما همه را بلا استثنا مجبور به خواندن بودیم. یعنی قشنگ می‌گفت باید بخوانیم و ما انقدر علاقه داشتیم انقدر ایشان را باور داشتیم می‌گفتیم آقا این کتاب قطعاً درست است چون ایشان تأییدش می‌کند و این مطالعه خیلی مهم است در کنار کار تجربی و وقتی که می‌گذارید علاقه‌ای که می‌گذارید زمانی که می‌گذارید مطالعه هم بکنید و خیلی هم الحمدالله الان در فروشگاه سوارکاری من دیدم کتاب‌های خیلی خوبی از زمینه لنج بگیرید.

تا سوارکاری تا پارکورچینی کتاب‌هایی که هرچقدر هم هرچقدر هم قدیمی ولی بالاخره ما را یک پله به جلو می‌برد و بهتر است که فرهنگمان این باشد که مطالعه بکنیم حتی شده در چه می‌دانم گوگل یک چیزی سرچ کنیم حتی شده یکی سوال کنیم خیلی مطالعه به ما کمک می‌کند. پرحرفی کردم در خلاصه صحبت‌های شما دو تا بگویم نه خواهش می‌کنم داستان این است که از توی حرف‌های محمود یک نکاتی می‌شود جدا کرد که نشان می‌دهد که چقدر آن موقع برای اسب وقت می‌گذاشت.

خود اسب این‌که من چقدر سوار می‌شوم و اینکه من الان یک سال است دارم می‌روم پیش را می‌خواهم فقط به من ۵ تا دانه اسب داده فلان بیسار این‌ها نیست. اینکه می‌توانستی کنار مانژی بایستی که یادم بزرگی دارد سواری می‌کند آن را تماشا کنی خودش یک موهبت است. موهبت یک آموزش این‌که می‌توانستی در اصطبل حرفه‌ای این آدم بروی بانداژش را باز کنی بیاری بیرون بتکانی یک موهبت بود. بعد این به تو یاد می‌داد که اسب چقدر ورزش ما از اسب که تو سواری به همه جا می‌رسیم.

درست راهی که الان دارد اشتباه می‌رود ما داریم اسب را به عنوان یک ابزار استفاده می‌کنیم برای رسیدن به هدفمان در صورتی که سوارکار جماعت از اسب است که به همه جا می‌رسد. پس اگر از تو وقت گذاشتن اگر زیر دستگاه اسب خوابیدن اگر از زیر دستگاه اسب زدن اگر از چرم روغن زدن این‌ها زدی از آینده خودت زدی چون من یک عمری ایستادم زیر دست.

حاصلش این شکلی است. چیز بدی برایم یک خاطره در این باب بگویم اول که ما از اولش هم باشگاه نداشتیم من در تمام باشگاه ایران سواری کردم.

و بعد آمدیم باشگاه را گرفتیم سال‌هایی که باشگاه تازه شروع کرده بود به کار کردن بابای من کارگرها را دعوا کرده بود بیرون کرده بود رفته بود خانه من مانده بودم و ۲۰ تا اسب داشتم زیر این‌ها را می‌زدم تو عالم خودم داشتم با خودم فکر می‌کردم که فلان کس که با من شروع کرده که حالا آدم معروفی است در سواری ولی حالا دیگر الان سواری نمی‌کند با من شروع کرده الان دارد ۱۳۵ ۴۰ می‌پرد این بابا ما را گذاشته سر کار می‌گوید بایست اینجا زیر اسب بزن این زیر اسب زدن به چه درد من حالا بعد از این همه سال.

الان من به بچه خودم دوباره همان نصیحت را به نظرم زیر اسب زدن ارزشش خیلی بیشتر از این است که تو یک سواری بی‌کیفیتی بکنی یا یک وقتی با اسب بگذرانی یا بدوی بری از پول بدهی اسب بخری. یک چیزی که حالا بخواهم به صحبت‌های جفتتان اضافه کنم خیلی خلاصه دو تا آیتم شما و نسل شما را ساخت یک اشتیاقی که تو خودتان داشتید و آن نسل داشته دو سختگیری که برای شما اتفاق افتاده حالا به واسطه کمبود امکانات و هر چیزی که ما عملاً با توجه به همین کوتاه مدت بودن نمی‌توانیم آن سختگیری را.

اجرا کنیم یعنی خودم مثلاً به شاعرم می‌گویم آقا پیاده می‌شوی برو دهنت را بشور که ما در خانه بابامان دست به استکان نمی‌زنیم و الان دهن شستم برایشان خیلی سخت است و بابای تو همیشه حرف خیلی قشنگی می‌زند تو اصطبل شروع می‌شود و این به نظر من کلمه طلایی است. من در تکمیل صحبت‌های مازیار چون یک خاطره دقیقاً شبیه به مازیار داشتیم شاید خود شما یادت باشد ما کردان که بودیم باشگاه داشتی حالا دقیقاً می‌خواستم همین را بگویم ۶۰ تا باکس بود موجودی ما و همه باکس‌ها پر بود حالا اسب‌های عرب.

قبیله بودن و اعتصاب کردن که بگویند آقای پوری درآمد بگویند آقا اگر حقوق ما افزایش نیابد، کار نمی‌کنیم و چیزی فراتر از حقشان می‌خواستند. ما به باشگاه رسیدیم، آن روز مهدی هم با ما بود، تابستان هم بود و می‌توانستیم شب بمانیم. اکثراً می‌ماندیم. بعد آمدند و گفتند آقا اگر این‌گونه نباشد، یعنی اگر حقوق ما افزایش نیابد، ما کار نمی‌کنیم. واقعاً سخت بود. آقا کارهایتان را ببندید و به دفتر بیایید.

آمدم تک‌تکشان را پرداخت کردم. بانک پول گرفت. آن موقع سیستم این‌گونه بود که پول نقد می‌گرفتند. حقوق بچه‌ها را داد و دقیقاً هر ده تا اسب یک کارگر داشتیم و یک نفر هم شبگرد داشتیم. ۷ تا کارگر داشتیم و همه با هم فامیل و دوست بودند و او را اخراج کرد. من، مهدی و پدرم سه نفر بودیم و قرار شد که تا زمانی که پدرم می‌ماند، باشگاه بماند.

خوراکمان جو بود و سبوس و یونجه. حالا گفتیم آقا تقسیم کردیم. گفتیم برویم. حالا مهدی هم از همه ما قوی‌تر بود. گفتیم شروع کنیم. بیشتر زیرها را بزن، من هم در زیرها کمکت می‌کنم. بعد خوراک با من و پدرم. شب‌ها هم که اصلاً من و مهدی در باشگاه می‌مانیم. یعنی به مدت هفت روز مازیار جان ما این کار را کردیم. سه روز آره، سه روز دیر می‌زدیم، ۳ وعده زیر می‌زدیم، سه وعده خوردیم. ولی در فرمایشات مازیار درست است. فلانی ۱۳۵، ۴۰ می‌پرید. من چرا اینجا هستم؟ ولی من خودم می‌گویم این کار خودش لذت دارد. یعنی من همین الان.

من هر ۱۲ ماه سال را دوست دارم. خوراک شب خودم بدهم. هیچ‌چیز هم که ندارد. می‌گویم آقا این تقسیم جز سبوس به من لذت می‌دهد. یعنی می‌آیم اتاقم عوض می‌کنم، تازه می‌روم توی استخر با لباس اسنپ. می‌خواهم بگویم حالا غیر از وظیفه‌مان که باید انجام شود، خودش لذت دارد و یک چیزی که برنامه داشتیم با مازیار جان صحبت می‌کردیم. گفتم آقا شما چند دسته از سوارکاران اعم از رایدر، مالک.

مربی و شاگرد آماتور سراغ داریم که وقتی وارد مجموعه می‌شوند، یک‌راست نیایند لب مانژ بنشینند موبایلشان را درآورند بگویند آقای فلانی، آقای مهتر، آقای گروم، بیاور مان.

از مجموعه که وارد می‌شوند، یک‌راست بروند به سمت اصطبل. خب حالا یک تشخیص کوچولو برایشان بدهند. در باکس را باز کنند. این پوشالی شدن و کثیف شدن چکمه یا حالا کفشی که به جان بخرند، توی اصطبل یک دوری بزنند دور اسبشان. یعنی تمام ابعاد بدن را نه روی وظیفه، روی علاقه ببینند. آبشخور را یک فشار بدهند. این جلبک‌ها حالا یک ذره یونجه کردن ناهار ظهر مثلاً با دست درآورند سنگ. بعد می‌آیند آقای محمود، آقای مازیار شما کجا هستید؟ ما امروز شاید سوار شویم یا مثلاً می‌گویم شما چند تا مالک سراغ دارید که از ۶ روز هفته که می‌آیند.

باشگاه، خب حداقل دو روزش را با میوه. آن هم نه به خاطر اسب، به خاطر علاقه لحظه میوه دادن. یک مطلبی که همگی و همگی شاید کسانی که توی سیستم اسب کار می‌کنیم با آن درگیریم، مبحث کارگری است. یک مبحثی که من خیلی دوست داشتم در موردش صحبت کنم. هم مبحث کارگر، مبحث رایدر یا سوارکار کمکی و چیزی که توی اروپا عملاً قابل حل است. تمام کسانی که مسابقه می‌دهند.

خودشان کار اسبشان را می‌کنند، خودشان زیر می‌زنند، خودشان تمیز می‌کنند. به نظرتان چطور است که از شماها می‌پرسم که بتوانیم یک فرهنگ بسازیم این آدم‌ها بروند به سمت اینکه فکر کنیم که آقا اصلاً سیستم این‌گونه‌اش کنیم. خب الان تقریباً می‌شود گفت اکثر کارگرهایی که توی باشگاه هستند اتباع خارجی هستند، مهمان ما هستند. بالاخره آن‌ها زندگی خودشان را دارند یا بچه‌هایی هستند که ترکمن هستند. یک تایم مرخصی می‌دهند. آن‌ها بعد یک مدتی حالا می‌خواهند بروند به خانه‌شان سر بزنند و مسائل خودشان را دارند یا می‌گیرندشان. اگر بیاییم به سمت این برویم که عین اروپا، یعنی الان من به عنوان رایدر می‌خواهم بیایم توی سبک کار کنم ببینم خب آقا اصلاً این واژه را حذف کنیم.

با حقوق بالاتر، با امکانات بیشتر و من فکر می‌کنم اگر یک چنین روشی را بتوانیم برویم جلو، یعنی خود شما شروع کنید به جای اینکه آقا مثلاً یک کارگر داشته باشید، یک مهتر داشته باشید، یک رایدر، یک گروه رایدر داشته باشید که دیگر الان همه اسب‌هایی که حالا بالاخره همگی توی اصطبل با توجه به شرایط اقتصادی کشور گران هستند و آن کسی هم که مسئولیت دارد، یک اشتباه، یک حواس‌پرتی، یک آسیب جدی و غیرقابل جبران. شما نمی‌توانید به یک کاری توی بد پیچیده که فست درد گرفته مثلاً صد سال دیگر هم کار کنی نمی‌توانی پول را جبران کنی. ولی اگر آدم حرفه‌ای.

تربیت کنیم شاید مثلاً این روش اروپا یعنی گروم رایدر داشته باشیم، حقوق بیشتر بهشان بدهیم که هم رایدرها ناراضی از درآمد کمشان نباشند، همین که به مرور زمان آدم حرفه‌ای تولید کنیم. من ایراد دارم به این. من از آن کسانی‌ام که این را امتحان کردم. با فرهنگ ما خوانش ندارد. انگار نمی‌دانم داستان ارباب رعیتی است. نمی‌دانم شما توی سوئد که زندگی می‌کنید وقتی می‌خواهید خانه‌تان را کاغذ دیواری کنید، می‌روید از مغازه چسب و کاغذ دیواری می‌خرید.

اینکه یک آدمی بیاید حالا یک کارگر بگیریم اینجا را بعد جمع کند، بعد نمی‌دانم فلان این‌ها وجود ندارد. ۹۰ درصد آدم‌ها کارهای شخصی خودشان این‌طوری خودشان انجام می‌دهند. این یک فرهنگی است که این تسری هم پیدا می‌کند از این طرف به اسب و به زندگی مزرعه‌ای. زندگی که تا دو سه نسل پیش پدربزرگان ما می‌کردند فقط به واسطه آمدن ماشین و مدرنیته این قطع شده و اشکال کار اینجاست که قطع شده. یعنی اگر آن بزرگان در اختیار بعدی‌ها می‌گذاشتند، آن علمی داشتند و.

ایران زمین حتماً علم خیلی بیشتر از این در مورد اسب. ولی حالا برگردیم به موضوع عرض کنم که من سال‌های سال سعی کردم این کار را انجام بدهم و نشد به خاطر اینکه این‌ها اکثر آدم‌هایی که می‌آیند رایدر بشوند در سودای قهرمان شدن می‌آیند رایدر شوند و این‌ها اصلاً آن علاقه و آن عشقی که باید بگذارد پای اسب وقت بگذارد ندارد دقیقاً.

خیلی هم ناراحت می‌شود اگر یک‌بار به او بگویی چرا اینجا آن‌گونه کردی سریع باید بشود. حالا اگر آدمی است که پول دارد خرج می‌کند با پولش تو را این‌گونه می‌خرد. اگر رایدر یا کسی که دارد می‌آید آنجا برای تو کار می‌کند، این اصلاً آن عشق و علاقه را به تو نمی‌دهد. بنابراین من حداقل مجبور شدم که بروم به سمت اینکه این دو تا واژه را از هم جدا کنیم. داستان این است که در همه جای دنیا گرو یک کلمه است آقا جان، رایدر هم به ما می‌گویند.

کسی که سوار اسب می‌شود و در مسابقه شرکت می‌کند. حالا بحث مربی و این‌ها بعد از این می‌آید. یعنی اصلاً ممکن است فقط سوارکار خوبی باشد، مربی خوبی نباشد. پس بنابراین این‌ها همه‌اش طبقه‌بندی دارد. از دست دادیم، از دست دادیم. الان ما آمدیم یک طبقه اضافه کردیم. یعنی یک طبقه گروم داریم، یک طبقه رایدر داریم که این‌ها کارشان این است که روزها می‌آیند اسب از سوار از شده تحویل می‌گیرند، گشت می‌برند یا می‌آورند آنجا کار می‌کنند.

خنده‌دار است برای اینکه من می‌گویم من خودم چلاق نیستم که این کارها را خودم می‌کنم. موضوع این است که متأسفانه فرهنگ به این سمت دارد می‌رود و بعد یک بخش عظیمی از این بچه‌ها دارند کار می‌کنند، علاقه دارند، دارند زحمت می‌کشند. من روی سخنم با همگی‌شان نیست. من دارم فرهنگ عمومی را می‌گویم. از توی این‌ها سوارکارهای خیلی خوبی معمولاً درمی‌آید. اصلاً قرار است که اگر سیستم ایران یک روزی تویش جرقه بزند و سوارکاری در بیاید از تو همین رایدر.

وقت زیادی را پشت اسب می‌گذرانم. به این کلمه "هورس بک رایدینگ" در انگلیسی دقت کنید. آدم باید روی پشت اسب وقت زیادی بگذراند. این صحیح نیست که افراد از اسب به عنوان یک وسیله تجملاتی استفاده می‌کنند. برخی دوست دارند این کار را بکنند، اما آن فرد قهرمان رشته‌ای خاص شود، من این را...

امیدوارم این برنامه را ببینند. خانمی در اصفهان آمدند و اسب کردند. زین را جایی گذاشت که من عکس گرفتم، یعنی آنقدر فاحش بود که کجا گذاشت. تقریباً استاد اینجوری است. مثلاً شوکه شدم. اول فکر کردم شوخی است و ما را سر کار گذاشته‌اند.

دوربین مخفی، بله. مربیگری می‌ایستم تا آخر همه حرف‌هایشان را بزنند. شاید آن جمله آخری یک هینتی داد که من بگویم باریکلا، این آدم یک چیزی می‌شود. ولی آنجا به آن خانم گفتم خانم، بسه، شما برو بیرون. پایین دادم برای اینکه بلد بود. بعد اصلاً شرایطش اجازه نمی‌داد. بعد یک...

گروهی بیرون ایستاده بودند و معترض بودند و بعد مشکل اساسی پیش آمد چون این خانم قهرمان استقامت بود. آخه تو کی وقت کردی سوار شوی؟ چطور؟ کدام اسب؟ کی قهرمان شدی؟ بعد تو وقتی می‌رفتی سمت آن اسب که باهاش داشتی قهرمان می‌شدی، یک جور دیگر است قضیه. اینجا اصلاً برای همین است که ببین من می‌گویم باشد، افراد بسیاری می‌توانند بیایند و از اسب به عنوان کالای تجملاتی استفاده کنند. افراد بسیاری می‌توانند بیایند و از اسب به عنوان کالای مصرفی استفاده کنند. افراد بسیاری می‌توانند بیایند و فلان کنند.

اما چه چیزی برای جامعه سواری باقی می‌ماند؟ چه چیزی قرار است به بچه‌های ما درس بدهد؟ آن استادی که من قرار است پسرم را بفرستم پیشش و بگویم تو را به خدا دست ما را بگیر، من در این نکته کم آوردم، چیست؟ الان یکی از معضلاتمان، مازیار، این است که شما الان به عنوان یک فرد ناشی، یعنی بدون هیچ اطلاعی وارد یک مجموعه سوارکاری می‌شوید. بچه‌ات علاقه‌مند است، در تلویزیون دیده یا در خیابان دیده، هیچ وجه تمایزی نمی‌توانی قائل شوی. می‌روی تو باشگاه. حتی من تا الان حداقل ندیدم که آقا مثلاً تو دفتر باشگاه، آقا این لیست مربیان.

این سابقه‌شان است، این مثلاً مقام‌هایشان است، این مدارکشان است. حالا شما انتخاب کن. مثلاً آقا این آقا مثلاً ۰ کیلومتر کار نمی‌کند. از این‌ها مثلاً انتخاب کن. چیزی که اتفاق می‌افتد معرفی است. یعنی شما می‌آیی توی باشگاهی، آمده‌ام ثبت نام کنم. بله، بفرمایید فلان جا پیش آقای فلانی. آقای فلانی ایشان شاگرد شما از امروز تا مثلاً ۱۰ جلسه. و متأسفانه که اتفاق افتاده ما ارزان‌ترین منابع را اعم از اسب و مربی برای سوارکاران که من به شخصه با توجه به تجربه‌ای که حالا شاگرد شما هستم و خیلی کوچکترم احساس می‌کنم که این لطمه‌های زیادی به ما زده.

من احساسم این است که یعنی طرز فکرم این است که برای سوارکار آماتور و برای اسب آماتور باید گران‌ترین و بهترین منابع استفاده شود. آن رونق دهه ۹۰ گذشته و ما در دوره کم‌اسبی هستیم و مجبورند که اسب‌هایی را تهیه کنند که یک خورده کیفیتشان پایین‌تر است. اگر ۵ سال پیش یادت باشد، خیلی کیفیت.

بحث آموزش می‌گوییم حالا بحث آن است که یک قسمت سوار پیر و اسب پیر، سوار جوان. غیر از این هم اصلاً غلط است. هر کسی که کاری انجام می‌دهد وقتی شما می‌خواهید سوار نوآموز روی اسب بگذارید باید با اسب پخته باشد و وقتی می‌خواهید سوار پخته را وقتی می‌خواهید اسب برعکسش سوار نو، این خیلی نکته مهمی است که خیلی کم اجرا می‌شود در ایران. باز به خاطر اینکه منابع نداریم، یک دو فرهنگشان.

خیلی از اسب‌هایی که حالا قبل از اینکه اینقدر اسب خارجی تو ایران وارد بشود و در واردات باز شود به این صورت، همه شما آویزان ترکمن صحرا بودید. عملاً تو این دیتا می‌گشتید. آقا بریم فلان اسبمان دیگر زده شده از کورس می‌آوریم حالا دو تا قره قوش داشته، تاندون داشت، درست می‌کردید و به قول معروف لنگان خرک خویش به مقصد می‌رساندید. الان همان اسب‌ها هستند ولی هیچ‌کس وقت نمی‌کند برود بیاورد آقا ترین کند، آموزش بدهد. برای قضیه عوض شده، ببین پارادایم عوض شد. شما نمی‌توانید به یک آدمی یک مدتی بدهید.

و توی پیست رانندگی بکند بعد یک‌باره برش دارید بیاوریدش با تراکتور و بهش بگویید که حالا الان برای من اینجا مانور بده. آن زمان اصلاً به دلیل اینکه ما مجبور شدیم که برویم روی خونه برای اینکه از خارجی‌هایی که قبل از انقلاب وارد شده بودند تمام شدند و ما مجبور شدیم دوباره برویم رو دخونا. برای همین هم سطح مسابقات بسیار پایین آمد. یادتان باشد قهرمان کشور سال ۷۱، ۱۲۰ برگزار شد و اینجا باز زیادی بکنم از رخشان رادپور عزیز که به نظر من سواری ایران بسیار مدیون ایشان است.

سطح سواری ایران در آن دوره در سال ۷۰ دهه ۷اد بسیار کشید بالا با پارکورهای خوبی که گذاشت و با خواست زیادی که از سوارکارها داشت و باید آنجا این نیاز احساس شد دوباره وقتی رخشان دوباره قهرمان کشورها را گذاشت ۱۴۵ این نیاز احساس شد در جامعه که این اسب‌ها دیگر پاسخگو نیستند. اسب جدید موضوع اسب‌های تروره دو خون ترکمن ترکمن با اسب خارجی فرق.

شما با ترکمن دوخونه می‌توانید سواری یاد بگیرید یعنی اینکه بر پشت یک حیوانی مسافر خوبی باشید برای اینکه آنها بسیار باهوشند قبل از تو تصمیم می‌گیرند خیلی از تو استادترند همه این‌ها ولی از خارجی یک چیزی است که چرنل کلاسیک می‌رود زمانه می‌رود تو می‌توانید رو چهار نعل به شاگرد نکته درس بدهید تو می‌توانید اثر بگویی شما ترکمن وقتی سوار من نمی‌خواهم تو سر ترک بزنم ترکمن افتخار من کلی هم جایزه با ترکمن دارم شاگرد خانم فیروز بودم سال‌ها.

سپری کردم در این داستان ولی می‌خواهم این دو تا را از هم تفکیک کنم می‌خواهم بگویم با ترکمن نمی‌شود رفت قهرمان آسیا شد با نمی‌دانم عرب کرد نمی‌شود بله به یک شرطی که آقا ما بیاییم این را قبول بکنیم که مثل ترکمنستان سطح سواری ما اصلاً به بقیه دنیا هیچ ربطی ندارد بقیه دنیا به ما هیچ ربطی ندارد ما از این به بعد می‌خواهیم عرب کرد بپرانیم دوباره بیاورند پایین شروع کنند از اول و بعد اصلاً تکنیک‌ها عوض خواهد شد می‌گویم برای اینکه شما ترکمنی که الان تو ذهنت هست یکی تند و.

تصور کن و زمان ۱۴ اینطوری باید باشد تو چه می‌توانی شاگرد برای همین این اصلاً پارادایم عوض شده دیگر ما نمی‌توانیم به آنجا برگردیم مگر اینکه سطح سواری را برگردانم اضافه کنم در مورد اول همان مسئله که صحبت‌هایش کاملاً درست بود و اصل قضیه برمی‌گردد به سیستم تربیتی بچه‌های خودمان چون که من و امثال مازیار و هم‌سن و سال ما قطعاً توی شرایط.

خاصی بزرگ شدم و با یک تربیت خیلی سنتی و قدیمی که البته من مثل ایشان کاملاً قبولش دارم و دوستش دارم الان تو خانواده‌ها بچه‌هایی که بخواهند بیایند پیش من و آقا مازیار و بقیه همکاران و روستا قطعاً تو رنج ۱۸ تا ۲۵ سال هستند که این‌ها هر کدام تو خانواده‌هایشان یک بت هستند و خیلی دوستشان دارند و خیلی مراقبشان هستند خب بعد حالا شما فرض کنید که پدر مادر که خب اصلی نیستند دیگر من می‌خواهم بروم تو اصطبل مازیار جمشیدخانی کار کنم و همیشه افتخار می‌کند که آقا من اگر یک روز مازیار بیاید بیرون آقا من شاگرد مازیار بودم.

قهرمان نامی هستی ولی اگر آقا مازیار دستور بدهد من این هفته نیستم به مدت یک ماه می‌خواهم بروم سوئد مثلاً و شما باید تو باشگاه مستقر بمانید خوراک بدهید زیر بزنید و باشید اینجا.

زیر پای اسب فلان آقا را تمیز کند، نه لازم نیست، نیازی نیست که اصلاً پیش ما بیاید، بروید بیرون، بروید پیش خانم مربی. من هم سفارش می‌کنم، کسی هست که بگوید آقا شما بیا پیش من. اینجا آدم زیاد است که مثلاً من بگویم بیرون من مثلاً بعد از سرویس غذا اضافه هم داریم، مثلاً میان وعده، مثلاً فرض کنید چای نسکافه می‌دهیم. بیا اینجا آدم‌ها هستند ولی این فرهنگ نمی‌شود چون که من و ایشان و امثال ما قدیمی‌تر با عشق این کار را انجام می‌دهند یعنی از خدامان بود که مثلاً من خودم افتخارم این بود.

آستک اسب درجه یک را می‌خواستم که عروسی خب اولین سری واردات اسبم به ایران بود. یک اسب عجیب و غریب، درشت و خوشگل. گفتم امروز زیر آفتاب من بزنم ببینم تا چه حد برای من افتخار بود و دوست داشتم این کار را کنم، فارغ از اینکه مالک آن کیست و چه کسی سوار می‌شود. اصلاً حس ارتباط که آقا من به آستک بتوانم نزدیک شوم این آن نکته بود که می‌خواستم در به اصطلاح اضافات صحبت‌های مازیار جان بگویم. مطلب بعدی در مورد آن مسئله که گفت که.

سواری از پشت اسب شروع می‌شود. این جمله را من بگویم همیشه و همیشه باز هم یاد می‌کنم. شکی این مطلب را به کرات به همه بچه‌ها می‌گفت. می‌گفت بچه‌ها سواری جمله را از پدرشان نقل می‌کردند و خودشان هم به آن ایمان داشتند. از قدم شروع می‌شود. تو تایم طولانی باید همان صحبت ایشان را پشت اسب بنشینیم. می‌گفت تایم طولانی قدم رفتن حالا یا توی گشت فضای بیرون از باشگاه یا توی باشگاه قدم رفتن صحیح و تایم طولانی و ترجیحاً اگر شرایط داشته باشی بدون رکاب.

کمک می‌کند به حفظ تعادل، چسبندگی و دور شدن از انقباضات بدنی لگن، ران و کمر. در انقباض در می‌آید و اصلاً جای خود را در زین بعد تایم طولانی پیدا می‌کنی و این در تکمیل صحبت‌های مازیار جان و مطلب بعدی که در مورد به اصطلاح واردات و بحث ترکمن و اسب خارجی که مازیار جان گفتند که آقای رادپور خیلی واقعاً در این زمینه زحمت کشیدند. الان ملاک خرید اسب در اروپا چه برای مالک چه برای مربی به خصوص برای مالکین فقط یک کلمه.

اسبی بخریم که قهرمانی ما را ببرد. جدی ملاکمان شده قهرمان کشور. من اسب قهرمان کشور تو کلاس ۴۰-۴۵ حالا اگر فینالش هم ۴ تا ۱۵۰ بود. اسب کم نداریم. این یک نکته و نکته جالبی که بگویم در مورد سختی سواری که مازیار جان باز گفت در مورد ترکمن و.

به اصطلاح پرشی اروپایی خیلی اختلاف است و من این را تجربه‌اش را دارم. حالا به اندازه مازیار جان سوار اسب ترک نشدم ولی اولین تجربه که خیلی سخت بود و خیلی هم خنده‌دار بود. مشعل رامین خان بود یعنی مثلاً من همه اسب رامین خان و اسب‌های خیلی بزرگ جثه‌ای مثل افتر، مثل کیم کات، مثل ساخارین، مثل آستک مازیار همه را می‌شناسد و قدشان خیلی بلند و سنگین. حالا اجازه داشتیم قدم بریم و آخر بعد قدم سرد کنیم. حالا این اواخر اجازه به ما می‌داد و یک روز برای اینکه ما یک ذره اذیت کند گفت مشعل را بیاورید سوار شویم. گفتیم خب تا حالا که مشعل خب این مشعل پیش این‌ها خیلی کوچولو جمع و جور راحت است.

آوردیم زمستان تو مانژ کوچیکه سوار می‌شدیم مانژ بزرگه شکی بسته بود خیلی نشسته بودم نسکافه کله مشعل گرفتیم آمدیم تو مانژ و همان از ابتدای شروع دارد با ما شوخی می‌کند زمستان است دیگر.

دوباره تکرار کردم بعد ایشان می‌خندید. گفتم پس این چطور باران می‌خواهم. من به چشم خودم به جان خودم پاساژ می‌کردم. می‌خواهم ازش می‌گرفت حتی توی تایم کوتاهی یعنی اثرات درساش را با ایشان تاپ اجرا می‌کرد. بعد ما نمی‌توانست در این حد ترکمن‌ها سخت و دائماً در حال تست گرفتنند. سواری بلد باشی مسلط باشی سرویس دل‌انگیز خوب بهت می‌دهند.

یک ذره نابودی رسماً سرکاری ولی از اروپایی این خسته را ندارد و با ضعفات کنار می‌آید و بهت کمک می‌کند. از نژاد ترکمن که دو خون بوده ولی خب با ارتفاع قد ۱۵۰ سانتی نه دقیقش را اگر اشتباه نکنم ۱۴۷ به من گفتند ۱۵۰ سانتی است. حالا معامله را به هم نزنیم که رامین شکی توانست باهاش قهرمان کشور بشود خب یک کات بدیم ۱۴۰ بود واقعاً ۴۰-۴۵ بود بله.

قهرمان کشوری رادپور شاید مثالش را بخواهیم بزنیم از قبل از انقلاب علیرضا سودآور بعد از انقلاب.

نه خیلی بزرگ استارت قبل از انقلاب مدل عوض کرد یعنی رفت آن سیستم اروپا را دید اسب خارجی آورد ولی خب رخشان با علم یعنی هر کدامشان فرزند زمانه خودشان بودند عملاً یک واقعیت خب یکی از معضلاتی که چند وقته توی رادیو به من می‌گویند یک مالکی آمد یعنی به من پیام داد که صحبت کنم راجع به این قضیه و شروع کرد گفت که ما.

اسب تهیه کردیم بچه‌مان هم خیلی علاقه‌مند است متاسفانه تو یک سری بحث‌های هزینه‌ای و بحث‌های یادگیری حالا خیلی نمی‌خواهم جزئیاتش را بگویم مشکلاتی داشتند که آخر حرفش این بود که کاش من این‌ها را زودتر می‌دیدم یعنی شناخت بیشتری داشتم الان از شما دو تا عزیزی که سوالم این است و دوستان صحبت‌هایتان تکمیلی همدیگر باشد این است که من الان به عنوان یک مالک یا اصلاً علاقمندی یک ماه نشستم توی باشگاه سوارکاری دنبال مربی می‌گردم عاشق هستم از کجا باید شروع کنم که پس و پیش نشوم این وسط یعنی نیندازندم تو دست انداز.

پولم از بین نرود وقتم که از همه مهمتر از بین نرود جوانی‌ام نرود و در نهایت امنیت فیزیکی‌ام هم تامین بشود چه کار باید بکنیم خیلی سوال واقعاً سختی است به نظرم اما می‌توانم بگویم بهترین راهنمایی که می‌توانم بکنم این است که بررسی کنم ببینم کدام مربی بیشتر به پایه می‌پردازد کدام مربی حوصله بیشتری با حیوانات دارد مهربان‌تر است با آن شروع کند صبر کنند تا دانششان یواش یواش بیشتر بشود و بعد تصمیم بهتر بگیرند یعنی بالاخره آدم‌ها از پیش مربی‌ها می‌توانند بروند یکی مربی.

سطح ابتدایی یکی از مربی لول بالاتر سطح ابتدایی کار می‌کنم نه ولی باید این‌طور باشد قاعده‌اش این است که این‌طور باشد ما یک ایراد خیلی بزرگی که تو جامعه سواری داریم مربوط هم نیست الان به این پیش آمده الان حرف این است که مربی‌ها احساس می‌کنند که شاگردان غلام اینان و خیلی زیاد به وفاداری وفاداری‌شان حساب می‌کنند موضوع این است که این باید جا بیفتد که هر شاگرد می‌تواند یک دوره پیشین مربی باشد چیزی یاد بگیرد.

حقوق و مربی را ادا بکند و بعد برود جای دیگر داستان اینجا اصلاً یک شکل دیگر دارد مثلاً وقتی می‌خواهد یک صاحب شاگردی از پیش یکی برود پیش یکی دیگر احتمال قتل و این‌هاست او را دزدید این را دزدیده نه این‌طور نیست آدم‌ها به مناسبت پیشرفت کردنشان باید بتوانند عوض کاملاً مازیار جان درست گفت اولاً که سوال خیلی سختی است و جوابش هم خیلی می‌تواند هم سخت باشد سانسور کنید چند تا نکته می‌گویم خیلی قشنگ صحبت می‌کند حرفشان هم منطقی و قشنگ به دل می‌نشیند.

ببینید یک نکته‌ای که هست اول که طرف باید به نظر من چون ما خودمان این شکلی بودیم که مربی‌مان را اول از همه باور داشته باشیم دوستش داشته باشیم یعنی من شخصاً فارغ از سواری یعنی سواری کنار اصلاً رشته ورزشی‌ام کنار من شخصیت مربی‌ام را ظاهر مربی‌ام را لباس پوشیدن مربی‌ام را از ته قلب دوست داشتم بچه بودم دیگر خب مثلاً ۱۹ سالم بود.

از دیدن مربی‌ام با لباس شخصی لذت می‌بردم، مثلاً وقتی می‌خواست به خرید برود، به او نگاه می‌کردم تا ببینم چگونه لباس می‌پوشد. این نشان‌دهنده علاقه‌ام به او بود. مازیار عزیز هم اشاره کرد که مربی با اسب‌ها چقدر مهربان است و چقدر زمان می‌گذارد و پایه‌ای پیش می‌رود. این‌ها مسائلی نیست که بتوانید در رینگ مسابقه ببینید. مثلاً اگر من، محمود، بدون خطا از باراژ عبور کنم، نمی‌توانید بگویید که این همان است. این موضوع ربطی ندارد، اما نکته‌ای بسیار مهم و ظریف دارد که من خودم با آن زندگی کرده‌ام و تجربه‌اش را دارم و خداوند خیلی به من کمک کرد که از این مسئله سربلند بیرون بیایم.

بسیاری از جوانان، خانم‌ها و آقایانی که به اسب‌سواری می‌آیند، واقعاً مربی‌شان را از ته قلب دوست دارند. پسرها واقعاً هر کاری که مربی‌شان انجام می‌دهد، تقلید می‌کنند، فارغ از بحث سواری. حالا حرف من این است که ما باید خیلی مراقب باشیم. به قول مازیار عزیز، طرف غلام ما نیست. دیده‌ام که بچه‌ها کم‌لطفی می‌کنند، مثلاً برای خرید شخصی می‌فرستند.

فارغ از باشگاه و اسب‌سواری، این کار زیبا نیست و شخصیت آن جوان را تخریب می‌کند. این یک نکته است، اما نکته‌ای دیگر هم وجود دارد که من، محمود پورحیدری، می‌گویم. ممکن است از نظر شاگردم و رایدرم، سوارکار خوبی باشم و او سعی کند از من تقلید کند، اما اینجا نکته‌ای بسیار مهم وجود دارد که شاگرد من، رایدر و مالک باید به آن دقت کنند. من، محمود پودری، یک آیتم درست دارم، اما جسارتاً به هیچ‌کس نباشد، ۵ تا ۷ آیتم منفی بد دارم که خارج از باشگاه و در زندگی شخصی‌ام است و رایدر، مالک و شاگرد نباید به هیچ‌وجه آن‌ها را الگو قرار دهند. یعنی آقای محمود پودری فقط به‌خاطر اینکه من سوارکار خوبی هستم، نباید سوءتفاهمی برای کسی پیش بیاید. من روی اسب خوب می‌نشینم، اما وقتی از اسب پایین می‌آیم و از باشگاه خارج می‌شوم، مثلاً رانندگی بدی دارم.

این‌ها متاسفانه ناخودآگاه باعث می‌شود که وقتی سوارکار جوانی به ما مراجعه می‌کند، از ما الگو بگیرد و بگوید این قبله من است و هر کاری که او انجام دهد، درست است. این موضوع وظیفه ما را سنگین می‌کند. اگر چهار تا مشکل اخلاقی یا مسئله‌ای داریم، باید مراقب باشیم تا جایی که می‌توانیم وظیفه انسانی، اخلاقی و فرهنگی خود را انجام دهیم. مثلاً اگر در خلوت خود سیگار می‌کشم، باید سعی کنم رایدرم این را نبیند تا شاگردم در ذهنش بگوید این یک ورزشکار خوب است، نه اینکه به رایدرمان بگوییم برو برای من یک پاکت سیگار بگیر. او این کار را انجام می‌دهد چون شما را دوست دارد و می‌خواهد به شما خدمت کند. پس در خلوتش می‌گوید اگر بد بود، محمود نمی‌کشید.

اگر می‌خواهم قهرمان شوم، مثل مازیار عزیز به جایگاه بزرگی برسم، باید مراقب باشم. در داستان الگوسازی، این کار سخت است. کسی که به آنجا رسیده، پشتوانه بانکی دارد که در طول سال‌ها پر کرده است.

این سوال سختی است که ببینیم بچه‌ها چقدر پایه‌ای کار می‌کنند و اینکه در کنار اسب‌سواری و بحث حرفه‌ای سواری، این را از ته قلبم می‌گویم. چون من در رشته‌های ورزشی دیگر هم تا حدودی به قهرمانی رسیده‌ام و ورزش زیادی کرده‌ام و می‌کنم، ما باید صفات ورزشی، اخلاقی و انسانی را خیلی مهم بدانیم. مثلاً کسی که خوب سواری می‌کند و شاگردش از او راضی است، ولی آدم بسیار بد اخلاقی است، نباید انتخابش کنیم. چون این اخلاق مسری است و ممکن است به او هم منتقل شود. ما باید هم بحث فنی اسب‌سواری و هم اخلاقی را با هم داشته باشیم تا بتوانیم اول از همه یک انسان ورزشکار خوب تربیت کنیم و سپس یک سوارکار حرفه‌ای.

به نظر من، زیرمجموعه بحثی که من خیلی وقت‌ها به بچه‌های دور و بر خودم می‌گویم، این است که بحث سواری، چه آموزش و چه یادگیری، شکل مهارتی است که در اثر تمرین و تکرار جا می‌افتد. شاکله اصلی آن، بحث معرفتی است. اصطلاحاً در علوم انسانی به آن مکتب می‌گویند، یعنی آن اخلاقیات و مرام. خیلی مهم است که ما فقط در باشگاه‌هایمان روی پاشنه پایین جای پا و نرمش تمرکز نکنیم. به نظر من، این خیلی مهم است، کما اینکه الان متاسفانه در اطرافمان می‌بینیم و نمی‌توانیم کتمان کنیم که این بی‌اخلاقی متاسفانه الان یقه خیلی‌ها را گرفته و خیلی‌ها را از این ورزش دور می‌کند. کما اینکه حتی در مصاحبه با آقای کاظمی هم که صحبت کردم.

از کارخانه بعد از ظهر به باشگاه برود، آن شوق و ذوق را دارد، ولی الان دیگر می‌گوید دوباره برمی‌گردم به کارخانه. یعنی اگر بتواند وابستگی عاطفی‌اش به اسب را قطع کند، از آن جدا می‌شود. ما باید به عنوان کسانی که بزرگتر هستیم و بسیاری از افراد به ما نگاه می‌کنند، بیشتر دقت کنیم که این آموزش را بدهیم. همه چیز در بالا نیست، در پایین هم هست. ما، یعنی شما، مازیار عزیز، قطعاً شاید این را تأیید کنید.

مثلاً من که سواری می‌کردم، حالا در کلاس ایشان بودیم و کمک می‌کردیم، حالا در هر پستی کار می‌کردیم. ایشان سالی چند ماه به آمریکا می‌رفتند و کارهای آنجا را انجام می‌دادند و نمی‌آمدند. حالا حدود ۳۰ تا ۶۰ روز ایران نبودند. به هر حال، در زمانی که ایشان نبودند، کارهایی که وظیفه من بود را انجام می‌دادم و سعی می‌کردم بقیه وقتم را با بابک خان بگذرانم. گفتم کنار ایشان باشم و چند نکته هم از ایشان یاد بگیرم. نکته‌ای که همیشه پشت سر ایشان گفته‌ام، حالا کاری ندارم، به هر حال هر سوارکاری و هر مربی نقاط ضعف و قوتی دارد.

اما چیزی که در مورد ایشان همیشه به خود شما می‌گفتند و شما هم در مصاحبه با ایشان هستید، چیزی که امیدوارم بتوانم از ایشان تقلید کنم، این است که تا به امروز از دهان ایشان حرف بدی نشنیده‌ام. نه در مکالمات تلفنی‌شان با شخصی، نه در مانژ، نه با شاگرد، نه با مالک. اصلاً یک ادبیات بسیار رسمی، سنگین و تمیز داشتند. حتی در سخت‌ترین شرایط که کار می‌کردند، حالا بفرمایید خود کارن پسرشان بود یا صاحب اسب قدیمی‌شان، آقای ورزشکار بود. مثلاً کار می‌کردند و ایشان به نقطه جوش هم می‌رسیدند.

این نکته بسیار مهمی است که ایشان همیشه ادب را رعایت می‌کردند. من به عنوان کسی که ورزشکارم، فارغ از اسب‌سواری، به این نکته خیلی دل می‌بندم. مثلاً اگر بخواهم مربی‌ای از خارج بیاورم برای تدریس ما در تیم ملی، قطعاً ادب مربی من و شما را خیلی جذب می‌کند.

سبک زندگی او به نظر من آموزنده است. حالا همه ما در شوخی‌های محاوره‌ای‌مان به هر حال از برخی الفاظ استفاده می‌کنیم، ولی من تا به امروز واقعاً می‌گویم که اگر کسی شنیده است، بیاید بگوید که من شنیدم. من تا حالا از ایشان حرف زشت نشنیده‌ام. یعنی ایشان بعضی وقت‌ها کارگر یا وقتی بچه‌ها شیطنت می‌کردند، بابک خانم نقطه.

حرف زشت نمی‌شنوم. عصبانی می‌شدند و بلند صحبت می‌کردند، ولی ادبیات تغییر نمی‌کرد و امیدوارم من خودم بتوانم همیشه این را رعایت کنم. خب یکی از مسائلی که خیلی از کسانی که در جامعه هستند و شکایت می‌کنند از اخلاق مربی، حالا این را من خودم شخصاً خیلی جاها دیده‌ام. مثلاً سوارکاری یک اشتباه کوچک می‌کند یا حرف‌شنوی نمی‌کند، ولی.

با یک ترور شخصیتی روبه‌رو می‌شود و عملاً اعتماد به نفس و عزت نفسش را مربی بی‌دانش له می‌کند. شما را هم دیده‌ام که داد می‌زنید، حتی دیده‌ام که بد و بیراه هم می‌گویید، ولی خب سطح شماها و کسی که با شماها کار می‌کند، قطعاً روحیه‌اش را دارد که بگوید آقا الان آمده‌ام اصلاً این‌ها من را به قول معروف بچلونند. ولی خب خیلی از آدم‌ها روحیه‌اش را ندارند و متأسفانه در خیلی از بچه‌هایی که به عنوان مربی می‌ایستند، یک احساسی در آن‌ها هست که آقا من الان اینجا خدای این مانژم و به خودم اجازه می‌دهم که هر چیزی بگویم، هر مدل صحبتی بکنم بدون اینکه پشت آن.

دلجویی کنم یا یک یادگیری در نهایت اتفاق بیفتد. ما چه کار کنیم؟ یعنی می‌خواهم روی صحبت شماها به کسانی که دارند آموزش سوارکاری می‌بینند، یعنی هنرجوها هستند، چه پیشنهادی دارید به عنوان کسانی که خودتان هر سبکی آموزش دیده‌اید و آموزش هم می‌دهید؟ اول از همه که یک توضیح بدهم که این ورزش ریشه‌اش از جنگ آمده است. ورزش این چرا نمی‌رود و این امروز خیلی لوس نیست.

مثل فیروز کریمی که گفتم چرا داد کشیدی از آن بازیکن برگشت گفت من نمی‌توانم بگویم آقا لطف بفرمایید از آن طرف سانتر بلندی به روی سر مهاجم ما بنوازید محمد بکش توپ را بیاید این‌ور. دیگر هر ورزشی سری اصطلاحات دارد و چون باید در لحظه گفته شود. سوارکاری ابعاد بسیار بزرگی دارد. معمولاً باد می‌آید، یک ذره سواری خیلی جزو سریع‌ترین ورزش‌های دنیا است. پارکوری که می‌کنی کلش یک دقیقه، یک دقیقه و خورده‌ای.

از لحظه‌ای که در مانژ می‌روی بیرون تا می‌آیی تو می‌شود ۲ دقیقه. یعنی با همه چیزش حساب بکنی می‌شود دو دقیقه. وقتی نمی‌ماند، سوار در آن لحظه باید بگوید خودت را بده جلو یا بالاتر یک نکته‌ای بگوید. باید بگوید بلند، رسا، قاطع. یک نکته‌ای که هست این است که به دلیل ذات و ماهیت این ورزش چون با ترس همراه خواهد شد قاعدتاً و چون ما در آموزش سواری باز عرض می‌کنم پایه را قوی نمی‌کنیم، سواران زودتر از موعد می‌پرونیمشان.

وقتی که این می‌آید به سمت یک مانعی یا دارد یک کاری را انجام می‌دهد، آن مربی نکته‌ای را که می‌خواهد به او درس بدهد می‌تواند یک عالمه جور مختلف بگوید و هیچ‌کس نمی‌تواند به این بگوید چرا تو داری این را درس می‌دهی. به خاطر اینکه ما یک شریکی داریم که این زبان ندارد. تمام تقصیرها را می‌شود انداخت گردن اسب. این همیشه یادت باشد از هر دری می‌گویند از دری که علم می‌رود بیرون، از در بغلی خشونت می‌آید تو. من شاید عربده بکشم ولی سعی می‌کنم خورد نکنم.

موضوع در مورد آن تکنیک خاص است چون با ترس همراه است، روحیه مربی باید بر ترس شاگرد غلبه کند. بنابراین باید محکم صحبت کند، باید قوی حرف بزند، باید از شاگرد با صدای بلند بخواهد دقیقاً چه می‌خواهد و این اشتباه گرفته می‌شود با عربده کشیدن و دری وری گفتن و توهین کردن و نمی‌دانم فلان کردن. آقا همه آدم‌ها حق دارند اشتباه کنند. اصلاً اگر شاگرد نبود و اشتباه نمی‌کرد که جایش آنجا نبود، الان آن پایین ایستاده بود، من سوار باید می‌بودم.

همه این‌ها را باید بپذیریم اما ذات و ماهیت این ورزش هم نمی‌توانیم کنار بگذاریم. وقتی یک نفر از بیرون که روحیات بسیار لطیفی دارد و فکر می‌کند که همه چیز را باید با خواهش و درخواست کلاس مثلاً من یا مسعود مکاری را نگاه بکند، کلاس محمود را نگاه کند احتمالاً می‌گوید وای این دارد پوست یارو را می‌کند. در صورتی که هر سواری، هر ورزشکاری این‌طوری بهتر است بگویم هر ورزشکاری در یک سطحی می‌ماند تا زمانی که مربی این را فشار بدهد، اصطلاحاً پوش کند تا از آن حد و آن محدوده و آن لیمیتیشن عبور کند.

و این به غیر از با یک ذره فشار و زور حل نمی‌شود وگرنه شاگرد تا ابد می‌خواهد این‌قدر بپرد و با سرعت کم بپرد. همه فول‌هایم درست باشد در صورتی که آن مربی است که با علمش وارد بازی می‌شود و از شاگرد به قتل می‌خواهد که این کار را درست برایش انجام بدهد به خاطر اینکه بتواند آدرنالین شاگرد بالا بیاورد که بتواند بر ترس شاگرد غلبه کند. آن لحظه نمی‌توانم کار مربی تمام شود. نمی‌توانی چی می‌گویم؟ آنجا باید این‌قدر از تو حساب ببرد و این‌قدر به علم و دانش تو.

ایمان داشته باشد و بداند که تو محاط به قضیه همه چیز را قشنگ می‌دانی می‌گوید حالا پس این کار را راحت انجام بده. آن داستانی که می‌بینی مربی‌های سواری همه فریاد می‌کشند یک دلیلش همین فضای باز است. یک چیزی که محمود به تو و حتی به تو مازیار خیلی بارها گفته و مثلاً به من می‌گویند آقا مثلاً برادرت بد اخلاق است می‌گویند آقا مازیار تو داد می‌زند بد و بیراه می‌گوید من جایگزین می‌کنم. من می‌آیم آقا بد اخلاقی یک صفت انسانی است که ما در طی زمان.

اتفاق می‌افتد. سخت‌گیری کلمه اشتباه انتخاب می‌کنند. چه جوری است که شماها یعنی با توئه این سخت‌گیری را مجبوری که با داد بگویی؟ حتی من خودم که زمانی که شاگرد بودم بارها سر مچ دست من سر شانه‌هایم داد زدی، فحش دادی، بد و بیراه گفتی ولی خب من آن اشتیاق را داشتم. الان تو نسل جدید آن اشتیاق کمتری و همیشه یکی در سایر نشسته بگوید بابا این که همش دارد داد می‌زند شخصیت می‌کشم.

چه کار باید بکنیم که آن هنرجو بفهمد که آقا این داد بد اخلاقی نیست برچسب بی‌ادبی برچسب به قول معروف زشت به تو نزند و در عین حال بپذیرد که تو داری به او آموزش می‌دهی و او دارد یاد می‌گیرد؟ ببینید اینجا چند تا نکته وجود دارد که من باز ادامه صحبت‌های مازیار جان می‌روم. ورزش سوارکاری از جنگ و از قشر نظامی به قشر عمومی منتقل شده و اولین چیزی که برخلاف که نمی‌شود گفت بیشتر از ورزش‌های دیگر می‌طلبد و خیلی من به آن احترام می‌گذارم و خودت بهتر می‌دانی تو زندگی شخصی نظم است.

ذاتی داشتم تو کلاس جناب سرهنگ خیلی بیشتر شد. یعنی من بارها دیده بودم حداقل در مورد برادر خودم که گت روی پوتینش تمیز نبود اجازه ورود به مانژ را نداشت و دیده بودم که جناب اخراج می‌کند. مازیار جان قطعاً این موضوع را دیده.

اولش خیلی من به نظم احترام مسائل فنی و آموزشی انضباط یعنی یک انضباط و به اصطلاح سخت‌گیری خیلی خوبی باشد در این زمینه. دومین مطلب که خیلی هست خب من قبول دارم بعضی وقت‌ها یعنی چون یک ذره زیادی ایده‌آل‌طلب و منظم هستم دلم می‌خواهد اسب و شاگرد همه چیز را به من ایده‌آل بدهند. یک ذره سخت است به متوسطش کنار بیایم و این ضعف من است.

و آدم‌ها به نظر من پخته می‌شوند. یعنی من آدم چند سال پیش الان نیستم و با خیلی از ضعف‌ها و با خیلی اشتباهات کنار می‌آیم و همیشه مازیار جانم قطعاً تو این شرایط قرار گرفته که الان مثلاً با بچه‌هایشان وقتی کار می‌کنند قطعاً قطعاً روش تدریس.

انتخاب کلمات بسیار متفاوت است با مثلاً یک هنرمند خانم. می‌دانید منظورم چیست؟ یعنی مثلاً زمانی که با شما که برادر کوچکترم هستید کار می‌کردم، خب ما با هم فوتبال بازی می‌کنیم، به استخر می‌رویم و کلی شوخی فیزیکی داریم. وقتی در مسافرت با هم هستیم، اصلاً سبک زندگی‌مان با هم حس دیگری دارد. بسیاری از افراد با همسرشان که کار می‌کنند یا با برادرشان یا با خواهرشان، مدل آموزش‌شان با همه افراد دیگرشان بسیار متفاوت است، ولی متأسفانه از بیرون همان‌طور قضاوت می‌شود. یعنی اگر محمود زمانی چند سال پیش در آزمون به محسن حرف سبکی زده باشد، همان شده معیار مقایسه محمودیان. اگر مثلاً مازیار جان حالا در تمرین خانگی به فرزندش فشار آورده یا کلمه‌ای استفاده کرده، آن مربوط به روابط خانوادگی است. آیا اگر مثلاً مازیار را جمع کنید و برآورد کنید که با تمام مالکین و شاگردانش کار می‌کند، یک جمله از آن جملات را نمی‌شنوید، چون روابط خانوادگی کاملاً در آموزش با افراد غریبه متفاوت است. این یک نکته است و نکته بعدی این است که من همیشه خودم به این موضوع خیلی توجه می‌کنم.

خیلی پیشنهاد می‌کنم و خدایی نکرده قصد آموزش به کسی ندارم. من همیشه یک فاصله و یک پرده و یک چارچوب بین خودم و شاگردم دارم. حالا آن شاگرد می‌تواند مالک باشد، می‌تواند رایدر باشد، می‌تواند شاگرد آماتور در حد ۱۰ جلسه‌ای باشد، ولی هیچ وقت به حدی نزدیک نمی‌شوم که بخواهم وارد شوخی و خنده یا روابط نزدیک‌تر شوم. این‌گونه بگویم و همیشه سعی می‌کنم در مانژ همان شکلی که خودم همیشه مربی دوست داشتم و می‌دیدم، رفتار کنم. مثلاً وقتی وارد موضوع می‌شدیم، خیلی بیشتر لمس می‌کردیم و وسط مانژ می‌ایستادیم.

یک جناب سرهنگ دیگری بود که بین دو تایم کلاس وقتی با ایشان به رستوران می‌رفتیم و چای می‌خوردیم، قضیه خیلی عوض می‌شد. یعنی اصلاً به کسی که خیلی گیر می‌داد، بیشتر با او شوخی می‌کرد و بیشتر به او محبت می‌کرد. ولی من همیشه جناب سرهنگ برایم خیلی خاص بودند. یعنی اجازه به خودم نمی‌دادم که اصلاً خدایی نکرده یک لبخند الکی بزنم و همیشه سعی می‌کردم طوری رفتار کنم که جناب وسط برای من یک بت باشد و ایشان هم در مانژ یک آدم بسیار جدی و خشک بودند. ولی از در مانژ که بیرون می‌آمدم، کلاس که تمام می‌شد، شرایط عوض می‌شد. سعی می‌کنم در مانژ آن شکل جدی‌ام را داشته باشم ولی هیچ وقت، هیچ وقت چون خودم از این موضوع خیلی ناراحت می‌شوم و متأسفانه دیده بودم که در گذشته در آموزش‌های افراد مختلف، از اینکه خدایی نکرده کسی را به خاطر ناتوانی‌اش یا ندانستنش تخریب کنم، خیلی پرهیز می‌کنم و خیلی مراقبم چون به بحث دل‌شکستن یک انسان در آموزش ایمان دارم و خیلی می‌ترسم.

ولی مازیار جان، چون یک ورزشی است که شما یک هم‌تیمی دارید به نام اسب که حداقل ۴۰۰-۵۰۰ کیلو وزن دارد و باز این جمله که باز تصمیم آخر را هم‌تیمی‌تان می‌گیرد، یعنی شما همه چیز را که درست و جفت و جور و خوب باشد، باز تصمیم آخر با اسب است و این شرایط استرس و ترس همیشه وجود دارد. ولی بحث آموزش و بحث آن حساب بردن هم درست است به گفته مازیار جان، ولی من خودم می‌گویم جسارت به کسی نمی‌کنم، تخریب نداریم. یعنی اصلاً الان من خودم فرض کنید مثلاً می‌روم تنیس آموزش ببینم. خب قطعاً در جلسات اول ممکن است هیچ وقت نتوانم تنیس خوب بازی کنم.

تفریح کنم، قرار نیست بروم مسابقات قهرمانی تهران تنیس شرکت کنم. اگر در جلسه دوم یا سوم خدایی نکرده تحقیر یا تخریب شوم، قطعاً تنیس را برای همیشه کنار می‌گذارم و حتی در تلویزیون هم نگاهش نمی‌کنم که یاد آن روزها نیفتم. برای همین به این موضوع خیلی دقت می‌کنم که خدایی نکرده کسی تخریب یا تغییر نشود. اگر هم نمی‌تواند، بعضی وقت‌ها می‌گویم ببخشید یا ضعف من است که نمی‌توانم به شما آموزش بدهم یا چیز دیگری است. ولش کن اصلاً امشب را بی‌خیال شویم و یک مبحث دیگر هم که خیلی مهم است و من در مورد خودم می‌توانم مثال بزنم.

همیشه افرادی که خیلی خوب سواری می‌کنند و سواری درجه یک دارند و قهرمانان بزرگ دنیا هستند، دلیل نمی‌شود که مربی خوبی باشند، چون بحث قدرت انتقال و روانشناسی شاگرد یک چیز بسیار پیچیده است که هر کسی ندارد و یک استعداد ذاتی می‌خواهد. غیر از آموزش، مهارتش درست است. حالا صحبتی بکنم در تأیید صحبت‌های عزیزان از جانب شما می‌گویم.

آن کسی که استعداد بیشتری دارد، یعنی آن مربی تشخیص می‌دهد که این فرد یک استعداد خاص دارد، قطعاً روش فشار بیشتری است و قطعاً داد و هوار سرش بیشتر است و شما که قرار است یاد بگیرید، این روحیه را داشته باشید که اینجا این چارچوب مانژ فقط برای یادگیری است. آن فرد نه دشمن خونی من است و نه پدرکشتگی دارد و نه می‌خواهد من را تخریب کند. من یک نکته بعد از صحبت مازیار جان فقط در حد اجازه می‌خواستم که یک مرزی مشخص کنید بین ورزشی که برای تفریح انجام می‌دهید یا زمانی که مبتدی هستید.

و زمانی که حرفه‌ای می‌شویم و می‌خواهیم برای یک مرزی برای تفکیک زمانی که شما می‌خواهید قهرمان شوید یا زمانی که می‌خواهید فقط برای تفریح سواری کنید قائل شویم. سوارکاری که صرفاً می‌خواهد تفریح کند باید شرایط را برایش فراهم کرد، اسب آرام داد و غیره. ولی کسی که می‌خواهد قهرمان شود همیشه سختی‌ها را او می‌کشد. تمام فیلم‌هایی که می‌بینید، قهرمان آخرش برنده است. از دقیقه اول تا دقیقه ۱۲۰ او زجر می‌کشد تا این که کاپ را بالا ببرد.

بنابراین آن فردی که می‌خواهد پیشرفت کند، دقیقاً در تأیید فرمایش شما، اوست که باید چکش‌خور باشد. نکته من هم این است که در مورد همه مربی‌ها فکر می‌کنم همین موضوع وجود دارد که وقتی شما از سوارکارتان حالا در هر سطحی که هست و با او کار می‌کنید، یک سری نکات مثبت می‌بینید که از انجامش خیلی راحت برمی‌آید. یعنی مثلاً شما یک کاری از او می‌خواهید و او با اسبش به شکل خیلی درست و حرفه‌ای اجرا می‌کند. نه یک بار، چندین و چند مرتبه روی اسب‌های مختلف توانایی و استعداد و حس خوبی دارد و اجرا می‌کند.

شما از این موضوع خیلی احساس خوبی دارید. بعد همان سوارکار یک روزهایی روی یک سری اسب‌ها آن کاری که بارها و بارها درجه یک‌اش را به شما ثابت کرده، به هیچ عنوان نمی‌تواند اجرا کند و من فکر می‌کنم علت عصبانیت همه ما آن روزی است که تعجب می‌کنیم و می‌گوییم این سوارکار آفرین توقعات من را بالا برده است. من پیش خودم یک چیز خیلی بزرگی در ذهنم ساخته‌ام. امروز چرا این‌گونه است؟ آن روز که تو خیلی ممکن است از کوره در بروی، سوارکاری که آمده به قول مازیار جان تازه یاد بگیرد که آدم خودش را نمی‌کشد و داد و بیداد سرش نمی‌کند زمانی.

داده بیرون می‌آید، نقطه جوش می‌زند بیرون که شما بارها و بارها توانایی سوارکارتان را دیده‌اید ولی یک روزی آن توانایی را ندارد. حالا چه اتفاقی برایش افتاده یا چه چیزی پشت ذهنش است، ما نمی‌دانیم ولی آنجاست که نقطه جوش خود را نشان می‌دهد. خب برای اینکه حالا دیگر به آخرهای بحث نزدیک می‌شویم، پیشنهاد شما به عنوان مخصوصاً حالا که رئیس کمیته مربیان هستید، رده‌های تشویقی و تمرینی در ارتباط‌هایی که خوب سر کار محک نمی‌خورد، می‌آید آنجا مشق کند.

اگر بخواهیم یک فیلتری در اینجا قرار دهیم، یعنی بگوییم ابتدا به اینجا بروید و یک محک بزنید، سپس دور همین ۵۰-۶۰ سانتی‌متر را بپرید و بعد به سراغ پرش یک متر و ۹۰ سانتی‌متر مبتدی بروید، چه پیشنهادی دارید؟ اگر هم اکنون قانونی نداریم، حداقل خودجوش، مثلاً من به عنوان مربی این قاعده را دارم که این تست مثلاً کار زمینی را بروید و آنجا یک دایره بزنید، اینجا انجام دهید و آنجا یک ترانزیشن بزنید. می‌دانید، ما در دوره‌های مختلفی در تاریخ سواری، یک بار سال ۶۷ بوده، ۱۷۲۳ بوده، یک بار خیلی‌ها، یک بار پدر من.

آمدند و تست ورودی درساژ گذاشتند برای ورود اسب‌ها و سوارکاران، یعنی برای رده اسب مبتدی و سوار مبتدی تست ورودی ایکس که می‌آوردیم آنجا اسب‌ها را تست می‌دادیم. خیلی هم کار اصولی و خوبی بود، ولی از آنجایی که ما ایرانی‌ها خیلی اصلاً به اسلوب و اصول علاقه نداریم، زود بازی را به هم زدیم و سریع انداختیمش روی این داستان که پنج تا اینجا بی‌خطا دروازه پیشرفت نزدیک است.

ببینید، من خودم سوارکار پرشم و عاشق پریدن هستم. در نوجوانی وقتی به من می‌گفتند اسب را گشت بده، دنبال یک ترکیب چوبی روی زمین می‌گشتم که از روی آن بپرم. در این حد پرش را دوست دارم. منی که می‌آیم اینجا می‌گویم یک ذره صبر کنید، بگذارید دیرتر بپریم، معلوم است که سوارکار سواری آدرنالینش بالا می‌رود و لذت می‌برد. سعید، تو این تویی که پایه این ورزشی، تویی که باید به این بگویی این کار خطرناکی است.

این داستان پرواز که خلبان‌ها باید ساعت پروازی پر کنند، این هم مثل آن است. این کیلومتر باید بیفتد. تو باید در این زین ساعت‌ها مستقر شده باشی، تو فکر کرده باشی، از زیر پایت بازی کرده باشد، زمین خورده باشی، دنبال اسب در جنگل دویده باشی، آبروریزی شده باشد، ملت به تو خندیده باشند. تو باید در مواجهه با اسب زندگی کرده باشی. حالا این می‌آید، اگر می‌خواهی آنجا بپری، می‌شود یک سال و نیم، دو سال. اگر می‌خواهی قهرمانی کشور ایران بپری، می‌شود ۲۰ سال.

حذفش کنی. من همیشه برای تمام شاگردان و دوستان مثال مازیار جان را می‌زنم، چون که می‌دانی که دوست مشترک خلبان داریم و دقیقاً اطلاعات را از آنجا دارم که می‌گویند شما برای مجوز پرواز گرفتن باید یک ساعتی را پر کنید. مثلاً اگر می‌خواهید، مثلاً می‌گویم یک تهران تا اصفهان را بشینید پشت کابین هواپیما، بعد مثلاً هزار ساعت سابقه پرواز داشته باشید تا یک مسیر کوتاه بدهند.

دقیقاً حرف مازیار جان است، یعنی شما باید یک تعداد ساعت پشتتان روی زین بوده باشد. یعنی من بحثم بیشتر آن پیش‌نیاز، آن قبل از ورود به دروازه مسابقه رسمی است. یعنی من الان در خانه‌ام، یعنی عملاً این‌گونه بگویم می‌خواهم به مربیان، به کسانی که بچه‌هایی که دارند کار می‌کنند از شاگرد تربیت می‌کنند، یاد بدهید که کی بیایند مسابقه، کی بیاورید مسابقه، سوارکار کارتان را چه تستی برای خودتان طراحی می‌کنید. اگر نمی‌دانید، بالاخره پیشکسوتی یک.

توش مانع هست، موجود است. آیا کسی زیر بار چنین چیزی می‌رود؟ بله، می‌خواهم سریع بروم تو مسابقه. لذت کمیته آموزش و کمیته پرش باید با همدیگر مشترکاً یک جلسه فکری که الان تو سواری ما اتفاق افتاده، باری به هر جهتی شده، این‌گونه شده که حالا فعلاً که شرایط این‌طوری است.

فعلاً کار پیش ببریم تا ببینیم چطور می‌شود از دست دادن اسپانسرهای خیلی خیلی پولدار و خیلی قدرتمندمان. نه، ما کلاً جامعه سواری خیلی جاها پا روی اصولمان می‌گذاریم دیگر. یعنی من خودم به شخصه، شما بهتر می‌دانید، من خیلی به موضوع آمادگی جسمانی و وزن سوارکار اهمیت می‌دهم. خارج از سوار، اگر قرار است این ورزش را انجام بدهی، یک اصولی دارد دیگر. شما لطفاً اول بیا سر وزن، یک ذره به خودت سختی بده، یک ذره رژیم را رعایت کن، وزن درست شود تا بتوانیم آن مبحث.

اول کنترل و تسلط بر اسب را پیدا کنیم، بتوانیم یک خط صاف درست منظم چهار نعل برویم، بعد برویم سمت مانع. من قشنگ یادم است در کلاس‌های آقای مربی تیم ملی که در سالن سرپوشیده بام بود، ایشان می‌ایستاد انتهای سالن وسط مانژ، خب تو عرض مانژ وسط می‌ایستاد، هیچ تیر و هیچ مانعی در کار نبود. می‌گفت آقایان دوستان، همگی با اسب‌هایتان اول یک خط صاف ما قدم تشریف بیاورید به سمت ۷۰ متری، بعد از وسط عرض مانژ، طول مانژ مستقیم می‌رفتی به سمت آقای و.

سختی داشت که اسب را چون ایشان سختی بود، می‌ایستاد جلوی تو، روبروی تو نگاهت می‌کرد، می‌گفت یک ذره از جلو من دور نشو. حالا من نمی‌گویم در آن حد، ولی در حد تسلط و کنترل بتوانیم با اسب مسلط بشویم و به قولی مازیار جان، آن تست را که حالا یک قدمی دارد، یک آرامشی دارد و یک نظم و نظامی دارد، در آن برقرار باشد. ما متأسفانه در کل ایران با مبحث عجله.

پروندن سوارکار مواجهیم، یعنی هر کسی یک اسپانسری دارد، یک آدمی دارد که پیشش سواری می‌کند، می‌خواهد سریع به قولی مازیار جان به آن هیجان برساندش که زودتر حالا یا اسب بخرد یا زودتر ببردش مسابقه بگوید آقا مربی آقای ایکس خانم ایگرگ من هستم و صبر نمی‌کنیم این درخته.

خورد خورد من خیلی با حوصله میوه کال را ارائه می‌کنیم به بازار. فدراسیون چه سیاستی دارد یا اصلاً سیستم کلی هر کسی از خودش شروع کند، چوب را بگیرد بالا سرمان که خودمان باید بفهمیم. تو نونهال نوجوان یک ذره سخت‌گیری می‌کنیم. خب من یک سری اصول خودم را دارم، مثلاً اگر سوارکاری می‌آید پیش من که مثلاً ۱۵ الی ۲۰ کیلو اضافه وزن دارد و اصرار دارند که امسال به قهرمانی استان تهران برسد، خب.

وزنت درست شود تا بتوانی قهرمان بشوی. شما در کدام رشته از سوارکاری سراغ داری یک قهرمان، حالا چه در ایران، چه در چه ورزشی، بیا با یک ازدیاد وزن یا مثلاً با یک سری شرایط نامناسب قهرمان شود؟ خیلی سخت است. خب خیلی تشکر می‌کنم از هر دوتان که وقت گذاشتید. روز شنبه هم هست، آمدید اینجا. می‌دانم که جفتتان آدم‌های خواب‌آلویی هستید، خیلی استراحت می‌کنید. شنبه حالا حق دارید، دمتان گرم و اینکه اگر به عنوان صحبت پایانی نصیحتی، توصیه و ادایسی دارید.

به مخاطبان رادیو دوربین خودتان بی‌زحمت خیلی ممنون که این برنامه را نگاه کردید و وقت گذاشتید. ولی می‌خواهم بگویم که اگر سازمان یا سیستمی درست کار نمی‌کند یا آموزش خوبی ندارد یا در حال حاضر شرایط خوب نیست، هر آدمی می‌تواند خودش یک خورده با فکر کردن راه بهتر پیدا بکند. چیزی که می‌خواهم به آن خیلی تأکید بکنم این است که روی پایه پافشاری کنید، تا می‌توانید رکاب بروید و تا می‌توانید با اسبتان وقت بگذرانید.

من اول از محسن تشکر می‌کنم که خیلی بابت این قضایا دغدغه‌مند است و پیگیر این مشکلات و چالش‌های سوارکاری است و من خیلی لذت می‌برم از کارش و دومین تشکر از میثم جان صفوی است که یک چنین مکان.

پر انرژی و خیلی شیک و مرتبی را مهیا کرده برای انجام این کار و واقعاً خیلی به دل من نشست و در آخر هم می‌خواهم آن جمله معروف را بخوانید که همیشه به من این را یادم نمی‌رود. در دهه ۸۰ در هتل فردوسی مشهد به من گفت و من تا به امروز این جمله را یادم نرفته و به همه می‌گویم. می‌گوید تا می‌توانید اسب را دوست داشته باشید و هر کاری از دستتان برمی‌آید برای خوشحالی و سلامتی‌اش انجام دهید که هیچ چیزی از این دل‌انگیزتر وجود ندارد. خب خیلی ممنونم و ممنون از همه شمایی که همراه ما بودید در ویدیو و.

امیدوارم که در جلسات بعدی با کمک دیگران بتوانیم مباحث جذاب‌تری برایتان تهیه کنیم و درباره فرهنگ و یادگیری و کلاً صنعت اسب در ایران بیشتر صحبت کنیم. جا دارد تشکر کنم از وحید نوروزی عزیز به عنوان کسی که امروز کمک کرد فیلم‌برداری خوبی داشته باشیم، سروش عمومی عزیز که یکی از نوازندگان و اساتید حوزه موسیقی است و زحمت صدابرداری را کشید، میثم صفوی به عنوان عملاً تهیه‌کننده و کسی که کمک کرد این شرایط را واقعاً بتوانیم پیش ببریم و خانم حاجی‌زاده که واقعاً زحمت مسائل تدارکات را کشیدند.

ممنون که تا اینجای کار همراه من بودید. همگی را به خدای بزرگ می‌سپارم. طبق همیشه مواظب اسب‌هایتان باشید. از اینکه تا انتهای این اپیزود هم همراه من و رادیو چارل بودید بی‌نهایت سپاسگزارم و امیدوارم که از این صحبت‌ها درس گرفته باشید و این پادکست را با دوستانتان هم به اشتراک بگذارید، چون مطمئنم بسیاری هستند که از شنیدن این حرف‌ها راهشان را درست‌تر و مسیرشان را روشن‌تر خواهند دید. باز هم یادآوری می‌کنم اگر می‌خواهید از رادیو حمایت کنید، لینک حمایت مالی در توضیحات همین اپیزود برایتان قرار داده می‌شود.

و من برایتان دعا می‌کنم و با حمایتتان قوی‌تر و با انگیزه‌تر نگه می‌دارید. تا اپیزود آینده همگی را به خدای بزرگ می‌سپارم و مثل همیشه مواظب اسب‌هایتان باشید.

مشاهده در وب‌سایت اصلی