اپیزود هفتاد و چهارم رادیو چهارنعل،گفتکو با آرش رحمتی درباره روزهای تاریک جنگ در باشگاه سوارکاری.

چهار نعل: اپیزود هفتاد و چهارم رادیو چهارنعل،گفتکو با آرش رحمتی درباره روزهای تاریک جنگ در باشگاه سوارکاری.

خلاصه

در اپیزود هفتاد و چهارم رادیو چهارنعل، آرش رحمتی به چالش‌های نگهداری از اسب‌ها در روزهای تاریک جنگ می‌پردازد. او به دغدغه‌های اسب‌دوستان درباره حفظ سلامت اسب‌ها و بهبود شرایط مانژها اشاره کرده و از پیشرفت‌های اخیر در این زمینه صحبت می‌کند. رحمتی بر مسئولیت خود در نگهداری از اسب‌ها و کارگرانش تأکید کرده و به چالش‌های تأمین خوراک و کاهش استرس اسب‌ها در زمان حملات پرداخته است. او همچنین به تأثیرات منفی جنگ بر اقتصاد اسب‌سواری، از جمله رکود بازار و افزایش هزینه‌ها، اشاره می‌کند و پیشنهاد می‌دهد که باشگاه‌داران به جای تمرکز بر سود، به همکاری و کاهش هزینه‌ها فکر کنند. در نهایت، رحمتی بر اهمیت ثبات اقتصادی و آرامش در جامعه تأکید کرده و ابراز امیدواری می‌کند که شرایط بهبود یابد تا بتوانند به برنامه‌ریزی بهتری برای مسابقات اسب‌سواری دست یابند.

موضوعات کلیدی

متن کامل گفتگو

یکی از بزرگ‌ترین دغدغه‌هایی که همه ما که اسب دوست هستیم و کنار اسب‌هایمان زندگی می‌کنیم، حفظ سلامت اسب‌هایمان است. در چند سال اخیر ما در بسیاری از زمینه‌ها پیشرفت‌های چشمگیری داشته‌ایم، مانند لوازم سوارکاری، اسب‌کش، نعل‌بندی، دامپزشکی، ساخت باشگاه‌ها و مسائل دیگر. اما یک دغدغه‌ای که تا چند سال پیش ذهن همه ما را درگیر کرده بود، بستر مانژهای سوارکاری بود. اینکه در چه ماسه‌ای می‌پریم و در چه شرایطی اسب‌هایمان را کار می‌کنیم، همیشه برای ما مسئله بوده است. تا چند سال پیش ما درگیر ماسه‌های سنگین یا زمین‌های سفت یا عمیق بودیم. از سال ۱۳۹۰ مانژهای سوارکاری بهبود یافتند و مدل ماسه‌ها تغییر کرد، اما هنوز تا آن زمان فاصله زیادی با استانداردهای جهانی داشتیم. تا اینکه شرکت بستر گستر اسب با مدیریت آرش رحمتی توانست این خلاء را برای همه ما جبران کند. بعد از اینکه بستر گستر کار خود را شروع کرد، دیگر نگران نیستیم که امروز مانژمان چگونه است، آپاچیمان چگونه است، مانژ گله سفت است یا عمیق، و همه این‌ها با بستر اسب مرتفع شده است. شما هم می‌توانید برای سطح مانژتان با بستر گستر تماس بگیرید و شرایط مانژتان را در سطح استانداردهای دنیا درست کنید. لینک اینستاگرام بستر گستر را در توضیحات همین اپیزود برایتان می‌گذارم و امیدوارم که همه مانژهای سوارکاری در ایران روزی در سطح استاندارد جهانی قرار گیرند.

عرض سلام و ادب و احترام دارم. بعد از نزدیک چهار ماه دوری و تولید نکردن هیچ محتوایی، دوباره خوشحالم از اینکه می‌توانم در خدمت شما عزیزان باشم.

روزگار سختی را همچنان می‌گذرانیم. شاید خیلی‌ها در این مدت از بین ما رفتند، خیلی‌ها آسیب دیدند. همه ما یک غم بزرگی داریم. ما نگران ایرانمان هستیم. امیدوارم روزی را ببینیم که همه ما کنار هم خوشحال، بدون دردسر و بدون نگرانی زندگی می‌کنیم. با اپیزود ۷۴ رادیو چهار نعل دوباره خدمت شما عزیزان آمدم. در این گفتگو مهمان من آرش رحمتی است، یکی از سوارکاران به‌نام و دوست‌داشتنی از استان اصفهان. این اپیزود رادیو چهار نعل در مورد وقایع اخیر در سیستم سوارکاری است.

اینکه در جنگ ما چه مشقت‌هایی را کشیدیم تا بتوانیم اسب‌هایمان را حفظ کنیم، انصافاً کار سختی است. برای همین تصمیم گرفتم که با آرش رحمتی مفصل راجع به این جنگ و شرایط جنگی در باشگاه سوارکاری گفتگو کنم. امیدوارم که این گفتگو برای همه شما آموزنده باشد و از شنیدنش لذت ببرید. مثل همیشه همکارانم را معرفی می‌کنم: طراح پوستر همین اپیزود فرشید جهانبازی عزیز، آهنگساز و خواننده تیتراژ اول و پایان اپیزود نگین گودرزی و عرفان مقدم هستند. امیدوارم که از شنیدن این روایت لذت ببرید.

آرش رحمتی عزیز، سلام عرض می‌کنم و تشکر بابت اینکه افتخار دادید که مهمان این برنامه رادیو چهار نعل باشید.

ما بعد از حالا شرایط جنگ و بعد از حالا متأسفانه شرایط دی‌ماه، این اولین برنامه‌ای است که من شروع کردم ضبط کردم و خیلی در این مدت فکر کردم که چه برنامه‌ای بسازیم که هم این جنگ را حس کنیم و هم کسی باشد که این جنگ را از نزدیک حس کرده و کسی جز شما به ذهنم نرسید. ماشاالله هم خوش‌صحبتی و هم به مسائل اشراف دارید. حالا اگر سلام علیکی دارید شروع کنیم که سوال‌ها را بپرسیم. من هم سلام می‌کنم خدمت شما و خدمت شنوندگان و بینندگان عزیز رادیو چهار نعل. سلامت باشید. مرسی که باز این وقت را در اختیار من گذاشتید.

فضای پادکست خیلی خودمانی نشود. من در طول برنامه شما را آرش صدا کنم و شما هم خواهشاً من را محسن صدا کنید که مصاحبه ما صدا و سیمایی نشود. در منطقه‌ای ساکن هستید در تهران که می‌توانم بگویم اگر بخواهیم دومین قسمت شهر تهران از لحاظ موشک و داستان و سر و صدا و پدافند بود، منطقه غرب تهران و منطقه ۲۲ که شما هستید. حالا من باشگاه فراآباد هم رفتم و واقعاً بغضم گرفت از شرایطی که آنجا بود. بعد یک روز که از بغل باشگاه رد می‌شدم دیدم یا امام زمان، همه این سوها ریخته بود. بنده خدا، چه کردید روز اول جنگ؟

چه اتفاقی افتاد؟ این روایت جنگ را با هم ببریم جلو. حالا من تکه‌تکه سوال‌ها را می‌پرسم. روز اول که موشک زدند و بعد آمدند، اولین صدایی که اینجا شنیدید چه اتفاقی افتاد؟ خب خدمتتان عرض کنم که ببینید روزهای اول، یعنی یکی از خوش‌شانسی‌های قسمت ما، یعنی جاهایی که ما اسبی هستیم، این بود که در روزهای اول آن شدت حمله‌ها و شدت صداها آنقدر زیاد نبود و به همین دلیل ما توانستیم، حالا یکی از دلایلی که توانستیم دوام بیاوریم همین بود. چون به هر حال وقتی که صداها دورتر بود.

اسب موجود زنده است و خب همه‌مان می‌دانیم اسب موجودی است که شکار است، شکارچی نیست. ترسو است، ذاتش ترسو است، یعنی از صدا فرار می‌کند، مخصوصاً صدایی که زیاد باشد و نزدیکش باشد. ولی خب خوشبختانه آن روزهای اول صداها زیاد نزدیک نبود و صداها زیاد سنگین نبود. به خاطر همین اسب‌ها آرام‌آرام آشنا شدند با صداها، آداپت شدند با سر و صداها. بله و حالا به شما می‌گویم که روزهای آخر چه اتفاقی افتاد. حالا آن روزی که جنگ شد، خوب همه ما بالاخره دنبال این هستیم که در حالا ما نمی‌توانیم چون که.

شاید خیلی‌ها فکر کنند که این‌ها که عشق و حال کردند، جنگ و این‌ها کاری نداشتند. ولی واقعیتش شاید سخت‌ترین قسمتش این است که ول کنیم. یعنی موجود زنده نه در کرونا نه در چه می‌دانم جنگ تحت ول کنیم. آن روز اول تو چه فکری کردی؟ یعنی مهم‌ترین دغدغه‌ات بعد از اینکه خبر جنگ را شنیدی چه بود؟ در آن لحظه خب حالا ما یک تجربه هم داشتیم از آن جنگ ۱۲ روزه. باز هم همین شرایط بود، حالا مقداری سبک‌تر. ولی به هر حال می‌دانید وقتی چنین خبرهایی می‌آید، ما که با موجود زنده سروکار داریم، مخصوصاً موجودی که حالا جابجایی‌اش سخت است.

به هر حال چاره‌ای جز مقاومت و ایستادگی در آن لحظه نمی‌توانیم پیدا کنیم. در وهله اول مگر اینکه حالا واقعاً شرایط جوری بشود که می‌بینی خیلی وخیم بشود، دیگر مجبوری یک جابجایی اسب‌ها را بکنی، حالا به سمتی ببری که حالا خطر کمتر است. ولی خب روزهای اول وقتی که شروع شد، حالا اگر دوست داشته باشی من به صورت کلی بگویم یا اینکه سوال من می‌خواهم تکه‌تکه بریم جلو به خاطر اینکه می‌خواهم این توالی روز اول تا انتها و حتی بعدش که ممکن است حالا خدا نکند که این اتفاق دوباره بیفتد، واقعاً از صمیم قلبم آرزو می‌کنم ولی.

خارج از کنترل ما است، ممکن است حالا دوباره خیلی زود بیاید. امیدوارم که قلباً نشود ولی به هر حال نمی‌توانیم ناگزیر از آن در برویم. در آن لحظه شاید اولین دغدغه‌ای که به فکر آرش رحمتی رسید که آقا جنگ شده و با توجه به جنگ ۱۲ روزه هم گذرانده بودیم، حالا باید چه کار کنیم؟ ببینید خب حالا من چون که در مجموعه حدود ۴۰ تا اسب دارم، خب اولین چیزی که به ذهنم می‌رسد این است که چطوری باید این اسب‌ها را الان نگهداری کنم. خب یک سری کارگر داریم، کارگرها خودشان به هر حال.

بسیار خب، آنها مسئولیت این‌چنینی ندارند که اگر اتفاقی بیفتد بایستند؛ آنها می‌توانند فرار کنند و بروند، ولی من نمی‌توانم فرار کنم و بروم. بالاخره اموالم اینجاست، مال مردم است، مال خودم است و از همه مهم‌تر، بالاخره اسب‌ها چیزهایی هستند که ما زندگی‌مان را با آن‌ها گذرانده‌ایم و واقعاً مثل دوست با همدیگر هستیم. در این وهله، اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که باید یک امنیت خاطری برای کارگران ایجاد کنم که بتوانند این‌ها را نگه دارند. به خاطر همین، کل ۴۰ روزی که این اتفاق افتاد...

همه ساعت به ساعتش من اینجا بودم. یعنی اگر من یک روز نمی‌آمدم یا یک روز دیر می‌آمدم، کارگر زنگ می‌زد: آقا آرش، کجایی؟ می‌آیی؟ که فکر نکنند من فرار کرده‌ام و رفته‌ام. برای همین، من هر روز حتی شب‌ها اینجا می‌ماندم. اولین دغدغه این بود که منابع انسانی‌ام را بتوانم حفظ کنم. بعد خب، آمدیم جلوتر. قطعاً که می‌دانم وضعیت مالک اسب‌ها و شاگردان که دیگر بعید است کسی مانده باشد یا نه. نه دیگر، مالک بچه‌ها که حالا اسبدار هستند، خب حالا به صورت تلفنی با آن‌ها در ارتباطم. مالک حالا...

بالاخره هر کدام برای اینکه جانشان را حفظ کنند، حالا شرایط خودشان را داشتند ولی خب اینجا تشریف نمی‌آوردند. به هر حال ما هم خیلی خوشحال نبودیم که اینجا تشریف بیاورند چون به هر حال شرایط، شرایط ایده‌آلی نبود. درست است که تو ماندی و یک باشگاه، یک تعداد مهتر و ۴۰ تا اسب. من خودم همیشه، یعنی خودم که حالا این زمان که مدیریت باشگاه نکردم، در زمان جنگ ولی همیشه دغدغه‌ام تأمین خوراک اسب‌ها بوده. این را چطور پیش بردی؟ چون خیلی‌ها در این مسئله به مشکل خوردند ولی من خیلی می‌دانم خیلی از باشگاه‌ها اولین کاری که کردند جیره غذایی را تغییر دادند.

مدیریتش کردی. خدمتتان بگویم، ببینید من چون تجربه آن جنگ ۱۲ روزه را داشتم، بلافاصله اینکه حالا این اتفاق شروع شد، حالا با آن رابطه‌ای که داشتم سریع مقداری باری که در مسیر بود را خریداری کردم. البته بالاجبار، خب حالا به هر حال ما از قبل هم پیش‌بینی می‌کردیم. همیشه ما وقتی که یونجه می‌خریم، خب پیش‌بینی می‌کنیم که آخر سال که می‌رسیم تا برج یک و دو را خرید کرده باشیم. حالا من یک مقدار چون کسری داشتم، اول گفتم شاید این طولانی بشود و دیگر حالا برج دو و سه ما نمی‌دانستیم چه اتفاقی می‌افتد. من مقداری خرید...

ماشین بود. از شانس مرحله دوم اینکه خب بله، خوراک اسب‌ها را باید کم بکنیم چون اولاً در این شرایط که نه مسابقه‌ای هست، نه شما می‌خواهی کار خاصی با اسب‌ها بکنی، پس به طبع بهتر است که حالا کنسانتره کامل قطع شود، یونجه‌ها مقداری کمتر شود. به هر حال اولین یکی از دغدغه‌های دیگر من حالا بعد از اینکه کارگرانم را بتوانم حفظ بکنم این بود که خدای نکرده به مشکل اورژانسی و کلینیکی برنخورم با اسب‌ها که قطعاً می‌دانم که کلینیک‌ها تعطیل‌اند و آنجا هم کسی نیست و به هر حال...

آیا مدیریت این‌گونه که حالا به هر حال وقتی که تو خوراکت را کمتر بکنی با یک ریتم درست، نه اینکه یک‌باره هم کم بکنی، با یک ریتم درست خوراک کم کردیم و توانستیم خدا را شکر این مدیریت را انجام بدهیم و از این مرحله هم درست رفته‌رفته جلو برویم. خب یک سؤال خیلی چی می‌گویند بخواهم دلی ازت بپرسم، بیشتر نگران اسب‌هایت بودی یا نگران خودت و کارگرانت؟ خیلی می‌توانی جواب ندهی، شاید سؤال بی‌ربطی باشد ولی بپرسم شخصی. به طبع انسان‌ها خوب اولین نگرانی‌شان از بابت همدیگر است.

در درجه اول هم‌نوع‌مان مهم است، حالا اسب به هر حال آن هم مهم است ولی خب می‌شود مرحله بعدی. ما در زندگی‌مان خانواده مهم است، آدم‌های اطرافمان مهم‌اند ولی به هر حال اسب‌ها هم خب اهمیت خودشان را داشتند. اگر نداشتند که من ۴۰ روز شبانه‌روز پیششان نبودم. در اینجا، در این ۴۰ روزه شد مثلاً اتفاقی بیفتد که بگویی آقا جمع کنیم برویم بیرون؟ ببینید شرایطی که حالا ما این حملاتی که به اطراف ما شد، حالا جالب است برایتان بگویم.

آرام‌آرام خب قسمت غرب تهران از روز اول شروع نشد به اینکه حمله بکند یا موشک‌باران یا بمباران بشود. تقریباً از اواسطش شروع شد. خب ما اسب‌مان که خوب داخل پادوک رها بود. بعضی ما اسب‌ها هر اسبی تقریباً ۴-۵ ساعت پادوک رهایی داشت. این اواخر که می‌دیدم مثلاً یک صدایی می‌آید، یک جایی را زده‌اند، من نگاه می‌کردم تو پادوک این‌طور که داشت خوراک می‌خورد.

سرش را بالا می‌کرد، باور کن یک نگاه می‌کرد، دوباره شروع می‌کرد به خوردن. یکی از کارهای دیگری که من کردم، من اسب‌ها را گذاشتم. یک سری‌شان که دیدم مضطرب‌اند و استرس بیشتری دارند را حادثه‌ای گذاشتم. مکمل حادثه‌ای که یک مقدار استرس‌شان را کم بکنم. بله، خدا را شکر من واقعیت در این چند وقتی که اینجا بودم، یک دانه از اسب‌هایمان، یک کره سه‌ساله بود، خیلی آن ترسیده بود. تو پادوک یعنی یک روزی من اینجا نشسته بودم، تو همین مکانی که الان هستیم، خوب دیدم یک صدای بمب کوچکی آمد.

دیدی که تا صدا می‌آید نمی‌رویم تو پناهگاه، پناهگاهی نداریم برویم ببینیم کجا را زده. من رفتم بیرون دیدم که به فاصله تقریباً ۶۰۰-۷۰۰ متری مکانی هست. دیدم یک دانه موشک زده و صدای هواپیما می‌آید و وایساده که دیدم استارت بله استارت موشکش را که می‌زد، من اینجا متوجه می‌شدم استارت موشک می‌زد به فاصله شاید سه ثانیه بعد اصابت می‌کرد به آن نقطه و من می‌دیدم یکی از این جاها که زد.

من نگاه کردم این حیوان همین ۴ ساله می‌دوید از این‌ور به آن‌ور شیهه می‌کشید، صدا می‌کرد، پیدا بود ترسیده ولی بقیه می‌خوردند. دیگر هیچی، رفتم این را بغلش کردم وایسادم پیشش، ضربان قلبش رفته بود و خیلی ترسیده بود حیوان. جالب است ولی من پیشش وایسادم شروع کرد آرام شدن، دیگر استرس نداشت تا اینکه دو مرتبه آن هم افتاد به خوراک مثل بقیه، آن هم عادت کرد، آن عادت کرد. آره جالب است به صورت عمده تغییر رفتار خاصی مثلاً تغییر عادت بگیرند، یک...

سقط بشود، نمی‌دانم در و دیوار جایش زخم و تکه‌پاره بشود، نه خدا را شکر. نزدیک شما خیلی انفجار، انفجارهایی که نزدیک ما بود خب به هر حال دیگر حداقل فاصله ۵۰۰ بله ولی خب نمی‌دانم حالا مثل سابقاً این صداها آن‌قدر زیاد نبود که بگویی که حالا مثلاً چون قبلاً ما زمان جنگ ایران و عراق یک سری...

موشک هواپیمایی که عراق می‌آمد، من بچه بودم یادم است حالا نمی‌دانم شاید بچه بودم صداهایش هنوز تو گوش من هست، آن مناطقی که اصابت داشت ولی این‌ها آن‌قدر صدایی نداشت شاید در نهایت یک صدای یک انفجار کوچک بود ولی خب خرابی‌های خیلی زیادی الان می‌بینید اطراف ما هست که باشگاه بودم. حالا من سمت فیروز بهرام هستم یعنی آن طرف‌ها بودم، یک صدایی آمد که زنگ زدم محمود که همین منطقه کار می‌کند گفتم یک چیزی زدند و این داستان‌ها، من صداش آنجا شنیدم چطور شما شاید.

ریلکس بودن تو به نظرم خیلی قابل توجه است. آره وقتی هم که صدا می‌آمد حالا نمی‌دانم شاید می‌گویم من یک مقداری عادی شده برایم، کارگرها را می‌دیدم بنده خدا همگی می‌پریدند تو باغ پناه می‌گرفتند، قایم می‌شدند. واقعاً فقط ما بودیم می‌رفتیم بالا پشت ببینیم کجا زده.

خیلی جالب است آرش، یکی از مسائل خیلی واسطه جنگ است که درگیرش شدیم و اصطلاحاً یک ترومایی به جان همه‌مان افتاده، آن بحث مدیریت روانی بود که ما در این روزها کشیدیم و هنوز هم سایه‌اش هست. یعنی من یکی در محکم می‌بندد ناخودآگاه ترس برمیدارد. تو به عنوان مدیر این سیستم، به عنوان کسی که هم مال خودت هم مال مردم...

و هم تعداد چون تعداد کارگران بهتر در دستت بود، این را چگونه توانستی مدیریت کنی و بالاخره این چرخه را به جلو ببری؟ ببین واقعیت این است که خب همه‌اش با استرس و اضطراب بود چون نمی‌دانستی چه اتفاقی قرار است برایت بیفتد. اگر خب آدم بداند مثلاً الان نمی‌دانم موقعیتش ۱۰۰ درصد در خطر است، خب به هر حال یک فکری می‌کند. ولی نمی‌دانم چرا یک حسی به من می‌گفت که باید ادامه بدهی همین جا و ان‌شاءالله که مشکلی به وجود نمی‌آید. نمی‌دانم این یک حسی درونم بود که به من می‌گفت.

ولی خب من از تقریباً حالا یک ده روزی که گذشت، دیگر از روز یازدهم ما شروع کردیم سواری‌مان را. شروع کردید ولی از روز یازدهم تقریباً سواری را شروع کردم. به هر حال دیدم که خب حالا تا کی چون نمی‌دانستیم حالا اگر شرایطی به وجود بیاید که دو مرتبه ما نتوانیم سواری کنیم، سواری می‌کردیم. حالا در حین سواری چرا صداهایی می‌آمد، صحبت داشت، صدای هواپیما می‌آمد چون خیلی بالای این غرب تهران خیلی محل عبور و مرورشان بود. دور تا دور باشگاه من را زدند.

همه جا را نگاه می‌کردی هر روز یک نقطه‌ای را دارد می‌زند، دود بلند می‌شود، صدا می‌آید. به هر حال آن لحظه‌ای هم که صدا می‌آید آدم یک استرس و یک اضطرابی می‌گیرد، دیگر نگرانی در دلش به وجود می‌آید. به هر حال ولی خب مجبور بودیم که کارمان را ادامه بدهیم و الحمدالله رفتیم جلو. فشار خانواده نداشتی که حالا پدر مادر خانواده و این‌ها که آقا ول کن بیا مثلاً چه می‌دانم چرا به هر حال توی قسمتی بودی که خوب خیلی دور و برت را زدند. بله چرا خوب به هر حال ببین توی اخباری یک دفعه همشان.

من را که نزدند هنوز ولی دورمان را زدند. چرا بعد اینجا سوار بودی مثلاً حادثه‌ای برای کسی اتفاق نیفتاد چون من دو تا باشگاه شنیدم که مثلاً سوار بودند مربی سوار بودند و زدند بعد زدند زمین و یک چهار پنج نفر همزمان خوردند. نه الحمدلله خوب به هر حال ما خوب می‌گویم ما که نبودند من بودم و حالا رایدرهای مجموعه که به هر حال سواری‌شان ضعیف نیست. حالا چرا اسباب بازی می‌کردند.

بخر آن صدا شاید یک مقدار هیجان‌شان می‌کرد ولی نه الحمدلله حادثه‌ای درست نشد ولی حالا چه نزدیک‌ترین اصابتی که باز می‌گویم داشتیم همین ۴۰۰ ۵۰۰ متری بود که یک مقدار یک چیزهایی هم پرت شد حتی ندیدم صدای برخوردش را با درخت‌ها شنیدم ولی چیزی به عنوان ترکش که حالا آهن باشد یا چیزی پیدا نکردم ولی یک صداهایی از لایه برگ‌ها رد می‌شد. جالب است شاید سوال یک خورده انحرافی باشد شاید خیلی‌ها بگویند آقا سوال مسخره به نظر می‌آید.

تو به عنوان کسی که این سیستم را رد کردی و رفتی جلو بخواهی از دل این جنگ یک درسی را در قالب اینکه آقا من این درس را گرفتم مثلاً در مدیریت سیستم باشگاه در مدیریت استبلم در مدیریت حتی کار خودم و حتی اقتصاد اصلی آن درس چی بوده برای تو؟ خیلی سخت است واقعاً جواب دادن به آن چون شرایط جنگ شرایط خوبی نیست به هر حال ولی چیزی که آدم یاد می‌دهد اینکه ایستادگی و پشتکار داشتن و نترسیدن.

حالا یک بخشی از قضیه است ولی خب حالا بعضی‌ها نترسیدن و جای حماقت هم می‌توانند بگذارند بگویند آقا اگر اتفاقی برایت افتاده بود چی؟ اگر آن نمی‌دانم حادثه آن کنارت اتفاق می‌افتاد ولی به هر حال می‌دانی توی آن شرایط همه چیز سخت شده بود یعنی ما حتی ببینید خرید علوفه برای اسب‌ها همیشه همه دوستانی که حالا باشگاه دارند می‌دانند سال‌های گذشته حالا آن علوفه می‌خریدیم شاید مدتی می‌خریدی به وفور می‌خریدی تو این شرایط که علوفه نبود هیچی.

هیچی که نبود هیچی نقد هم باید می‌خریدی یعنی این‌ها هم یک مشکلاتی بود که به آن اضافه شد ولی ما سعی کردیم که شرایط آهسته آهسته یعنی هر چیزی که می‌خواستیم به هر حال باید یک پولی جور می‌کردیم و خرید آن را می‌کردیم. اینکه به قول معروف چه درسی برای من گذاشت این بود که تو از آینده‌ات از فردا هیچ خبری نداری اصلاً و شرایط خود همان روز جمع بکنی همین‌جوری یعنی به صورت کلی باید تفکر از قبل باشد حالا اینکه حالا جنگ پیش بیاید باید چیکار بکنی.

فقط نترسیدن است فقط آرامش دادن به اطرافیان است. توی زمینه کاری‌ات حرفه‌ای برخورد کردن و آرام بودن است. کار دیگری از دستت بر نمی‌آید. اگر که حالا به فرض شما تصور بکن من آن لحظه آن خوراک علوفه‌ام تمام می‌شده از کجا می‌توانستم تهیه بکنم؟ اینکه به هر حال از قبل یک پلنی بریزد که هیچ وقت به اینجا نرسد نه اینکه فقط جنگ باشد تو همه مراحل مدیریت باشگاه این خیلی مهم است به نظرم. به نظرتان رمز به قول سروش صحت تو ادامه دادن تو ادامه دادن است. آمدی جلو.

واقعاً ببین چرا حالا تو تصور کن از همان روز اول ما می‌رفتیم یعنی من می‌رفتم خب این کارگری که اینجاست آن مسئولیت آن شاید یک ماه حقوق از من طلبکار باشد اصلاً فکر کن دو ماه طلب می‌گذارد جانش را فرار می‌کند می‌رود. واقعاً شرایط سختی بود آره یعنی یعنی یک باشگاه و یک مجموعه‌ای می‌ماند با ۴۰ تا جانداری که کردشان تو قفس در هم بستی حالا فقط یک آبی شاید بخورد بهشان غذایی نمی‌رسد دقیقاً همین خب آرش اگر.

دوباره آن شرایط تکرار شود زبانم لال زبانم لال اگر دوباره تکرار بشود تو باز همان سیستم را مدیریت بکنی یا این دفعه یاد گرفتی که یک مدل دیگر مدیریت ایستادگی می‌کنم وایمیستم مگر اینکه واقعاً احساس خطر بکنی حالا احساس خطر کردن این است که به هر حال ببین توی صحبت‌های قبلی‌ام گفتم نمی‌دانم یک حسی حالا وایسا اتفاقی نمی‌افتد ولی یک روز خیلی ترسیدم تعریف کن یک روزی.

یک صدایی آمد طبق معمول دویدیم رفتیم این بالا ببینیم بالاخره ببین همه‌مان همینیم دیگر نمی‌توانی بگویی آره رفتم دیدم ۵۰۰ ۶۰۰ متر پایین‌تر یک دودی بلند شده ولی صدای هواپیما هنوز هست ولی خب دیدم هواپیما تغییر جهت داد و رفت زاویه‌اش را عوض کرد خب حالا وقتی موشکش را شلیک می‌کرد این صدا استارتش که از هواپیما جدا می‌شد حالا من نه من هواپیما وقتی صدا شلیک می‌شد اصابت نگاه می‌کرد آتشش می‌رفت بالا.

یک دانه زد گفتم که خب زد دیگر تمام شدی آنجا تمام شد واقعاً چیزی ازش نمانده بود این‌جوری که من با چشم دیدم شلیک دوم را کرد گفتم خدا این یکی نیاید این‌ور آخه می‌دانی که یک ذره منحرف بشود ما فاصله بود دومی هم زد همان‌جا دوباره دیدیم سومی را زد این یکی دیگر را ماه دیدیم نه همان جا زد ۴ همین‌جوری تا شش تا زد.

من واقعاً آن روز از همیشه بیشتر ترسیدم چیکار کردی آن لحظه فقط نگاه می‌کردم هیچ کاری دیگر از دستم بر نمی‌آمد مثلاً پناهی بگیری آخه با پناهگاهی نداریم دیگر اینجا درخت‌ها قایم شده همیشه بنده خدا می‌دویدند سینه‌خیز روی زمین دراز می‌کشیدند ما بودیم که.

گزارش‌ها را نشان می‌دادیم و نگاه می‌کردیم ولی آن روز خیلی روز ترسناکی بود برایم واقعاً داشتم داشتم می‌گفتم که توی باشگاه شهدا واقعاً یک صحنه‌هایی را من دیدم که خیلی دردناک بود قسمت ریخته بود صفحه خوب خیلی جابجا شد و واقعاً آنجا گفتم چه کشیدند تو این سر صدا با این فاصله نزدیک و ترکش‌های فراوان این‌ها خوب تو اینجا همه را تجربه کردی و.

امروز به آن روزها نگاه می‌کنید، اولین تصویری که به ذهنتان می‌آید چیست؟ به هر حال، جنگ صحنه زیبایی نیست. تصویری که به ذهن آقای آرش رحمتی می‌آید چیست؟ اولین تصویر استرس و اضطراب آن صحنه به ذهن من می‌آید. نه، صحنه خاصی به ذهنم نمی‌آید، ولی خب چرا، اگر بخواهم بگویم، همین ترسی که الان صحبت کردم، خیلی ترسیدم. این صحنه واقعاً جلوی چشمم است، آتش در هوا.

اون‌سوله در هوا، همه چیز در آسمان. یکی از حسن‌هایی که حالا باز ما در این وسط این همه هیاهو داشتیم این است که دور و بر ما باز است، فضای ما کاملاً باز است. این‌ور جنگل است، آن‌ور دریاچه است. این برای فضای باز است، یعنی فضایی نیست که بسته باشد که بخواهد حالا موج انفجار به هر حال آسیب بزند. الحمدلله آسیبی به ساختمانی یا حتی نمی‌دانم خدا را شکر نداشت. خب آرش، ما با توجه به اینکه حالا همین‌جوری شرایط اقتصادی‌مان خیلی تعریفی ندارد و همه‌مان یک نگرانی راجع به آینده کار خودمان در این حوزه کاری داریم، حالا هرکسی اندازه وسع خودش. به نظرت این تأثیری که این جنگ روی اقتصاد اسب گذاشته و خواهد گذاشت چیست؟ چون تو به هر حال فعال حوزه اقتصادی در این حوزه هم هستی، این نیست که بگویم فقط سواری می‌کنی. این چه تأثیری دارد؟ الان ما الان داریم ترس را لمس می‌کنیم و در آینده این چالش‌ها را خواهیم داشت. ببینید، در حوزه کاری خودم که بخواهم بگویم، به هر حال ما چون که از نظر اقتصادی هم به این قضیه نگاه می‌کنیم و حالا شغل‌مان و درآمدمان است، وقتی که به این شرایط جنگ می‌روی، همه چیز خوب بسته می‌شود، یعنی همه چیز اول کلپس می‌شود، بسته می‌شود. به هر حال مسابقات تعطیل می‌شود، آدم‌ها نیستند، کسی دیگر به فکر اسب خریدن یا جایگزین کردن نیست. به خاطر همین، در فشار خیلی زیادی من و دوستانی که همکار من هستند رفتند. به خاطر اینکه مثلاً شما تصور کن الان ۳۰ تا ۴۰ تا از توی مجموعه است. حالا این ۳۰ تا ۴۰ تا به هر حال مال شرکت خودمان است و این‌ها اسب‌هایی که برای بیزینس هستند که باید به قول معروف فروش بروند، مشتری بیاید بخرد. خب، در این شرایط هیچ‌کس نمی‌آید، ولی همه هزینه‌ها سر جایش است، یعنی همه هزینه‌ها که سر جایش است، هیچ نقد طرح هم هست و باید این را ببریم جلو. یعنی دقیقاً یعنی همه چیز هزینه است بدون اینکه هیچ ورودی داشته باشیم. دقیقاً در این سه ماه گذشته ماهش ورودی خاصی نداشتیم، یعنی همه چیز هزینه. ما سال دیگر این موقع کجاییم؟ پیش‌بینی چیست؟ والا من حالا از نظر سیاسی نمی‌دانم چیست چون آدم سیاسی نیستم، ولی به صورت کلی حالا چیزهایی که می‌شنوم و این طرف و آن طرف دیدم خوب است. ان‌شاءالله که سال دیگر این موقع شرایط از این بهتر بشود و فکر می‌کنم گام‌های بهتری هم می‌توانیم برداریم در این رشته حتی، ولی شرایط حال حاضر خیلی شرایط خوبی نیست. اما خب از همین هفته آینده مسابقات شروع دارد می‌شود، مسابقات جام دارد شروع می‌شود، مسابقات بزرگ شروع می‌شود، یعنی استارت کار دارد دو مرتبه می‌خورد. ولی به هر حال با توجه به این قیمت ارز، قیمت گرانی‌ها، تورم، به هر حال باز هم بازار کار ما، بازار اصلی مقداری در رکود است، باز هم می‌ماند در رکود. ولی ان‌شاءالله به نظرم تا یک سال دیگر شرایط بهتری ایجاد بشود. به عنوان کسی که تو هم باشگاه می‌چرخانی، هم سیستم بیزینس خودت را داری، پیشنهادت به مدیران باشگاه، مالکان باشگاه چیست؟ مخصوصاً حالا الان که آن هزینه‌ها سر جایش است، درآمدهای ما به هر حال مثل هزینه نمی‌دهد بالا. هم هر کسی در فیلد کاری خودش این دغدغه را دارد. به عنوان کسی که این تجربه را داشتی و این چرخه را داری، بالاخره با هر مشقتی از خودش هر چقدر آرام، پیشنهادت چیست برای اینکه ما بتوانیم یک خورده تاب‌آوری‌مان نسبت به آینده بیشتر کنیم و بتوانیم دوام بیاوریم در این بازی؟ اولین چیز این است که ما باید سعی کنیم فرمول و برنامه‌ریزی بکنیم که بتوانیم از این مرحله گذر کنیم. گذر کردن از یک سری شرایط به تقابل طرفین مربوط می‌شود، یعنی باید طرفین با همدیگر به یک شرایط تعادلی برسند. مثلاً مربی، شاگرد، مالک باشگاه‌دار باید به یک شرایطی برسند که همدیگر را درک کنیم. واقعاً ببینید، خب به هر حال می‌دانم الان هزینه نگهداری اسب‌ها گران شده. خب حالا هزینه نگهداری چرا گران شده؟ به خاطر اینکه واقعاً کارگر گران شده. چرا کارگر گران شده؟ خب می‌دانی که حالا اکثر کارگرهای ما هم کارگرهای اتباع هستند. به هر حال آن‌ها هم باید پول‌شان را تبدیل به افغانی کنند، دلار کنند. به هر حال این پولی که می‌گرفتند با این قیمت دلار شاید نصف شده باشد. حقوق‌شان هم یعنی اگر یک کارگری پارسال ۲۰ میلیون تومان تو می‌توانستی بگیری، الان باید ۴۰ میلیون تومان بگیری‌اش. یعنی این از این. یونجه‌ای که پارسال می‌خریدی، در این موقعیت سال که باید ارزان‌ترین باشد چون یونجه در می‌آید دیگر این فصل، خب الان داری به قیمت بالا خریداری می‌کنی. کرایه هم گران است. همین‌جوری برو جلو. حالا لوازم گران شده. این‌ها همه این‌ها باعث شده که حالا هزینه‌ها بالا برود. از آن طرف به هر حال مالکین اسب‌ها هم وقتی که هزینه‌ها بالا می‌رود، اگر دو تا اسب داشته باشد نمی‌تواند نگهداری کند، بعد یکی‌اش را نگه دارد. اگر یکی باشد به سختی نگهداری می‌کند. حالا من از باشگاه‌داران تقاضا می‌کنم تا آنجایی که می‌شود به فکر سودش نباشیم. بتوانیم به هر حال هزینه‌ها را در بیاوریم، هزینه‌ها را دریافت بکنیم تا ان‌شاءالله برویم جلو ببینیم شرایط به چه صورت پیش برود. ان‌شاءالله که قیمت‌ها پایین‌تر بیاید. حالا البته من می‌گویم من آدم اقتصاددان و سیاسی نیستم که بدانم چه خبر می‌شود، ولی امیدوارم این شرایط بگذرد و به شرایط مطلوب برسیم. آرش، ما شاهد بودیم نزدیک‌های اواخر حالا جنگ که زمزمه‌های من در باشگاه‌ها که افزایش قیمت دارند. خوب، ما همه‌مان افزایش قیمت طبیعی است و اجتناب‌ناپذیر بود. ولی به هر حال ما در این چند ساله چون افزایش قیمت‌های ناگهانی داشتیم، یک شوکی به جامعه می‌دهد، یعنی به جامعه اسب‌دار و از دوست یک شوکی می‌دهد. چون به هر حال شما هر قیمتی نگهدار می‌رود بالا و خب اینجا ما ریزش داریم و کما اینکه خوب خیلی‌ها تغییر لوکیشن دادند، اصلاً از اسب رفتند بیرون. حالا آن که مثلاً رک بگویم قشر متوسط الان برایش حتی کلاس آموزش سوارکاری هم سخت شده و خیلی ریزش شدید مخصوصاً در بخش هنرجو داشتیم.

این به نظر تویی که این سیستم را داری می‌چرخانی، راهکار دیگری هم بود که بشود حالا یواش یواش این را بردش جلو یا چه می‌دانم این طوفان تمام شود، این باد و خاک بخوابد، این به قول معروف غبار ته‌نشین حالا بنشینیم یک فکری بکنیم؟ به نظرتان می‌شد یا نه واقعاً ناپذیر بود افزایش قیمت ناگهانی؟ ببینید به هر حال افزایش قیمت فقط در بخش اسب نبوده دیگر. در بخش زندگی‌های همین شخصی خودمان هم هست. در بخش خودرو هست. در بخش هر چیزی که شما دور و بر تصور کنید می‌بینی که چقدر افزایش قیمت داشته به هر حال حالا.

همان‌طور که می‌دانید، حقوق کارگران امسال توسط دولت افزایش یافته است، اما به هر حال، طبق روال سال‌های گذشته، در ابتدای هر سال، همه باشگاه‌ها بر اساس تورم یک افزایش قیمت و افزایش حقوق را در نظر می‌گیرند. اینکه حالا باشگاه‌ها این افزایش قیمت‌ها را در نظر گرفته‌اند، واقعاً به نظر من اجتناب‌ناپذیر بود. چرا که مثلاً تصور کنید من یونجه فصل را مثلاً تا آخر اردیبهشت ماه از قبل خریده‌ام، فقط یک مقدار از آن را از قبل ارزان‌تر خریده‌ام.

الان بخواهم بخرم خب گران‌تر است. می‌گویم خب دیگر آن جنس ارزان‌تر خریداری شده است. کارگرم را باید با حقوق گران‌تر بپردازم، نمی‌دانم تأسیسات هم گران‌تر می‌گیرد، هر چیزی که من بخواهم بخرم، پول قبض برق هم گران‌تر شده است. متوجه این نمی‌دانم، آبشخورم می‌شکند، گران‌تر باید بخرم، پروژکتورم می‌سوزد، گران‌تر باید جایگزین کنم. به هر حال این‌ها واقعاً اجتناب‌ناپذیر است. برای همین می‌گویم باید همدلی و همراهی کنیم. حالا به قول شما می‌گویید ریزش سنگین بوده، به هر حال همیشه ریزش هست ولی این بار خیلی شدید بود.

جنگ به هر حال ترسی به جان همه ما می‌اندازد که ابتدا به حفظ بقا و دارایی می‌پردازیم و حالا قدرت ریسک‌پذیری پایین می‌آید به هر نحوی. ولی واقعیت این است که این بار خیلی سنگین‌تر بود. خب بله، به هر حال اینکه ریزش سنگین‌تر بود به خاطر اینکه هم سر فصل بود، هم سر سال بود و هم این شرایط. یعنی هر دو دست به دست هم داد که تورم سنگین کند و مردم را قفل کند. به قول شما ترس از اینکه حالا چه خواهد شد.

دست و پای همه را می‌بندد و همه هزینه‌ها را کمتر می‌خواهند بکنند. چون اولین چیزی که در جنگ یا در این شرایط به ذهن هر کسی می‌رسد این است که آقا اول من چه کار کنم هزینه‌هایم کم شود. مثلاً می‌آییم حالا درست است به هر حال خوراک اسب را کم می‌کنیم که مشکل گوارشی برایش به وجود نیاید چون فعالیت ورزشی‌اش کم می‌شود ولی خب از نظر اقتصادی هم داریم یک فکری می‌کنیم دیگر. این‌گونه می‌کنیم که به هر حال این‌ها به شرایطی برسند که حالا دیگر الان در مرحله خواب رفتن به صرفه باشد. حالا اگر مثلاً در روز نمی‌دانم ۱۲ کیلو یونجه می‌خورد، کردیمش مثلاً ۹ کیلو.

سه کیلو کم کردیم، حالا این هم یک شرایطی است برای خودش. حالا من که زیاد پانسیون ندارم اینجا، من هم اسب‌های خودمان هستم. برای ما هم که اسب خودمان است، شرایط شرایط جنگی گرانی است. یعنی من هم به فرض اگر قبل از امسال مثلاً یک اسب برای من تا پارسال می‌افتاد مثلاً نمی‌دانم ۳۵ تومان ۴۰ تومان، الان دارد حدود ۵۰ تومان برای من می‌افتد. برای منی که حالا به هر حال خودم مجبورم دارم اجاره می‌دهم، کارگر دارم.

شرایطی دارم که نمی‌دانم تبلیغات دارم، بیزینس دارم، باید این‌ها را هم بچرخانم و مدیریت کنم. برای من هم دارد هزینه‌ها بالاتر می‌افتد. چه اتفاقی بیفتد خوشحال می‌شوی بعد از این شرایط و این بحرانی که گذراندی؟ آرزوی فردا اول اینکه ان‌شاءالله این شرایطی که الان هست، این دلواپسی‌هایی که همه ما داریم به یک جای ثابت و منطقی برسد، بلاتکلیفی تمام شود، بلاتکلیفی به قول شما تمام شود.

به هر حال وقتی بلاتکلیفی تمام شود بعد از یک مدتی به ثبات برسد. حالا من کاری ندارم چه شود، من کاری ندارم الان دلار می‌خواهد بشود ۳۰۰ هزار تومان یا بشود ۱۰۰ هزار تومان یا بشود ۵۰ هزار تومان. اینکه به ثبات برسد، آرزوی آرامش و ثبات داری. ثبات آره نه، هر چیزی ببین به هر حال زندگی همه به این چیزها بستگی دارد دیگر نمی‌توانیم کتمان کنیم. آره اگر به یک صبح برسد آدم‌ها می‌توانند برنامه‌ریزی بکنند ولی وقتی همش در تغییر باشد می‌دانید.

تغییر است که آدم‌ها را دلواپس می‌کند. این تلاطم ما را بالا پایین می‌کند. اگر به یک ثباتی برسیم به هر حال می‌توانیم برنامه‌ریزی بهتری بکنیم و آینده بهتری متصور شویم. خب حرف آخر دلی بگویید. حرف آخرم اینکه هرچه دل تنگت می‌خواهد بگو. ان‌شاءالله این شرایط بهتر می‌شود، همه ما به یک ثبات خوب و به یک آرامش خوبی می‌رسیم. ان‌شاءالله مسابقاتمان راه‌اندازی می‌شود، اسب‌های خوب هم در کشور تولید کنیم و هم اسب‌های خوب وارد کنیم.

مسابقات تراز اول برگزار کنیم. ان‌شاءالله آدم‌های بیشتری وارد این رشته بشوند و به صورت حرفه‌ای همه خوشحال جلو برویم. ان‌شاءالله امیدوارم که واقعاً همین اتفاقات تمام شود. جلو دوربین می‌خواهم ازت یک قولی هم بگیرم. می‌خواهم که یک برنامه‌ای در حالا آن کار تخصصی که انجام می‌دهیم و واقعاً جا دارد آدم دعا کند به خاطر اینکه تو یک پارامتری را در سوارکاری آوردی پایین. آمار استهلاک دست و پای اسب‌ها با توجه به آن کاری که در زمینه ساخت مانژ و بستر مانژ می‌کنیم. می‌خواهم یک قولی بده که حالا بنشینیم مفصل یک برنامه خیلی مفصلی بسازیم چون که.

خیلی از باشگاه‌ها در تهران الان هستم ولی من می‌آیم این باید یک خورده اشاره پیدا کنم در سطح کشور که یک چیز نهادینه‌ای بشود که تا الان هم جزو واقعاً آپشن‌های کارهایی که تو انجام می‌دهی این قول به من بده حالا ان‌شاءالله یک برنامه هم در مورد یک برنامه آموزش در مورد شاید مدیریت باشگاه با هم بسازیم ان‌شاءالله و از تجربیات و دانشت استفاده کنیم. باز تشکر می‌کنم بابت این وقتی که گذاشتی و وسط کارت آمدم. ان‌شاءالله که همیشه سالم باشی، چرخ به قول معروف استبل بچرخد و موفقیت روز به روز بیشتر ببینی و با هم جشن بگیریم. دمت گرم متشکرم مرسی وقت.

امیدوارم که سایه جنگ، قحطی، بحران و هر چیزی از سر ایران عزیزمان همیشه دور باشد. امیدوارم که همیشه تنتان سلامت و دلتان شاد باشد و مواظب اسب‌هایتان باشید.

مشاهده در وب‌سایت اصلی