اپیزود چهل و یکم رادیو چهارنعل ، بخش دوم گفتگو با استاد محسن علیپور.
خلاصه
در اپیزود چهل و یکم رادیو چهارنعل، بخش دوم گفتگو با استاد محسن علیپور، به عمق سوارکاری و اهمیت زمان و تمرین در این رشته پرداخته میشود. استاد علیپور با یادآوری تجربیات خود در مسابقات اسبسواری، به ویژه مسابقات جوانان و قهرمانیها، حمایت خانوادهها و همکاریهای تیمی را در موفقیتهایش برجسته میکند. او به خاطراتی از دوران سربازی و ارتباطاتش با شخصیتهای مهم اشاره کرده و از عشقش به سوارکاران بزرگ و اسطورههای این حوزه سخن میگوید. همچنین، او تجربهای دردناک از آسیب حین مسابقه را به اشتراک میگذارد و از نظم و دیسیپلین حاکم بر محیط سوارکاری یاد میکند. روایتهای او از سواری با اسبهای معروف و تصادفات گذشته، عشق و احترامش به این رشته و پیشکسوتان را به خوبی نمایان میسازد. مجری پادکست از شنوندگان تشکر کرده و نظرات آنها را برای بهبود برنامهها دعوت میکند.
موضوعات کلیدی
- آموزش سوارکاری
- اسبسواری
- مسابقات پرش
- خاطرات سوارکاری
- محیط رقابتی
- علاقه به اسب
- سوارکاران موفق
- قهرمانی جوانان
- تیم الف تهران
- گفتگو درباره اسبها
- اسبهای خوب
- دیسیپلین
- استبل
- زیندار
- پرستاران اسبها
متن کامل گفتگو
عرض سلام و ادب و احترام خدمت همه شما شنوندگان عزیز رادیو چارل با اپیزود چهل و یکم و بخش دوم گفتوگو با استاد محسن علیپور در خدمت شما عزیزان هستیم. اگر تا کنون اپیزود سیونهم رادیو، بخش اول گفتوگو با استاد محسن علیپور را نشنیدهاید، پیشنهاد میکنم ابتدا آن اپیزود را بشنوید.
و سپس این اپیزود را، چرا که مسائل از لحاظ تاریخی کاملاً به هم مرتبط هستند. ضمناً حامی مالی این اپیزود فروشگاه لوازم سوارکاری نیکوس واقع در باشگاه غزالی است که به مدیریت علی نیکبخت عزیز اداره میشود. فروشگاه نیک هورس شعارش این است که محصولات اقتصادی را به جامعه سوارکاری ارائه میدهد و یک مزیت بسیار بزرگ این است که در هر نقطه از ایران باشید، لوازمی را که سفارش دهید به راحتی برایتان ارسال میکنند.
آدرس صفحه اینستاگرام و شماره تماسشان را در توضیحات همین اپیزود برایتان خواهم گذاشت. درخواست من از شما این است که مثل همیشه با پیشنهادات، انتقادات و نظراتتان کمک کنید تا مسائل را بهتر و عمیقتر پیگیری کنم. میخواهم در قالب چند جمله در مورد اسب و سوارکاری مسائلی را که خودتان نیز به آن واقف هستید، یادآوری کنم. ورزش سوارکاری، کورس و هر چیزی که با اصل سر و کار دارد، ورزشی دمدستی نیست که بتوانید با چند جلسه کوتاه آموزش سوارکاری، حالا ۵۰ جلسه، ۱۰۰ جلسه یا هر تعداد، به آن خبرگی و درجات بالا برسید. سوارکاری و اسب نیازمند عمیق شدن است و نیازمند این است که شما ساعتهای طولانی را کنار اسب زندگی کنید، خلقیاتش را بشناسید. با چند کتاب و چند جلسه سوارکاری واقعاً نمیتوان به نتایج مورد نظر رسید، چرا که این ورزش تماماً نیازمند وقت، صبر و حوصله است.
و ضمناً یادتان باشد، یک هنرجو یا شاگرد پیشرفت میکند که بعد از اینکه مربیاش یک سری مسائل را به او آموزش میدهد، خودش به صورت خودجوش پیگیری کند، ببیند آن صحبتها چه بوده و حتی مربیاش را وادار کند که با او درباره آن بحث کند. یادتان باشد، یک شاگرد خوب مربی و معلمش را به تکاپوی بیشتر برای یادگیری بیشتر میاندازد. امیدوارم که این صحبت برایتان مفید باشد. بیشتر از این مزاحم وقتتان نمیشوم و شما را دعوت میکنم.
اپیزود چهل و یکم بخش دوم گفتوگو با استاد محسن علیپور را بشنوید. مصطفی، شما در صحبتهایتان فرمودید که میرفتید آنجا اسب میخریدند. آن اکیپی که میرفتند آنجا اسب انتخاب میکردند، چه کسانی بودند؟ چه نفراتی میرفتند به عنوان خبره دامپزشک؟ حالا نمیدانم، حالا هر سمتی که داشتند، چه کسانی بودند؟ مثلاً آقای علی رضایی بود، آقای داوود برنامه بود، مثلاً جوان بود یا آقای داوود کریمی بود، عزتالله خان بود. دامپزشکمان هم.
یک آقای مجید آریا زند میرفتند یا آقای دکتر ویلیامسون میرفتند. کاملاً چک میکردند و فوقالعاده هم اسبهای خوبی آمد. بیشترین خریدشان از کدام کشورها بوده؟ ایرلند، مزرعه استیل. من هم آنجا مثل اینکه بعداً خریدند. انجمن سلطانی، بله بله، معلوم نشد چه شد. عزت خان و نمیدانم اینها به عنوان کارشناس میرفتند آنجا با کامبیز آتابای سوار میشدند، انتخاب میکردند و پرداخت میشد از پا. بسیار عالی.
صحبتتان فرمودید بیشترین زمان را در استبل پایین یا همان اصطبل پونی کلاب بودید و حالا خودم شخصاً میدانم که شما و داوود خان بهرامی نور چشمی نشاطی بودید. روحشان شاد باشد. میخواهم شخصیت نشاطی را برای مخاطبان رادیو چارل توصیف کنید که این آدم در آن جایگاهی که بوده به عنوان یک استاد چه کار میکرد. اگر شما بخواهید توصیفش کنید، چگونه توصیفش میکنید؟ نشاطی، میخواهید اصلاً اول.
توضیح دهید که اصلاً روند آشنایی نشاطی چگونه بود؟ طی چه فرآیندی با او آشنا شدید؟ میدانست من دارم سواری میکنم چون سواری من را دیده بود. به آقای افشار، یک مدت آقای افشار بودند، بعد رفتند از آنجا. وقتی تشریف آوردند، ایشان رفتند. بعد دیگر در کار با هیچکس شوخی نداشت. بیرون از مانژ با همه دوست بود و سوارکاری نوین را از فرانسه.
جزو شاگرد اولهای مدرسه استانبول فرانسه بودند. بله، عرضم به حضور شما، سوارکاری نوین را ایشان وارد کشورمان کردند و از آن حالت درآوردند. بعد خیلی هم خوب بود، خیلی هم خوب جواب داد و بسیار بسیار شاگردان زیادی داشت. من فکر میکنم چیزی حدود به جز اعضای ایرانی.
به جز اعضای ایرانی، هزار و خوردهای ما شاگرد فرنگی داشتیم. هزار و خوردهای مثل استرالیایی، آمریکایی، نمیدانم کانادایی، کی کی، اصلاً خیلی بودند. ما روزی نمیشد که کلاس نداشته باشیم. هر روز کلاس، هر روز جمعهها صبح و بعدازظهر، نمیدانم وسط هفته، عید، یک روز تعطیلی داشتیم، یک روز تاسوعا، همانطور عاشورا، فقط مثل اینکه.
یک نصف روزش را فکر میکنم اگر آنجا ولی تعطیلی به هیچ عنوان نداشتیم. بدون اینکه اسبهایمان آسیب ببینند، مثل زینزدگی، تنگزدگی، نعلش بیفتد، نمیدانم زخمی بشود، دلدرد بشود، اصلاً این چیزها را ما نداشتیم، نمیدیدیم همچین چیزهایی را. بعد اسبهایتان از کجا تأمین میشد؟ خود دربار یعنی سلطنتی میداد اسبها را هم از چون ببینید ژاندارمری از جلیلآباد میآورد. بله خب، یک سری هم از.
اسلام سلطنتی میگرفتیم. پایین زیرمجموعه ژاندارمری بوده. میدان ونک باشگاه جداگانهای ژاندارمریه. ژاندارمری کل ارتش کل کشور. بعد هم از آنجا میگرفتیم و هم از فراباد یعنی استبل شاهنشاهی. عملاً مشکل در تأمین اسب نداشتید. ابداً ابداً و چند تا هم مال کس داشتیم مثل.
خانواده پروفسور خسرو سمیعی خودمان که خانواده بسیار محترم و خانواده دکتر اقبال که آن زمان وزارت نفت را داشتند. بله، دختر خانمهایشان میآمدند اینجا سواری. گفتم خانم دختر خانم آقای کاتافوی که اسبش دست من بود، مال ایتالیا بود. در ایران اینها میآمدند سواری میکردند که اسبش هم.
اکثراً دست من بود. یک روزهایی هم که میآمدند، اول من سواری میکردم، آرام میکردم، بعد ایشان سوار میشد. نبودش که مثلاً مسابقه برود و فلان. شما به مدت مدیدی نشاطی سواری کردید. غیر از شما، دیگر کدام از اساتید و همدورههای شما در کلاس جناب شرکت میکردند و این عملاً افتخار را داشتند که از آن محضر بزرگ و دوستداشتنی بهرهمند شوند؟ ببینید، الان جناب سنگ یک مدتی رئیس باشگاه.
شاهنشاهی هم بودند که آقای علی مرحوم آقای علی رضایی، آقای عزتالله وجدانی، آقای داوود کریمی مجذور، آقای کلان آلمان، بله، آقای داوود بهرامی، نمیدانم اگر خدا قبول کند، خود بنده بودم در کلاسشان. دختر خانمشان بودند، خانم نسرین نژادی، دو تا آقا پسرشان بودند که یکیشان حالا کوچکتر بود، یک ذره زودتر تعطیل در آمریکا و نادر خان. بعد آقای کوروش فرزنده بودند که الان.
درجهدار توپخانه ارتش آمریکاست. بله، بعد آقای امیرحسین صنیعی فرزین کیمدار و خیلیهای دیگر، ولی الان حضور ذهن ندارم. ولی سوارهای خوبی بودند. کسانی هم بودند که از باشگاه ژاندارمری پیدا کردند به این طرف آمدند اینجا.
کی بودند؟ مصطفی، شما قطعاً رویدادهای خیلی زیادی را شرکت کردید. مهمترینش برایتان کدام بوده؟ اینترنشنال چه سالی بوده؟ کجا؟ همان استبل شاهنشاهی فراوان.
بله، سالش را به خاطر دارید؟ سالش را دقیقاً نه، ولی چه ردهای بود؟ رده ۳۰ بود، جوانان بودید آن موقع؟ بله، بعد کاپ ولیعهد بود که باز هم جوانان بودند. نه، مهمترین و جذابترینش برای شما که خیلی احساس خوبی در شما ایجاد کرد؟ ببینید، چون برگزارکننده مسابقات اولاً خود انجمن بود و کسانی هم که در آن حضور داشتند، یعنی همکاری میکردند، افرادی بودند که در این کار تخصص داشتند.
همه چیز سر جای خود بود. در مسابقه چندم شدید؟ جایزه نگرفتم ولی شرکت کردم و خیلی هم راضی بودم، خیلی خوب بودم. این جذابترین رویدادی که شرکت کردید برای شما آن بوده. حالا مهمترین جایزهای که در این همه سال گرفتید کدام مسابقه بوده؟ چند تا قهرمانی کشور و مهمترینش برای شما کدام بوده؟ هم سال صفوی سالن.
پاتیناژ آریامهر. جامعه من قرار بود که یک اسب تیمسار خسروداد مرحوم خسروداد داشتند به نام المپیک، دست به کر خیلی خوبی بود. بعد من با این اسب کار میکردم و قرار هم بود در جوانان در آن سال کاپ آریامهر بپرم و اینها و این دوست ما کمی بازی درآورد و اینها و پدرش خوب حمایت میکرد. پدرش معاون وزارت جنگ بود، تیمسار فرزانه.
معاونت وزارت جنگ بود که این اسب از تیمسار خسروداد به قیمت ۴۰ هزار تومان آن سال خریدند و نشاطی هم خیلی اصرار داشت که کوروش اجازه بده این مسابقه تمام شود چون محسن خیلی کار کرده و من هم مطمئنم که حتماً در جایزه میآید و اینها ولی گفت من این اسب را خریدم فقط برای این مسابقه. گفت در این مسابقه هیچی نمیشوی، از قبل به هر حال میدانستی بعد.
در مسابقه چیزی نمیشوی، اجازه بده محسن چون کار کرده و اینها کارش تمام شود بعد از مسابقه که اجازه نداد دیگر که وقت بدم رفت. در مسابقه هیچی هم نشد البته من نپریدم و با خانم نسرین نژادی تماشاچی بودیم. آها، ایشان نپرید. بعد مهمترین جایزهای که گرفتید برای شما کدام بود؟ همین قهرمانیها؟ نه خب کدامش؟ ببینم یکیاش خوب بالاخره با بقیه فرق کرده دیگر ما.
سال ۷۰ استادیوم همان سالن پاتیناژ ریاست جمهوری شب اول دوم شدم، شب اول یک شدم، شب دوم اسبها قرعهکشی شد. ۵ نفر آمدیم بالا، ۵ تا اسب، ۵ تا سوار. من با ۴ تاش بدون خطا بودم، با یک اسب، با یکی از اسبهای آقای پزشک نیام بود. کدام اسب بود؟ یک اسب میلهای بود اسمش را ندارم نمیدانم که یک دانه انداختم، یک دانه انداختم بعد شدم دوم.
بعد قهرمانی سال ۶۸ عضو تیم الف تهران انتخاب شدم. من بودم، آقای عزت خان وجدانی بود، آقای رضا قدیری بود و آقای تیمور رضاخانلو. ما چهار نفر عضو تیم الف تهران بودیم که رفتیم مشهد. آنجا من تیمی میگویم، من که ما تیمی یک شدیم با اسب آخر تکه توسن معروف.
من انفرادی ۲ شدم، یعنی هم اول شدیم هم انفرادی را من دوم گرفتم و خیلی هم خوشحال بودم و اینها. شما قبل از انقلاب در سیستم حالا مسابقات قبل از انقلاب و انجمن سلطنتی مسابقات تیمی هم بوده بین باشگاهها. شما عضو کدام تیم بودید و با کی؟ بعد خب تیم فرهاد خب تعدادتان زیاد بوده، چند تا تیم داشتید آن موقع؟ ما آن موقع یک وقتهایی دو تا تیم میدیدیم. بعد یک قانونی که بوده بعد یک عضو جوان هر تیم داشته باشد. بعد شما و داوود خان بهرامی را.
همایون وجدانی و دیگر کی بود که چند سال کوچکتر از ماست ولی بود، ایشان هم بودند. همتیمیهای شما چه کسانی بودند؟ شما در آن تیمها همتیمی بودید، جزو تیم نبود. همتیمیهایتان آقای داوود بهرامی بود. در جوانان ما من بودم، آقای کوروش فرزنده بود. شما همه جوانان میپریدید؟ بله، عرضم به حضور شما میگویم با بزرگسالان هم تیم بودید؟ شما به عنوان عضو جوان یک بار آها یک بار با یک اسب.
فارس خلاصه با آنها پریدم به نام خوشروی مادین کهری بود، خیلی خوب میپرید و آنجا ما با بچههایی که پریدم و اینها فکر میکنم تیمی شدیم سوم. فکر میکنم تیمی شدیم سوم. بعد خیلی خوشحال بودم که بعد دیگر سال ۵ یا ۴ یا ۵ دیگر آمدند بزرگسالان. دیگر زود آمدید بزرگسال شدید. من یک سال زود آمدم، بعد ۵۶ هم که سرباز شدم و.
رفتی کجا بودی سربازی؟ من بندر بوشهر. آنجا رفتید برای شما استثنا آنجا باشید یا تهران باشید و اینها؟ من یک ذره شیطون بودم، نه مردمآزار، شیطون بودم. بعد من هنوز لباس سربازی بگویم، من لباس سربازی هنوز تنم نبود، یک چیزی حدود ۴ روز آنجا با لباسهای شخصی در پادگان، در پایگاه پادگان نبودیم، پایگاه پایگاه شکاری بمبافکن بود، دیگر پایگاه شکاری بود.
در آن پایگاه چهار روز با لباس شخصی میگشتیم. من در آن چهار روز امریه من از وزارت دربار آمده بود آنجا که سرهنگ فرمانده قرارگاه یک روز من را کشید کنار، چقدر هم خندید، گفت شما آقای آتابای را میشناسید؟ گفتم که آقای کامبیز خان، گفت بله، گفت چه نسبتی با هم دارید؟ گفتم همکاریم. یهو خندید گفت همکاری؟ آخه تو هنوز ۱۸ سالته، ۱۹ چی همکاری؟ آن همه کاره وزارت دربار شاهنشاهی است. گفتم نه همکاری این نیستش که من بغل میز ایشان بشینم.
در ورزش همکاریم، با تیمسار جهانبانی همکار هستیم، با آقای تیمسار خسروداد همینطور، خلوتی پدر خانم تیمسار رئیس ساواک مقدم نصیری، نصیری پدر خانم تیمسار نصیری. به هر حال در یک مانژ با هم سواری میکردیم دیگر، همیشه هم یک سیگار برگ توی همین.
عرضم به حضورتان یهو گفت آخه همچین گفتی همکاری، گفتم من همکارم دیگر، همکار آنها. گفت نه، کارتان چیه؟ گفتم من سوارکاری. باریکلا، اینها گفت تو چیکار کردی؟ گفتم که چیکار کردی؟ فرمانده قرارگاه ما بود.
گفتم یعنی چی چیکار کردی؟ گفت آقای آتابای دو تا خط نوشته که ایشان را بعد از آموزشی چهارم آموزشی که باید آنجا بعد از ۴ ماه آموزشی بعد از ۴ نسخه که تمام شد، یک سه ماه چهار ماه دیگر هم نگهش دارید بهتر است. سفارش آنطوری کرده بود، معکوس. آره خلاصه این سه چهار ماه بعد از آموزشی ما تمام شد و اینها آمدیم کاخ.
تشکر کنم ازشان، من را نشناخت چون خیلی سیاه شده بودم، بوشهر خیلی گرم است. بعد رد شده از من رد شد، گفتم یعنی چی من را نشناخت؟ باور نمیکند. دم در همین نردههای مانژ رفت با آن بنز سفیدش بود، یهو دنده عقب آمد که محسن تویی؟ من هم یک احترام نظامی، چقدر سیاه شدی؟ گفتم که آقا آنجا خیلی گرم بود و اینها. یهو اولین حرفی که به من زد میدانی چی بود؟ گفت.
درست شدی یا نشدی؟ گفتم که کلمهای که استفاده کرده را بگویید، درست شدی یا نشدی؟ اینجوری هم کرد و اینها. گفتم که بله قربان، آفرین برو دیگر، از فردا پادگان هم نمیخواهد بری، هفتهای یک بار من را معرفی کرده بود به پشتیبانی مرکز خیابان الان شده پیروزی، بله، آن موقع دفتر چون تیمسار جانبانی معاون نیروی هوایی ارتش بود دیگر، بله و فرمانده تیم تاج طلایی ایران، بله.
گفت هفتهای یک بار میروی آنجا خودت را معرفی میکنی میآیی دیگر، حال کن دیگر. هشت ماه آنجا پوستتو ۵۶ رفتم تو انقلاب چیکار کردید؟ سرباز ماندید بعد از انقلاب یا نه؟ نه دیگر، بعد دیگر گفتند آقا سربازها بخشش بهشان بخورد و اینها. من ۱۵ ماه خدمت کردم. حسین خان شما بغل دست اساتید خیلی بزرگی سواری کردید. اسمهای بزرگ و میخواهم ببینم کدام از این.
آقایان، حالا چه ایرانی چه خارجی، اسطوره سواری شما چه کسانی بودند؟ یعنی شما آرزو میکردید که جای آنها بودید یا روزی به جای آنها برسید؟ کدام اسم برایتان بزرگتر بوده یا اصلاً کسی بوده یا نبوده؟ بله، من خیلی دوست داشتم. از کجا بود؟ مال کدام کشور بود؟ حالا من اسم ببرم، شما شاید یادتان بیاید. میگویم من زیاد چون سنم کم بود، اصلاً دنبال چیزی نبودم، فقط دنبال کار بودم، کار یاد بگیرم و رشد کنم و بیایم بالا. خارجی بود؟ بله، همان کسانی که آمدند توی دربار پریدند.
نه، انجمن سلطنتی به آنها حقوق میداد، میآمدند یک سال، دو سال، سه سال. حالا مثل مثلاً آقای پول وایر، مثل خانم گیلدرز، مثل کار کردی آن زمانی که آمد به عنوان سوار. آخه یک مسابقاتی برگزار شد فراآباد به نام ارتشهای جهان. بله خب، که ایشان هم جزوی از آن سوارها بود که آمد ایران، سرهنگ.
پیرودینزو و خیلی سوارکار تاپی بود. من خیلی دوستش داشتم. نمیرفت هتل، خیلی دوست داشتم. حالا ولی خب، آره. بعد سواری دوست عزیزم آقای داوود بهرامی را من خیلی دوست داشتم. آقای عزتخان وجدانی را من خیلی دوست داشتم. دوست عزیزم آقای داوود کریمی را من خیلی دوست داشتم و با اینکه بچه بودم، کوچکتر از داوود که با بچههای دیگر کوچکتر بودم.
خیلی دوست داشتم زودتر بزرگ شوم که بتوانم از عهده این اسبهایی که آنها سوار میشوند برآیم. خوشبختانه حالا، حالا کم یا زیاد، یک جورایی خودمان حالا رساندیم دیگر. حالا بله، حتماً همینطور است، غیر از این نیست. محسن، جذابترین خاطرهای که میتوانید از آن روزگاری که آنجا کار میکردید برای مخاطب رادیو بگویید چیست؟ توی ذهنتان. ما یک مسابقه در پیش داشتیم، مسابقه خوبی بود. روز سهشنبه پارکوری چیدیم و بعدش دیگر رفتیم سوار شدیم، رفتیم سوار شدیم.
آمدیم در حال کار کردن و اینها نوبت ما شد. پرش و پارکور و اینها. اسب کپ کرد، از کپ کرد. من اینجوری رفتم با اینجای دندم، الان جاش هست هنوز. رفتم توی این میخها، میخهای مانع قدیم و از ترس نشستم، اصلاً حرفی نزدم که من نفسم دارد بند میآید. نمیدانم، نگاه نمیکردند که اصلاً چه اتفاقی افتاده. جدی میگویم این را بلافاصله.
بلند شدم و اسب را گرفتند. خب آنجا ما سرباز داشتیم، از زندان میآوردیم. چیزی به عنوان مهتری که مثلاً حقوقبگیر باشد و فلان این حرفها نبود. بعد هم سربازیشان را میکردند، هم کارهای اسبها را. سوار شدم من همینجا که داشتم چهار نعل کردم دوباره شروع بکنم. یهو مثلاً من را صدا کرد، گفت بیا اینجا ببینم. گفتم جان؟ گفت بیا اینجا. آمدم جلو، گفت این خون چیست؟ اینجا میخ رفته بود توی لثهام، لثه شکسته بود ولی از ترس.
چرا شل نشستی؟ از آن لفظهایی که الان دیگر حالا زیاد چیز جالب نیست. حالا خلاصه ولی همه میدانند خون اصلاً پیرهن بعد ریخته بود روی شلوار. گفت نمیخواهد ادامه بدهی. گفتم ادامه میدهم، باور نمیکنی. حالا گفته آنجا نگهتان دارم و ادامه دادم و ادامه دادم. سمت میکشید، باید جمعش میکردم. خلاصه پریدیم، پارکور تمام شد و اینها و.
گفت آقا جواب من را نده، حرف نزن. سریع رفتند زنگ زدند به بیمارستان وزارت درباره شاهنشاهی که توی خیابان پاستور بود. از آنجا آمبولانس آمد اینجا و خلاصه ما را برداشتند بردند و دیگر نمیدانم دیگر چکارش کردند. حالا، حالا واقعاً ترس بوده، علاقه بوده. بیشتر علاقه بود. دوست داشتم کار بکنم، میدانید؟ دوست داشتم کار بکنم. خیلی محیط رقابتی بود آنجا، رقابتی.
و بچههایی هم که و از این خیلی خوشحالم و بچههایی که از ژاندارمری آنجا سواری میکردند، پرش میکردند، مسابقات میرفتند و زمانی که تشریف آوردند همین فراباد پونی کلاب، اینها هم آمدند اینجا و بچهها میگفتند که ما به شما خیلی حسودیمان میشود. گفتم برای چی؟ گفتند که آخه جان از تو خیلی تعریف میکند. ما هر وقت حرکتی انجام میدهیم به ما میگویند خیلی بیعرضهای، از محسن یاد بگیر ببین.
اسبی که او سوار شده مثلاً درجه ۳، مال شما درجه ۲ ولی نمیتوانید ببرید. خلاصه ولی من خیلی شمر بودم روی اسب، نه اینکه اذیت بکنم، چغر بودم. نمیگذاشتم، یعنی مغز اسب را ازش میگرفتم. الان هم بارها به بچهها میگویم. میگویم اسب برای چی باید بیاید سمت مانع یهو فرار بکند یا نمیدانم حرکاتی هست. مغز اسب با کار دستهاست، ساقها، نشست. فکر را باید بگیری. جمله طلایی که اسب تبعیت داشته باشد از ما.
همینجوری به خودی خود که نمیآید برود بپرد که خلاصه گم و حسودیمان میشود به تو که به ما بعد میگفتند که آره بچهها گفتند که تو اینجا بهترینشان هستی، تو ماها بهترین هستی. من زیاد شنیدم که شما و داوود خان بهرامی بیشترین محبوبیت را پیش نشاطی خدا بیامرز داشتید. خدا حفظتان کند. ممنونم، همان علاقه بود دیگر، همان کار بود، همان عشق بود. عرق ما داشتیم آقای محسن خان عزیز.
ما خیلی به کارمان عرق داشتیم، خیلی دوست داشتیم کارمان را. خیلی دوست داشتم دغدغه معیشت زندگیام نداشتید، نگران نبودید قطع شود نباشد. ما فقط برای خرید از فراآباد برای مثلاً نان، شیر، فلان این حرفها وگرنه خب هر ۶ ماه از فروشگاه وزارت دربار شاهنشاهی وانت میآمد با وانت خواربار، همهچی.
یعنی هنوز این خواربار تمام نشده، ۶ ماه بعدی. همهاش فکر و ذکرمون کار بوده، کار و کار و کار و کار. و مصطفی، شما خوب دائماً آنجا با کامبیز مواجه داشتید. جذابترین.
خاطرهای که از کامبیز اتابکی توی ذهنتان هست چیست؟ برخلاف بعضیها که حالا میگویند اینطوری، آدم تحصیلکردهای بود، آدم خوبی بود، کاردان بود، میدانست کار را بلد بود. ما یک روز نه خود من، همه صبح که سواری میکردیم، زین را بعد از سواری، آبخوری را بعد از سواری باید تمیز میکردیم. میماند تمیز برای بعدازظهر. این نبود که میگفتیم چون بعدازظهر سواری بکنیم، این را بگذاریم توی مقر. بله، بعد.
دوباره بعدازظهر همان را بزنیم، بعدازظهر تمیز بکنیم. نه، اینطور نبود. بله، یک روز من پشتم به استبل ۱۲ بود، رو به زینخانه داشتم زینبک تمیز میکردم. دیدم صدای چکمه میآید. فکر میکردم یکی از این جلودارهاست و اینها دارد میآید، توجهی نکردم و نزدیکتر و نزدیکتر شدم. دیگر من اینجا وایسادم، سایش آمد اینجا، اینجا آمد. قبل از اینکه برگردم یهو گفت سلام حسین، باریکلا، آفرین آفرین، دارد یواش یواش میبیند باید چکار بکنی. قاطی این بزرگترها اینها را دیدی؟ گفتم سلام قربان.
یعنی سلام، یعنی میدانی چی میخواهم بگویم؟ اول او سلام کرد. اصلاً برایم خجالت کشیدم. گفت خسته نباشید. سلام، خسته نباشید به همین راحتی و من خیلی اصلاً گم کرده بودم. خدایا یعنی چی؟ چرا من نباید زودتر برمیگشتم سلام میکردم؟ فلان این کاردانی را میگوید دیگر، چون دید من یک کار اصولی، کار درستی را دارم انجام میدهم. خسته نباشید گفت، خستگی اصلاً از وجودم بیرون رفت. به طور کلی آدم.
خیلی مقرراتی، خیلی دیسیپلینی بود، خیلی دیسیپلین ازش کرده بودیم. ساعت مثلاً ۱۰ اینها، یک وقتهایی که سواری نمیخواست، سواری نمیکرد، میخواست برود اداره، اول میآمد استبل، یک سرکشی میکرد. حالا سرکشی میکرد برای بچهها را میدید چه خبر، چه خبر آقا؟ بچهها کارشان را کرده بودند، نشسته بودند توی اتاق یک چایی میخوردند یا هرچی.
اول سگش میآمد. یک سگ داشت به نام سایه بزرگ و یک سگ کوچکتر به نام لاکی. اول آنها میآمدند. آقا سگها را میدیدیم، سوراخ موش میخریدیم. میگفتیم چرا؟ به خاطر اینکه سگها میآیند و دو دقیقه بعدش کامبیز خان میآید. ملاحظه میکنی همه در میروند. کارهایمان را کرده بودیم، سواری و فلان، ولی از کسانی که بیکار بودند، بیکار میشدند، ابداً خوششان نمیآمد. میگفت چرا باید بیکار شود این همه کار.
به یک کاری برسید، از یکی یک کاری بخواهید. آقا آنجا ایراد است، آن ایراد را رفع کنید. آنجا اینجوری بخواهید. چرا بیکار نشستهاید شماها؟ بعد شما تو سیستم کارت من شنیدم زیندار داشتید، یعنی میرفتید خودتان لوازم از زیندار میگرفتید، امضا میکردید. اینجوری بوده، مسئولی میدادند، دیگر سیستمتان تحویل میدادند. زیر مثلاً عقاب میخواستید، میآوردند میدادند. بعضی اوقات حالا خودمان برمیداشتیم، بعضی وقتها خودتان زین میکردید و.
میبردیم حالا تا آنجا که میتوانستیم کمک میکردیم. بعد آنجایی هم که نمیشد، از پرستاران اسبها کمک میگرفتیم و خلاصه یک جوری سوار میشدیم. دیگر بسیار عالی. ما دستمان از استاد علی رضایی کوتاه است. متأسفانه من از همه بزرگترها و پیشکسوتان مثل شما خواهش کردم که یک خاطره مشترک از علی آقا برای مخاطب رادیو چهار بگویند. شما چه خاطره مشترکی با مرحوم علی آقا رضایی دارید؟
ما یک دوره با ایشان سواری میکردیم. تو خود دربارشان را برده بودند جای دیگر. درست است کدام باشگاه آورده بودند؟ باشگاه نبود، یک جایی بود که خودشان درست کرده بودند، یک چهار دیواری بود و اینها. حالا نمیخواهم زیاد راجع به این توضیح بدهم و اینها. عرضم به حضور شما، ایشان یک اسبی داشتند به نام یاقوت که گفتم، منظور یک اسبی از ترکمنصحرا آورده بودند به نام ضحاک. یک اسب هم آورده بودند به نام شبدیز.
که این شبدیز قهر کرد. خانم گلرخ بختیار ازشان خرید و بسیار هم اسب عالی درآمد. همینطور هم همین ضحاک. ضحاک هم آقای داوود حسین کریم آلمانه و بعد خریداری شد که یکی از دوستان ما گرفت. آمد زیر نظر جناب سرهنگ که یک روز با هم رفتیم گشت با رضایی. آقای رضایی ضحاک را سوار شد، من یاقوت را. زمستان.
سرد، کولاک عین سوزن فرو میرفت روی صورت. خلاصه تا یک جاهایی را قدمزنان رفتیم. چهار نعل، یک کمی چهار نعل. آن ضحاک بلند بود، ترکمن خیلی خوب. بعد گامهایش بلند بود. خب نسبت به یک اسب کرد گامها کوچک. این یک ذره افتاد، داشت میرفت. من به آن صورت نمیرسیدم به او و اینها.
خلاصه این یهو من را برداشت. من را برداشت. علی آقا، علی آقا کمک، کمک. رفتم، خلاصه رفتم یک ۲۰۰-۳۰۰ متر آنطرفتر خودم را پرت کردم پایین. این را جدی میگویم، نترس، جدی میگویم. اینها من هیچ وقت یعنی چیزهایی که برایم اتفاق افتاده باشد با جرأت میگویم. یعنی میگویم یک همچین اسبهایی بودند. الان کدام از کسی را دارد شما ۱۰ روز بخوابیدش، شاید دو دقیقه یک دو تای بازی بکند، یک دو تا فر بکند و فلان و همین.
خلاصه اسب رفت یک ۲۰ متر بالاتر وایستاد به برف خوردن و رفتم جلو و خلاصه اینجوری کت من را گرفت، من را انداخت بالا. آقا رضایی گفت بریم. میگویم من خیلی چغر بودم، خیلی دوست داشتم که با یک اصلاً از اسبهای آرام بدم میآمد، خوشم نمیآمد اسب آرام سوار شوم. بندازیم چهار نعل، بندازیم چهار نعل. یک ۳۰ متر رفتیم و آقا وقتی واداشت دیگر هر کاری کرده زیاد جونی نداشتم، زوری نداشتن.
عرضم حضور شما برد ۳۰۰ متر، ۵۰۰ نمیدانم. دوباره خودم را پرت کردم پایین. جدی میگویم اینها. آمد، آمد جلو رسید گفت محسن جان بیا تو سوار شو بگذار من او را سوار میشوم. بگذار من او را سوار شوم یک ذره خدمتش برسم. گفتم علی آقا من میخواهم این را سوار شوم. گفت تو چه کسی هستی؟ تو چه پررویی هستی؟ با همین خلاصه دوباره کت ما را گرفت انداخت بالا. برای سومین بار دوباره این حرکت انجام داد، برداشت. بعد خوشبختانه یک چیزی حدود مثلاً.
۵۰۰ متر، ۳۰۰ متر جلوتر میافتادیم توی دامنه که ما آنجا را بهش گفته بودیم. یعنی اسمگذاری بود دیگر. تمام منطقه آنجا دیگر گردنه مس بالای قصر فیروزه. هدایتش کردم توی آن سربالایی. دیگر وسطهای سربالایی تمام شد. آره تمام شد و بعد گفت محسن بیا سمت اصطبل. امکان دارد دوباره ببرد. گفتم نه نمیخواهم سوار شوم. او را سوار شوم، میخواهم همین را سوار شوم. فشاری نداد. نه با ماها زیاد چیز نداشت، چون با بابا و مامانم رفیق بود و فلان این حرفها. بعد آمدیم اصطبل. آمدیم اصطبل.
سر سه روز یا نمیدانم دو روز بعدش، سه روز بعدش روز سواری میکردیم. در این دو سه روزی که میگویم، یکی دو روز از این قضیه گذشت و اینها. من داشتم از مدرسه میآمدم. ایشان یک موتور ۱۷۵ تریل داشت، آبی رنگ هم بود. هیچ وقت یادم نمیرود. بعد من آمدم از بچهها جدا شدم که مثلاً جلویش را بگیرم بگویم که مثلاً کی برمیگردیم. من خانه لباس عوض میکنم، یک در خانه با هم بریم اصطبل. نمیدانم چیکار داشت.
اصلاً من را ندید. نه نمیشود ندیده باشد. آقا هی من آمدم اینور، هی این هم آمد اینور. من آمدم اینور، این هم آمد. هی اینجوری اینجوری کردم و اینها. خب چون من شناختم، من را میشناسم. آقا واینستاد. با جلوی موتور با آن سرعت زد وسط پای من. رفتم چراغش خورد تو شکمم، افتاد رفت. دلم را گرفتم، پایم را پشت سرم خورد به زمین، پشت سرم شکست و اینها.
خدا رحمتش بکند. من رفتم بدو رفتم خانه، لباسهایم را عوض کردم. آمدم سر خیابان وایستادم. آمد، من برگشت. دیگر میدانستم برمیگردد. دیگر برگشت و اینها گفت این کار چی بود تو کردی؟ گفتم شما این کار چی بود کردی؟ گفت اول بیا سوار شو تا بهت بگویم این کار چی بود کردم. من عجله داشتم، فلان بهمان از این صحبتها و باید میرفتم. گفتم حتماً باید میزدی به من؟ گفت آخه من هر و پیچیدم دیدم داره میاد، خاطر اینکه وایسی. واینستاد. خلاصه بعد رفتیم سواری و دیگر.
حالا جالب من یک خاطره خودم آرزوی خدا رحمتش برای من تعریف کرد. یک دفعه این شاید برای محتوا خیلی جذاب باشد. تو یکی از خیابانهای بالای سید خندان تصادف میکند، میزند به یک موتور. همه نمیدانم شاید خیلی ندانند، گواهینامه رانندگی نداشت اصلاً و اصولاً هم کسی بغلش تو رانندگی بنشیند خیلی آدمهای کمی میشناسم. آنجا همین گفت من زدم و رفتم. عادت نداشت. خدا بیامرزد. دیگر هم که داشت مثلاً با موتور میخواستیم بریم، میخواست بره خرگوشه. خب موتور وسط راه خراب میشد.
چه میدانم دنبال موتورساز نمیگشت که آقا اینجا موتورسازی هست نیست. میکردش توی جوب به این مسائل. مغازهدار آقا حواست باشه به این موتور من برمیگردم. برمیگردم دو روز دیگر برنگشت. خب خدا رحمتش کنه. خدا رحمت کنه.
باز هم از شما تشکر میکنم که تا انتهای این اپیزود همراه من بودید و امیدوارم که از شنیدن این خاطرات و صحبتها لذت برده باشید. در ضمن طراح پوستر کاور پادکست و همینطور پست اینستاگرام دوست عزیزم و همکار گلم فرشید جهانبازی هست که از راه دور هوای من و رادیو چانه را همیشه داشته. منتظر کامنتهایتان هستم و با گوش دل به انتقاداتتان گوش خواهم کرد و از شما خواهشی که دارم.
اگر موضوعی هست که احساس میکنید که نیاز به بحث و گفتگو دارد با من در ارتباط باشید با پشتیبانی تلگرام و دایرکت اینستاگرامش و خوشحال میشوم که راجع به آن موضوع برنامههای مفید و مؤثری بسازم. دم همگی گرم. تا اپیزود بعدی همگی را به خدای بزرگ میسپارم و مثل همیشه مواظب اسبهایتان باشید.