اپیزود سی و نهم رادیوچهارنعل، داستان زندگی استاد محسن علیپور.

چهار نعل: اپیزود سی و نهم رادیوچهارنعل، داستان زندگی استاد محسن علیپور.

خلاصه

در اپیزود سی و نهم رادیو چهارنعل، محسن پورحیدری به مصاحبه با استاد محسن علیپور، پیشکسوت سوارکاری ایران، پرداخته است. علیپور با یادآوری خاطرات دوران کودکی و تأثیر پدرش بر آغاز مسیر سوارکاری‌اش، به تجربیات ارزشمند خود در دنیای اسب‌ها و پرش اشاره می‌کند. او همچنین به معرفی مربیان تأثیرگذاری چون حسین افشار و کامبیز آتابکی پرداخته و نقش آنها در ارتقاء سوارکاری ایران را مورد بحث قرار می‌دهد. وی از خاطرات خود در مسابقات و ارتباط با اسب‌های مختلف سخن می‌گوید. علیپور به چالش‌های موجود در باشگاه‌های اسب‌سواری ایران، از جمله وابستگی به دربار و تمرکز بر خرید اسب‌های گران‌قیمت به جای تولید اسب‌های با کیفیت، انتقاد می‌کند و به ضرورت مدیریت بهتر و استفاده از امکانات موجود برای بهبود وضعیت تولید و پرورش اسب‌ها تأکید می‌ورزد.

موضوعات کلیدی

متن کامل گفتگو

عرض سلام و ادب و احترام خدمت همه شما همراهان خوب رادیو چهار نعل. محسن پورحیدری هستم و شما شنونده اپیزود سی و نهم رادیو چهار نعل هستید.

خدا را شاکرم که تا اینجای کار با حمایت و انرژی شما و صحبت‌های خوبتان توانستم ادامه دهم و در این قسمت مهمان من استاد محسن علیپور، یکی از بزرگان و پیشکسوتان خوب ورزش سوارکاری ایران هستند. مدتی بود که از تاریخ شفاهی فاصله گرفته بودیم به دلیل حجم زیاد مطالبی که داشتیم و از این به بعد خواهیم داشت. تلاش هم این است که بتوانم نظم پخش اپیزودها را برایتان حفظ کنم و خللی ایجاد نشود.

ولی از من بپذیرید که واقعیت امر کار سختی است چون که من به تنهایی تمام امور را انجام می‌دهم و اگر یک روزهایی زمان‌بندی‌مان به هم می‌خورد از شما عذرخواهی می‌کنم. خیلی خوشحال می‌شوم که کمکم کنید با نظراتتان و پیشنهاداتتان و حتی انتقاداتتان تا من بتوانم برنامه‌های مفیدتری را برایتان بسازم. طی هفته آینده یک معرفی دارم که ترجیح می‌دهم الان اعلامش نکنم ولی می‌دانم که خیلی.

برنامه جذابی برای همگی شما خواهد بود و به زودی در قالب یک پست این را در صفحه اینستاگرام رادیو چهار نعل برایتان معرفی خواهم کرد. بیشتر از این دیگر صحبت نمی‌کنم و شما را دعوت می‌کنم داستان زندگی استاد محسن علیپور را بشنوید.

حامی این اپیزود رادیو چهار نعل، فروشگاه لوازم سوارکاری نیک هورس است. فروشگاه نیک هورس واقع در باشگاه سوارکاری غزالی و با مدیریت علی نیکبخت عزیز ادامه می‌یابد. شعار فروشگاه نیک هورس این است که تمامی محصولاتشان با قیمت‌های اقتصادی عرضه می‌شود.

یعنی اینکه این بزرگواران از تولیدکننده‌های ایرانی حمایت می‌کنند و تقریباً می‌شود گفت ۹۰ درصد محصولات فروشگاهشان برای تولیدکنندگان داخل کشور است که این واقعاً جای امیدواری دارد. فقط کافی است که سری به مغازه‌شان بزنید یا با صفحه‌شان که لینک آن را در توضیحات همین اپیزود برایتان می‌گذارم در ارتباط باشید تا بتوانید محصولات مورد نظر خودتان را به بهترین قیمت تهیه کنید. در ضمن فروشگاه نیک هورس شرایط را برای مشتریانش خیلی راحت کرده است. تمامی محصولاتی که می‌خواهید.

با تمام جزئیاتش می‌توانید عکس‌هایش را داشته باشید و بعد از انتخابتان به راحتی با یک پست در خانه‌تان یا باشگاه سوارکاری‌تان تحویل بگیرید. یادتان نرود توضیحات این اپیزود را چک کنید. لینک فروشگاه، آدرس و شماره تماس‌های فروشگاه نیک هورس را برایتان می‌گذارم. به نام خالق یکتا.

امروز من دوباره این شانس را دارم که در خدمت یکی از بزرگترین و دوست‌داشتنی‌ترین اساتید جامعه سوارکاری باشم. کسی که کارهای خیلی بزرگی کرده، خیلی دوست‌داشتنی است، خیلی فنی است و ما همگی قلباً به او ارادت داریم و امیدوارم که در طی این پادکست‌ها نسل جدید هم از این تجربیات و از این صحبت‌ها استفاده کنند. من در خدمت محسن خان علیپور هستم از بزرگان و دوست‌داشتنی‌های جامعه سوارکاری. خیلی تشکر می‌کنم که این وقت را در اختیار من گذاشتید و مزاحمتان شدم و.

واقعاً خوش به حال من است که این شانس را دارم که جلوی شما بنشینم و مستقیم با شما گپ و گفت کنم. ما در خدمت شماییم. به نام خدا من سلام می‌کنم به شما و از شما ممنونم که یادی از من که جزو بزرگان نیستم ولی از بزرگان سوارکاری و استادان عزیزمان که خیلی زحمت کشیدند و این سوارکاری را در این چندین سال نگهداری کردند، کردید. ما از شما تشکر.

مخلصیم. شما خودتان جزو اساتید بزرگ هستید و افتخار می‌کنیم که زیر سایه شما خنک شویم. محسن خان شما متولد چه روز و ماه و سالی هستید؟ من متولد ۱ دی ۱۳۳۷ هستم. خدا حفظتان کند. اصالتاً مال کجا هستید و کجا متولد شدید؟ من در مهد سوارکاری ایران، همان فراآباد به دنیا آمدم. به دلیل اینکه پدرم هم مرحوم پدرم هم در همان فراآباد.

منطقه شکاربانی سلطنتی فراآباد بودند. اصالتاً مال تهران هستید؟ بله. بسیار عالی. چه سالی ازدواج کردید؟ محسن دهم فروردین ۶۱. این تاریخ را بهتر از تاریخ تولدتان حفظ کرده‌اید. خدا حفظتان کند. و حاصل ازدواج چند تا فرزند؟ سه تا. می‌توانیم اسم یک دختر دارم به نام الهام که خیلی دوستش دارم. خدا حفظش کند. یک نوه خیلی خوشگل دارد. امید علیپور و نوید. خدا حفظ.

محسن خان خاطرتان هست که حالا چون به واسطه شما در فراآباد به دنیا آمدید و عملاً بین اسب‌ها بزرگ شدید، اولین خاطره‌ای که در ذهنتان از اینکه اسب از نزدیک دیدید یادتان هست یا که حالا سوار شدید یا نزدیک شدید؟ اولین خاطره‌ای که می‌خواهید با اسب مواجهه داشتید برایمان بگویید لطفاً.

من قبل از اینکه سواری را شروع بکنم، خب عرض کردم خانه ما چون در فراآباد بود و اینها، بزرگترهایمان می‌آمدند از جلوی خانه ما با اسب رد می‌شدند. من در اتاقم که بودم صدای.

سم اسب‌ها را که می‌شنیدم بدو می‌آمدم بیرون دم در و با همه‌شان سلام علیک می‌کردم، دست بلند می‌کردم و اسب‌ها را می‌دیدم و خیلی هم کیف می‌کردم و خیلی دوست داشتم که زودتر بزرگ شوم و بتوانم از همان اول هم دوست داشتم که بیایم در این خطه سواری و بتوانم که یک حرکتی انجام دهم. خاطرتان هست چند سالگی اولین بار سوار اسب شدید؟ من اولین مربی‌ام مرحوم پدرم بود. اسم پدرتان چه بود؟ ملک علیپور.

عرضم به حضور شما ایشان یک اسب خیلی شروری داشتند به نام الدر بای که قدیمی‌های فراآباد می‌شناسندشان و چون در کار شکار و اینها بود یک قاطر داشت که می‌رفتند شکار، شکارها را روی قاطر حمل می‌کردند تا فراآباد اصطبل. یعنی یک مادیون نیله هم داشتند آنجا که من آن هر کاری هم کردم چون مال خیلی کوچک من کوچک بودم و اینها اسم آن مادیون را.

هر کاری کردم یادم نرود. یک مادیون نیله‌ای بود پدرم آن را سوار می‌شد قاطر را می‌داد به من با همان پالان و اینها ولی یدکم می‌کرد. ولی یدکم می‌کرد. یک مدتی اینطوری بودم و اینها بود فکر می‌کنم ۸، ۷، ۹ اینها بود. ۸ و ۹ بودم عرضم به حضورتان تا یک مدتی گذشت و اینها دیگر آن مادیون چون خیلی آرام بود نیله‌ای بود ولی اسمش شد اصلاً نمی‌توانم یادم بیاید نمی‌دانم.

بعدها داد به من خودش آن الدر بای را سوار می‌شد به فاصله تو خیلی شرور بود یا سیلمی بود به فاصله هفت، هشت، ده متر جلوتر می‌رفت دیگر من را یدک نمی‌کرد من آن مادیون را سوار می‌شدم به همان فاصله با آنها حرکت می‌کردم روزی یک ساعت حالا یک ذره بیشتر کمتر با هم سواری می‌کردیم برمی‌گشتیم و اینها بعد من را فرستاد پیش یک همسایه داشتیم به نام ابراهیم بک حیدری مرحوم خدا رحمتش کند.

ایشان از جلودارهای شاپور عبدالرضا بودند عبدالرضا پهلوی من را سپرد دست ایشان و با ایشان سواری می‌رفتیم و گشت‌های خیلی سنگینی سواری یهو ۵ صبح سوار می‌شدند برای شکار و تو این کوه و فلان حرفا اصل نبایستی عرق می‌کرد نباید خستگی می‌کرد ایجاد می‌کرد و اینها و به همین دلیل گشت‌های خیلی زیادی می‌رفتیم و اینها که طوری شده بود که نشسته من هر دو سمتش پینه بسته بود بعد از یک مدتی گفتم من می‌خواهم بروم.

تو کار پرش ایشان ما را معرفی کرد به آقای بهرامی بزرگ پدر آقای داوود بهرامی که با آقای داوود بهرامی سواری می‌کردیم با پدرش آقای عزت خان وجدانی بودند با آقای بهرامی و آقای داوود کریمی مجذوب بودند چون می‌گویم یک ذره چیز بوده اینها را قشنگ.

یادم می‌آید که قبل از شما چه کسانی آنجا سواری می‌کردند. پیشکسوت‌تر از شما که حالا حرفه‌ای و کلاسیک مانژ پرش و این‌ها انجام می‌دادند، آقای علی رضایی بود، آقای عزت‌الله وجدانی بود، آقای رضا تراش کاشانی مرحوم بود، آقای داوود کریمی مجذوب بودند. نسل قبل از شما. بله، شما فرمودید که مرحوم پدرتان اولین بار شما را روی اسب گذاشتند و با اسب آشنایتان کردند. عملاً با عصر زندگی شروع کردید. حالا بعد از مرحوم پدرتان، اولین کسی که با او به صورت کلاسیک سواری را شروع کردید، یعنی وارد دنیای حرفه‌ای اسب و سوارکاری شدید، چه کسی بود؟

مرحوم آقای حسین افشار که یکی از چوگان‌بازان بودند و در کار پرش هم سررشته داشتند. قبل از اینکه تشریف بیاورند از گارد، بعد با ایشان سواری می‌کردیم. وارد کار پرش شدیم و فلان و این حرف‌ها تا اینکه یواش‌یواش تشریف آوردند و آنجا را ساختند.

یک باشگاه خیلی جمع‌وجور ولی خیلی فنی و خوب. بله بله، آنجا فقط یک اصطبل ۱۱ راسته بود. البته بعداً شد ۱۱ که فقط اصطبل اسب‌های پدرم بود. آنجا درست است که خیلی هم قدیمی بود و این‌ها زمان رضاشاه بود. آن استخر، عرضم به حضورتان که با جناب سرهنگ ما سواری را شروع کردیم که تا روزهای آخر هم ایشان هر جایی که می‌رفتند برای مربیگری می‌گفتند محسن باید بیاید اینجا کمک کند.

خاطرتان هست اولین مسابقه‌ای که پریدید چه سالی، چه اسبی، چه رده‌ای بوده؟ من فکر می‌کنم یک اسبی داشتیم به نام برف سفید، سال ۵۲ بود. این عصر خیلی گه‌گیر بود. این‌ها که این را به ما گفتند که این را باید راهش بیندازی. گه‌گیر بودند که صندلی‌های ثابت فراآباد هنوز نشده بود. صندلی اجاره می‌کردند. اصلی فراآباد هنوز صندلی اجاره می‌کردند دور تا دور. بعداً شد ثابت که مثل الان هستیم. هنوز هم همان صندلی‌هاست. ثابت. بله، همان صندلی که آن سال گذاشتند یا نه عوض کردند؟ نه، همان. منتها اینقدر آقای آب آورده بود صندلی‌هایش را که آن‌ها متحرک بودند. یکی یک موقع اگر می‌شکست این حرف‌ها.

یک موقعی من رفتم توی انبار، خیلی از آن صندلی‌ها بود ولی بعدش دیگر نمی‌دانم اصلاً چه شد. خلاصه خیلی چیز وسایل‌های ما خیلی بود. آقا، انقدر نعل آورده بودند آقای آتابای از انگلستان. انقدر وسایل مثل بند رکاب، مثل دست جلو، مثل تو دهنی زین چی چی چی چی چی چی چی چی چی داشتیم که تا من فکر می‌کنم تا ۲۰ سال بعد از انقلاب هم داشتیم.

ولی متاسفانه من فکر می‌کنم تا ۵ سال ۴ سال بعد از انقلاب اصلاً این‌ها نابود شدند. بله، در مورد مسابقه‌تان می‌فرمودید. دیگر از همان موقع مسابقات را شروع کردیم و این‌ها و دیگر یک اسب داشتیم مال آقای یک مادون فارس داشتیم به نام خوشرو که با این هم من می‌پریدم. آقای علی رضایی یک اسبی داشت.

به نام یاقوت، یک کردی بود. زیاد هم چیز نبود که خودشان سوار می‌شدند. بعد فروختند به خانم کیمدار که ایشان چون هنوز سواری‌شان در حد مسابقات نبود، من با آن‌ها می‌پریدم و این‌ها. بعد یک اسب ترکمن دیگری هم داشتیم به نام کرکس. مال خانم آلیت کاتافوی، دختر خانم سفیر ایتالیا بود در ایران که با همین اسب من کافه ولیعهد را که همان سالی که آقای کریم هداوند با قزلباش یک شدند.

من با آن اسب پریدم که متاسفانه تو گاراژ دوم یا سوم به علت انداختن مانع دیگر ولی عصر خیلی قلدر و یمو توی قره کهر بدون نشان خیلی محسن خان اولین جایزه‌ای که گرفتید خاطرتان هست؟ من همه سالم سخته. آره می‌دانم. والا یادم نمی‌آید ولی کم جایزه نقدی بوده. جایزه اولینش نمی‌دانم یادم نیست. نخیر، درست است.

چون آخه با یزد نمی‌رفتیم توی یک رده همیشه دو تا اسب داشتیم سه تا اسب داشتیم نمی‌دانم حالا رده‌های بالاتر که می‌شود یهو چهار دست می‌شود و سه تا اسب می‌شد. شما جزو آن معدود افرادی هستید که به نظر من حالا این نظر شخصی من است خوش‌شانس بودید و تو آن سیستم حرفه‌ای دربار و حساب سلطنتی سواری را شروع کردید. می‌خواهم از مربی‌های خارجی که تو آن سیستم می‌آمدند و مرتب کنار شما بودند برایم یک خورده حالا اسمی منصبی حالا اگر هر چیزی هست به ما بگویید. من بیشتر با.

اواخر آقای پولشو کومله بودم که بعد رفتند برای المپیک مونترازیس که آنجا هم با یک اسبی پریدند به نام اسب کهر اسم داییستر به نام دایستر یزد کهر خیلی عضله‌ای خیلی خوش‌فرم. بعد رایدرش هم که خانه‌ای بود که ایشان اینجا کار می‌کردند. آنجا به آن کار آن اسب می‌رسید که برای المپیک آماده که آن سال هم آقای توی المپیک.

بیشتر با خانم گیدروز کانادایی کار کردم. آنجا فرانسویه ژان میشلگو بود. بله بله، آقای حکمیت هم که همین تو انقلاب آمدند و که یک کلاسی گذاشتند برای همبستگی با المپیک اینترنشنال که ما هم خوشبختانه خوشبختانه ما انتخاب شدیم که یک دانه از آن حکم‌های اینترنشنال بین‌المللی الان دارم.

آقای پلوایر یک کلاس گذاشتیم انقلاب بعد از انقلاب گهگاهی که مثلاً لطف می‌کردند با بچه‌های خودشان با قوی‌ها مثل دختر خانم خودشان آقای کوروش و فرزانه چند تایی بودیم و این‌ها می‌رفتیم کلاسشان کار می‌کردیم و دوباره برمی‌گردیم پایین. عمده کارمان با خود جناب‌عالی بود مصطفی. شما از نزدیک با.

کامبیز اتابکی که حالا عملاً همه‌کاره سیستم اصطبل سلطنتی بوده برخورد داشتید. نقش کامبیز آتابای را توی آن سیستمی که آن سال‌ها بوده چقدر می‌دانید و نقاط مثبتش به نظر شما چی بوده؟ ببینید ایشان زمانی که رفتند دوره دیدند و برگشتند و آمدند کجا رفتند سوارکاری ایران. انگلیس رفتند، فرانسه رفتند دوره سوارکاری. بله و زمانی که برگشتند آمدند اصلاً سواری ایران نوین را اصلاً خیلی فرق کرد. اسب وارد کرد، مربی آورد.

همین این خودش یک پوئن خیلی بزرگی بود برای ایران و برای بچه‌هایی که آنجا کار می‌کردند و برای بزرگترهای ما خیلی خوبی بود. و تمام من به نظر من آجر به آجری خشتی که آنجا رفته بالا بنا شده فقط به مخصوص اسب بوده یعنی به هیچ کاری دیگر نمی‌آید. یعنی شما همین الانش که اینجا نگاه بکنید تکان نخورده آنجا.

همان‌طوری که یک ذره مرمتش کردند یک ذره از آن حالت درآمده ساختار اصلی همونه ولی ساختار اصلی زیربناش همونه. یک نقدی که حالا من شخصاً به حالا به آن سیستم می‌گیرم حالا شاید من اگر جای ایشان بودم تو آن سال همین تصمیم می‌گرفتم ولی تمام بهترین و و اهمیت و کل سیستم آن دربار و آن اسب و آن سیستم مال یک تعداد محدودی بوده که حالا شما بودید حالا بقیه اساتید بودند که آنجا بودند و عملاً کسی از بیرون نمی‌توانسته وارد آن سیستم بشود یعنی مثلاً خب خیلی از کارها تو همان زمان هم.

ساز باشگاه‌های ریال کار می‌کردند به این راحتی آن سیستم ورود نمی‌کردند خب آنجا بالاخره مربی خارجی امکانات خوب لوازم خوب و تمام امکانات به صورت فول در اختیار شما بوده و هیچ آدم جدیدی نمی‌توانسته بیاید اگر نسبتی یک جوری با آن سیستم نداشته یکی از نقدهایی که به کامبیز آتابای هستش شما که آنجا زیست کردید و زندگی کردید این نقد را می‌پذیرید یا نه بله می‌گفتند که اینجا باید کسانی کار بکنند که پدرانشان اینجا زحمت کشیده‌اند این‌ها.

باید اینجا باشد و نباید بیرون بروم کار دیگری انجام دهم و فقط به خاطر اعتماد. به یاد دارم که سوارکاران خوبی بودند که دوست داشتند صبح تا ظهر به آنجا بیایند و به اسب‌ها رسیدگی کنند، حالا کار زیاد بود در آن خانه، ولی بعد از ظهرها با بچه‌ها سوار شوند و این اجازه را نداشتند.

حالا به نکته دیگری می‌پردازیم. به هر حال، پول و امکانات در اختیارشان بود، اما حتی به ذهنشان نرسید که مثلاً مربی خارجی در اختیار باشگاه‌های دیگر یا بچه‌های دیگر بگذارند، چون آنجا مختص دربار بود.

گاهی اوقات برای تماشا یا بازدید به بیرون می‌رفتند یا مثلاً به نوروزآباد می‌رفتند و کار می‌کردند و برمی‌گشتند، ولی عمده کار چون پول از طریق دربار به آن‌ها پرداخت می‌شد، اجازه نداشتند در باشگاه دیگری فعالیت کنند و با کسی دیگر کار کنند، مگر اینکه روزهایی استراحت داشته باشند که آن هم باید از قبل هماهنگ می‌شد و زمان کمی داشتند.

به دنبال سوال و جواب و سواری آرامی می‌رفتم که به آن‌ها می‌گفتند ما راه را به شما نشان می‌دهیم، ولی خودتان باید مطالعه کنید و پیدا کنید که ما چه می‌گوییم. این‌گونه نبود که صبح تا شب آنجا بایستند. نقد دیگری که وجود دارد این است که اصطبل سلطنتی فقط اسب‌های گران‌قیمت را خریداری و مصرف می‌کرد و در بخش تولید با آن همه امکانات غافل بود.

پول و امکاناتی که در اختیارشان بود، عملاً نادیده گرفته می‌شد. هر کس هم هرچه تولید کرده بود، از قبل بوده یا ایلخیا تولید کرده بودند و حالا به واسطه دانشکده افسری زیر پای بچه‌ها و اسب‌ها چرخیده بودند. اما اصطبل سلطنتی هیچ‌گاه به فکر تولید اسب برای آیندگان یا آوردن سیلمی و مادیون خوب نبود. اکثر اسب‌هایی که حداقل من شنیده‌ام و شاید شما هم این را تایید کنید، در آنجا ورزش می‌کردند و مسابقات خوبی داشتند. چرا این کار را نکردند؟ به نظر شما استراتژی‌شان چه بود که اصلاً به این فکر وارد نشدند؟

قبل از اینکه فرمایش کنید پرش و واردات اسب‌ها، ما مادیون‌های تولیدی هم داشتیم از نژادهای دخونی و این حرف‌ها، ولی درشت و خوب بودند. مثلاً از کره‌های بیشتر که چندتایشان از کره‌های شاه‌پسند بودند که خودش یک چیز انگلیسی خوبی بود. بعد یواش یواش اسب‌هایی آمدند که برای کالسکه بودند.

اولین اسب‌های قره‌کهری بودند که از مجارستان آمدند و بعد نیله‌ها آمدند که یکی‌شان خیلی خوب درآمد به نام غول طوسی که برای کالسکه تشریفات بود، ولی در پرش هم استفاده شد، چون نسبت به اسب‌های دیگر بلندی داشت.

خسرو یکی از دوستان خوب آقای کامبیز خان بود و ایشان اسب فوق‌العاده بزرگ و خوبی را به او دادند که در سال ۵۴ در مسابقه سرعت مقام اول را به دست آورد. بعد چند سری اسب آمد که خاطرم نیست چند سری از خوبی آمد. یکی از اسب‌هایی که آمد، کور رنگی بود و خیلی خوب می‌پرید. زمانی که گفتند این اسب هم جزو این اسب‌ها باشد، هیچ وقت یادم نمی‌رود که اینجا دیدند این اسب اصلاً روی ایکس هم نمی‌رود. خیلی شبیه بود به آن اسبی که آنجا دیده بودند. این را می‌خواهم بگویم که با آن‌ها یک اکیپ کامل چند سوارکار و دامپزشک تاپ می‌رفتند و آن را جایگزین کردند با یک اسب مبتدی.

جابجا کردند و آن اسب آمد اینجا و رفت زیر پای آقای داوود بهرامی. بعد اسمش را گذاشتند کون کرد و بعد دیدند که این اسب اصلاً پرش نمی‌کند. متوجه شدند که این جابجا شده و اسب خیلی کانفرماسیون خوبی داشت، خیلی خوشگل و کور رنگ سفید. داوود جانم از آنجایی که همه می‌دانند، سوارکار خیلی ماهری بود. یکی از دوستان دوران بچگی ما که با چوب سواری می‌کردیم. این اسب را انقدر با حوصله کار کرد که می‌گویم مربی‌های ما الان حوصله‌ای ندارند. یک اسب خوب و آقا این چلاق شد، خب یکی دیگر بخریم. یعنی چی؟ چرا باید بگذاریم چلاق شود؟ اصلاً معنی ندارد. ما وقتی می‌شنیدیم اتفاقی برایش افتاده، همه به همدیگر نگاه می‌کردیم و می‌پرسیدیم تاندون چطور شده؟ یعنی چی کار کردند که تاندون اسب این‌گونه شده؟ برایمان مفهوم نداشت، چون انقدر درست کار می‌کردیم و همه چیزمان سر جایش بود. تعجب می‌کردیم. با این اسب انقدر کار کرد که به رده آمد. البته من هنوز جواب سوالم را نگرفتم. می‌خواهم ببینم چرا این‌ها به فکر تولید نبودند؟ یعنی بگویند خب ما این حجم نداریم، اسب آماده بخریم، پول زیاد بدهیم، بخشی را هزینه کنیم و اسب تولید کنیم با همان مربی خارجی و پتانسیلی که شما جوانان داشتید، کار جدیدی بکنند.

ببینید، یک سری هم اسب از فرانسه آمد. یک مادیون به نام مینودوری آمد، به نام دیدار از ایرلند آمد. چندتایی آمدند برای تولیدی. آن‌گونه هم نبود. یک مدتی آمد و پرید. فرانسوی بود و خیلی خوش‌اقامت و خوبی بود که بعد بردنش زیر کشش. واقعاً کره‌های آسی داد. سیلمی چی آوردند؟ سیلمی آن زمان فانیون مال ارتش بود، مال سلطنتی نبود. سیلمی آمد که بعد گرفتند. مثلاً افرون را از فرانسه هدیه گرفتند و گفتند این باید به ایران بیاید.

اسبی بود که آنجا می‌دوید، افرون خالص و خیلی خوشگل بود. هدیه به شاه دادند که آمد اینجا و مدتی هم به ایلخیه جلیل‌آباد رفت که کمکی هم به آنجا بشود. شاهین هم همین‌طور. بله، شاهین انگلیسی آمد، پرستو آمد از انگلستان. سیستم کورس آمدند. نخیر، برای همین سیلمی.

بله، آنجا می‌دویدند. شاهین انگلیسی بود، فرانسوی بود و آمدند اینجا که بعد بردنش جلیل‌آباد که آنجا هم بتوانند کششی بکنند که خون‌ها عوض شود. همان دیگر خالص بودن از بین رفت. آنجا دیگر عملاً با این کار قبول ندارید؟ جان قبول ندارید؟ آن خلوص حالا ترکمن و آن نژاد ایرانی آنجا با ورود آفریق دیگر.

این بود قسمت اول داستان زندگی استاد محسن علیپور در اپیزود سی و نهم رادیو چادر. امیدوارم که برای برخی از شما عزیزان خاطراتی زنده شده باشد و همچنین برای نسل جوان صحبت‌های آموزنده‌ای داشته باشد. صحبت کردن با این عزیزان به شخصه برای من بسیار آموزنده بود تا اینجا و خدا را شکر که هنوز سایه این بزرگواران را بالای سرمان داریم.

در ضمن، طراح پوستر کاور پادکست و همچنین پست اینستاگرام، دوست عزیز و همکار گرامی‌ام فرشید جهان‌بازی است که از راه دور همیشه هوای من را داشته است. تا اپیزود آینده، همگی را به خدای بزرگ می‌سپارم. مواظب اسب‌هایتان باشید.

مشاهده در وب‌سایت اصلی