اپیزود سی و دوم رادیوچهارنعل،بخش دوم گفتگو با استاد محسن امیری.

چهار نعل: اپیزود سی و دوم رادیوچهارنعل،بخش دوم گفتگو با استاد محسن امیری.

خلاصه

در اپیزود سی و دوم رادیوچهارنعل، بخش دوم گفتگو با استاد محسن امیری، مشکلات مربیگری و هزینه‌های نگهداری اسب‌ها در باشگاه‌ها مورد بررسی قرار می‌گیرد. مجری بر ضرورت ارتقاء کیفیت آموزش و کاهش هزینه‌ها تأکید کرده و خواستار همکاری نزدیک‌تر با فدراسیون سوارکاری برای تضمین آینده این ورزش است. در این مصاحبه، خاطرات سوارکاری فردی از مسابقات و جشن‌های ۲۵۰۰ ساله و همچنین چالش‌های یادگیری سوارکاری و تأثیر مربیان بر مسیر او روایت می‌شود. عرب شیبانی، پس از استعفا از ارتش، به سوارکاری پرداخته و با دیگر نظامیان ماهر به تربیت اسب و آموزش سوارکاران پرداخته است. این افراد با وجود محدودیت‌ها در مسابقات سوارکاری موفقیت‌های چشمگیری کسب کردند. فرد مصاحبه‌شونده به تجربیاتش در مسابقات قهرمانی کشور و تأثیر نلبندی بر عملکرد اسبش اشاره کرده و از شنوندگان می‌خواهد تا این خاطرات را با دوستانشان به اشتراک بگذارند.

موضوعات کلیدی

متن کامل گفتگو

سلام. خوشحالم از اینکه با یک قسمت دیگر در خدمت شما بزرگواران در رادیو چهار نعل هستم. خدا را شاکرم که توانستم تا اینجای کار به لطف حمایت شما ادامه دهم.

کامنت‌های مثبت و صحبت‌های بسیار خوبی از شما شنیدم. قبل از اینکه بخواهم قسمت سی و دوم را برایتان توضیح دهم که به چه صورت است، می‌خواهم چند دقیقه‌ای صحبت کنم درباره اینکه طی چند روز اخیر پیام‌های زیادی را در پشتیبانی کانال تلگرام رادیو چهار نعل یا اینستاگرام رادیو چهار نعل دریافت کرده‌ام و بسیاری از دو مسئله بسیار بزرگ شکایت داشتند. اولی در مورد مبحث مربیگری و آموزش در باشگاه‌ها بوده که بسیاری پیام داده‌اند که مربی ما یک سری مسائل و مشکلات دارد و.

ما نسبت به آن هزینه‌ای که می‌کنیم برداشت مناسبی نداریم یا احساس خوبی نداریم. مطلب بعدی در مورد هزینه‌های نگهداری اسب چه در تهران و چه در شهرهای دیگر است که بسیاری از این بابت نگرانند و عملاً آینده ورزش ما را تهدید می‌کند. در مورد مسئله اول که بخواهم توضیح دهم، خواهشی که دارم از شما این است که به عنوان مدیر باشگاه، رئیس باشگاه، مالک باشگاه هر عنوانی که دارید، تلاش کنید که علم مربی‌هایتان بیشتر شود. اگر احساس می‌کنید که آن کسی که آنجا کار می‌کند.

خطایی دارد یا اشتباهی دارد، با او صحبت کنید. از یک مربی خبره‌تر کمک بگیرید تا فرزندانتان را آموزش دهد و اگر می‌بینید که حالا به هر طریقی امکان پیشرفت و تغییر وجود ندارد، به راحتی می‌توانید به فدراسیون سوارکاری نامه بزنید و درخواست کنید یا اصلاً آن مربی و هر کسی که هست را به فدراسیون معرفی کنید و در توضیحاتش بنویسید که به این دلیل و به این مشکلات ما نیازمند همکاری بیشتر با فدراسیون هستیم. حالا فدراسیون قطعاً پیگیری می‌کند و چون که من مطمئنم آقای کاظمیان وقتی که آمده خیلی.

شنونده است، خیلی حرف‌ها را می‌شنود و گوش می‌کند و تلاش دارد که شرایط را بهتر کند. پس نگران این نباشید که مربی‌تان حالا خوب نیست یا آموزش ندیده. یک قسمت صحبت هم با همکارانم و کسانی است که به عنوان مربی در این مجموعه‌ها کار می‌کنند. به هر حال پیش هر کدام از ما ممکن است یک کسی وارد شود که فردا روز بخواهد مربی باشد و بخواهد در این حوزه فعالیت کند. وظیفه اخلاقی ماست که کمک کنیم مربی‌های آینده باسوادتر و با درک‌تر.

و فنی‌تر و حرفه‌ای‌تر از ما باشند. اصول مربیگری و معلم بودن این است که کمک کند شاگردش از خودش بهتر شود و این بسیار زیباست که از خودمان یک یادگاری در این دنیا بگذاریم و عملاً کسی را از خودمان به یادگار بگذاریم که اسم ما را زنده نگه دارد. مطلب بعدی در مورد هزینه‌های نگهداری اسب‌ها و پانسیون باشگاه‌هاست. بسیاری پیام داده‌اند و بسیاری از این مسئله ناراحت بودند و به حق هم هستند. ناراحتی‌ها.

در واقعیت این است که ما در شرایطی هستیم که مشکلات اقتصادی به هر حال دورمان زیاد است. طبیعتاً در مشکلات اقتصادی کسانی که با اسب سر و کار دارند نسبتشان خیلی کمتر از عموم جامعه است. اگر ما به عنوان باشگاه‌دار، به عنوان مالک یک مجموعه و هر جایگاهی که داریم آن رواداری را از خودمان نشان ندهیم، عملاً تبر را برداشته‌ایم و داریم به ریشه این ورزش خیلی محکم ضربه می‌زنیم. بسیاری هستند که پول خرید اولیه یک اسب را دارند تا یک مبالغی.

ولی آن چیزی که برایشان نگرانی تولید می‌کند هزینه‌های نگهداری اسب‌ها و پانسیون‌ها است. ما به عنوان باشگاه‌دار، ما به عنوان مالک یک باشگاه، ما به عنوان یک مدیر سیستم وظیفه انسانی‌مان این است که بتوانیم آدم‌های بیشتری را جذب این سیستم کنیم و بتوانیم کسانی که هستند را حفظ کنیم. چون در چند سال اخیر حداقل در سه سال اخیر خودم شخصاً شاهد ریزش خیلی شدیدی در بخش نگهداری اسب‌ها بوده‌ام.

و دیده‌ام بسیاری از مالکان به دلیل اینکه نمی‌توانند هزینه‌های اسبشان را پرداخت کنند مجبورند که آن اسب را بفروشند و مجبورند از این ورزش خداحافظی کنند با یک دنیا حسرت. در نهایت وظیفه همه ماست که کمک کنیم آدم‌های بیشتری جذب این ورزش شوند و اگر این دیدگاه را نداشته باشیم که یک مقدار ورزش سوارکاری همگانی‌تر نشود، جامعه‌مان کوچک می‌ماند و جامعه کوچک قطعاً بازار بزرگی.

نخواهد داشت. خوب، قسمت سی و دوم، قسمت دوم گفت‌وگو با استاد محسن امیری است که پیشنهاد می‌کنم اگر می‌خواهید کامل این قسمت را بشنوید، ابتدا باید قسمت سی‌ام را گوش کنید چون این قسمت ادامه صحبت‌ها و همان بحث‌های قسمت سی‌ام است. امیدوارم از شنیدن این خاطرات جذاب که به لطف لحن زیبا و مهربانانه استاد امیری زیباتر هم شده لذت ببرید و ممنون از اینکه قسمت‌ها را به دوستانتان معرفی می‌کنید و از ما حمایت می‌کنید. خیلی صحبت کردم.

امیدوارم که شاهد آینده بهتر و روشن‌تری برای همه آدم‌هایی که با اسب سر و کار دارند باشیم. من محسن پورحیدری هستم و شما شنونده قسمت سی و دوم رادیو چهار نعل هستید. بله، آنها این کار را نمی‌کردیم خودشان.

یک نفر می‌دید دیگر در کورس ما کار نداشتیم. درست است، کورس ما تقریباً سال ۱۳۵۵ یک تیمسار قره‌باغی بود. او را ترکمن‌ها یک آقایی بود که یک اسب بخشیده بود. این را ما خودمان نگه می‌داشتیم، خودم حاضر می‌کردم، آماده می‌کردم، آماده می‌کردم، خلاصه آماده می‌کردیم که.

اسب‌های پرش می‌رفتند گشت این را می‌انداختند بغل این اسب‌های پرش می‌رفتند. روزی ۳ ساعت، ۴ ساعت، ۲ ساعت و نیم هر روز می‌رفتم. نهایتاً یک روز در هفته نمی‌رفتم. یعنی این از چیز بود. اسب‌های پریشبام یک ذره درشت‌تر از امروز. خلاصه ما این را آماده کردیم، ما این را آماده کردیم و یک مرتبه به من گفتند که باید این اسب ببرد کجا کمند یا گنبد. آن موقع دیگر گنبد هم.

میدان‌های خیلی خوبی داشتند. یا خارجی آماده کرده بود، بسیار مرتب. گنبدی که فکر کنم شما بهتر از خدابیامرز فرزین مشرف کمک فرانسوی بود به نام قرقی. اسمش قرقی بود. من این را آماده کردم، بردم قهرمانی گنبد نرسیدیم. قهرمانی گنبد نرسیدیم. من یک سرباز آماده کرده بودم. این سرباز بد نبود اما بردند که آنجا.

من دیدم که این بچه‌های ترکمن این ممد توماجو نمی‌دانم یک پسر داشت از آن بود تا این هر موقع این سوار می‌شد دور این میدان بندر ترکمن گچ بده این پسر از بغلش رد می‌شد سه چهار تا شلاقی می‌زد سرباز بیچاره. آره، یک روز به من گفت که این عموی برادر سرهنگ بود، سرهنگ بود، فرمانده شهربانی گنبد بود، گنبد بود یا گرگا.

این بچه به خاطر آن از سربازی این‌ها نمی‌ترسید. خلاصه یک روز گفتم که ممد به این پسر بگو که این سرباز اگر این سرباز شلاق می‌خورد، آن موقع آن شلاق‌های آنها مثلاً یک دست چوبی داشت بعداً بقیش یک چرم می‌دوختند به هم. اگر این شلاق بخورد به چشم این سرباز کور شود حواست جمع باشد. بعداً خندید یک خورده ممد و ما این اولین کورس که این اسب چیز کردیم. همان موقع آقای بابک شکی هم آمد. ما این را عرق‌گیری می‌کردیم دید.

سنگین شده بود خیلی دوست داشت سوار شود. ما این را بردیم اولین مسابقه بودیم که این اینقدر پرید بالا پایین، پرید بالا پایین، زین آمد روی کفلش. با توجه به اینکه با این سرباز باز هم چهارم شد. باریکلا. آره دفعه دیگر.

رحیم بود، گفتم این رحیم که از شماره سوار شود بعداً هر چقدر شد من می‌پردازم. برای اذیت می‌کردم، آن موقع که می‌آمدند تهران اذیت می‌کردیم. می‌گفت نه رحیم نمی‌شناسم. گفتم سوار شود، یک‌دفعه سوار شود دیگر عاشقش می‌شود. حالا ما دو تا مسابقه دیگر بیشتر نداریم.

یک مسابقه یک قهرمانی بد در ترک دوم مسابقه که سوار شد، این با ۴۰ متر فاصله شد. بعداً مسابقه بعدی اسب داشت کل جهان گل اولش یک گل داشت، دو مرتبه قهرمانی گنبد گرفته بود. بعداً آماده که در ترکمن تو قهرمانی افتادن بغل این، افتادن بغل این، این اسب منفی بگویم که با صد و خورده‌ای متر فاصله از این‌ها شد.

من هم رفتم خلاصه زد، یعنی با شلاق زد، با شلاق زد چسباند به نرده که نزند بیاید، اما این لامصب دیگر این را من عادت داده بودم. همیشه گفته بودم به سربازها یک سر و گردن از جلوتر حرکت کنید، این عادت نکند بماند همیشه جلو برود. بعداً این آماده اول شد و این رح گفت که پسر من هم رفتم همان روز قهرمانی، روز قهرمانی این پسر گرفتم.

کتکش کردی مسلمان، برای چی می‌زنی؟ این‌ها رفتند همان سرهنگ رفتند، سرهنگ را آوردند. خلاصه گفتم که جناب سعدی این برادرزاده تو بچه‌ها را به خاطر شماست، فکر نکن که من از شما دارم. کاری نکن که اینجا میدان آبروریزی بشود. خلاصه این رفت و دیگر نیامد و ما هم از همان برداشت را کم کردید.

واقعاً کم کردم. من یک خاطره را از شما شنیدم راجع به اینکه شما یک نامه‌ای را بردید برای جشن‌های ۲۵۰۰ ساله و خیلی مشتاق بودم که این سوال را از خودتان بپرسم. چی بوده داستان این نامه سال ۱۳۵۰ جشن‌های ۲۵۰۰ ساله در شیراز؟ بله در شیراز جمشید برپا شده بود از طریق خود شاه.

که همه آنجا شرکت کرده بودند. سوار نظام‌ها با اسب، با فیل، با شتر شما و نامه‌هایی که باید از تهران به دست شاه می‌رسید که ببینند زمانی که شاه آمده سر کار چقدر زمان پیشرفت کرده و تاریخ چطوری شده. نامه از مجلس می‌گرفتند. حالا کسانی که با اسب مثل چاپارهای سابق.

اسب نامه‌ها را به شهرام شهرستان یک چیزی را اضافه کنم برای مخاطب رادیو چارل. زمان هخامنشیان بزرگترین سیستم پست از آنجا استارت شده و بزرگترین سیستم انتقال نامه را ایرانی‌ها داشتند که در سراسر تقریباً می‌شود گفت تا نزدیکای چین این‌ها سیستم همین چاپارها را پیاده می‌کردند. بله می‌فرمودید به ما مأموریت دادند در سه مرحله مسیر را تمرین بکنیم. سرلشکر حسین زمانی بود، جناب سرهنگ سرعت‌پور بود، سرعت‌پور بله.

بعد من بودم. رفتیم مجلس ثنا روبروی دانشکده افسری. آنجا نامه را گرفتیم. یک دانه نامه بود و این‌ها نامه را دادند به من. نامه از کی گرفتید؟ از نخست‌وزیر شریف امامی. زمان شریف امامی بله. بعداً از تهران تا خود تخت جمشید هر دو ۱۲ کیلومتر دو تا سوار گذاشته بودند که هر ۱۲ کیلومتر اسب‌ها و سوارها عوض بشوند. این نامه را بده به آن، آن نامه را بده به آن، آن نامه را بده به آن.

همین‌طوری برود تا کجا؟ تخت جمشید. بعداً چند نفر از این بچه‌ها که تعیین شده بودند نتوانستند این کارشان را انجام بدهند. مأموریت چند نفر تعیین شدند برای این خط؟ یعنی این برای این مدت از این مسیر هزار کیلومتر را هر ۱۲ کیلومتر دو نفر تعیین شده بودند از درجه‌های ارتش و ژاندارمری و فلان. همه نظامی بودند از اصفهان، از تهران، از شیراز تعیین شده بودند. اما یک چندتایی این کار کردند، جا زدند گفتند کنار جاده خیاب.

ماشین‌ها، اتوبوس‌ها، کامیون فلان ما را پرت می‌کند بیرون. ترسیدم. نه واقعاً همین‌طوری بود. قبول نکردند. آقای زمانی به من گفت امیر گفتم چیه؟ گفت تو هرچقدر می‌توانی سوار من شب ۱۰ نفر سوار شوم به جای ۲۰ نفر می‌توانم سوار بشوم. از اینجا گفت من نمی‌دانم. یعنی هر ۱۲ کیلومتر از آن‌هایی که گذاشته بودند آنجا با یک دانه اسب آن‌ها را من سوار می‌شدم. از تهران یعنی درست از شاه عبدالعظیم، از رفته قم، از قم.

رفتیم اصفهان، از اصفهان رفتیم تخت جمشید. ۴۷ ساعت یعنی من می‌رقصیدم آنجا فقط از این اسب. یعنی شاید ۱۸ تا ۱۹ تا ۱۸ ۱۹ تا آمپول آمپول خودتان زدید به شما؟ بله نخوابم کم نکنم مسیر را. ۴۷ ساعت یعنی شما از شاه عبدالعظیم تو ۴۷ ساعت خودتان رساندید تخت جمشید؟ بله ماشاالله ماشاالله ماشاالله.

بعداً آنجا دادیم به حسین زمانی و آخر خط را گرفت رفت جلو حسین زمانی بالا و خلاصه بعضی‌ها آنجا خندیدند. همسر همان نشاطی این‌ها خندیدند گفتند کار کردند خر و خوردند یابو. آن بابا بدبخت هزار کیلومتر سوار اسب شده من را برداشتند بردند هتل نمازی شیراز پنج روز خوابیدم دیگر اصلاً بیدار نمی‌شدم. بله بعداً.

این هم همین‌طور. این مرحله را ما سه مرتبه انجام دادیم. قبلش داشتید؟ بله دیگر یک مرتبه خرداد ماه بود، یک مرتبه اول شهریور بود، آخری‌اش هم اول مهر بود که این کار را انجام دادیم و همان تخت جمشید هخامن چرا همان‌جا بود. به به باریکلا.

جناب سلمان شما مواجه‌اید با مرحوم تیمسار مبشری داشتید یا نه؟ بله یک مدت جلالیه محصول شاپور شاپور غلامرضا داشت تو میدان کلاریه بود. وقتی که این یک موقع می‌خواست مثلاً با اسب‌ها کار بکند خسته می‌شد فلان می‌شد یا نمی‌توانست کار بکند به من خبر می‌داد من می‌رفتم باهاش کار می‌کردم با اسب‌ها کار می‌کردم. حجاب یعنی با.

البته پسرانش هم بودند محمدرضا بود علیرضا بودند اما آن‌ها بچه بودند غلامرضا غلامرضا محمدرضا این‌ها بچه بودند شما من می‌رفتم کار می‌کردم همین‌طور که ممد کار می‌کردم با اسب‌هایش. او هم به من هم سواری‌های خوب یاد می‌داد هم ترسایش یاد می‌داد. یک جورایی مربی شما بودند تیمسار مبشری ونک هم مربی ما بود. چه افتخاری ونک هم مربی ما بود. ما ضمن اینکه عرض کنم.

به دانشجوی آموزش می‌دادیم مال ژاندارمری به دانشگاه شیرازیم چوگان بازی می‌کردیم. بعضی روزها که وقت پیدا می‌کردیم تیمساری خودش بالا سر ما می‌ایستاد. ۶ سال یا ۷ سال این بابا بود. هر مشکلی داشتیم هر چیز داشتیم می‌رفتیم پهلویشان تو سیستم عصبی. بله تیمسار مبشری عرض کنم چند مرحله دوره فرانسه دیده سوارکار بی‌نظیری بود آقای مبشری.

هم پرشکار بی‌نظیر بود توی فرانسه. یعنی جلو شاه اولین کاپ آریامهر جلو شاه با اسب حیدر بابا. آن موقع من فکر می‌کنم که ۷۵ ۸۰ سالش بود. به عنوان چیز شاه آنجا نشسته بود تو جایگاه. اولین نفری که احمد پرید همین تیمسار مبشری بود. پرشکار عالی بهترین بود بهترین یعنی حتی در فرانسه چندین مرحله اول شده.

می‌داد هم سواریات می‌داد هم پرش یاد می‌داد. یعنی هر کجا که نزدیک نقص داشتیم ایشان راهنمایی می‌کرد. می‌گفت این‌طوری فاصله‌ها را پارکورا را چیدن پارکورا را این‌ها را همه را به ما ایشان اولین مربی که خیلی حرفه‌ای با ما کار می‌کرد ایشان بود که راهنمایی می‌کرد. بعداً سال ۱۳۹۴ ۷۸ جناب سرهنگ نشاطی آمد آنجا اویسی آورد جناب سرهنگ آنجا که.

البته او بعد از آن دیگر سوار می‌شد سوار می‌شد اما باز هم اگر کاری داشتیم می‌پرسیدیم ازش. او از نظر واقعاً بالاتر از همه این‌ها واقعاً لقب استاد به ایشان می‌چسبد. بله این‌ها چند نفر نظامی بودند همین آقای مبشری بود جناب بود جناب خلوتی بود آصفی بود عرض کنم حضور شما.

عرب شیبانی مدتی نظامی بود و بعداً آن را کنار گذاشت. در همان زمان نظامی بود تا به درجه سروانی رسید و بعد از آن استعفا داد و بیرون آمد. بله، این‌ها پاشا اسلام بودند و سوارکارهای بی‌نظیری بودند. این همه سال در اصفهان بودید و انقدر در ذهنتان خوب مانده است. حالا سوالی که از شما دارم این است که چون ما عملاً چیزی از تیمسار مبشری نمی‌دانیم، ارزیابی شما از این فرد چیست؟ یعنی بخواهید این آدم را توصیف کنید از لحاظ شخصیتی و به عنوان یک مدل انسانی، چگونه توصیفش می‌کنید؟ البته این‌ها نظامی بودند، یعنی رفتار نظامی خوشایندی داشتند یا نداشتند؟ بله، آن مقررات نظامی اجازه نمی‌داد که این‌ها در پادگان‌های نظامی از سیستم خود خارج شوند. دستور می‌دادند و هر راهنمایی که از آن‌ها می‌خواستید، بدون درنگ انجام می‌دادند.

حتی اگر در خانه‌شان هم بودند و کسی می‌خواست که از آن‌ها راهنمایی بگیرد، برای مربیگری با علاقه می‌آمدند. بله، بله، مبشری واقعاً بی‌نظیر بود. مبشری، جناب سرهنگ نشاطی و جناب سرهنگ شکی واقعاً از نظر کاری بی‌نظیر بودند. این‌ها هیچ کمبودی از مربی‌هایی که در کشورهای انگلیس، فرانسه، آلمان و ایتالیا بودند، نداشتند. مثلاً سرهنگی بود که در ایتالیا چندین بار در مسابقات ارتش‌های جهان اول شده بود. حتی از جناب سرهنگ نشاطی سوالاتی در رابطه با اسب و پرش می‌کردند.

تیمسار مبشری، جناب سرهنگ شکی، جناب نشاطی و حتی خلوتی هم بودند. بله، خلوتی در این زمینه کمی ضعیف‌تر بود، اما در کار با اسب و تربیت اسب و شاگردان واقعاً بی‌نظیر بودند. مبشری در رأس همه این‌ها بود. جناب سلمان، شما خاطره مشترکی با مرحوم جناب سرهنگ شکی داشتید یا نه؟ اصلاً به طور کلی با او مواجهه‌ای داشتید یا نه؟ جناب سرهنگ شکی هر موقع کاری داشتیم یا راهنمایی می‌خواستیم، به خدمتش می‌رفتیم. سرهنگ به باشگاه ما می‌آمد و با ما صحبت می‌کردیم، اما خاطره‌ای که با هم کار کنیم در طولانی مدت نداشتیم. نخیر، یعنی نزدیک شما بودند. نزدیک بود، دیگر از اوین تا آنجا که خیلی راهی نبود. ما هر موقع اراده می‌کردیم، می‌رفتیم پهلوی جناب سرهنگ شکی. آن موقع بابک، پیران و رامین بودند و می‌رفتیم آنجا. شما سوار ایرادهای پرش می‌کردید و ایرادهای ما را می‌گرفتید. باشگاه تپه‌های درکه و غیره، ما می‌رفتیم آنجا و هر روز از جلو باشگاه جناب شکی رد می‌شدیم. این‌گونه عملاً شما زمان زیادی را با اسب می‌گذرانید. بله، بله، ما صبحانه را که می‌خوردیم، روی اسب بودیم تا ناهار. اسب‌های جوان را تربیت می‌کردیم و با آن‌ها کار می‌کردیم که آمادگی پیدا کنند برای مرحله بعد.

روزانه آموزش دانشجویان می‌دادیم و عملاً روزی ۵ تا ۶ ساعت سوار می‌شدیم. بسیار عالی. بله، آقا، من یک خاطره‌ای را از محمود جان شنیدم. محمود خان امیری آقازاده که در زمان تولد اولین فرزندتان فکر کنم خانواده دنبال شما می‌گشتند. یعنی شما چند روز بعد از اینکه... می‌خواهید خودتان تعریف کنید؟ این‌گونه به نظرم بهتر است. بله، البته من در موقعی که مشغول کار بودیم، همان موقع‌ها در جشن‌های ۲۵۰۰ ساله بودیم. مهرماه ما از اول مهر رفته بودیم برای رساندن نامه و برای تخت جمشید. اولین بچه ما در همان زمان ششم مهر به دنیا آمد. احمد آقا، بله، ششمین به دنیا آمد. ما تا از آنجا برگردیم و به محل خدمتمان برویم و کارهایمان را انجام دهیم و تحویل دهیم، نزدیک به ۱۰ روز طول کشید.

همانجا شب و روز بودیم. ۱۰ روز راحت باید می‌بردیم. بعداً یک روز یکی از همکارانمان آمد و گفت که ما کجا هستیم؟ گفتم چطور؟ گفت که خانمت فارغ شده و شما چند روز است نیامده‌اید. من نمی‌دانستم. خلاصه آمدم و درست همان میدان به من گفتند خرگوش‌تره. بله، به من گفتند که بچه‌ات به دنیا آمده و خانمت در بیمارستان است. من از آنجا متوجه شدم و رفتم سراغ ایشان و تبریک گفتم و دسته گل بردیم. خدمت شما، تمام کسانی که به عنوان همسر یک سوارکار هستند، واقعیت این است که به نظر من لذتی از زندگی زناشویی نمی‌برند. یعنی مادرانی که مادران ما بودند، مادران شما، همسران شما واقعاً این‌ها بنده‌های خدا هیچ لذتی از زندگیشان نمی‌برند. یعنی لذتی از همسر به نام شوهر نبود. یعنی ما همیشه نیستیم. واقعاً همین‌طور بود. بفرمایید.

زندگی.

کاش می‌شد بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم، چقدر مثل بچگیام لالاییاتو دوست دارم، سادگیاتو دوست دارم، خستگیاتو دوست دارم، چادر نمازو زیر لب خدا خدا تو دوست دارم.

کاش می‌شد روی طاقچه دلت آینه و شمعدون می‌شدم، تو دشت ابری چشات یه قطره بارون می‌شدم، کاش می‌شد یه دشت گل برات لالایی بخونم، یه آسمون نرگس و یاس تو باغ دستات بشونم. بخواب که می‌خوام تو چشات ستاره‌هامو بشمرم.

پیشم بمون که تا ابد دنیا رو با تو دوست دارم. به عنوان یک یادگاری این صدا رو می‌ذارم چون که این حرفی که من زدم قطعاً درد مشترک همه اون کسایی که یه جوری به اصل وصلن. بله، البته خوب مال ما مخصوصاً مال من خیلی شیرین بود. من ساعت پنج بلند می‌شدم، می‌رفتم.

پادگان، باور کن تا برگردم خونه خیلی زود می‌اومدم. ۱۰ شب منزل کجا بود آقا؟ اون موقع هر روز رفتیم ونکو دوباره برمی‌گردیم. شما با این تایم کاری و این‌ها واقعاً سخت بوده. یه خاطره‌ای شما از یک فکر کنم جام آریامهر داشتید در مورد اسب‌هایی که تو سیستم ژاندارمری بودند و شما با همون عملاً کمبود امکانات و بی‌اسبی بالاخره خودتون یه جوری به این مسابقات می‌رسونید. چی بوده؟ مابقی این داستان از زبان خودتون بشنوم.

یه روز یه نامه‌ای آمد که می‌خوان کروشاه یه مسابقات آریامهر بزارن. بعداً ما در جریان اسب‌هایی که از خارج وارد شده بودند، بودیم. الغانیان چند وارد کرده بود، علیرضا سوداور وارد کرده بود، تیمسابانی اسب وارد کرده بود. نزدیک ۲۵ تا از فرانسه، ایتالیا یا انگلیس وارد کرده بودند برای این مسابقه. به ما یه نامه‌ای بلاک شد که باید در این مسابقه شرکت کنید. اون زمان هم سرلشکر اویسی فرمانده از کدوم ارگان به شما زدند؟ از همون فرح‌آباد اداره کل سوارکاری. ما جواب این نامه رو دادیم و گفتیم که اسب‌های ما با اون اسب‌ها، اسبی که ما داریم، ۱.۴۵ دیگه نهایتاً ۱.۵۰ قدشه. نمی‌تونه بیاد گرامری عرض شود حضور شما رده بی یا آی که اون اسب‌ها بپرند، شرکت کنیم.

ما را تیمشان در بره معاف کنید. من بودم، غریب بود، یوسفی بود، گلشنی بود، اویسی. این نامه را چیز کرده بود و گفته بود که چطوری اینا همیشه میان تو مسابقات شرکت می‌کنن، اول می‌شن، دوم می‌شن، سوم. حالا جلوی شاه مسابقه می‌خواد چیز بشه، تیمشان در شرکت کنه، چرا شرکت نکنه؟ خلاصه اویسی در جواب نامه ما گفت که اگر دیوارم سوار بشید باید برید در مسابقات از که هیچی.

اگر دیوارم سوار شوید باید شرکت کنید. دیگر برای ما واقعاً حجت تمام شد و قضیه دستوری شد. تنها نیرویی که از نظام در آن مسابقه شرکت می‌کرد، ژاندارمری بود؛ یعنی هیچ نیروی ارتشی در آن مسابقه شرکت نمی‌کرد. چون ما که شرکت می‌کردیم، از اسب بی‌نیاز بودیم، واقعاً بی‌نیاز بودیم، حالا ممکن است به خارجی.

اما یک گروه ارتش ورامین کامل در اختیار اسفراین جاویدان بود. اسب‌هایی بود که در بابا باستان فرانک اسب‌هایی بودند که از اسب‌های آنها از نظر قد و هیکل کم نداشتند. ما چهار نفر بودیم که آمدیم و در مسابقه شرکت کردیم. یک سروان داشتیم به نام گلشریف داریوش که آمد سه چهار تا از مانع‌ها را پرید و بعدی را عوض کرد که برود روی مانع.

یک در کوچک بود که از روی آن درآمد بیرون. چرا که اول مسابقه بود و همه چیز را شاه می‌پریدند. ماریا را گذاشته بود و آن اسب‌های تپل را چیده بود. بله، آن اسب‌هایی که از خارج خریده بودند و آورده بودند، واقعاً اسب‌های خوبی بودند. بعداً این از روی آن.

در پاریس رفت بیرون. شهاب اویسی با شاه در جایگاه نشسته بودند و نزدیک هم بودند. شاه سرش را این‌طوری کرد و گفت ژاندارم رفت. بعداً ما ماندیم سه نفر، روسفیو، غریب و من. سه چهار نفر رفتند و پریدند. نوبت من شد. خلاصه من رفتم و این‌ها را در راند اول بی‌خطا رفتیم. هر سه شما نه، نه غریب بود انداختند، لوسیف بود انداخت.

من و غریب بی‌خطا رفتیم. سیمرغ معروف سوار می‌شدند، نه سیمرغ بود، سیمرغم من بله. بعدی شد و غریب رفت سه تا مانع زد و من هم رفتم پریدم. پریدم همان جلوی جایگاه مخصوص یک اوکسر عریض گذاشته بودند. بالای آن اسبم دیگر نکشید از آن‌ور رد شود.

قشنگ این‌طوری فاصله داشتیم جلوی جایگاه ویژه. یعنی دو تا تمام‌کننده، دو تا کنم ۴۰ بنفشه یک و.

۴۸ یا ۵۰ قدش بود. رفتم همین‌طور آویزان ماند آن بالا و من هم نشستم خندیدم. گفت برگشت به آتابای گفت پدر کامبیز ابوالفضل گفت که آن اسب‌های آن قیمتی به آن بلندی دادید این‌ها سوار شدند، این بزغاله‌ها را سوار شد بلند کرد ابوالفضل.

خود شاه به ابوالفضل خان آتابایی نه به کامبیز، نه به پدرش. خلاصه این آقا بلند شد راه افتاد سراغ طرف هلیکوپتر و این‌ها دنبال این حالا احمد خوش ماندن آنجا. یعنی یک نفر از آن جمعیت نفس بکشد نبود. من هم مانده بودم آن بالا. حالا هرچی این‌طوری می‌کند پا می‌زنم این تکان بخورد. عرض کنم حضور شما این مانع بیفتد من بیایم پایین با گیر قشنگ همان‌جا مانده.

پایه‌ها را یکی‌اش را کشید و این اوکسر خلاصه به هم خورد و همان موقع شاه به آتابای گفت از آن اسب‌هایی که خریداری کردید آوردید ۴ تا به سوارکارهای همان اسب. اسب‌های ما اسب کوچکتر بود دیگر. بله گفت ۴ ساعت آن اسب‌ها بریز به نیروهای ژاندارم. خلاصه پدر آمد و گفت که عزیز گفتم بله قربان گفت که خب شما که نمی‌توانید چیزی.

ایمانیه اسب تو فلان این‌ها بپرند از اول عذرخواهی می‌کردید همه آماده بوده وسط مانژ عذرخواهی می‌کردید دیگر احترام به اعلیحضرت می‌گذاشتید و می‌رفتید بیرون. خیلی ما یک ماه پیش کارمان را برداشته بودیم که نامه نوشته بودیم که حالا اویسی هم درست همان دم نرده بلند شده اویسی وایساده بود آنجا لب نرده ببیند شما چی می‌گویید. گفتم که ما یک ماه پیش کلاه برداشته بودیم با آنها نمی‌توانم ببرند آن مانع‌ها را قادر نیستند.

بپرند ما خودمان شاید بتوانیم اما اسب‌های من قدرت یک شانس آوردید. اعلیحضرت فرمود که از این اسب‌ها ۴ تا برویم به شما. حالا ما از همه خوشحال، از همه خوشحال‌تر و فردا صبح من و غریب تعیین شدیم برویم اسب‌ها را برادر بیاوریم. شما و آقای غریب مسئول شدید که بروید چهار تا از دربار بیاورید. بله برویم از فراآباد بیاوریم. بله رسیدیم آنجا غریب گفت که من باید همه را سوار شوم.

چهار تا انتخاب کنم. بعداً آن زمان یک آقایی بود مسعود فرهاد بود دقیقاً به جای کامبیز خان بود چی بود فکر کنم فراموش کردم اسمش را. رفتیم پریون آن آقا گفت که آقا چیزی که شاه بخشیده به چشمش و به دندانش و به پیکرش نمی‌بخشد. گفت شما ۱۷ تا از آنجا است بروید هر کدام خواستید باریکلا چه خوب آقای غریب خلاصه چیز کرده.

چی شبرنگ سه ستاره جهان یعنی اسبی که دست عزت بود در مسابقات جهانی سه بار اول شد. بله مثلاً آن را می‌بردیم کسی نمی‌توانست بگوید که چرا این را می‌برید. دستور خود شاه بوده. بلکه گفتم غریب بابا بیا برویم سوار شویم برویم چهار دست برداریم ببریم. برویم ماشین برداریم چیز نکن. گفت شمالی بود دیگر چجوری گفت گفت همه را سوار.

سوار شدیم و خلاصه روز سوم می‌رفتیم آنجا آمده بود از بابای محسن علیپور آنجا نگهبان در فرهاد بود همیشه گفته بود که ایشان در ولیعصر بردن. گفت که نه دو روز سوار شدن و رفتن سوار شوند از بالا امتحان کنند. حالا ما هر زین می‌کنند دیگر گفت که وامیسته دم در آمدن می‌گوی برگردان اگر گفتند نبود با گلوله می‌زنیم به مغزشان. دستور کی بودی کاپیتانایب بابای محسن علیپور بله.

گفت که برگردید برگردید بیرون تک می‌خورد یک گروه چیکار کردی بود ۴ تا اسب را از دست دادیم. خلاصه ما برگشتیم آمدیم ونک و دیگر آنچه که با غریب بنا بود که انجام بدهیم انجام دادیم. سه چهار نفری این گفته بود که.

شاه اگر بیاید اینجا الان وایساده اینجا بگوید من دیگر نمی‌دانم سه روز دو نفر آمدند سوار شدند هر روز سوار شدند کارگرهای ما جلودارهای ما زین کردند این‌ها سوار شدند یعنی از ۱۷ تا ۱۴ انتخاب کنم. خلاصه ما همان‌جا ماندیم باز دوباره هیچ انتخابی نتوانستید بکنید نه انتخاب عزت شبرنگ بود اسم اسب رضایی بله بود بعداً مال.

از همین‌جا ما می‌خواهیم ببریم کسی نبود بگوید که نه دستور داده بود. خلاصه مدتی همین‌طور ما چیز کردیم و بعداً یک نامه نوشتیم شد آن اویسی بود یک خورده دل جرأت داشت مثلاً می‌خواست فلان می‌کرد چیز می‌کرد.

چون با شاه هم دوره بود تو دانشجویی همکلاس بودم فلان مدت به اویسی احترام می‌گذاریم اما بعد از آن قره‌باغی آمد همان قره‌باغی که بعداً شد رئیس ستاد ارتش بله قره‌باغی شد. خلاصه گفت که شما می‌خواهید چیکار کنید شاه به شما اسب داده شما قبول نکردید.

دنبال کارتان نوشتیم نوشتیم نوشتیم بعداً چندین بعد از چند سال بعد از چند سال این یک شبرنگ بود که سوار شده بود آلمانی بود بسیار اسب درشت سرکش همه کس هم سوار شو اما این رضا اردوغان سوار می‌شد خدا رحمتش کند بله این برادر کیست بعداً یک دونه بود این‌ها سوار شده بودند مال جهانبانی بود.

نمی‌دانم به گوشت رسیده یا نه مربی‌هایی بودند که آمدند چیز کردند ۶ تا اسب آورده بود اینجا تو مسابقه هر ۶ تا اول و دوم و سوم چهارم و پنجم شدند بعداً افتاد دست جمالی نصب کپی شدند به خسرو داد خسروداد و زمین دیگر نمی‌توانست بلند شود ول کرده این دو تا اسب ول کرده زنگ می‌زند بفروشیم به شما خیلی ارزان می‌دهیم چون آن موقع.

شاه اسب داده به شما گیرتان نیامده این دو تا اسب از همان اسب‌هایی که از آن ۱۷ تا خلاصه به شما بدهم بیایید بروید دوتا عکس برادرش بیاورید رفتیم مسابقه پول می‌دهید یا آن موقع مگر پول می‌دادید سوار می‌شوید از شما ۶۰ هزار تومان هر اسب می‌خواهند بگیرند من ۱۲۰ هزار تومان بریزم به حساب.

فرهاد مبارکه رفتیم و حالا همان موقع‌ها سرهنگ نشسته می‌آمد با ما کار می‌کرد. هفته‌ای دو روز می‌آمد، پنجشنبه‌ها و سه‌شنبه‌ها می‌آمد با ما کار می‌کرد. گفت که امیر، شما وا سوار شوید ممکن است این‌ها درست شود. درست نشدند. می‌گویم شما اسب خریدیم، دیگر شما که ما چه مکافاتی می‌کشیم حالا.

مال من بود این‌ها را بگیرد بیاورد باشگاه پونی کلاب این پایین در اختیار جناب سرهنگ بود. بعد از گاز جاویدان آنجا آموزش می‌داد. نگو چشمش افتاده می‌خواهد چه کار کند این‌ها را ببرد آنجا. ما رفتیم سوار شدیم یک مدت خلاصه این شباهنگ مال همان بود.

دادم به منیکسم، دادم به یک سروانی بود به نام حسین داوری. ما کار می‌کردیم. جناب سرهنگ خیلی به او علاقه داشت. او را دادم به او. یک مرتبه گفتند که مسابقه قهرمان کشور فرح‌آباد است. ردیابی فراوان پریدن. دیگر ببر آنجا ببریم. می‌خواهم یک اسب داریم. دیگر رفتیم آنجا و نوبت به من رسید و رفتمانی بود بانی بلند.

ارتفاع بلند بود از ۱ و ۳۵، ۴۰ به بالا بود. من اولین مانع را پریدم. این گفتم کشید با علاقه دوم کرد. دوباره پیچیدم مانع دوم پریدم. رو سوم کپ کرد. آن موقع بود الان دو کپه بله. آن موقع رفتم بیرون اخراج شدم. اخراج.

شما این مدت که چیز بود یک دفعه این‌ها را مسابقه نیاوردید. حالا مسابقات مانژ سنگی شده برداشتید آوردید. لااقل یک دو مرتبه مانژ کوتاه رده دی، رده سی می‌آوردید می‌پریدید. بعد می‌خواستیم دیگر رد بالا گفتیم خب باشد رفتیم.

رفتیم و جناب سرهنگ گفت امیر گفتم چیه چون این داور را خیلی دوست داشت گفت بیا این شباهنگی به داوری خب من پنجشنبه بودم دیگر او هم نخریده بود از شماره گفت که بیا نصب شباهنگ این ورسه را بده به داوری گفتم باشد بالاخره دستور شماست. من سوار شدم دیدم بابا خیلی از خوبیه اما دیگر وسایل این نداشته ما نلبند این پاشنه بیاد بالا آنچنانی هم نداشتیم.

رد کنم بعداً یک مسابقه رفتیم رده دی دی بود یا سی بود همان فرح‌آباد من اول شدم من اول دوم شد گفت که امیر دیدی گفتم نه من نداریم این‌ها را نمی‌توانند نلبندی کنند این پاشنه خوابیده نمی‌گذارد راه برود. فردا صبح مسابقه بود فرح‌آباد بود.

نگهبان یک خارجی دو نفر آمدند یکی‌شان ایرانیه یکی‌شان چیزه. من رفتم دیدم بله آن خدا بیامرزه آقازادش نرم بود نرمند فرح‌آباد بله اینو ما با ویلیانسون گفت امیر گفتم چیه گفت که به این ویلیانسون گفته که بیایم با هم این اسب شما را نلبندیم کنیم این اشکالاتش را اگر مریضی دفتر دارد این رد کند باریکلا خدا پدرش را.

خلاصه نلبندی کرد دفعه دیگر ما رفتیم مسابقه چقدر راحت بلند می‌شود خیلی فرق کرد خیلی ممنونم که.

تا انتهای این اپیزود هم همراه من بودید و امیدوارم از شنیدن این خاطرات زیبا لذت برده باشید و خواهشی که دارم این قسمت‌ها را برای دوستانتان و علاقه‌مندان به اصل و سوارکاری بفرستید که آن‌ها هم از این صحبت‌ها لذت ببرند و لابلای این صحبت‌ها حرف‌های آموزنده زیادی برای یاد گرفتن هست که آن‌ها هم بی‌بهره نمانند. برای همگی‌تان آرزوی سلامتی و توفیق روز افزون دارم و امیدوارم که روزگار بهتری در پیش رو داشته باشید. همگی‌تان را به خدای بزرگ می‌سپارم و مثل همیشه مواظب اسب‌هایتان باشید.

مشاهده در وب‌سایت اصلی