اپیزود سی ام رادیوچهارنعل، گفتگو با استاد محسن امیری

چهار نعل: اپیزود سی ام رادیوچهارنعل، گفتگو با استاد محسن امیری

خلاصه

در اپیزود سی و یکم رادیو چهارنعل، محسن پورحیدری به گفتگو با استاد محسن امیری، پیشکسوت سوارکاری ایران، می‌پردازد. استاد امیری با اشاره به تجربیات غنی خود در سوارکاری، تأثیرات مثبت و منفی صحبت‌های اخیر در جامعه ورزش را بررسی کرده و بر اهمیت تمرکز بر پیشرفت فرهنگی تأکید می‌کند. او به آموزش سوارکاران در دانشکده افسری و ژاندارمری اشاره کرده و از چالش‌ها و روش‌های خاص انتخاب و آموزش اسب‌ها سخن می‌گوید. همچنین، خاطراتی از تمرینات و مسابقات چوگان با سوارکاران زبردست مانند آقای یوسفی و آقای غریب را به یاد می‌آورد. استاد امیری به تغییرات در سازماندهی سوارکاری و آماده‌سازی اسب‌ها برای مسابقات می‌پردازد و از تأثیر شخصیت‌های بزرگ این عرصه بر علاقه‌اش به سوارکاری می‌گوید. این مصاحبه، دنیای جذاب سوارکاری و تجربیات ارزشمند یک پیشکسوت را به تصویر می‌کشد.

موضوعات کلیدی

متن کامل گفتگو

عرض سلام و ادب و احترام خدمت همه شما شنوندگان عزیز رادیو چهارنعل. من محسن پورحیدری هستم و شما شنونده اپیزود سی و یکم از فصل اول رادیو چهارنعل هستید. مهمان این اپیزود برنامه رادیو چهارنعل، استاد محسن امیری یا همان جناب سروان امیری خودمان هستند.

ایشان یکی از بزرگان و پیشکسوتان به‌حق ورزش سوارکاری در ایران هستند و افتخار دادند و مهمان برنامه من بودند و قرار است که شما صحبت‌های بسیار جذاب و دلنشینی را بشنوید. اپیزود سی و یکم رادیو چهارنعل یک سری تغییرات خوب داشته که این تغییرات را مدیون فرشید جهان‌بازی عزیز هستیم که یکی از مخاطبان خوش‌ذوق برنامه رادیو چهارنعل است. فرشید جهان‌بازی اصالتاً اهل اصفهان و در حال حاضر ساکن استرالیا است و پوستر پادکست رادیو چهارنعل را در اپیزود سی و یکم طراحی کرده است. برایش آرزوی سلامتی و موفقیت دارم.

در طی چند روز اخیر دوباره شاهد شنیده شدن صداها و حرف‌هایی هستیم که متأسفانه بوی خوبی نمی‌دهند. این صحبت‌ها هیچ‌گاه در تاریخ این مملکت باعث پیشرفت نبوده و متأسفانه باعث درگیری، اتلاف انرژی و مسائل حاشیه‌ای دیگر شده است. بیایید با هم به این فرهنگ کمک کنیم. به‌جای اینکه وارد حریم خصوصی و زندگی شخصی افراد شویم، فکر کنیم ببینیم چگونه می‌توانیم روزگار بهتر و رو به رشدی را برای خودمان و اسب‌هایمان تعریف و طراحی کنیم. خواهشی از شما شنوندگان عزیز رادیو چهارنعل دارم؛ هر کجا از این اخبار و صحبت‌ها شنیدید، آن صفحات را دنبال نکنید، بلاکشان کنید و گزارش دهید، چون کسی اگر حرف سازنده‌ای داشته باشد، می‌تواند با شناسنامه خودش و به‌صورت رسمی صحبت کند. بیشتر از این صحبت نمی‌کنم و شما را دعوت می‌کنم اپیزود ۳۱ از فصل اول رادیو را بشنوید. به نام خالق یکتا.

خیلی خوشحالم که دوباره این شانس را داشتم در حضور یکی از بزرگترین اساتید اسب و سوارکاری ایران، جناب سروان محسن امیری باشم. کسی که خیلی اسمش را شنیده‌اید و بسیاری از بزرگان حال حاضر سوارکار ایران زمانی شاگرد ایشان بودند و من خوش‌شانسم که این شانس را دارم و روبه‌روی ایشان نشسته‌ام و با ایشان گپ و گفت می‌کنم. خیلی تشکر می‌کنم که اجازه دادید در منزل شخصیتان مزاحمتان شوم و این برنامه را ترتیب دهیم. از محمود آقا خیلی تشکر می‌کنم. ما در خدمت شما هستیم. به نام خدا، بنده...

ضمن تشکر از آقای محسن پورحیدری که زحمت کشیدند و تشریف آوردند به منزل، البته سپاسگزاریم و ضمن سلام و عرض ادب از بینندگان و شنوندگان رادیو چهارنعل که صدای من را می‌شنوند، تشکر می‌کنم و در خدمتتان هستیم. خواهش می‌کنم، خدمت از ماست. من باز هم از شما تشکر می‌کنم بابت این لطف و محبت شما. استاد، اگر به من اجازه دهید، من در طول مصاحبه شما را همان جناب سروان صدا کنم که شاید اکثراً شما را با نام جناب سروان امیری بهتر می‌شناسند. بفرمایید شما متولد چه سالی هستید؟ بنده متولد ۱۳۲۲ شهرستان ساوه، شهرستان نوبران به دنیا آمدم. در یک روز و ماهش را می‌توانید بفرمایید؟ آبان سال ۱۳۲۲. خدا حفظتان کند. بله، بعد فرمودید که متولد ۱۳۲۲ کجا هستید؟ ساوه، نوبران.

خانواده حبیبی نسبت همشهری هم دارند. آن‌ها هم اهل ساوه، نوبران هستند. بله، آن‌ها یک محل دیگر هستند. آقای داوود بهرامی، بابا داوود بهرامی، بعداً آقای نورمحمد حبیبی و یک مقدار با فاصله با رضا خانلوها، رضا خان، رضا قدیری. رضا قدیری و این‌ها تقریباً در یک منطقه به دنیا آمدیم. البته آقای نورمحمد حبیبی.

در تهران به دنیا آمده‌اند. در تهران به دنیا آمده‌اند. فکر می‌کنم که منطقه سرسبیل، اکبرآباد به دنیا آمده‌اند چون پدرشان در دانشکده افسری کار می‌کرد. نزدیک‌ترین جا به آنجا همان منطقه سرسبیل و اکبرآباد بود. درسته، خانم. مفصلاً صحبت کردیم و خیلی هم مخاطب رادیو شنیدم. استاد، شما چه سالی ازدواج کردید؟ ۱۳۴۸ ازدواج کردم و دارای چهار فرزند هستم؛ دو پسر و دو دختر. اسمشان را می‌توانید بگویید؟

بله، پسرم احمد، دخترم اعظم، دوباره پسر کوچکم محمود، دختر کوچکم حقیقی. خدا حفظشان کند. در خانواده خودتان چند تا بچه بودید؟ خانواده ما پرجمعیت بودیم. سه برادر بودیم و بقیه خواهر داشتیم. بله، زیاد بودند. در یک خانواده کشاورزی. شما پدرم کشاورز بود. در نتیجه ما تبعیت کردیم تا ۱۸ سالگی در آنجا بودیم. بعد از ۱۸ سالگی آمدیم تهران برای...

سربازی. در دانشکده افسری ما را قبول کردند که خدمت وظیفه سربازی ما را در آن دانشکده افسری مشغول بشویم. جناب، شما اولین مواجهه‌تان با اسب چگونه بود؟ یعنی به چه واسطه‌ای اسب را شناختید و احساس کردید که می‌خواهید وارد این دنیای جذاب و دوست‌داشتنی بشوید؟ البته به‌صورت حرفه‌ای ما همان دانشگاه افسری شروع کردیم و دو ساله که آنجا انجام وظیفه می‌کردیم. بعد از آن دیدند که ما علاقمند هستیم.

و در این کار می‌توانیم پیشرفت‌هایی داشته باشیم. ما را آنجا به کار گرفتند، ثبت‌نام کردند و به ژاندارمری دادند. ژاندارمری سابق. آیا شما از ارتش تقسیم شدید و وارد سیستم سوار نظام شدید؟ بعد شما را تقسیم کردند و ثبت‌نام کردند در ژاندارمری. در سال ۴۳، بله اوایل ۴۳ ثبت‌نام کردم. در همان دانشگاه مشغول شدیم. دانشکده افسری چون...

آن زمان در تهران ژاندارمری سواری یگانی چیزی به نام سوارکار نداشتند. ما در همان دانشکده مشغول شدیم. شما اولین نفراتی بودید که به واسطه شما آمدند یگان سوار نظام ژاندارمری را با شماها افتتاح کردند. همان سال شما افتتاح کردند و ما آنجا مشغول شدیم با تقریباً ۳۰ تا اسب که از ارتش به شما دادند. ارتش مرکز زرهی.

چون جمع‌آوری می‌شد، مرکز زره سوار جمع‌آوری می‌شد و می‌رفت شیراز. از این اسب‌ها مقداری را دادند به فدراسیون چوگان در همان دانشکده و مقداری را دادند ژاندارمری که ما آنجا ساکن شدیم و ماندیم. آنجا مشغول کار شدیم تا سال ۴۴ خودشان در ونک، پادگان ونک. بله، در پادگان یک دو تا استبل درست کردند، تقریباً ۴۰ تایی.

یک دونه ۴۰ تایی و یک دونه ۳۰ تایی، تقریباً ۵۰ اسب درست کردند و مانژ و این‌ها درست کردند. همان الان مرکز ستاد فرماندهی نیروی انتظامی است. بله، هنوز هم هست. بله، بله. ما آنجا مشغول کار شدیم و شروع کردیم به تربیت اسب و شروع کردیم به کار با اسب و از اسب‌هایی که گرفته بودیم. البته آن‌ها اسب‌هایی بودند که تقریباً سن‌دار بودند.

۸ ساله، ۹ ساله بودند که زیاد آن‌ها را نمی‌شد مثلاً تربیت‌های به خصوصی کرد برای پرش، اما برای چوگان این‌ها آمادگی داشتند. چون خود زره سوار یک تیم قوی دانشکده افسری داشت. بله، جلالیه. البته هم خود دانشکده افسری تیم داشت، مال ارتش هم زره سوار یک تیم داشت. تیم خوب قوی از قبیل آقای غریب، یوسفی، گلشنی، محمد آقای یوسفی.

یوسفی، مسیح‌الله یوسفی، بعداً گلشنی به چوگان مرکز زرهی بودند. دانشکده افسری تیمش سرگرد تیموریان بود، سروان طباطبایی بود، رفیعی بود، استوار بود، درجه‌دار بود و آقای شاکری، مرحوم شاکری. بله، بله. تیم زرهی بودند. بعداً اسب‌ها را از دانشکده می‌بردیم جلالیه، آنجا تمرین می‌کردند.

مجدداً بعد از تمرین مسابقات چوگان برمی‌گرداندیم دوباره دانشکده. اما بعد از آن ما دیگر رفتیم ونک از راه جدا شدیم. ونک البته پرسپولیس که در این کار ورزیده باشند نداشتیم. ما خودمان چند نفر استخدام کردیم، این‌ها را آموزش دادیم. بعد از آن این تیم زرهی چوگان چون در شیراز میدان شوگان و چوگان نداشت.

اینان آمدند درخواست دادند که می‌خواهیم به ژاندارمری بیاییم و در آنجا مشغول خدمت شویم. همین آقای داریوش گلشنی، محمود سلطانی، نصرالله یوسفی، فریدون غریب از مرکز زرهی شیراز جدا شدند و به ژاندارمری آمدند.

اولین استادی که خودتان داشتید و به شما سواری آموزش داد چه کسی بود؟ حالا چه فرمانده بالادستی می‌شده و هم استادتان. فکر کنم از همان دانشکده افسری شروع کردیم. مرحوم شاتری استاد شما بودند؟ بله، ایشان هم بودند. البته در همان موقع که زرهی به شیراز رفت، یک اسواران از دانشکده افسری هم به اقدسیه رفتند برای همیشه. بله، اما داریوش سریع.

مثلاً تابستان اسب‌هایشان به اقدسیه می‌رفتند و زمستان برمی‌گشتند. آن موقع دیگر جدا شدند و برای همیشه به اقدسیه رفتند. برای یک اسواران قوی اسب درست کردند. آنها ماندند آنجا. ما مدتی که در دانشگاه افسری بودیم، همین آقای شاتری مربی ما بود. مقداری را از او یاد گرفتم و مقداری را عرض کنم حضور شما، مقداری بیشتر از آقای یوسفی و آقای غریب. اینان چون آماده شدند، اما چیزهایی که ما نیاز داشتیم.

اینان به ما آموزش می‌دادند؛ هم سواری، هم پرش، هم چوگان. رفتم برای شما اسب‌های ارتش را که می‌خواستند از ارتش واگذار کنند به ژاندارمری. همه اسب‌های ارتش را در سال ۴۶ واگذار کردند. کجا؟ جرم ۵ بشان مثلاً خالی کردن از اسب دانشگاه. بله.

خالی شد. عقلش چیست؟ ماند اقدسیه. یک اسواران ماند برای آموزش دانشجویانشان و برای سواری خودشان. البته دانشکده بیشتر اسب‌ها را که آنجا نگه داشته بود به خاطر آموزش دانشجویان. بعد هم که اینان اسب‌های ارتش را به ژاندارمری دادند، دیگر کمترین پادگان بود که دارای اسب بود. مثلاً قصر بی‌سیم بود که به آن می‌گفتند پادگان قصر که بزرگترین سوار نظام.

ارتش آنجا بود. محلش همین پادگان مشترک ارتش، الان خیابان زره‌سوار پادگان مهرآباد بود. این‌ها را همه را دادند به ژاندارمری. اسب‌هایی که مثلاً کجا؟ امام‌قلی ۱۸۰ کیلومتر آن‌طرف مشهد، بیرجند. بله، اسب‌هایشان را دادند. ما آنها را از آنجا.

شماره انتقال دادیم به جلدین. به کجا انتقال دادیم؟ آذربایجان غربی، ارومیه. بله، بعداً از منچل بردیم کجا؟ سنندج. همه را سواری می‌رفتیم. بله، بله، آذربایجان غربی را دادند به همان جکیان، یعنی یک گردان سوار جلدیان چون نوار مرزی بود دادند کامل در جدول. البته کرمانشاه و سنندج چون خودشان نوار مرزی بودند ارتش.

مقداری را برای خودشان جا نگه داشت، اما بقیه همه سوار نظام باید ارتش را دادند به ژاندارمری. فقط دو تا بود، یکی در ورامین بود و یکی در مراغه، آذربایجان شرقی، برای ارتش اسب تولید و قاطر و عرض کنم حضور شما دام گوسفند و این‌ها در ورامین. همین آقای دکتر ابراهیم‌پور آن زمان که دادند به چیز فرماندهی منطقه.

بله، ایشان فرمانده آنجا بود. بعداً ما هر زمان اسب لازم داشتیم می‌رفتیم از ایران می‌گرفتیم. صفر کیلومتر می‌رفتیم می‌گرفتیم. وقتی که این اسب‌ها به دنیا می‌آمدند، کره‌هایشان تا سال ۴ سالگی بودند. در بیابان بودند، ول بودند. ما می‌رفتیم آنجا، جلیل‌آباد که بود، چند نفر کم‌اندازه‌های خیلی خوبی داشتند، یعنی هر کره‌ای که اراده می‌کردند در ازای یک دقیقه می‌گرفتند.

سوار می‌شدیم از ورامین می‌آوردیم کجا؟ تهران. شما استاد می‌رفتید این جلیل‌آباد ورامین. بعد آنجا به شما اختیار می‌دادند که کدام اسب‌ها را می‌خواهید یا نه باید خودشان می‌دادند. البته آنها اسب‌های خوب را جدا نگه می‌داشتند، یعنی مرتعشان یا پاشان فرق می‌کرد. بله، بله، آنهایی که می‌خواستند به ما بدهند.

مثلاً در یک پادوک دیگر نگه می‌داشتند و می‌گفتند شما از این‌ها انتخاب کنید. مثلاً توی ۱۰۰ تا کره باید ما مثلاً درخواست کرده بودیم ۱۰ تا بگیریم. از این‌ها چه کار می‌کردیم؟ حالا بعضی‌هایشان را می‌توانستیم بگیریم، بعضی‌هایشان مثلاً انتخاب که می‌کردیم، بعضی‌هایشان نمی‌توانستیم بگیریم. اما آنهایی که می‌توانستیم بگیریم، ما آنها را همان‌جا چه کار می‌کردیم؟ می‌آوردیم بیرون از آن پادکی که چون تو آن کره‌ها نمی‌توانستیم زین بزنیم، دهنه بزنیم و فلان.

چگونه تو آن سرعت هم زین می‌گذاشتید هم دهنه می‌زدی؟ شاید دو ساعته. نه بابا، ما صبح از ونک می‌رفتیم جلیل‌آباد. بعداً آنجا یکی دو ساعت علاف می‌شدیم تا این‌ها آیا قبول کنند به ما اسب بدهند یا نه. آنجا التماس می‌کردیم. بعداً قبول می‌کردند و می‌گفتند که بروید. آقای دکتر می‌گفت که به دو سه تا از آن لباس می‌گفت بروید که ببینید که این‌ها کدام اسب‌ها را انتخاب می‌کنند. این‌ها را بگیرید بیاورید سوار ۴۳ بکنیم بدهیم این‌ها ببرند.

در همان مدت که صورت‌جلسه می‌کردم، ما چه کار می‌کردیم؟ به وسیله سربازها خودمان چه کار می‌کردیم؟ این‌ها را می‌کردیم ۱۰ نمی‌کردیم. حتی بعضی‌هایشان نمی‌گذاشتند سوار بشویم. می‌رفتیم روی یک اسب دیگر سوار می‌شدیم. بعداً آن اسب می‌آوردند نزدیک این اسب، از روی این اسب می‌پریدیم به کشته نمی‌دادیم. بعداً یک مرحله ما حرکت کردیم چون دیر شد مجبور بودیم بین ورامین و شاه‌عبدالعظیم یک جایی بود به نام قلعه‌نو.

یک شب ماندیم آنجا. یک شب ماندیم آنجا. یک دانه از این اسب‌ها، کره‌ها را نتوانستیم از زیر و دهنش را از سرش در بیاوریم. با همان زین و دهنه ول کردیم آنجا استراحت کردند تا ساعت ۲ بعد از نصف شب. دوباره رفتیم این‌ها را گرفتیم و سوار شدیم. البته من دیگر کمک می‌کردیم سوار شدنش که بین نبود. نه آقا، قطعاً تجسم شما چگونه از تو پادوک.

گرفتی کره مال نمی‌دانم کمند انداختم. شما این تو دو ساعت زین و دهنه و همه را گذاشتید و راه انداختید بردید تا ونک. بله، بعد از آنجا حرکت کردیم آمدیم. همان یک دانه اسبی که آنجا نگذاشت سوار بشویم، اینجا هم نگذاشت سوار بشویم. این که سوار شده بودیم، یکی‌شان دو نفرش سوار شدیم. آن که یک ذره آرام شده بود. بعداً یک دانه از بچه‌ها همان رش پهلوی آن کره از روی بین آن عصر و اینکه دو نفر سوار شده بودند، این بلند شد.

از اینجا مثلاً از اینجا دو تا اسب بود. از روی این اسب‌ها پرید روی آن اسب‌ها. اسمش چه بود آن بنده خدا که این کار را کرد یادتان هست؟ آقای احمدی سرباز بود. سرباز بود. دمش گرم پرید رویمان هست و سوار شدیم و آمدیم ونک. عرض کنم حضور شما ونک شروع کردیم یواش یواش با این‌ها کار کردن برای چوگان و پرش. مثلاً آن‌هایی که خیلی ریز بودند برای آن‌هایی که یک ذره قد این‌ها داشتند.

خیلی درشت بود قدش. دیگر نهایت ۱۵۰ بود. بعد استاد چند روز طول می‌کشید از ورامین می‌رفتی تا ونک؟ بعضی روزها دیگر چند مرتبه رفتیم آوردیم. یک راه‌های میانبر یاد گرفته بودیم. راه‌های میانبری یاد گرفته بودیم. اگر آن روز زود عصا را می‌گرفتیم، قبل از ظهر می‌کردیم، ساعت ۱۲ شب می‌رسیدیم. صبح می‌رفتیم تا قبل شب می‌رسیدید. بله، تا ۱۲ شب می‌رسیدیم ونک.

اگر دیر می‌شد، مثلاً ساعت ۳ کارمان تمام می‌شد، ساعت ۴ تمام می‌شد، می‌آمدیم قلعه‌نو می‌ماندیم. یک هفت هشت ساعتی این حیوانات یک غذایی می‌خوردند، خودمان یک استراحتی می‌کردیم.

بعداً چه کار می‌کردید؟ شما فرمانده ژاندارمری کی بود آن موقع که آنجا مشغول خدمت بودیم؟ فرمانده مالک بود. سپهبد مالک. مالک. بله، بله.

بعد از آن یک سال که با یک سال و نیم خدمت می‌کردیم، اول خدمت آمد ونک. فرمانده ژاندارمری شد سرلشکر اویسی. سرلشکر اویسی فرمانده ژاندارمری شد. بعداً همه پسر سرلشکر سوارکار پرشکار قهاری بود به اسم چه بود؟ اسم کوچک آن زمان که این‌ها می‌رفتند سرهنگ خدا بیامرز نشاطی آنجا سواری می‌کردند. خیلی خوب بود همان در.

سطح آقای شاطری در آن زمان که ضعیف بودیم در سطح آقای شاطری و آقای علیرضایی بود. بعداً گارد جاویدان درجه‌های بسیار قوی داشت و با آن‌ها مسابقه می‌دادیم. همان پسرها در آن زمان بودیم که چند اسب برای چوگان و پرش تربیت کردیم. در عرض یک سال که تربیت کرده بودیم، خودمان به آرامی این اسب‌ها را برای پرش و چوگان آماده کردیم.

یوسفی کار می‌کرد، غریب و یوسفی سوارکارهای بسیار زبردست و واقعاً استاد بودند. از نظر پرش سواری در ایران در زمانی که زنده بودند، واقعاً سوارکاران به‌نامی بودند. همان آقای غریب و یوسفی شاید به ۱۰ کشور برای مسابقات چوگان رفتند. چوگان بسیار قوی بود و جزو تیم ملی بودند. آقای یوسفی با آقای ذوالفقاری، امیرحسین ذوالفقاری و رضا ذوالفقاری بودند.

مهدی ذوالفقاری هم بود. تیم ملی را چندین سال همین پنج نفر تشکیل می‌دادند. به آمریکا، آرژانتین، پاکستان، مراکش و اردن رفتند. حضورشان در پاکستان بود و بعداً ممکن بود با تیم ملی آن‌ها به مشکلاتی برمی‌خوردند، وگرنه با تمام کشورها مسابقه می‌دادند. قری هم در پرش و هم در سایر رشته‌ها بی‌نظیر بودند.

آن سال‌ها شما خاطرتان هست که غیر از ارتش، باشگاه‌های خصوصی هم برای چوگان وجود داشتند. همه زیرمجموعه ارگانی بودند، یعنی مسابقات چوگان زیرمجموعه ارگانی بود. آن زمان مسابقات در آنجا برگزار می‌شد. میدان چوگان جلالیه بود. بله، هر کس هر کجا بود، تمام اسب‌هایی که برای چوگان آماده می‌کردند، همان دانشکده بود. بعد از دانشگاه افسری، آن‌ها به خرگوش‌دره آمدند.

بعد همه اسب‌های چوگان، چه شخصی و چه نظامی، همه را به خرگوش‌دره بردند. ما فقط بودیم که از ونک سوار می‌شدیم و به خرگوش‌دره می‌رفتیم تا تمرین کنیم. مثلاً با همان اسب چهار شد که سه شد که دو شد که بازی می‌کردیم. دوباره سوار می‌شدیم و می‌رفتیم. بعد از اسب‌ها، خودتان آن‌ها را از ونک تا استادیوم آزادی ورودی غربی می‌بردید. چند تا اسب بردید؟ پنج نفر بودیم و به هر نفر دو تا اسب می‌دادند.

چند ساعت در راه بودید؟ دو ساعت و نیم از ونک تا استادیوم آزادی. عرض کنم، یک تیمساری بود به نام حسین زمانی که گفت چرا این کار را می‌کنید؟ ما ده تا اسب اینجا می‌دهیم و جا می‌دهیم تا همین‌جا بمانند.

سربازان و این‌ها را خودتان بدهید. سه روز در هفته چوگان هست، بیایید اینجا سوار شوید و بعضی مواقع هم که ما آموزش داشتیم و شاگرد داشتیم، از اسب‌هایتان استفاده کنیم. این را قبول کردند و یک آقایی بود به نام سرلشکر وزیری که مسئول سوارکاری بود. البته کارش چیز دیگری بود از نظر مدیریت.

و جمعه‌ها تمرین می‌کردیم و می‌رفتیم. راحت‌تر بود. خاطرتان هست اولین مسابقه رسمی که شرکت کردید در کدام رشته بود؟ یعنی چوگان بوده یا کورس بوده؟ نمی‌دانم. البته من...

همان موقع که دانشگاه افسری بودیم، آقای واحد ملیکیان شاید اسمش را پدرتان خیلی خوب بشناسد. بله، دانشگاه خوب بود. اقبال بود، تخت جمشید بود، تخت سلیمان بود، تخت زمرد رستم بود. نام اسب‌ها این‌ها بودند. ما این‌ها را کش می‌دادیم. شب‌ها سوار می‌شدیم و به پشت یوسف‌آباد می‌رفتیم. آنجا بیابان بود.

عکس بلوار کشاورز به بالا، دو تا کوچه امیرآباد شمالی بود که مسکن داشت. یک عده‌ای آنجا بالاتر بودند. کمی بالاتر از آنجا زندان قزل‌قلعه بود. ما این اسب‌ها را از آنجا سوار می‌شدیم و به جلالیه می‌رفتیم. از جلالیه می‌آمدیم تا ونک و بعد همین‌طور برمی‌گشتیم. ساعت ۹ شب آن موقع که دانشکده بودیم برمی‌گشتیم و دوباره تا صبح نشده می‌آمدیم. من اسب‌ها را آماده می‌کردم برای کورس. سواری‌ام روی این اسب‌ها خیلی خوب شده بود. یک‌دفعه این‌ها را به جلالیه برای کورس آوردیم. کورس هم در جلالیه بود. چوگان و جلالیه بود. آنجا کورس برگزار می‌کردیم. خدا بیامرز حاج خداقلی بله، خدا قلی آق بله، خدا قلیاق سوار می‌شد. این تخت جمشید خیلی گردن‌کلفت بود. اول اسمش ایران بود و گفتند که ایران نمی‌شود، اسمش را عوض کردند و گذاشتند جمشید.

آمد از همان جایی که ما می‌آمدیم بالا میدان، از همان‌جا پیچید طرف دانشکده افسری. دیگر نتوانست نگه دارد. خیلی گردن اسب‌های نژاد خارجی بود. بله، سلیمان بود، پاکستانی بود، اقبال هم همین‌طور. بعداً تخت جمشید و تخت سلیمان و تخت زمرد را فکر می‌کنم که از انگلیس آورده بودند. این خدا دفعه دیگر آوردند این را.

سوار بشود. دو سه تا فحش به خیلی سن بالا بود. یعنی شاید آن موقع که کنار گذاشت ۸۵، ۸۶ سالش بود. ۸۶ سالگی ماشاالله ست عینک هم می‌زد. هرکسی می‌خواست از او بندازد، یک اسب بخار زمین با همان سن می‌انداخت. ماشاالله اسب می‌کشید و دست‌خط قشنگ می‌کرد. خلاصه پیچ دانشگاه...

دفعه دیگر آوردند آقای ملکیان خدا بیامرزدش فوت کرد. بله، گفت خیلی عذر می‌خواهم، ببخشید برو گمشو به همه از بو خوردن بندازی. اصلاً نمی‌خواهم. خلاصه خدا بیامرزدش گفت که امیر چکار کنیم؟ هیچ‌کس سوار نمی‌شود. گفتم من خودم سوار می‌شوم. سوار نشدی؟ گفتم شما یک کاری بکنید. یک دانه آمبولانس بود. خدا بیامرز ملکیان یک دانه فلوکس داشت. یکی دو تا ماشین فلوکس آوردند. همان مسیری که...

دانشگاه افسری آنجا گذاشتم که این آمد به آنجا رسید. آن موقع نبود که دیگر کمترین کس از ۱۵۰۰ کمتر نبود. بله، کورس این هم ۲۵۰۰ متر بود. ۴۰۰ بود، ۵۰۰ بود. ما این‌ها را سوار شدیم. خلاصه با ترکمنان عباس غفوری بود. هر از گله بود. من گفتم که هوای من را داشته باش.

چون من همیشه خودم گشت می‌دادم. دیگر می‌دانستم که این از کجا می‌شود درست رفت. با فولکس آمبولانس بستید راهش را که نرود سمت دانشکده. بستند آنجا را. بعداً ما سوار شدیم. من درست دو دور و نصف دور جلالیه را این را کشیدم و انداختم. هر کاری کرد در بیاید، درست پایین که ۳۰۰، ۴۰۰ یک پیچ بود آنجا که خلاصه باید اسب‌ها را حرکت بیرون می‌دادم. من آنجا حرکت دادم.

خط راست ول کردیم. این‌قدر بزرگ شد که هر اسب با یک گام دو تا اسب رد می‌کرد. این‌طوری بود. خلاصه واقعاً نمی‌توانستم نگه دارم. می‌برد و می‌گرفت. اصلاً واقعاً یعجوبه‌ای بود. بعداً آقای ملکیان از ترکمن‌ها ۱۰، ۱۲ نفر فرستاد گفت هر کس برود آنجا بایستد نگذارد امیر برود. این‌طور که من...

من از جایی که باید اسب اول و دوم سومی معلوم می‌شد. مثلاً آن موقع دیگر دپارینا نبود که یک طناب بود. بله، یک طناب بود. آن هم بیشتر مواقع خدا بیامرز موکلی بود یا جناب سرهنگ شکی بود. آن وقت هر کسی می‌خواستند که مثلاً می‌گفتند مثلاً فلانی، فلانی، فلانی، فلانی یهو تنفر.

طناب بود آنجا که چیز می‌شد. الان هم همان گج می‌ریزند. بله، یک مقدار رفتیم جلو. من این‌قدر بودم. من کجا بعداً خدا بیامرز این کجا کشیدم کشیدم. دیگر نگذاشتم برود. خلاصه آقای ملکی آمد که خدا بیامرز صورت من را بوسید و فلان این‌ها.

چندم شدید؟ اول شدیم. رفتیم ۷۲ تا اولی گرفت. ماشاالله ۷۲ تا گرفت با وزنه. با وزنه یعنی سوار که سوار می‌شد تقریباً ۳۰، ۳۴، ۵ کیلو وزنه می‌گذاشتند. خورشیدش این‌قدر هر اسب اول می‌شد. برای مسابقه بعدی وزنه می‌گذاشتند یا باید زین و فلان و این‌ها یک آهن‌های اسب.

من اولین کورسم را آنجا سوار شدم. اولین مسابقه اصلی کورس سوار شدیم با اسب تخت جمشید و اول شدید. بعد یک سوالی، رکاب کوتاه سواری می‌کردید یا نه مثل رکاب‌های کوتاه‌های الان یا نه؟ من زیاد نداشتم که من یک مقدار کوتاه کردم. چون اگر زیاد هم کوتاه می‌کردم یک تکان می‌داد. هر سوار خودقلی عرشی شما بود.

فکر می‌کنم آنجا بود که رونق داشت. بعداً عباس غفوری بود. آن‌هایی که یادم هست، حاج آریا حاج آقا خیلی خوبی بود، پدر عباس آریا. بله، بله، او بود. شما در کنار بزرگان دویدید و اول شدید. بله، دیگر بابا من تازه می‌کشیدم که نرود. این‌طوری نبود که من.

همان شد دیگر. ترکمن‌ها به سراغ آقای ملکی رفتند و گفتند که همان عروس قلبی آمد. ما که از دانشکده آمدیم، وانت آمد. یک پسر داشت، خدا بیامرزدش، او فوت کرد. محمد قونقی آورد و گذاشت بالا سر این اسب‌ها. این اسب‌ها را ما تحویل او دادیم.

بعد از مدتی من رفته بودم گنبد. گنبد آن موقع اینجا نبود. میدان اسب‌سواری آن سمت فرودگاه بود. سال ۵۳ ساختند. بله، آنجا هم یک‌بار سوار شدم. نمی‌دانم چطور شده بود که از این اسب‌سواران و اسب‌داران تهران، اسبشان آنجا بود و سوارکار نبود برایش. رفتیم گنبد، آنجا میدان اسب‌سواری سمت فرودگاه بود. فرودگاه آنجا من اسب سوار شدم. البته آنجا هیچ نتیجه‌ای هم نگرفتم چون.

اولین بار بود که سوار شده بودم. صاحبش خواهش کرد سوار شوم. سوار شدم وگرنه تازه لباسم با خودم نداشتم. از همان چابک‌سواران آن موقع لباس گرفتم. نمی‌دانم گرد صداقت بود. او یک شلوار و پیراهن داد. آن موقع هم که دیگر پیراهن‌ها همرنگ باشند و این نمی‌دانم مال کی است و این پیراهن مال کی است و این شماره مال کی است نبود. فقط شلوار، چکمه و کلاه بود که آدم می‌خورد زمین.

سرش یک موقع طوری نشود. جلالیه اتفاقاً کلاه و این‌ها داشتید یا نه؟ کلاه و عینک و همه چیز تجهیزات کامل دادیم به آقای خدابیامرز گردی یا پسرش. دیگر کورسو گذاشتم کنار. دیگر سوار نشدم. دیگر نداشتیم ولی علاقه داشتید سوار شوید. علاقه داشتم. ما تمام روز مشغول بودیم. بله، ما هفته سه روز می‌رفتیم چوگان بازی. سه روز چهار روز.

با پرش و فلان و این‌ها کار می‌کردیم. با اسب‌های این‌ها تربیت اسب‌های ایران اصلاً مشغول بودیم. دیگر به فکر اینکه چیز بیفتیم نبودیم. البته در هوا ونک هم یک تیمسار ارمی بود، سرلشکر ارم. او یک دانه اسب داشت به نام تاج. به نام تاج. دست اصطبل چیز بود علی‌اکبر خان رضایی.

مقدم، عموی شاهرخ مقدم، بالای حسینیه ارشاد. آنجا یک آقایی بود به نام رحیم. این او را آماده می‌کرد. بعداً وقتی که این سرلشکر مال ژاندارمری بود، دید که ما آمدیم اینجا و اصطبل و فلان و امیری که اسب‌های آقای ملکیان را آماده می‌کرد، اینجا به ما گفت باید این اسب را آماده بکنید. ما آماده می‌کردیم.

موقعی که ترکمن‌ها می‌آمدند، می‌بردند و می‌دادند به ترکمن.

از اینکه در این اپیزود هم همراه من بودید بسیار بسیار ممنونم و امیدوارم از شنیدن این صحبت‌ها لذت برده باشید. اپیزود بعدی هم که با جناب سروان امیری خواهیم داشت، ادامه همین خاطرات و صحبت‌ها خواهد بود. روز و روزگار خوش و مواظب اسب‌هایتان باشید.

مشاهده در وب‌سایت اصلی