اپیزود شصت و دوم راديوچهارنعل، گفتگو با بهاره کاشانی موسس پونی کلاب اکسیر در خراسان رضوی.
خلاصه
در اپیزود شصت و دوم رادیو چهار نعل، خانم بهاره کاشانی، مؤسس پونی کلاب اکسیر در مشهد، از چالشها و تجربیات خود در زمینه اسبسواری و تأسیس این کلاب صحبت کردند. ایشان بر اهمیت همکاری و حمایت در جامعه سوارکاری تأکید کرده و به نقش کلیدی آموزش اسبسواری در افزایش اعتماد به نفس و مهارتهای اجتماعی کودکان اشاره کردند. در پنج سال گذشته، باشگاه اکسیر موفق به تربیت ۱۵ سوارکار شده است، هرچند برگزاری مسابقات برای بچهها در مناطق دور از پایتخت با مشکلاتی مواجه است. خانم کاشانی همچنین به چالشهای نگهداری پونیها و هزینههای بالای آنها پرداخته و نیاز به برنامهریزی بهتر برای توسعه این ورزش را مورد تأکید قرار دادند. ایشان به اهمیت آرامش و آمادگی روحی در مسابقات اشاره کرده و با انتقاد از ضعفهای برنامههای آموزشی فدراسیون سوارکاری، خواستار بهبود سیستمهای آموزشی و استفاده از مربیان با تجربهتر شدند. این گفتگو میتواند الهامبخش شنوندگان برای اقدام در جهت آینده نسل جوان باشد.
موضوعات کلیدی
- آموزش سوارکاری
- مسابقات سوارکاری
- مدیریت باشگاه
- پرورش اسب
- اسبسواری
- پرش با اسب
- پونی کلاب
- نوجوانان
- چالشهای آموزشی
- پشتیبانی خانوادهها
- اعتماد بهنفس
- مربی حرفهای
- پیشرفت ورزش
- تجربههای مسابقه
متن کامل گفتگو
سلام. امیدوارم که روز و روزگار همه شما خوب باشد و از هیاهوی روزمرگی کمی فاصله گرفته باشید. خوشحالم که با اپیزود شصت و دوم رادیو چهار نعل دوباره مهمان شما عزیزان هستم.
در این اپیزود من با سرکار خانم بهاره کاشانی که مؤسس پونی کلاب اکسیر در استان خراسان رضوی و شهر مشهد هستند به گفتگو نشستم. ایشان از چالشها و مسائل خود برای ما گفتند و اینکه قرار است در آینده به کجا برسند. مسیر سختی را طی کردهاند و امیدوارم که شما هم با شنیدن این صحبتها به فکر فرو بروید و در شهر و استان خودتان و در باشگاه خودتان تلاش کنید تا برای نسل نونهال و نوجوانمان آینده بهتری بسازیم. این کار جز با حمایت از یکدیگر و مشورت و همکاری امکانپذیر نیست. ما در سطح کشور تولیدکنندگان اسبهای کاسپین که برای بچهها بهترین گزینه هستند زیاد داریم. فقط کافی است که کمی همت کنیم و پای کار بایستیم تا همان عزیزان تولیداتشان را به بچههای بیشتری در حوزه اسبسواری در آینده ارائه دهند.
مطلب دیگر اینکه با توجه به مدت زمانی که بالاخره همهمان اینترنت نداشتیم و درگیر این قضیه بودیم، قطعاً کمی با افتهایی مواجه هستیم. من پیشنهاد میکنم همدیگر را حمایت کنیم، پستهای همدیگر را به اشتراک بگذاریم و کمک کنیم که دوباره همهمان برگردیم. هیچ مزیتی بین هیچ پیجی نیست، همهمان در یک جهت داریم کار میکنیم و لازمه این پیشرفت این است که با هم تعامل داشته باشیم و بتوانیم کمک کنیم که این چرخمان در روزگاری که هنوز حالمان خوب نیست بچرخد.
یادمون باشه ما ریشه در این خاک داریم و در این ورزش زندگیمان را گذاشتهایم و باید هوای همدیگر را داشته باشیم. خب معرفی میکنم دوباره همکارانم در این اپیزود را مثل همیشه فرشید جهانبازی عزیز، طراح پوستر کاور این اپیزود و همینطور پست اینستاگرام. همچنین آهنگسازهای رادیو چهار نعل مثل همیشه نگین گودرزی عزیز با آن صدای محشرش و عرفان مقدمه دوستداشتنی، آهنگسازهای تیتراژ اول و انتهای رادیو هستند. مثل همیشه یک لینک حمایت مالی میگذارم در توضیحات همین اپیزود. اگر دوست داشتید و قابل دانستید از رادیو چهار نعل حمایت کنید. دعوتتان میکنم با همدیگر اپیزود شصت و دوم گفتگو با بهاره کاشانی را بشنوید. سرکار خانم کاشانی سلام عرض میکنم و تشکر بابت اینکه افتخار دادید و مهمان برنامه رادیو امروز در مورد روند کاری شما در مدرسه سوارکاری اکسیر یا در حقیقت پونی کلاب اکسیر.
سلام عرض میکنم خدمت بینندگان عزیز و علاقهمندان و از دوستان و همه عزیزان در خدمتتان هستم. اگر سوالی دارید سلامت باشید. این برنامه در کافه رستوران فیانی در شهر مشهد است و خیلی تشکر میکنم بابت اینکه ما در محیط جذاب و زیبای برنامه را ضبط کنیم. خب خانم کاشانی میخواهم که خیلی مختصر یک بیوگرافی از اینکه شما چطور وارد دنیای اسب شدید تا زمانی که به فکر تأسیس پونی کلاب اکسیر افتادید، برای ما توضیح دهید لطفاً.
خوب من از کودکی پدرم یکی دو تا اسب در باغ برایمان تهیه کرده بود و به صورت تفریحی سواری میکردیم. علاقه ما را دید و یک اصطبل خیلی کوچک کنار باغ تأسیس کرد که آنجا حالا از مربیهایی که آن موقع با من کار میکردند، آقای حمید صادقنیا و آقای جلالیان بودند که سواری حرفهایتر را آنجا شروع کردم. خب به خاطر اینکه علاقه خیلی زیادی به اسب و سواری داشتم و دوست داشتم که اطلاعات بیشتری داشته باشم، رشته پرورش اسب را انتخاب کردم و در دانشگاه شهید هاشمینژاد تحصیلاتم را آغاز کردم. در این رشته و بعد از آن با کمک پدرم یک اصطبل خیلی بزرگتر با استانداردهای روز برای اسبها تأسیس کردیم با ۳۰ تا ۳۴ تا باکس و یک مانژ مسابقه و پادوک. سال ۸۵ کارت مربیگریام را گرفتم از طریق فدراسیون. کار بزرگسال انجام میدادم و خیلی علاقهمند به این کار بودم. رشته مربیگری در سوارکاری. حالا کنار آن برنامههای مسابقات و سوارکاری هم داشتم.
تا به اینجا که خیلی اتفاقی من با بچهها و پونی و کار با برنامههای پونی کلاب و اینها آغاز شد. با کودکان. شما جزو خانمهایی هستید که جزو سابقهدارها در استان خراسان به خصوص شهر مشهد فعالیت دارید. این هم دوره اگر اشتباه نکنم خواهران باید باشید. بله دقیقاً. در آن سالها من و خانم هالنیکویی. حالا خوب خیلی از من آن موقع رده بالاتر میپریدم. من تازه شروع کرده بودم. خانم هانی و هاله و.
خانم گرجستانی بودند، خانم موفقی بودند. هم دورههای ما بودند در آن سال که سالها که به صورت مجزا بود خانمها از آقایان. بله آقایان سواری میکردند، مسابقه میدادند و شنبهها روز خانمها بود. شنبهها دقیقاً. خدا حفظتان کند. خوب خانم کاشانی چطور شد که آمدید وارد شدید که حالا ما برویم برای بچهها برنامه را بگذاریم.
خیلی اتفاقی بود. حالا داستانش را تعریف کردم برای شما. اگر که تعریف کنید خیلی کوتاه. من کار بزرگسال خیلی انجام میدادم و با بچهها کار نمیکردم. من به صورت اتفاقی یکی دو تا شاگرد بچه آمدند که من لازم دیدم که باید پونی برای اینها تهیه شود. چرا؟ برای اینکه اسب بزرگ خوب یکم خطرات خود را داشت. من هم به خیلی اتفاقی به نام پشمک که خوب خیلی دوستداشتنی هم هست و هنوز در کلاب ما هست، اولین پونی است. بله.
همه بچهها دوستش دارند، خیلی مهربان است و قدمتی دارد. دیگر طوفانی کلابمان از یک پونی شروع کردیم. دیدیم خوب ظرفیتش را دارد. بچهها علاقهمندند. چند تا پونی دیگر هم تهیه کردیم و شد پونی کلاب. از تأسیسش ۱۳۹۹ پونی کلاب اکسیر را واقع در باشگاه سوران تأسیس کردیم. اکسیر به صورت اختصاصی در هر باشگاهی که ما جابجا میشدیم، نام اکسیر به پسوند باشگاهی که آنجا کار میکردیم مثل اکسیر سوران بود. اکسیر.
اکسیر حالا خود اسمش به معنای جوانی و تازگی بود که حالا خیلی این را خوشمان آمد از این اسمی که معنی که داشت و یک دلیل دیگرش هم این بود که ما یک اسپانسر اول این کار گرفتیم. کلینیک اکسیر جوانی بود. حالا چون آن هم کنار این قرار گرفت و دیدیم معنی خوب خوبی هم دارد، اسپانسر هم آمدیم کنارش قرار دادیم که شد اکسیر. خیلی مشهد کلاب مشهد. خب سال ۹۹ شروع کردید با پشمک.
عمر ۵ سالهای دارید. خب با توجه به اینکه فرمودید که کار بزرگسال میکردید و کار بچه نمیکردید، چطور فرآیند جلو رفت؟ یعنی با چه دانشی، با چه خبرگی این کار را کردید؟ من خیلی اطلاعات زیادی نداشتم. از طریق یکی از بچهها که تهران بود، ما کارگاههایی که میگذاشتند میرفتیم آن کارگاهها شرکت میکردیم. اولین کارگاهی که من شرکت کردم باشگاه دشت بهشت بود با خانم غفاری، دبیر فدراسیون. بله فدراسیون فعلی.
که خیلی اطلاعات خوبی در این کارگاهها به من میداد که من خوب کار را بتوانم راحتتر جلو ببرم. این مابین یک تشکری هم میکنم در این سالها از آقای مسعود سهرابی که بهترین و حامی من بودند در این ورزش، در این رشته برای بچهها که واقعاً تنها کسی بودند که من را حمایت کردند. همه جوره واقعاً در حوزه بچهها خیلی زحمت کشیده. بله من هنوز قدردان و ممنوندارشان هستم تا آخر عمر. کسی که به من کمک میکند من هیچوقت فراموشش نمیکنم. همیشه خواهش میکنم.
شاید خصلت ما باشد که کار خوب را فراموش نمیکنیم و کار بدی هم که کسی با ما میکند، آن را نیز فراموش نمیکنیم. حالا خوب است یا بد، نمیدانم. بگذریم، برویم سراغ ادامه کار، یعنی با مسعود. یعنی رفتوآمد به تهران شروع شد و کارگاه و بعد از آن، باید بگویم که همسرم خیلی به من کمک کردند در این مسیر. آقای رضا نساج، رشته تحصیلیشان مدیریت است و توانستند کارها را به خوبی مدیریت کنند.
ما خیلی علاقهمند شدیم به این برنامه که به پونی کلاب برویم و آن را بهروز کنیم، ببینیم در دنیا چه میکنند و ما چقدر عقب هستیم. دیدیم که خیلی عقب هستیم از پونی کلابهای روز دنیا. ترجمههایی که میکردیم، نشان میداد که آنها چقدر جلو هستند و ما چقدر عقبیم. کسی شروع نکرده، نمیتوانیم این را به عنوان حرفهای و استاندارد اصولی جلو ببریم. اما متأسفانه ما در ایران دائماً در حال اختراع چرخهای جدیدی هستیم که جلو هم نمیبینیم و گیر میکنیم. بعد با رضا ادامه دادم و حالا یک برنامه خوبی هم که در فدراسیون شاید با آقای سهرابی و خانم جلالینیا که آن موقع رئیس کمیته پونی بودند و ایشان علمشان خیلی بالا بود، پونی کلاب.
روز برنامه پونی کلاب روز آلمان را ترجمه کردم و در اختیار ما قرار دادند که این ده تا نشان داشت. از نشان یک تا هفت، برنامههای استبلی و اصول اولیه سواری بود که قرار بود این را مثلاً بچههایی که بخواهند فنی کار کنند، اجرایی کنند. یعنی تا نشان ۷، بچهای که نمیتواند راحت روی زین بنشیند، اجازه ورود به مسابقه را نداشته باشد. خب برای من خیلی جذاب بود این داستان که حالا برنامه.
مرتب و روتین مدون برای همه بچههایی که دارند پونی کار میکنند. چون حالا در آن کارگاههایی که ما شرکت میکردیم، از شهرهای دیگر هم بودند. خب این همه همسان بودن و یک مدل سواری کردن و یک مدل آموزش.
ارتباطاتی که داشتیم با خانم جلالینیا و حالا برنامههایی که دیگر حالا خودمان یک روتینی پیدا کرده بودیم، توانستیم بله کار را جلو ببریم و توانستیم ۱۴۰۱ با صدم ثانیه مسابقات کشوری نایب قهرمان شویم با ۶ تا شرکتکننده. حالا من یادم است قهرمان کشور پارسال ۱۴۰۳ که در باشگاه آذر داشتم، شما پنج شش تا سوارکار در ردههای مختلف آوردید. بله میخواستم عرض کنم خدمتتان که سال اول چند تا شرکتکننده داشتیم. سال اول ۱۴۰۱ ما.
۶ تا شرکتکننده داشتیم از تیم اکسیر. سال ۴۰۲ حالا قبل از این جامهای مختلفی اما بچههایمان شرکت داده بودیم ولی خب مهمترین مسابقاتمان قهرمان کشور است که به همت آقای سهرابی معمولاً برگزار میشود. ۴۰۲ ما توانستیم قهرمانی کشور را بگیریم با ۱۰ تا شرکتکننده ۹ تا شرکتکننده ۴۰۳ با ۱۱ تا شرکتکننده و توانستیم با ده تا شرکتکننده در رشته درساژ که یک نایب قهرمانی گرفتیم از بچههای خودمان یک پنجمی گرفتیم.
در پرش فکر کنم که آزادتان اول شد. پرش برای سال دوم اول شد. قهرمانی شما روز اول خوب قطعاً با یک اسب و یکی دو تا اضافه پنجم. شما چند نفر به قول معروف عضویت پونی کلاب هستند و این روند چه ادامه داشته تا الان بله.
سال اول که خب حالا خودتان هم فرمودید من خیلی دست تنها بودم در این کار از نظر بچههایی که حرفهای باشند و بنشینند روی اسب. چون خودتان میدانید پونیها خب خیلی چموش هستند و سوارکار خودشان را میخواهند. بله واقعاً چالشهای زیادی داشتیم. جوری بود که من گاهی اوقات برای تمرین خودم سوار میشدم. برایم خیلی حالا هم سخت بود هم خندهدار بود برای بقیه که میدیدند. حالا یکم حالت فان داشت که وقتی من سوار میشدم و بچهها حالا بگو بخند به راه بود. موقعی که ما سوار میکردیم، چقدر بد است به نظر من که حالا.
آدم احساس تمسخر میگیرد. متأسفانه به یک جایی رسیدیم که حالا توانستیم از تا جایی که خودشان توانستند این پونیها را کنترل کنند. حالا دو سه تا از شاگردها آمدند به این مرحله که دست کمک من شدند که وقتی پونی اذیت میکرد، آنها را بگذارم بالا، یک کمی آچارکشی بکنند و باز بدهیم دست بچههایی که حالا ضعیفتر هستند. درست است رسیدیم به مرحلهای که حالا ما توانستیم پنج شش تا شاگرد جور کنیم و یعنی جور که پنج شش تا شاگرد آموزش بدهیم و به یک مرحله برسند با یک استایلی که ما حالا مد نظرمان بود در این مدرسه.
چمپانی کلاب اکسیر هدفهای زیادی دارد. فقط هدفش مسابقه رفتن بچهها نیست. یک هدف بالا رفتن اعتماد به نفس بچههاست. چون وقتی که میخورند زمین، الان تقریباً بچهها تکفرزندی هستند و همه ایدهآلگرا هستند. وقتی میخورند زمین جلو بقیه احساس خیلی بدی میگیرند. این خیلی بد است اگر بچهای بخورد زمین و دوباره سوار نشود. خب در زندگیاش هم نمیتواند با یک شکستی که مواجه میشود، خوب ممکن است اصلاً ترک زندگی کند. این برنامه توپ کلاب این است که اگر با زمین همونجا باید بلند شوند و ادامه دهند مسیر را.
یکی از هدفهایمان این است که بچهها بتوانند که اعتماد به نفسشان را ببرند. مکتب توسعه مهارتهای اجتماعی هم در کنارش دارید. یک بخش دیگرمان بالا بردن مهارتهای اجتماعی که شما اشاره کردید، ارتباطات اجتماعی. چون اصلاً بعضی از بچهها میآیند و واقعاً نمیتوانند همان ارتباط اولیه سلام و احوالپرسی را مشکل دارند.
اما در چند سالی که بچهها آمدند، خیلی این را به وضوح دیدیم بین روابطشان با خود من که اصلاً از در میآمدند، سلام درستی نمیتوانستند حتی به مربیشان بکنند. ولی الان میآیند قشنگ جلو احوالپرسی خیلی مرتب و مودب میآیند. حالا مودب که هستند، خیلی با اعتماد به نفس بهتر میآیند. آن ارتباط را با بچهها دقیقاً همینطوری که شما میفرمایید، یک پکیجی درست کردیم که علاوه بر فعالیت بدنی و ورزش، کارهای روتین اجتماعیشان هم بتوانند اینجا انجام دهند. نظم و انضباط.
یعنی یک معضلی که ما داریم با بچههایی که تازه وارد میشوند، هیچ نظم و انضباط و احساس مسئولیتی ندارند به آن حالا سواری و اسبی که دارند سوار میشوند. وسایلشان را میبینیم، همش پدر و مادرها دارند این وسایل را جمع میکنند. همهمان داریم متأسفانه. بله دقیقاً من خودم یکی آب بیاورد، یکی چکمه بیاورد، یکی اسب را بیاورد تا ایشان مثلاً پایش را بگیرد. ولی متأسفانه هنوز این فرهنگی نشده. ولی چقدر خوب است که شما این سیستم را انداختید که این بچهها عادت کنند از بچگی در سیستم عصر حداقل در محیط باشگاه خودشان بتوانند کارشان را مدیریت کنند. یعنی ده نفر خدم و حشم دنبال خودشان راه نیندازند. دقیقاً در حالا برنامههای ما.
خانوادهها نمیگذارند خیلی کمک بچهها بکنند. همین که مهارتشان بالا برود که بتوانند خودشان کارهای شخصی خودشان را انجام دهند و هم اینکه نظم و انضباط را یاد بگیرند. متأسفانه این نظم و انضباط دارد کمی از بچههای ما دور میشود. حالا نمیدانم تبلت و اینترنت و این حرفها هم بچهها را یکخورده تنپرور کرده و هم از دیگر خانوادهها کم جمعیتاند. فضای آپارتمان کوچک است، جای بازی نیست. اینها همش متأسفانه.
تأثیر گذاشته، ولی چقدر خوب است که شما این سیستم را پیش میبرید. در حال حاضر، شما چند سوارکار در سیستم دارید؟ یعنی فکر کنید خروجی این چند سال شما چند نفر بوده است؟ بچههای تیم ما ۱۵ نفر هستند، ۱۵ نفر ثابت جزو تیم پونی کلاب. بچههایی که به صورت آموزشی و تفریحی میآیند، حالا که موقع مدارس است، مسلماً در همه باشگاهها تعداد شاگردها و بچهها و رفتوآمدها کمتر میشود. الان که به تعطیلات نزدیک میشویم، خب دارند ثبتنام میکنند. اگر روتین ماهانهمان را در نظر بگیریم، حدود ۲۰ تا ۳۰ نفر هستند که رفتوآمد میکنند.
در این پنج سال، پونی کلاب اکسیر ۱۵ سوارکار تربیت کرده که به نظر من جزو آمارهای خیلی خوب است. شما ۱۰ قهرمان جایزه میگیرید و واقعاً به شما تبریک میگویم، خسته نباشید. حالا در یک شهر دیگر هستید، متأسفانه خوشم نمیآید.
در شهر دیگری هستید و با توجه به دور بودن از پایتخت و مسائلی که قطعاً میدانم و در نشستی که دارید، چالشهایی که در شروع و حتی همین الان دنبال شما بودهاید، چه بوده است؟ اول راه، چالش اصلی ما برگزار نکردن مسابقه بود. نمیدانم چه سیستمی بود که مخالفتهای خیلی شدیدی با برگزاری مسابقه برای بچهها وجود داشت. یک زمانی شد که دیگر مشهد را کنار گذاشتم و بچهها را هزار کیلومتر به تهران میبردم تا مسابقه دهند با کلی هزینه.
در این راه میخواهم بگویم که خود خانوادهها خیلی حامی پونی کلاب اکسیر بودند و همراهی میکردند. شوق و اشتیاقی که داشتند، بچهها حالا چون من خودم پسرم در این وادی بود، لذتی که خود پدر و مادر موقعی که بچه دارد مسابقه میدهد یا پیشرفتی میکند، وصفناپذیر است. نمیدانم، خیلی متفاوت است. من خودم خیلی مسابقه شرکت کردم ولی وقتی سپهر مسابقه میداد، اصلاً یک حال و هوای دیگر داشت. حالا میگویم، همه بچههای کلاب واقعاً مثل بچههای خود من هستند. چون سپهر اولین کسی بود که در مسابقات شرکت میکرد، خب من حس و حال آن روزها را دارم. میگویم مسابقه نمیگذاشتند برای پونیها و چالشهایی که بود، میگفتند که بیایند در همین رده تشویقی بچهها شرکت کنند. من چند بار چی بود، نفهمیدم. یک چیزهایی فهمیدم، حالا خیلی جاها بازش کنم، خیلی گذشتهها گذشته. دیگر میآمدیم تشویقی شرکت میکردیم. بعد بچهها با اسب بزرگ یعنی تهران که میرفتند، خب همه بچه بودند، خیلی فانتر و بدون استرس. حالا نمیگویم بدون استرس، خیلی راحتتر آنجا مسابقه میدادند. اسبهای بزرگ یک هیجانی داشتند، خودشان نبودند در مسابقات، ولی خب گاهی ما مجبور بودیم که در همان ردهها بیایند. مثلاً سپهر و من انقدر به خاطر تبلیغات این کارم میآوردم تشویقی با همین پشمک معروفمان میآمد مسابقه میداد که به خانوادهها که میگفتند چون من خیلی چالش داشتم در این داستان.
در باشگاههای مختلفی که کار میکردم، من بچه را میگذاشتم روی اسب کوچک، مثلاً مربی دیگر بچه را داشت با اسب بزرگ کار میکرد. بعد میآمدند به من میگفتند که کی میرود روی اسب بزرگ کار کند. گنده ماشین، گنده اسب، گنده. سه چهار سال این کار را انجام دادم و سپهر را همیشه میآوردم در مسابقات که ببینم پونی هم این توانایی را دارد که در مسابقات شرکت کند، حالا در رده بچهها.
حالا چرا همه جای دنیا بچه را روی اسب کوچک میگذارند؟ این خودش فلسفه و داستانهایی دارد. یک داستانش این است که بچهها در حال رشد هستند و وقتی اسب بزرگ سوار میشوند، خب پا بیشتر باز میشود و روی فرم لگنشان تأثیرگذار است. یک داستان دیگرش این است که وقتی زمین میخورند، ارتفاع مثلاً پونی خیلی کوتاهتر است و آسیبهایش کمتر است. یک بحث دیگرش این است که بچهها خب با اسب کوچک ارتباط بهتری میگیرند، راحتتر میتوانند نوازشش کنند، راحتتر میتوانند راه ببرند.
اینها همه برنامههایی است که حالا همه جای دنیا بچه را با اسب کوچک دقیقاً همین داستان است. کدام یکیش را بگویم؟ حالا آنهایی که احساس میکنید که قابل گفتن است و اینکه شاید آنهایی که شاید.
پادکست را گوش کنند، بروند فکر کنند که آقا ما چه کار کنیم که شرایطمون بهتر شود؟ حالا باز من جا دارد یادی کنم از مجید حسیننژاد. شما یک تعهد بزرگی برداشتی که میدانم دردسرهای خیلی زیادی دارد. به پدر و مادر باید به من جواب پس بدهی. نمیدانم مشکلات پیدا کردن اسب، ترینش، مسابقاتش. اینها را همه را من میپزم و واقعاً به شخصه به عنوان کسی که عضوی از این ورزش است، شخصاً.
قدردان زحمات شما هستم. ولی معضلات بگوییم صرف این نیست که غر بزنیم، صرف اینکه راهکار چی پیدا کنیم. حالا ما این چالشها را داریم، نه خب اسمی از کسی میبریم، نه کسی را مورد عتاب قرار میدهیم. آقا اگر قرار است حالا فردا روز در شهرستان دیگر یا در استان دیگر مثلاً همچین ایدهای داشت، خواست پیدا کند، کمکش کنیم که او دیگر کمتر اشتباه کند. از این بابت میپرسم که احساس کنید بولدتر بوده و قابل گفتن را دوست دارید که بگویید. من فکر میکنم این را فدراسیون باید برنامهریزی کند.
یک چارتی بگذارد، یک برنامهای بگذارد. من نوعی که میخواهم بیایم در کار برنامه پونی کلاب علاقهمندم، سردرگم نباشم که از کجا شروع کنم، به بسمالله کجاست؟ رفتم جلو و چون علاقهمند شدیم، خودمان رفتیم تحقیقات کردیم که باید از کجا شروع کنیم، به کجا باید برسیم و چه برنامههایی هنوز میتوانیم و چقدر جا دارد. اصلاً به نظر من پونیها هرچه جلوتر میروید، بینهایت برنامههایی که میتوانید در آن اجرا کنید. یکی از چیزهایی که فکر کنم از آن غافلیم.
بازاری که بچهها دارند، یعنی بازار مالی منظورمه. اینها به هر حال خانوادهها دوست دارند، علاقهمندند، ولی خب خیلیهایشان اصلاً خبر ندارند، نمیدانند چیست یا آن احساس متأسفانه چیزی که از ۳۰۰-۴۰۰ سال پیش به ما، حالا مریضی و قحطی و درگیری این مدلی، همهاش ما دست حالا البته الان بهتر شده ولی قدیم من یادمه که.
خیلی بازار فرق کرده و قطعاً اگر شرایط سیفتر باشد، خانوادهها استقبال میکنند. خیلی مهم است. برگردیم دوباره سر چالش دیگر. الان به ذهنم رسید یکی اینکه یک چالش خیلی بزرگ این است که پونی ترند شده و ما نداریم که در اختیار بچهها بگذاریم. یعنی همینهایی که من خودم مثلاً کار میکنم، یک تعداد خب محدودم.
خیلیها به ما مثلاً میآیند زنگ میزنند یا پیغام میدهند که پونی فروشی مثلاً در این داستان، در این لول برای بچه خوب. من همین محدودیت خودم را دارم. اگر یک جایی باشد، حالا تولیدکننده زیاد داریم چون خدا را شکر، آره واقعاً هستم. آقای بهرامی هستش، موسی دوست من هستش. اینها واقعاً دارند زحمت میکشند. زحمت میکشم ندارم بندههای خدا، یعنی فقط دارند تولید میکنند، نه پولی درمیآورند. دقیقاً من چند وقتی با یکی از بچهها صحبت میکردم که تولیدکننده بود.
واقعاً گریه میکرد، میگفت من یک عالمه پونی دارم که روی دستم مانده، هزینههایش مانده. اگر هم فردا روزی حالا مثل شما یا بچههای دیگر دارند کار میکنند، یک چیزی حاضر آمادهای بگیرند، پولش را باید بگیرند به هر حال. دقیقاً یکی از چالشها همین پونی آموزش ندیده است. دیگر پونی خام خوب قیمتش پایینتر است ولی پونی که حالا یک ذره کار بشود و اینها خب یک ذره قیمتش یک ذره میگویند، یعنی واقعاً عددی نیست برای آن زحمتی که حالا از تولید تا به کار میآید. واقعاً در ایران عددی نیست.
اکنون من صحبت میکردم با یکی از دوستان میگفت که چون این پونیهای ما بسیار ارزشمندند، در کشورهای دیگر میگفتند اگر صادرات آنها آزاد شود و بتوانند برنامهای برای این کار داشته باشند، به راحتی با قیمت ۱۲ تا ۱۳ هزار دلار خرید و فروش میشوند. زیرا سایز پونی در ایران در کل دنیا مورد پسند است، چرا که در اروپا بیشتر نژادهای فِل و شتلند هستند و بسیار کوتاه، حدود ۱۲۵ سانتیمتر. من از نزدیک دیدم که کودکانشان میپرند، ولی ما سایز اصلی کاسپین برای کودکان داریم که فکر میکنم تا هفت یا هشت ساله مناسب باشد.
از لحاظ سایزی بسیار خوب است، البته شما بهتر میدانید، ولی ما متأسفانه داریم و فقط نمیدانیم که داریم. بله، اکنون به ذهنم نمیآید، اما چالش من این است که شما حداقل از بیرون نگاه میکنید که فضای شخصی نداشتید، یعنی خانه به دوش بودید و هر موقع جابجا میشدید، چهار یا پنج اسم اول آنجا بود و هر باشگاهی که رفتیم پسوند اضافه شده است. دقیقاً یکی از چالشهای بزرگ است. مرسی که ذهن من را به این چالش بزرگ آوردید. ما همین نداشتن یک مکان مناسب برای پونی کلاب است. برای چه؟ برای اینکه من برنامههای متفاوتی از اهداف مدیران باشگاه دارم. بسیاری از مدیران باشگاه بحث بیزینسی دارند که بیزینس واقعاً به وجود میآید اگر روتین و مرتب باشد. ولی همانطور که در صحبتهای قبلیمان گفتیم، بیزینس هم باید آنی و لحظهای باشد و بازدهی بخواهد. متأسفانه سیستم سوپرمارکتی است و به این باور هستیم که سوارکاری در هر قسمتش یک سرمایهگذاری حداقل پنج ساله است.
به نظر من کمتر از ۵ سال نمیتواند باشد. بله، در سال ۱۴۰۰ هیئت جدید که آمد، من را رئیس کمیته پونی استان خراسان کردند. من و همسرم یک برنامه کوتاهمدت و درازمدت طراحی کردیم و بسیار خوشحال رفتیم و به دبیر هیئت گفتیم که این برنامهها را داریم. گفتیم حالا چه استقبالی از ما میشود؟ گفتند برو یک پونی بگذار در پارک ملت و ببین چه پولی به دست میآید. بعد دیدیم چقدر طرز فکرمان متفاوت است از این داستان.
همانطور که جلو آمدیم، خدا را شکر لطف خدا و حمایت بسیاری از دوستان خوبمان بود که توانستیم به اهدافمان در برنامهای که طراحی کرده بودیم، دو سال بعد به هدف کوتاهمدتمان برسیم. حالا ادامه پیدا کردیم تا به هدفهای درازمدتمان رسیدیم. اکنون هم برنامههای زیادی داریم. همانطور که شما اشاره کردید، کمی جابجایی برنامههایمان را به تأخیر میاندازد. ما اکنون هر سال برنامهریزی میکنیم برای برنامههای برونمرزی.
خانواده خودشان تمایل دارند و هی عقب میافتیم از کار. این جابجایی تمرکز کار را از بین میبرد و تا ما میخواهیم به آن برنامه برسیم، تابستانمان را از دست میدهیم. امیدوارم که زودتر فضایی برای خودتان داشته باشید و سیستم واقعاً شرایط پونیداری کمی با باشگاههای اسبهای بزرگ متفاوت است. سایز باکس، ابعاد مانع و استانداردسازی ایمنی که برای کودکان قطعاً بسیار متفاوتتر است. امیدوارم که آن روز را زودتر ببینم.
در توضیحاتتان گفتید که من رفتم سراغ یک روانشناس ورزشی تا ببینیم باید چه کار کنیم و چقدر برای من جالب بود. اینجا میشود یک توضیح مختصر بدهید که چرا رفتید و خروجی آن چه بوده برای شما؟ درست است، ما برنامههایی که با بچهها داریم، کلاً نمیخواهیم بچهها به استرس بیفتند. چیزهایی هم که تحقیق کردیم و اینها، برنامهای که برای بچهها باید باشد، برنامهای فان باشد که آنها هم مرتب و مداوم بتوانند کارشان را انجام دهند و به آن هدفهایی که داریم برسند. چیزی که ما تجربه کردیم، موقع مسابقات اینقدر استرس آنها بالا بود که از کنترل ما خارج بود که چگونه آنها را آرام کنیم. آگاهی نسبت به این قضیه نداشتیم، بنابراین رفتیم با روانشناسان ورزشی صحبت کردیم که ببینیم چه کارهایی باید انجام دهیم که این بچهها با آرامش بیشتری به هر برنامهای که دارند برای مسابقات ورزشی بروند. خب این خیلی به ما کمک کرد که.
بتوانیم بچهها را کمی کنترل کنیم. حالا روانشناس با خود ما در ارتباط بود و هنوز ما عملی نکردیم که با خود بچهها مستقیم در ارتباط باشد، چون هنوز زمینهاش فراهم نشده برای این داستانی که میخواهیم انجام دهیم. چیزی که من خودم تجربه کردم در این سالها، آرامش بچهها قبل از مسابقه است. چون خودشان به همان استرسشان هستند، استرس طبیعی مسابقه. هنوز ما خودمان داریم مسابقه همراه ما هست، چه برسد به بچههایی که حالا کمی برایشان حمایت باید بیشتر باشد و آرامش باید خیلی زیاد باشد که تمرکز کنند و بتوانند.
انجام دهند و در مسابقات مختلفی که ما این آرامش را به بچهها دادیم، دیدیم چقدر نتیجه بهتری داشته تا اینکه حالا آن حول و ولایی که به بچهها بدهیم که باید حتماً مقام بیاوری و روی سکو بروی. اگر نروی این کار میشود، اگر نروی دیگر من با تو کار نمیکنم. همیشه من به بچههایی که با من کار کردند گفتم شما بروید در مسابقه یک سواری تمیز اجرا کنید، مانع را خوب بزنید. هر اتفاقی افتاد، آنها چیزهای طبیعی و روتین در مسابقه است چون.
یک موقعی یک اتفاقی میافتد، همهچیز اوکی است، اما جور در نمیآید. خب اسب است دیگر. نکته جالب اینجاست که چقدر شما این فکر را کردید که من، یعنی به ببخشید کلمه را به کامیارم به نادانی خودت رسیدی که من نمیدانم که باید با این بچه چگونه صحبت کنم، بروم سراغ یک آدم خبره که بچهها چگونه صحبت کنم و آن سیستمی که حالا همه ما متأسفانه به دلیل سیستمی که بوده بزرگ شدیم که حالا بزن بپیچ بیخو کردی غلط کردی. پس این حرفها شما آمدید بیرون. واقعاً از این باید به شما.
تبریک بگویم. من خاطره کوچکی برای بچهها بگویم که برای خودم خیلی جالب بود و نتیجه خیلی خوبی داشت. یکی از بچهها اولین مسابقهاش بود، ارتفاع بسیار کوتاه، از تشویقی خیلی کوتاه به اندازه چهار پر بود. آن مسیر مسابقه بود. آمد برود در مسابقه، حالا جو تماشاچیان و اینها گرفته بود، میگفت من نمیروم در میدان مسابقه. نمیروم. به او گفتم که حالا این به ذهن خودم آن لحظه رسید که چگونه او را وارد میدان کنم که برود و نمایشش را اجرا کند.
به او گفتم که تو میتوانی بروی از کنار مانعها را بزنی ولی مسیر را تمام کنی و بیرون بیایی. دیدم کمی آرامتر شدیم. سوارکارمان رفت در مسیر و رفت و بیخطا و دیگر خب خیلی اعتماد به نفس گرفت. چون بچهها وقتی که بتوانند مسیر را حالا بیخطا چون در ذهنشان آن جایزه و کاپ و آن داستانها خیلی برایشان هیجانانگیز است. حالا برای بزرگسالان هم همین است.
بیخطا رفت و بیرون آمد و خیلی خوشحال شد و هم تجربهای شد برای خود من که چقدر آرامش و آن صحبت کردنهای قبل از مسابقه تأثیرگذار است. یک خاطره دیگر هم که حالا وقت بچهها را میگیرم، قهرمانی سال گذشته بود که سپهر، پسر خودم، دو راند بیخطا رفته بود و به باراژ رسیده بود و کلاً چون خیلی کلکل مسابقه و حس رقابتش بالا است، پشت در مسابقه دیدم که اصلاً دارد دست و پایش شل میشود.
به او گفتند که سپهر، یکی از سکوها متعلق به تو است. با آرامش برو و کار خودت را انجام بده. سه نفر باراژ بودند. یکباره نفس عمیقی کشید و خیالم راحت شد. چقدر حرف خوبی زدی. خیلی زیبا و تمیز رفت. حالا مسابقهاش را داد و توانست به مقام اول برسد. خیلی تجربههای خوبی خود من هم از بچهها میگیرم. بله، هر مسابقهای که خودم شرکت میکنم، تجربه کسب میکنم.
اینکه میگویم فدراسیون باید برنامه داشته باشد، به نظر من برنامههای آموزشیاش برای شهرستانها خیلی ضعیف است. همیشه انتقادی به آنها داشتهام و میگویم که همه چیز متمرکز بر پایتخت و شهر تهران است.
حداقل اعلام کنید که ما هم بیاییم و برای خودتان برگزار نکنید. نمیدانم حالا برنامه بخواهید و پیگیر باشید. الان سرپرست رئیس کاظمیان است. اسم مهم نیست، مهمترین قسمت این است که من خودم بپذیرم که نیاز به آموزش دارم. ما خودمان نمیپذیریم. در شهرستان، آقا الان مثلاً آقای فلانی سر کلاسش میگوید نمیدانم.
پس تو هیچ هزینهای از لحاظ وقت و زمان و انرژی، فارغ از مسائل مالیاش، نمیخواهی بکنی و توقع داری که ما یک فرشته نجات داشته باشیم که حتماً باید یک رئیس هیئتی بیاید و اعجازی کند و چوب جادویی بزند. این توقع به نظر من بیجاست. من مطمئنم خود شهرستان بخواهد، کاری ندارد برایشان. آقای فدراسیون نامه بزنید و پیگیری کنند. نمیتوانند نکنند. آن وظیفه را انجام بدهند. منتها این اهمالکاری از سمت خود هیئتهاست. نمیخواهند. آقا شما که اصلاً استادتان که کلانشهر جزو...
سابقه دارد. قبل از انقلاب سوارکاری داشتید. نمیدانم سیستم سواری داشتید. خبره و پیشکسوت داشتید. الان بخواهند دبیرش نمیدانم. بچههای خودتان که آقا ما برای آموزش پونی فدراسیون نمیتواند. آقا ما خودمان میرویم و آدمش را میآوریم. چه ایرادی دارد؟ این باید خودآگاه باشد. ما همیشه نشستهایم بیرون و به قول معروف منتظریم یکی کاری بکند و بریم جلو.
به سمت اینکه دیگر حالا از این وادی که حرفها را زدیم و به قول خودمان نقار را زدیم، بریم بیرون. ولش کنید. پشت سر و جلو را نگاه کنیم. قرار است که پونی کلاب اکسیر به کجا و به کدام سمت برود. خط پایان نمیدانم قطعاً ندارد. بله، مسیرتان کجاست؟ ما با یک پونی شروع کردیم. سال اول با شش سوار رفتیم مسابقات کشوری. سال سوم با ۱۱ سوار رفتیم. تلاشمون بر این است که...
حالا من یک شاخه دیگر هم دارم اضافه میکنم به سواش. من اضافه نمیکنم. سیستم خودمان داریم میآوریم که این را فرهنگسازی کنیم. درساش را میخواهیم خیلی قویتر بریم جلو که پایه ورزش سوارکاری است و بچههای پرش باید این کار را حتماً بتوانند به درستی انجام دهند که در پرش بتوانند نتیجه بگیرند. حالا در ایران همیشه برعکس است. اول میروند پرش، بعد اگر علاقهمند شدند میروند یا اگر علاقهمند نشدند. بله، متأسفانه.
در چشمانداز آیندهمان این است که ما بتوانیم مسابقات حتماً برونمرزی را شرکت کنیم. خیلی دنبال با اسبها یا اگر بتوانیم اسب قرضی باشد، چون با اسب بردن که میدانیم پروسه خیلی سختی است. یکی از برنامههای خیلی که بخواهم اجرایش کنم این برنامه است. یک برنامهای نیست که طبقهبندی کنم. یعنی من تنها مربی این مجموعه نباشم. خیلی ابعاد تربیتیتر بله.
مربی پایان، یک مربی در یک سطح مثل کاری که در فرانسه دارند انجام میدهند. حالا ما ارتباطات زیادی هم با خانم واعظی دارم. فراموش کردم. بله، آنجا هستم. آنجا با آنها خیلی صحبت میکنم و اطلاعات میگیرم از آنها.
سطوح مختلفی از مربیها دارم بر اساس تجربه و سابقه کاری. تخصصگرایی را در سیستم خودت انجام میدهی ولی این کارش به نظرم کار خیلی سختی است. آدمها سخت بخواهم مربی دیگر بیاورم. خوب، آن قالب خودش را دارد.
فکر نمیکنم بیایند مثلاً در قالب برنامههای پونی کلاب. یعنی کلاسشان شاید نباشد. شاید اصلاً در هدفشان برنامهشان نباشد ولی خیلی دوست دارند که بچههایی که حالا از پونی میآیند به اسبهای بزرگ، مربی خوب حرفهایتر در تخصص بالاتر داشته باشند که بتوانند حرفهایتر بروند. یعنی کلاب اکسیر مخصوص بچههای پونی نباشد. در آن مربی هم کنید.
نه، منظور من را متوجه نشدید. یعنی بچههایی که میآیند، نونهالان، نوجوانان، بزرگسالان، مربیهای در سطح خودشان داشته باشند. سیر باشند ولی با مربی سطح بالاتر. چقدر خوب، باریکلا، چقدر خوب. هدفم این است که در آینده اگر اجرایی بتواند بشود، فکر میکنم یکی از چیزهایی که شما باید در سیستم خودتان جا بیندازید، حداقل این تفویض کردن است. این است که بچههایی که دور خودتان هستند، حالا سن و سالشان بالاتر میآید، کمک بگیرید که ببرید چون مثلاً حالا...
تقریباً میکنم ولی خب برای سطح بالا مربی هنوز پیدا نکردم که از بچههای خود مشهد خیلی دوست دارم استفاده کنم ولی خب وقتش را ندارم. شاید دوست ندارند در سیستم ما باشند. چندین بار هم مکاتبه کردم با آنها. آن کسی که میدانم در سطح برنامه ما هست، یعنی تکنیکش بالاست. حالا من امیدوارم که بچههای مشهد به شما کمک کنند که آنها یک تعهدی بردارند به خودشان در جهت پیشرفت و رشد چهار تا بچه چون من واقعاً...
به شخصه نگران نسل آینده این ورزش هستم. فکر نمیکنم در ده سال آینده ما ترینری داشته باشیم. همین الان هم خب خیلی انگشتشمار ما کسانی داریم که واقعاً توانمندی این کار را داشته باشند. در هر حوزهای ما آدم اکسپرت و خبره متأسفانه کم داریم. همه عمومیت میدانند. حالا ممکن است انتقاد کنند بگویند نه زیاد داریم. من حاضرم در به قول معروف امتحان قرار بدهم. حالا بگذریم ولی امیدوارم که بچههای مشهد هم این تعهد برای خودشان بردارند که آقا ما از خودمان یک یادگاری در بازم تشکر میکنم از شما که اگر نکته پایانی دارید که بگویید که...
من این را فراموش کردم. یک دلیلی که من این کار بچهها را با این سختی که دارد و سختی و شیرینی همیشه نمیخواهم سختیهایش را بگویم. حالا در کنارش کارهای شیرین و برنامههای جذابی هم هست که حالا لذت میبریم. این صحبتی که شما کردید، تعهدی که بچهها به بچههای شهر من همیشه میگویم که دقیقاً هر کاری ما میکنیم برای بچههای شهرمان داریم میکنیم. یعنی یک پایهریزی بکنیم برای بچههای حالا من چون در مشهد دارم کار میکنم. چه میدانم شاید پنج سال دیگر، ۱۰ سال دیگر، دو سال دیگر که من نباشم این روتین خودش برود جلو.
از یک نقطه خوبی شروع شده باشد به یک نقطه خوبی ادامهدار باشد. یعنی اگر من نوعی هم نباشم این کار خودش روتین برود جلو با همین سیستم ثابت نژاد قرض بگیرم هم باید تعهد برداریم هم پای کار بایستیم و نتیجه این چیزی که از مجید نقل میکنم احترام را نشان میدهد که چقدر به هم احترام...
بردیم جلو. خب بازم ممنون که این وقت را گذاشتید. خیلی متشکرم. خواهش میکنم از خانم شادی یاقوتکار که به عنوان یک همکارمان کمک ما کردند و کار فیلمبرداریمان را انجام دادند و برایتان آرزوی سلامتی دارم و انشاءالله مصاحبه بعدیمان بعد از این باشد که شما با تیمتان از خارج برگشتید با کاپ و جام و اینها. خیلی هم عالی. در رادیو هم بود هر نوعش من در خدمتتان هستم بدون تعارف. متشکرم. سلامت باشید. ممنون. قربان شما. متشکرم. مرسی. ممنونم. خداحافظ. خداحافظ.
خوب امیدوارم که صحبتهای بهاره کاشانی برای شما عزیزان هم الهامبخش بوده باشد و شاید نوری در دل شماها روشن کند که شما هم دست به کار شوید و برای آینده نوجوانان و نونهالان این سرزمین قدمی بردارید. هرجا هستید خدا یار و یاورتان باشد و تا اپیزود بعدی مواظب خودتان و اسبهایتان باشید.