اپیزود پنجاه و هشتم رادیو چهارنعل، گفتگو با مجید حسینی نژاد

چهار نعل: اپیزود پنجاه و هشتم رادیو چهارنعل، گفتگو با مجید حسینی نژاد

خلاصه

در اپیزود پنجاه و هشتم رادیو چهارنعل، مجید حسینی‌نژاد، بنیان‌گذار پلتفرم‌های علی‌بابا و جاباما، به بررسی تجربیات خود در صنعت سوارکاری می‌پردازد. او از پیوند عاطفی‌اش با اسب‌ها و چالش‌هایش در عبور از ترس‌های اولیه‌اش صحبت می‌کند و اهمیت اعتماد به مربی را در پیشرفت سوارکاران مورد تأکید قرار می‌دهد. حسینی‌نژاد باشگاه سوارکاری را به عنوان فضایی خانوادگی و دوست‌داشتنی توصیف می‌کند که حس تعلق و ارتباط عمیق‌تری با اسب‌ها و مربیان ایجاد می‌کند. او بر لزوم صنعتی شدن سوارکاری در ایران و بهبود ساختار اقتصادی و حرفه‌ای این صنعت تأکید کرده و معتقد است که با افزایش تعداد سوارکاران و باشگاه‌ها، فرصت‌های بیشتری برای رشد و پیشرفت فراهم می‌شود. همچنین، اهمیت مسئولیت‌پذیری و انتقاد سازنده در توسعه این صنعت را مورد توجه قرار می‌دهد و بر ضرورت گفتگو و خودشناسی در حل مشکلات اجتماعی تأکید می‌کند.

موضوعات کلیدی

متن کامل گفتگو

عرض سلام و ادب و احترام دارم خدمت همه شما شنوندگان عزیز رادیو. بسیار خوشحالم که با یک قسمت دیگر مهمان شما هستم و از همه شما تشکر می‌کنم.

مهمان این برنامه رادیو چهار نعل، آقای مجید حسینی‌نژاد است که بنیان‌گذار و مدیرعامل پلتفرم علی‌بابا و جاباما است. این پلتفرم‌ها از بزرگ‌ترین‌ها در صنعت انواع بلیط‌های هواپیما، قطار، اتوبوس و همچنین اپلیکیشن جاباما که در صنعت گردشگری فعال است، می‌باشند. دلیل ضبط این برنامه این بود که مجید حسینی‌نژاد یک مالک اسب است که در صنعت سوارکاری نیز فعال است و سال‌هاست که به‌طور جدی در این حوزه فعالیت می‌کند.

قبل از اینکه این جلسه را ضبط کنیم، یک جلسه گفتگو داشتیم و صحبت‌های بسیار خوبی بین ما رد و بدل شد که من بسیار انگیزه گرفتم تا از مجید حسینی‌نژاد دعوت کنم که مهمان برنامه رادیو چهار نعل باشد. عمده بحث ما در مورد شاگردی کردن بود. خوشحال می‌شوم که این صحبت‌های آموزنده را بشنوید و اگر نکته‌ای دارد حتماً برای ما کامنت بگذارید تا خودم هم یاد بگیرم. مثل همیشه لینک حمایت مالی در توضیحات همین قسمت موجود است. اگر تمایل داشتید از کانال حمایت کنید، بزرگواری شما را قدردان هستم.

غیر از این، دست تک‌تک شما را بابت توجهتان به رادیو چهار نعل می‌بوسم. یک خواهش دیگر هم دارم و آن این است که لطفاً از کانال یوتیوب رادیو چهار نعل حمایت کنید، سابسکرایب کنید و اگر ویدیوها برایتان مفید بود، لطفاً لایک کنید و برای عزیزانتان بفرستید تا از این آموزش‌ها، هرچند ابتدایی، یاد بگیرند و دعای خیری هم برای من، محسن پورحیدری، و همکارانم در این قسمت، مثل همیشه سرکار خانم نگین گودرزی و عرفان مقدم عزیز، آهنگسازهای تیتراژ ابتدایی و پایانی پادکست، بکنید.

همچنین فرشید جهانبازی عزیز، طراح کامل پست اینستاگرام و پوستر. دعوت می‌کنم که قسمت ۵۸ را بشنوید. مجید حسینی‌نژاد، سلام. سلام، خیلی برایم جالب است که بعد از این همه فکر کردن، شما در رادیو حضور دارید. امیدوارم خوب باشید.

برای من که الان اینجا نشسته‌ام، در دفتر شما، این معرفی پیشرفته است. از این بابت که معرفی حسینی‌نژاد، مدیرعامل هلدینگ علی‌بابا، و خیلی از این قصه‌ها آشناست. طبق معمول، لینک حمایت مالی گذاشته‌ایم و خیلی هم در آن نیامده. رقم آمده، حالا بگویم چی؟

حساب رادیو چهار نعل را نگاه کردم و گفتم این هر که بود احتمالاً یک صفر اشتباه زده. بعد رفتم سایت زرین و شماره مجید که شماره‌ای که کلاً دو سه رقم بیشتر ندارد، زنگ زدم. دم شما گرم، من فلانی‌ام، ممنونم از شما، دم شما گرم ولی اشتباه زدی. گفتی که نه، همین بوده، درست بوده. بعد من نمی‌دانستم تو کی هستی. واقعیتش گفتم علاقمند دیگر، تا اینکه پادکست طبقه ۱۶ را نگاه می‌کردم، باز هم دیدم پستش را، باز هم نشناختم تا اینکه خودت استوری ما کجاییم را گذاشتی و بعد دیگر این صمیمیت خیلی ممنون پیدا شد، باعث افتخار است.

بزرگواری پادکست، یک جوری آشنایی من. خب من خیلی آدم آماتوری هستم در این صنعت. صنعت اسب‌سواری بله، پادکست برای من یک جوری انگار یک دنیایی را باز می‌کرد. خب به قول آقا مازیار، من می‌آیم بدو بدو می‌گذارم برمی‌گردم. خیلی در دنیای سواری نبودم ولی پادکست دیگر درهایی را به روی من باز کرد با چیزهایی آشنا شدم که خب اصلاً قبلش دسترسی نداشتم و برای من خیلی عالی بود.

و آن مبلغ هم برای من فقط تشکر است. نه، خیلی برای من ارزش داشت. این اصلاً رقمش واقعاً برایم مهم نیست. هر کسی که این کار را بکند یعنی از من حمایت می‌کند. ولی این چیزی که الان اینجا نوشتم، این که اینجا نشسته‌ام و دارم، این است که برای من قاعدتاً یک کلاس یادگیری است. چون که تو در حوزه استارتاپ و های‌تک جزو به قول معروف می‌شود گفت پیشکسوتی در این حوزه. یعنی علی‌بابا. حالا خیلی من دوست دارم پیشنهاد بدهم که بچه‌هایی که رادیو گوش می‌کنند حتماً پادکست طبقه ۱۶ و قسمت شماره‌اش را یادم رفته، قسمت ۷۲ فکر کنم، قسمت ۱۷۲.

سهیل علوی با مجید حسینی‌نژاد که واقعاً من دوبار گوشش کردم. خیلی ممنون. خب مجید، برویم سراغ دنیای اصلی. کرونا که شد، تارا دخترم، یعنی رفتیم یک سگ گرفتیم و بعد آوردیم خانه. خوب اولش که کوچولو بود، یکی دو ماهه بود، یک مدتی هی شروع کردیم به هر حال این دسته گل به آب می‌داد کف خانه. بعد مربی به دست آره.

بزرگ‌تر می‌شد، مربی که می‌گرفتیم، این مربی می‌آمد می‌گفت خب باید به این امر و نهی کنیم. دخترم آن موقع کوچک بود می‌گفت نه، مثلاً نباید با این مثلاً تند صحبت کنیم. خلاصه هیچی آخرش به اینجا رسیدیم که من یک بار صبح کل کف خانه را تمیز می‌کردم، یک بار شب. دیگر یک جایی شد من و خانمم دیدیم که قبلش همه با هم خوب بودیم، حالا همه با هم دعوایمان شد. آن هم در اوج کرونا خیلی پیچیده داشت و دیدیم خلاصه با یک تارهای توافقی کردیم.

زنگ بزن به یکی از دوستانم، دوست عزیزم علی رجبی. گفتم علی من این‌جوری است، این را چه کار کنم؟ گفتش که اتفاقاً من یک دوستی دارم این سگ مثلاً گفته می‌خواهم یا دوست دارم یا هر چیزی. بعد دیگر سگ را آوردیم آنجا پیش مازیار. قبلش هیچ باشگاه سوارکاری ندیده بودم ولی در حد اینکه رفتم مثلاً یک چرخی زدم آمدم. تا حالا سواره هست یکی دوبار شاید شده بودم الاغ سوار بودم بیشتر بچگی می‌رفتم دم دریا. نه، بابام خیلی دوست داشتم الاغ سواری را.

دیگر آمدم من، در باشگاه که باز شد خرداد بود، این درخت‌های بلند و این جاده و گفتم خدایا اینجا چقدر خوشگله. تارا هم خوب حیوانات را خیلی دوست داشت. یعنی همیشه با حیوانات خیلی خوب بود. بابایی باید ما مثلاً هر روز بیاییم این را ببینیم. اتفاقاً عکس‌ها و فیلم‌های مازیار خیلی از اسمش مارس الان توی برنامه تلویزیونی که با مازیار گرفتیم یک دغدغه بود که الان می‌آید جلو خودش. زیبایی رفتم و دیدم که هر روز می‌خواهیم از.

نیاوران تا فیروز بهرام خب اینجا سوار اسبم بشویم. دیگر بعد من از بچگی دخترم هر ورزشی می‌رفت من هم باهاش می‌رفتم. یعنی اسکیت می‌رفتم باهاش اسکیت می‌رفتم. همیشه مثلاً من همراه بودم. دیگر می‌گفتم خب من که آمدم اینجا وایسم خودم هم دست به ورزش کنم. آره بعد هم کرونا بود. بچه شرکت هم آوردیم گفتیم آقا خوب اینجا فضای باز است. دیگر بیاییم همینجا هم سواری کنیم هم جلسه بگذاریم. علی‌بابا را یک جای شیفت کردی تو باشگاه مازیاری اینا. آره کرونا بود خوب نمی‌شد خیلی تو فضای بسته بود. هرچند ما آنقدر شاید رعایت نمی‌کردیم ولی به هر حال یک فضایی بود. آن بغل یواش کبابی می‌زدیم و.

دیگر جذب شدم. دیگر من از یک جایی به بعد دیدم این را دوست دارم. یعنی من هیچ وقت با حیوانات مثلاً آن‌جوری پیوند نداشتم که بگویم احساسی داشتم باهاشون ولی یک اتفاقی افتاد. دیگر نمی‌توانم بگویم من هنوز پیوند دارم با اسب ولی یک روزی من برای این دارینو هست و جدیدم مثلاً بعد سواری من بهش سیب می‌دهم هویج می‌دهم و اینا. بچه‌های باشگاه این‌جوری بودند که جشن بگیریم مجید دارد یک کاری برای اسب می‌کند. سوار می‌شود پیاده می‌شدی آره خیلی من از آن.

شاگردانی هستم که مثال این است که این رعایت نمی‌کرد ولی یواش یواش هی آمد تو دستم. چند بار که خب اسب را تیمار کردم بعد کارهایش را کردم چه می‌دانم لغتش خیلی عالی غشو تیمارم فکر می‌کنم به کل آن تیمارداریه. آره آره خیلی خیلی حس خوبی بود. یک ذره هم داریم که من گرفتم خوب بود که ازش می‌ترسیدم. این هم گاز می‌گرفت هم لگد می‌زد هم زیر خالی می‌کرد همه اخلاق‌های خوب عالم.

اندکی این ترس باعث پیوند بیشتری شد، یعنی پلی شد. هر بار که می‌خواهم سوار شوم، او را در آغوش می‌گیرم و نوازشش می‌کنم. هم از او حساب می‌برم. نکته‌ای در نقشه مازیار در مواجهه قبلی وجود داشت که او را نمی‌شناختیم، نه نقش ما به عنوان یک فرد.

چقدر برای تو کاریزماتیک بود که وارد این حوزه شوی یا اصلاً تأثیر داشته؟ نه، آنقدر محو بودی که دیگر برایت مهم نبود آن فرد کیست. ببین، شروع کار ما دو نفر در مانژ کوچکی بود که با هومان کار می‌کردیم. او فردی عالی است و برای من آن تجربه بسیار فوق‌العاده بود. فکر می‌کنم حدود یک سال طول کشید تا آن قدم‌ها را یاد بگیرم. در ابتدا، محیط باشگاه را خیلی دوست داشتم.

باشگاه واقعاً جایی بود که با خانواده می‌رفتیم. اصلاً به گونه‌ای بود که آنجا را گرفتیم، مثلاً با همسرم و پسرم. پسرم سواری را شروع کرد، رایان، و بعد دوستانمان می‌آمدند. به گونه‌ای باشگاه شبیه خانه شد.

دلم می‌خواهد از همان لغت باشگاه استفاده کنم به معنای خود لغوی‌اش، یعنی جای بودن. جایی بود که اصلاً گاهی می‌آمدم سواری هم نمی‌کردم، می‌نشستم. پنجشنبه و جمعه‌هایمان شکل گرفت. همیشه خود پنجشنبه و جمعه نمی‌دانستیم چه کنیم، ولی پنجشنبه و جمعه‌ها شکل گرفت. دوستانمان می‌آمدند و هوا هم خوب بود و عصرها می‌آمدیم که خنک‌تر بود. پاییز که شد، آتش روشن می‌کردیم.

من جذب باشگاه شدم، ولی کمی که پیش‌تر رفتم، شاید از سال دوم یا سوم. چند سالگی شروع کردی؟ من در ۴۲ سالگی، ۴۱-۴۲ شروع کردم و از جایی به بعد، وقتی که پیش‌تر رفتم، مازیار هم گاهی کنار کار هومان می‌آمد و می‌گفت این‌جوری بپر. این بیشتر جذبم می‌کرد. چه چیزی جذبم می‌کرد؟ اگر بخواهم لغتش را بگویم، می‌گویم استادی. استادی برای من معنایش حس اعتمادی است که به آن فرد پیدا می‌کنم.

یک خاطره برایت تعریف کردم. خب، این به نظر من خیلی جا دارد. همین اصل دارینو را که یک روز مازیار یک سال و نیم پیش این موضوع را گفت. مثلاً من دو سال داشتم سواری می‌کردم، بیشتر ۳ سال و نیم، الان ۵ سال بیشتر سواری می‌کنم. دقیقاً ۵ سال است که سواری می‌کنم. سه سال و نیم سواری کردم و بعد من آمدم که سوار شوم.

پسری که داشت اسب را به من می‌داد، گفت این خیلی... دل من ریخت. حالا تو سری نیستم که دست و پا بشکنم. خلاصه سوار شدم و یک چرخی زدم، گرم کردم، یک ایکس پریدم، کمی برد بالاتر. من خیلی ترسیدم. از زمانی که می‌خواستم سوار شوم، چون دل من را خالی کرده بود، بزرگ از آسمان‌خراش هم دارد می‌رود.

و خوب، اسب قبلی من خیلی در دست بود، خیلی نرم بود. دارین یعنی این‌جوری نیست که من یک بار بین دو تا در لاینی از این‌ها افتادم، بقیه مسیر را رفت. این‌جوری بود که خب ولش کنید. خیلی اسب با شخصیتی است و من خوب می‌دیدم این در دست من نیست، آن‌طوری که اسب خودم در دستم بود. جایی که مازیار دید من این تامل را دارم، فهمید من می‌ترسم، به من گفت که تو می‌توانی، نگران نباش، برو. این تو می‌توانی، نگران نباش، برو به نظر من خیلی ارزش دارد. وقتی که من آن اعتماد را می‌کنم، اصلاً وقتی گفت تو می‌توانی، ترسم انگار ریخت، انگار آب شد رفت. در صورتی که شما می‌دانید، من ورزش زیاد کردم. یک موقع مربی به من می‌گوید به من اعتماد کن، مثلاً بیا این کار را بکن، ولی خب دست و پا می‌لرزد، خودم منقبض می‌کنم، نمی‌توانم این کار را بکنم.

برای اینکه آن بافت اعتماد نیست، آن کانتکس اعتماد نیست. این به نظر من خیلی مهم است برای کسی که شاگردی می‌کند مثل من که آن اعتماد را داشته باشد که آن فرد وقتی می‌گوید تو می‌توانی، تو بری. من شاید نمی‌توانستم بیایم. حالا رده من کوچک می‌پرم، برای من خیلی بزرگ است. ارتفاع نیست، می‌فهمم.

ولی شاید من هیچ‌وقت نمی‌توانستم اینجا برسم اگر آن اعتماد نبود. همان جاها ول می‌کردم، همان جاها می‌افتادم. خب، این اعتماد خیلی مهم است. خب، نتیجه این است که من در این چهار پنج سالی که آنجا بودم، دیدم باشگاه خیلی حرفه‌ای است به یک لغتی. یعنی این‌طور نیست که مثلاً اصلاً دوست من که علی من را معرفی کرد آنجا، خودش سال‌ها قبلش سواری کرده بود، بعد آمده بود پیش مازیار. و خب، علی من را برد آنجا، با هم همکلاس بودیم. خیلی پسر درجه یکی است.

او به من گفت آقا، اینجا خیالت راحت باشد. اسب می‌خواهی بخری، خیلی جالب است. من می‌خواستم اسب بخرم. خب، ما چیزیم دیگر، می‌خواهیم همیشه راه زرنگ و بچه زرنگ بازی در بیاوریم. آره، اولش من می‌خواستم یک اسب خیلی گران بخرم. یادم می‌آید که مثلاً مازیار جمله‌اش یک همچین چیزی بود، اگر اشتباه نکنم که خب تو نمی‌شود پورشه بخری و باهاش بری سر کوچه مثلاً بستنی بخری. به چه دردت نمی‌خورد؟ اصلاً برایت خوب نیست. تو باید با یک اسب مثلاً پایین‌تر شروع کنی. من رنج قیمت داشتم تا حالا خریدم. مثلاً همه‌اش به قیمت امروز شاید ۷۰۰، ۸۰۰ تومان، ۹۰۰ تومان، یک تومان این‌ها باشد. مگر بخواهم همه را به نرخ امروز بیاورم. و خب، اولش با یک اسب مثلاً ۱۷-۱۸ ساله شروع کردم. خب، این خیلی خوب بود دیگر. اگر من زرتی می‌رفتم می‌گرفتم، من.

شنیدم واقعاً ندیدم که آدم‌ها ممکن است زود بیایند یا تو مسابقه می‌بینم. مثلاً اولین باری که من مبتدی پریدم، می‌خواستم بپرم، خیلی استرس داشتم. آمدم، همین باهام بود. آمدم نگاه کردم، گفتم اشتباه کردند این رده ثبت‌نام کردند. خدایا، من این خیلی بلنده. بعد گفتم خب، اگر من بگویم نمی‌گذارند بپرم، بگذار من نگویم بروم یواشکی بپرم، این تجربه را داشته باشم. من همیشه پرانتز خوب می‌بندم، یادم رفت کجا بودیم. پرانتز این بودیم که اسب‌هایی که خریدی و.

قیمت پایین بودی. بعد ماجرا به گفتم ترس بود، ترس بود. من خیلی ترسیده بودم وقتی که رفتم نشستم تو جایگاه تماشاگران. خب، یک تعدادی از سوارکاران که پریدند، من این‌ها را می‌دیدم، اعتماد به نفسم آمد بالا. یعنی خوب، حالا ببین، من خودم سواری خودم را واقعاً می‌بینم. آرزو می‌کنم من کاشکی مثل تارا بروم یا سواری مثلاً خیلی از این سوارکاران اینقدر تمیز می‌نشینند. طرف این‌جوری سواری کنی کافی است.

بعضی‌ها واقعاً زیبا سواری می‌کنند. بعد من آن‌ها را که می‌دیدم، مثلاً دستشان این‌جوری این‌جوری بود. حالا خودم این کار را می‌کنم ولی خیلی کمتر. اعتماد به نفسم برگشت. یعنی آره، گفتم اتفاقاً اولین بار بی‌خطا رفتم و می‌خواهم بگویم که آن فرایند اینکه من آرام یعنی اصل متناسب با خودم را گرفتم و هی این یک اعتمادی را اعتماد ساخته شد با آن تیم مربیگری که حالا مازیار و هومان است.

این خیلی سرمایه است برای اینکه من هنوز ادامه بدهم. خب، آدم خیلی موقع‌ها وسطش پیش می‌آید، خسته می‌شود، زمین می‌خوری، هی ولی آن سرمایه و آن اعتمادی که هست کنار محیط باشگاه که محیط سالمی است. دخترم از بچگی خودش صبح می‌رفت باشگاه. مثلاً یکی می‌برد می‌گذاشتش. من نبودم، مادرش هم نبود، ولی خیال ما راحت بود با اینکه خب دختر بچه است ولی حس اعتماد ما داشتیم همیشه نسبت به باشگاه. این‌ها همه سرمایه است. یک نکته‌ای که حالا لای حرف‌هایت خیلی برای من جذاب بوده و آن...

دقیقاً مثل یک مربی معنا می‌شود، یعنی ما در یک بزنگاه که احساس می‌کردی دیگر نمی‌خواهی ادامه دهی یا بدنت نمی‌کشد یا می‌ترسی و می‌خواهی رها کنی، این دقیقاً نقش درست را ایفا کرده، دستی پشتت گذاشته و با کلام گفته که برو، تو می‌توانی و این «تو می‌توانی» قیمت ندارد. حالا مثلاً ما می‌گوییم جمع خودمانی است، یعنی رادیو خانواده شده اینجا، تبلیغ مازیار نمی‌دانم، تو مثلاً خیلی بها می‌دهی ولی واقعیت این نیست. وقتی کسی کاری می‌کند، مهم نیست اسمش مازیار است یا محمد یا اصغر یا هر چیز دیگری.

یک فرد به نام مازیار آمده و در جایی که تو می‌ترسیدی، دستی پشتت گذاشته و گفته تو می‌توانی برو جلو و این به نظر من ارزشمند است، یعنی ارزش یک مربی در همین چیزهاست. وگرنه من همیشه به بچه‌ها می‌گویم سر بالا، پاشنه پایین، همه ما بلدیم بگوییم، همه ما داریم محتوا می‌فروشیم. حالا اینکه چه ادبیاتی به کار ببریم، در چه بزنگاهی چه کلمه‌ای را به کار ببریم، آن دیگر بحث چیزهایی است که به نظر من ذاتی است. یک سوارکار باید چیزهایی را تجربه کرده باشد که در آن نقطه بداند که الان وقت...

پوش کردن، هل دادن این آدم است. مجید، من عمده چیزی که خواستم با تو صحبت کنم، حالا قبل از اینکه اصلاً صحبت ضبط شود، در برنامه‌ای که با هم داشته باشیم، برایم خیلی مهم بود که تو را از نزدیک ببینم. با هم یک جلسه مصاحبت داشتیم که خیلی برای من آموزنده بود و ما آنجا درباره مبحث شاگردی کردن خیلی صحبت کردیم. می‌خواهم ببینم الان خوب، تو دفتر کار تو دفتر علی‌بابا هستی، حالا نگاه می‌کنم ۴۰۰ نفر اینجا آدم دارند کار می‌کنند و می‌روند و می‌آیند. خب به هر حال تو صاحب این مجموعه، تو رأس هرمی.

چگونه که تو به عنوان مجید حسین‌نژاد علی‌بابا، اصطلاح عامیانه استارتاپی، خوب می‌آیی تو باشگاه جمع پشت در ماهی سوارکاری، آن علی‌بابا و این‌ها را همه را می‌گذاری کنار، یک مجید تو مانژ. این از کجا نشأت گرفته؟ ما خیلی وقت‌ها معضل داریم، مثلاً حالا یک تایتل اجتماعی، جایگاه من حرف بزنم، ببین یک قشر خودم را می‌گویم و خودم هم به هر حال تو این قشر هستم، این است که ما مثل اینکه فکر می‌کنیم می‌دانیم.

من بلدم دیگر، من موفق شدم. حالا قشر من می‌تواند صنعتگر باشد، می‌تواند کاسب باشد، می‌تواند هنرپیشه باشد. قشر من منظورم قشری است که به ظاهر به یک موفقیتی دسترسی پیدا کرده که به نظر من بخش بزرگی از آن شانسی است. حداقل برای ۱۶ نفر که گوش بدهند، من می‌گویم دستاورد من علی‌بابا نیست، دستاورد من در واقع آن نوع روابطی است که با اطرافیانم ساختم. اما به هر دلیلی من خودم را می‌گویم، من باد می‌کنم، دیگر این‌جوری راه می‌روم، مثلاً خب من می‌دانم و بعد...

وقتی من حالا می‌روم یک جای دیگر، می‌روم بحث سیاسی می‌شود، دوباره من می‌دانم، بعد می‌شود بحث نمی‌دانم اجتماعی. یعنی این من می‌دانم بودنم، این‌طور نیست که من فکر می‌کنم می‌دانم، نه من من می‌دانم هستم. من خب شانسی که داشتم، حالا یکی ممکن است بگوید چگونه شانس می‌گذارید، شکست زیاد خوردم تو زندگی‌ام، خیلی زیاد دارایی از دست دادم و یادم هست یک پرادو داشتم، پرادو فروختم یک خریدم. حالا تو می‌گویی همسایه‌ها نگاه می‌کنند، این طبیعی است. آمدم تو اتوبان ۱۰۰.

تو فرمان این‌جوری بودم که مردم دارند من را با دست نشان می‌دهند، خب توهم است دیگر. آن توهم می‌شود توهم. خدا را شکر توی این تجربه‌هایی که داشتم، در واقع دسترسی به نادانی را کشف کردم که آقا من نمی‌دانم. حالا ممکن است یک چیزهایی بدانم ولی قدرت تو نادانی است. تجربه‌ام به من می‌گوید قدرت تو شاگرد بودن است. اصلاً استادی تو شاگرد بودن است. کسی که استاد است، کسی است که همچنان در حال یادگیری است.

و من حالا یکی از دوستان به من می‌گفت تو همان پادکست تو اسم پنج شش تا استاد می‌آوری، مثلاً همین مازیار، هومان، حمید، دکتر ایمانی، مثلاً حالا استاد تو حوزه‌های مختلف. من فهمم این است که قدرت تو شاگردی است و شاگرد بودن نه لزوماً شاگرد محسن بودن. شما می‌توانی یک مورچه یک کاری را می‌کند، یک سگ یک کاری را می‌کند ازش چیز یاد بگیریم. شاگرد بودن یک چیزی است تو بودن من و اگر من بخواهم با دانایی‌ام بیایم، خب چیزی یاد نمی‌گیرم. من چون می‌دانم، من خیلی‌ها را دیدم می‌آیند توی مانژ.

با آن فضای من می‌دانمش می‌آید، آقا همین که می‌گویی من ۵۰۰ نفر، ۱۰۰ نفر، ۵۰ نفر، من بابا آن یک کار دیگر است، یک کار دیگر است، آن تایتل است، آن دارایی کوله نامرئی پشتش است. توقع دارد که آقا نه دیگر اینجا من می‌دانم دیگر، تو چه هنری داری مثلاً می‌خواهی من یاد بدهی، مثلاً من خودم این کارم. آره بعد تجربه من می‌گوید که هر مربی درجه یکی حتماً کارش همراه با اعمال خشونت است. من منظورم از اعمال خشونت آدم‌ها نمی‌دانم چه بگویم، خشن.

شما یک سطح این خشنه به یک شکلی است، سطح آن شیشه صاف است. خشونت، سفت‌گیری، سخت‌گیری و خب من خراشی روی روح و روانت بگذارد که به جانت بیفتد. وقتی تو می‌خواهی یک بودن، یک آدم سوارکاری جنسش بودنی است، جنسش دانشی نیست. من با کتاب خواندن که سوارکار نمی‌شوم. به قول استاد من می‌گوید باید این با کیلومتر بیفتد تا سوارکار بشوی و خب تو یک جاهایی ترس‌هایت می‌آید تو کار. اگر آن...

سخت‌گیری، خشونت، من اصلاً دلم نمی‌خواهد کلامی یا فیزیکی سخت‌گیری، بی‌رحمی، بی‌رحمی اینکه آره ترسید، من باید بگویم نه دوباره باید سوار شوی. من دیدم تو باشگاه هرکی می‌خورد زمین، اگر آسیب نخورده باشد، حتماً مربی مجبورش می‌کند دوباره سوار شود. من خودم اگر شاید یکی دو بار که زمین خوردم سوار می‌شوم، دیگر نمی‌توانستم. یا یادم هست من یک بار هی چرخیدم، من خودم را می‌داد از جلو دوباره افتادم از زمین، بعد خودم را می‌دادم عقب، هنوز هم تو جانم امروز مانده. همین فیلم امروز من می‌دیدم که مثلاً مازیار می‌گوید چرا خودت را بیا عقب.

گفت که هیچ اشکال ندارد، یک دور دیگر بزن. اگر خودت را بدهی عقب رو مانع همین جا می‌خوری زمین، مثلاً دست و پایت هم می‌شکند. ببین جنسش مال خشونت است دیگر. والا خوب آدمی که به یک شکلی آدم مؤدبی باشد می‌گوید خوب می‌ترسید، دستت درد نکند، پیاده شد. ولی تو می‌خواهی...

یک بودن دیگری به آن آدم بدهی، دستش را باید بگیری ببری و این حتماً همین خوب خیلی خوب گفت، اتفاقاً خیلی گفت مرسی که ترست را گفتی، مرسی که مثلاً این‌ها را گفتی ولی همینجا می‌خوری زمین، پس بیا جلو. من خلاصه همه وجودم را جمع کردم، یک ذره رفتم جلو، دیگر خلاصه خودم را از آن مخمصه نجات دادم. اما منی که می‌دانم، منی که منم، منم گنده است، خب تن نمی‌دهم به این خشونت، نمی‌دهم بروم آنجا بگویم من می‌ترسم، می‌آورم می‌گویم اسب این‌جوری است، آفرین من عاشق اینم که بندازم گردن اسب بیرونی.

من عاشق اینم که بعد یک موقع‌هایی پیاده می‌شوم، این مهترمان زیاد می‌گویم زیاد می‌شود تو سوار شو، سوار می‌شود این با تو خوب است. هی دنبال اینم یک راهی پیدا کنم چون می‌بینم که سخت است من بپذیرم من دارم اشتباه می‌کنم. راحت‌تر این است که آن طفلک زبان ندارد، یک بد آب و هوا و زمین. حرفم این است که اگر بخواهم همه حرف‌ها را جمع‌بندی کنم، آن تجارب شکست من به من یاد داد که قدرت تو نادانی، قدرت تو پرسیدن است، قدرت توی کشف کردن و این واقعاً...

من این را به عنوان یک نقطه قوت می‌بینم. شاگردی در هر جایی، حتی در همین کار خودم که به نظر خودم در سطح خوبی انجامش می‌دهم، همچنان شاگردم. یعنی همچنان از دوستانم چیزی یاد می‌گیرم، یا به کلاس می‌روم، یا دوره می‌بینم. هر جایی که بتوانم چیزی یاد بگیرم، به خودم رحم نمی‌کنم و حتماً به آن کار می‌پردازم تا بتوانم آن را به دست آورم. به هر حال، کار کردن با فردی مثل مازیار ساده نیست؛ انتظارات و توقعات بالایی دارد. اما من یاد گرفته‌ام که او را به عنوان استاد ببینم. آن اعتماد برایم وجود دارد و می‌توانم دستاورد زیادی از کار با او بگیرم. نه فقط من، بلکه به نظر من، من با هیچ‌کس دیگر در این حوزه کار نکرده‌ام، اما در ورزش‌های دیگر مربی داشته‌ام. به نظر من، تمام مربیان درجه یکی که در این صنعت هستند، و تعدادشان هم زیاد است، حتماً در جاهایی سخت‌گیری می‌کنند. اگر سخت‌گیری نکنند، کار پیش نمی‌رود. حالا ممکن است هر کسی به شکلی سخت‌گیری کند. مثلاً من دیده‌ام هومان...

معذوریت اخلاقی به گونه‌ای که اگر بگویی نمی‌کنم، انگار که تو خیلی آدم... هر کسی به شکلی، ولی خیلی خوب کار را پیش می‌برد. بدون اینکه بدانی، آن چیزی را که می‌خواهد از تو بیرون می‌کشد. به نظر من، آن هم اعمال خشونت است. خشونت یعنی همان بی‌رحمی را داشته باشی. چون دلت می‌سوزد، چون دوستش داری، با او سخت‌گیری می‌کنی. مثل اینکه تو با پسرت سخت‌گیری می‌کنی، مثل اینکه تو با دخترت...

سخت‌گیری می‌کنی که او چیزی را یاد بگیرد. برای آن چیزی که هست برود. برای آن چیزی که هست رفتن، به نوعی پوست انداختن است. درد دارد. حالا راجع به این بحث شاگردی کردن، من لازم است پادکستی را معرفی کنم که خودم بارها گوش داده‌ام. محمدرضا شعبان‌علی به نام هنر شاگردی کردن. که ما باید در تمام لحظاتمان شاگرد باشیم و فقط نگاه کنیم چه المانی دارد که ما به یادگیری‌مان اضافه کنیم. حالا خدا کند که بیشتر به آن دقت کنیم.

مجید، تو در ۴۱ سالگی شروع کردی و به هر حال این را در خودت دیدی که جلو آمدی. ویژنی که برای خودت آن موقع که شروع کردی چه بود؟ بگو تا حالا باید اعتماد به نفسم را جمع کنم. خیلی زیاد می‌گویند آرزو بر جوانان عیب نیست. من جوان نیستم، ولی بگذار از اینجا شروع کنم تا نفسم بیاید. من عاشق دیده شدنم، برای میکروفون می‌میرم.

عاشق این‌جور چیزها. چقدر قشنگ اعتراف می‌کند. و من زیر المپیک بازی نمی‌شوم. اعتماد به نفسم را خیلی جمع کردم تا گفتم جلوی بزرگان این رشته که هستم. با این دسته گلی که امروز در مسابقه به بخش دوم نرسیدم. کوچک که ۱۱۵، ولی قدرت هم در همان شاگردی کردن است.

و باورم این است که ما کنار هم هستیم. جذابیت من آن روزی که دلم خواست مشارکت کنم در رادیو چهار نعل این بود که این صنعت بزرگ شود. این کاری که شما می‌کنید به نوعی کاری است که بقیه مربیان و سوارکاران می‌کنند. این صنعت بزرگ شود و این صنعت به جی‌دی‌پی و اقتصاد کشورمان خیلی کمک می‌کند. من خب مثلاً در این کشورهای دور و به نظر من ما با فاصله از همه بهتریم. انتقادی هم بکنم، خیلی شما می‌زنید توی سر صحنه، ولی...

واقعاً بچه‌ها شاهکارند. می‌توانند خیلی بهتر باشند. ولی کاری که واقعاً من می‌بینم مربیان ما می‌کنند، هم سوارکار است، هم مربی، هم باشگاه‌دار. مثل این است که شما فکر کنید یک بازیکن فوتبال مثل طارمی هم بازیکن است، هم مربی تیم، هم باشگاه‌دار، هم حواسش به یونجه است. آخه خیلی پیچیده‌تر است. باید اسب را تمرین کنی. واقعاً با کشیده شده تا اینجا آمده. به نظرم بار خیلی بزرگی است. دم همشون گرم. همون قبلی‌ها و هم کسانی که الان دارند این کار را می‌کنند.

۲۰ نفر اول رنک واقعاً حتی کسانی که در رنک نیستند، حالا هر کسی به شکلی دارد انجام می‌دهد. من فهمم این است که اگر قرار است کسی به المپیک برود، باید صنعتش را بسازیم. برای اینکه صنعتش را بسازیم، اگر به من بگویی رویایت چیست، خوب حتماً دلم می‌خواهد رویایم المپیک باشد. قهرمان کشورم راضی نیست. دیگر نزن من را. گفتی رویا چیست، من گفتم خیلی خوب دوست داشتم. یک استادی دارم می‌گوید که تعهدت را بزرگ بردار. این کار که با هم صحبت کردیم، خیلی ازت یاد گرفتم. به من هم می‌گوید تعهدت را بزرگ بردار.

من تصورم این است که وقتی آن اتفاق می‌افتد که این صنعتی که امروز با زحمت آدم‌های خیلی زیادی به اینجا رسیده و واقعاً درود به شرفشان. من دارم میوه دسترنج آن‌ها را استفاده می‌کنم. این را صنعتگر، صنعتگر به معنای کسی که کارش اقتصادی است، باید فضایی فراهم شود که سوارکار سواری‌اش را بکند. یعنی آن آدم خب یک عالمه مشغله دارد. فقط با تمرین اصل دارد.

خودش را آماده کند، فضای روانی‌اش را تازه خودش مربی می‌خواهد. یارو قهرمان جهان می‌آید، می‌رود، می‌پرد با مربی. در پادکست شما متوجه شدم این‌ها را یاد گرفتم. خودش مربی می‌خواهد. چون یکی می‌خواهد که ساپورتش کند، حمایتش کند، یک چیزهایی را که نمی‌بیند به او بگوید. این وقتی اتفاق می‌افتد که حرفه‌ای‌تر شود، صنعتی‌تر شود، اقتصادی‌تر شود. و این یکی از رویاهای من است که من هم حتماً در این کار مشارکت داشته باشم. به نظر من حتماً می‌شود. در واقع این کار که منافع ملی و منافع جوانان...

توش است. چون واقعاً سوارکاری ورزش فوق‌العاده‌ای است و ما هم استعدادش را داریم و در این تاریخ چند هزار ساله، چند هزار سالش را ما بهترین سوارکارهای دنیا بودیم، بهترین اسب‌ها را داشتیم. ۳۰۰-۴۰۰ سال ما فهمیدیم که عقب افتادیم. ولی این کاری که در همه این سال‌ها از قبل از انقلاب و بعد از انقلاب انجام شده، به نظر من شاهکار است. امروز یک صحبتی هم با هم کردیم که خب ۱۷۰ نفر در کوچک بودند. من خوشحالم این‌قدر آدم هستند. این نشان می‌دهد این اقتصاد جا دارد. اگر ۱۰ نفر بودند یعنی جا نداشت کار شود. ولی وقتی آدم‌هایی می‌آیند، آدم‌هایی مثل من سرمایه‌گذاری می‌کنند برای تفریحشان، برای علاقه‌شان.

این‌ها اقتصاد این کار را بیشتر می‌گرداند، بیشتر فضا می‌دهد. حالا خب ۱۷۰ نفره یارو حداقل به خاطر اینکه ۴ ساعت نایستد تا بپرد، تعدادی خودشان را می‌کشند بالاتر، می‌آیند تور متوسط، خودشان را می‌کشند بالاتر، می‌آیند تور بزرگ می‌پرند. و به نظر من این اقتصادش می‌گردد. من آرزویم اگر برگردم بگویید مجید رویایت چیست، خب اول المپیک، آن که هیچی، مثل نیسانی که رفت. دومی مشارکت در توسعه و استقرار این صنعت به عنوان یک صنعت حرفه‌ای و درآمدزا برای همه.

خیلی برایم جالب است که تو خیلی نگاه جذابی داشتی. چون من همیشه به عنوان کسی که کارم این است و نگاه می‌کنم. آقا مثلاً حالا مازیار را مثال می‌زنم که حالا همه می‌شناسندش. هم تو هم خیلی به او آگاهی داری. به قول تو همان باشگاه را مدیریت می‌کند، هم باید درگیر چک یونجه باشد، درگیر مسابقه را باید بچیند. خراب است. این نگاه می‌کنید بعد این حجم کار با این درآمد نمی‌خواند. حالا جالب است جی‌دی‌پی تولید ناخالص هر کشوری است که در پادکست هم که معرفی کردی وحدت که من خیلی ازش واقعاً یاد گرفتم، خیلی قشنگ می‌گفت.

به سمت صنعتی شدن هنوز قدم برنداشته. یعنی من احساس می‌کنم خیلی جاهایی در ایران سیستم فئودالی دارد می‌چرخد، رعیتی شده متاسفانه و این واقعاً آسیب بزرگی است. اینکه فقط مثال مربی فقط بگوید آقا من اینجا هستم، امروز قرار نیست من شاگرد کوچ کنم، امروز فقط می‌خواهم بپرم. امروز جالب بگویم پریروز با چند روز پیش داشتم با مازیار، با فرامرز، بابا محمد مکار صحبت می‌کردیم. این مسابقه خیلی خوب بود چون درگیر هیچ‌چیز نبودیم.

خیلی خوب است که ما اکنون در ۲۰ سال اخیر، اوایل دهه ۸۰، جامعه‌مان بسیار بزرگ شده است. تعداد باشگاه‌ها و سوارکاران افزایش یافته است. اما اینکه من می‌گویم مثلاً ۱۰۷۰ نفر در طول کوچک می‌پرند، ما چه کار کنیم؟ ۱۷۰ نفر در فینال قهرمانی کشور شرکت می‌کنند و باید در طول سال این‌قدر مسابقه بپریم.

مالکیت در رده مالکین بسیار بیشتر دیده می‌شود. بسیاری از مالکان ممکن است دوست داشته باشند، اما نمی‌توانند با دیگران رقابت کنند. من می‌گویم ما چه کار کنیم که برخی سوارکاران شما حق ندارید زیر ۱۴۰ بپرید. مثلاً حالا شما تا ۱۴۰ بپرید، سپس آن می‌شود سرانه جی‌دی‌پی بالا به نظر من.

من واقعاً نگاهم بسیار آماتور است، یعنی به عنوان فردی که خیلی دورم، اما حس مثبتی دارم. ببینید، من می‌بینم مثلاً همین امروز که ما می‌پریدیم، خب، سوارکارهای زیادی از بهترین سوارکاران کشور خودشان می‌پرند و به شاگردانشان می‌رسند. یعنی خودشان دو تا می‌پرند و دو سه تا هم شاگرد دارند، بعد تور متوسط بعدش می‌پرند.

حجم کار زیادی است. من می‌گویم همین افراد پایه رشد آینده هستند. یعنی در هر جامعه‌ای شما می‌بینید که عده‌ای وجود داشته‌اند که واقعاً ایستاده‌اند و سختی‌ها را بر خود هموار کرده‌اند. ما ملتی هستیم که قنات می‌زدیم. واقعاً می‌گویم مو به تنم سیخ می‌شود.

من امروز قنات می‌زدم. این قنات قرار بود به ده پایین برود و به ده خودم نمی‌رسید و می‌دانستم چند صد سال بعد به آنجا می‌رسد. این کار بسیار بزرگی است، واقعاً حماسی است. یعنی که من یک قنات می‌زنم و به پایین می‌روم. کار به این سختی به نظر من کسانی که امروز این کار را می‌کنند، هم شاگرد تربیت می‌کنند، هم باشگاه را اداره می‌کنند، هم خودشان به نوعی اسب را آموزش می‌دهند، چون که دارند می‌پرند و می‌آورند. کسی که قهرمانی کشور می‌پرد، برای مالک یا برای خودش یا هر چیزی.

واقعاً این‌ها به نظر من بار را می‌کشند و جلو می‌برند. احساس من واقعاً نسبت به آدم‌هایی که می‌بینم مثبت است. البته این انتقادها هم قدرت‌بخش است. یعنی من انتقادهایی که می‌بینم، خیلی‌ها انتقاد می‌کنند. خب، معلوم است که یک سیستم می‌خواهد رشد کند و باید از آن انتقاد شود و تصور من این است که واقعاً ما این پتانسیل را به عنوان یک آدم آماتور داریم. خیلی اعتماد به نفس دارم که این‌ها را می‌گویم. تصور من این است که ما این پتانسیل را داریم به عنوان یک فعال اقتصادی. واقعاً حسم مثبت است که من بیایم در این صنعت سرمایه‌گذاری کنم و بتوان این را به شکلی صنعتی‌تر انجام داد. فرآیند منظورم از تولید، بعد تربیت کردن و بعد که اتفاقاً آن وقت همه عوامل صنعت بار کمتری رویشان است و می‌توانند عمیق‌تر شوند.

۵۰ درجه است اتفاق نمی‌افتد، ۷۰ درجه، ۸۰، ۱۰۰ درجه شد، یهو می‌جوشد. یعنی یک نقطه‌ای است که در آن نقطه آن اولین مولکول، آن کسی نیست که بار را به دوش کشیده، نه، آن نتیجه همه آن کنش و واکنش‌هاست و این کنش و واکنش‌ها بسیاری از همین کارهایی است که دارد اتفاق می‌افتد. واقعیت این است که اتفاقاً سوالم این بود که حالا دیگر واردش شدیم و درگیرش شدیم. می‌خواهم بگویم آقا مجید حسین‌نژاد، علی‌بابا، علی‌بابا تکرار می‌کنم، تبلیغ نیست. آقا تو یک نگاه صنعتی اقتصادی داری.

خب، این خلاها را اگر بخواهی این نگاه اقتصادی تا الان مثلاً مدیریت کردی که بخواهیم وارد سوارکاری شویم یا مثلاً مثال می‌زنم، فرض کن مثلاً این برندهایی که مثلاً در حوزه استارت‌آپ مثل دیجی‌کالا، شما نمی‌دانم حالا هزار تا برند دیگر که هستیم، بیایند یک گوشه هزینه کنند، واقعاً جامعه رشد می‌کند. حالا تو که داری از بیرون نگاه می‌کنی به عنوان علی‌بابا، تو جامعه سوارکاری که الان هستی، خلا کجاست که کسی نیامده یا اگر بخواهد بیاید باید چه کار کند؟ ببین فرض کن ما سال...

۱۳۰۰ و مثلاً ۸۸ نشستیم داریم با هم در مورد استارت‌آپ حرف می‌زنیم. ۱۳۸۸ چرا استارت‌آپ‌ها در ایران برای اینکه مثلاً تری‌جی نبود، فورجی نبود، زیرساخت اینترنت نبود. قبل‌ترش اگر برگردی، اصلاً پرداخت شاپرک نبود. مثلاً کسی که فروش اینترنتی را در ایران راه انداخت سایت رجا بود و سایت رجا تو باید می‌رفتی کارت یک بانک، فکر کنم بانک سامان بود، می‌گرفتی و فقط هم از بانک سامان می‌توانستی از آن درگاه خرید کنی. مال سال ۱۳۸۲ و سه چهار، یک همچین چیزی. من می‌گویم که این اتفاق می‌افتد موقعی که هی...

همین برای چی من ۱۶۰ نفر را خیلی مثبت می‌بینم. من دلم می‌خواست همه این ۳۰۰ نفر باشند. می‌رفت برای اینکه وقتی این‌جوری می‌شود، کسی نمی‌آید به عنوان مسئولیت اجتماعی تو از سرمایه‌گذاری کند. هرچند که شرکت‌های این کار را مثلاً من می‌دانم مهرام در بسکتبال کرد و واقعاً درود به شرفش بسکتبال کشور را کشید بالا. ممکن است یک کسی این کار را بکند، مثل من علاقمند باشد بیاید. به هر حال دختر من هم در این رشته دارد سواری می‌کند، خودم هم علاقمندم بیایم وارد این کار شوم، ولی آخرش اقتصادش لازمه.

به نظر من ما داریم به این سمت می‌رویم که اقتصاد سواری بخواند، ولی این‌ها جزیره‌های جدا هستند. یکی واردات اسب انجام می‌دهد، یکی دارد امروز در ایران تولید می‌کند، یکی دیگر دارد هم تربیت می‌کند هم پخش. من می‌گویم این شما آمدید پادکست درست کردید، این خیلی پیشرفته است. ما نداشتیم همچین چیزی را. صدایی که صدای جمعیت را در واقع به عنوان منی که خودم آماتور بودم گوش می‌دادم از قدیمی‌ها که تعریف می‌کردند، هی جذب بیشتر این کار شدند. من می‌گویم این اتفاق ناگزیر است. اصلاً خود این اکوسیستم، خود این انتقادها نشان می‌دهد که اصلاً نیاز هست امروز که من و شما داریم حرف می‌زنیم.

یاد این چیز ماه افتادم. اول رمانش را نوشتند، بعد مثلاً چند ده سال اتفاق افتاد. همین که ما داریم حرف می‌زنیم، یعنی انگار فضای ذهنی‌اش دارد ایجاد می‌شود. مثلاً من امروز با شما دیدم، مثلاً یکی از بچه‌ها آمده یک اپلیکیشن راه انداخته، شکست خورده، دوباره یکی دیگر را دیدم در اصفهان یک اپلیکیشن راه انداخته، دست و پنجه نرم می‌کند. من تصورم این است که ما داریم به این سمت می‌رویم و حتماً در سال‌های آینده چون خیلی ما سوارکار زیاد داریم و آدم‌های علاقه‌مند زیاد داریم و هی این‌ها من فهمم این است که شما سال...

۹۳۴ در حوزه خودم بگویم اگر یک بلیط هواپیما می‌خریدی از یک آژانسی یا از یک سایتی، از هر ده تا بلیط یکی‌اش جعلی بود. می‌خریدی می‌رفتی اسمت نیست تو لیست. امروز این اتفاق شاید به یک در میلیون برسد. اصلاً همچین چیزی چرا؟ خوب سیستم رشد کرد، خودش را بهبود داد. امروز من و شما می‌نشینیم می‌گوییم که ممکن است یک مربی...

خیلی به نظرم بدیهی است که یک مربی یک اسب به یکی بندازد، گران‌تر بفروشد یا اسبی که او نیاز ندارد به او بدهد که به دردش نخورد. من می‌گویم در چند سال دیگر این‌ها خیلی کم می‌شود. همین پادکست، همین اپلیکیشن‌ها هی می‌آیند و این فضا را بهبود می‌دهند. ما به جایی می‌رسیم که آدم با اعتمادی از تو می‌خرد، می‌گوید آقا این نظر کاری اپلیکیشنی می‌آید، می‌گوید آقا این نظر کارشناسی است، این قیمت است، این دلالی که دارد می‌فروشد این امتیازش نسبت به بقیه است. تعداد که بیشتر می‌شود و این تعداد بیشتر شدن باز هم من می‌گویم من مثبت آدم.

بن‌بست اندیشه که من می‌گویم آقا این را اگر پر کنیم مثلاً چه قدرتی می‌گیریم وقتی داریم، این‌قدر آدم جدید وارد این صنعت می‌شود، چه قدرتی می‌گیریم. هرچه این تعداد بیشتر شود، تقاضا بیشتر می‌شود. حتماً در دوره‌ای که لغتش را پیدا نمی‌کنم، گشایش بعد از آن است. اولش وقتی جمعیت زیاد می‌شود یا من مجید فیک هم می‌آیم جعلی هم یک اسب می‌فروشم، یعنی یک اسب لنگ به محسن می‌فروشم.

پول بگیرم وقتی داری یک چیزی رشد پیدا می‌کند، آدم‌هایی که این‌گونه‌اند هم زیاد می‌شوند. وقتی به یک مرحله بلوغ می‌رسد، این آدم‌ها پاک می‌شوند، این آدم‌ها حذف می‌شوند و آن آدم‌هایی که اصیل‌ترند می‌مانند. ولی نکته‌اش تاب‌آوری است. منی که امروز هم مربی‌ام، فهم من است. من به عنوان یک آدمی که خودم به یک شکلی این‌ها شبیه همه هستند به هر حال من هم در کار خودم حالا.

پادکست برایم روضه‌ها را دوباره بخوانم. روزهایی بوده که دلم می‌خواست از اول به دنیا نمی‌آمدم. آن پادکست را واقعاً پیشنهاد می‌کنم بچه‌ها بروند گوش کنند. در رادیو بخواهم مثلاً ادامه بدهم، واقعاً روزهای سختی هر کسی به دنیا آمده تاب‌آوری است. یعنی آن آدمی که پنج تا شاگرد دارد، پنج تا اسب می‌پراند، خودش باشگاه دارد به یونجه می‌رسد.

بهت نمی‌دانم شاگرد می‌رسد، شاگرد جدید را می‌بیند، آن یکی اسبش را می‌خواهد ببرد، آن یکی اسبش لنگ است، آن یک نردبند می‌آید. خیلی به مازیار می‌گویم این‌قدر که آدم آمد مسئله تنوع با تو مطرح شد. من بودم اگر تو شرکت بود، کوه آتشفشان می‌شدم. من واقعاً نمی‌توانم بگویم یکی یکی اصلاً این حجم کار تنوع کار شما تفویض می‌کنید دیگر. من می‌گویم تاب‌آوری، تاب‌آوری آن اکوسیستم می‌سازد و من امروز می‌بینم آدم‌ها آن تاب‌آوری را دارند.

آدم‌ها دارند همین کار را می‌کنند. هر مسابقه خودش دارد می‌پرد، شاگردش دارد می‌پرد، شاگردهای بیشتری می‌آیند و این آدم‌های درجه یکی که تعدادشان هم کم نیست خدا را شکر زیادند، این‌ها صنعت سواری را متحول می‌کند ان‌شاءالله. به عنوان کسی که اقتصاد را خوب می‌شناسید حالا خودت اذعان می‌کنی شانسی بوده که من نمی‌توانم شانسی تعبیرش کنم ولی.

به هر حال اینکه اعتراف جذابی است. من خیلی شکست هم شکست‌های زیاد خورده‌ام هم یک جایی هم برگ برنده شده جامعه سوارکاری تو می‌گویی آقا باید بزرگ شود این گشایش اتفاق بیفتد حالا تو که از بیرون داری نگاه می‌کنی بخواهی یک مقایسه بکنی با حوزه‌ای که خودت هستی بزرگ‌ترین آفت که ممکن است جلوی پیشرفت را بگیرد یا یک انقباضی را تولید کند یا یک جایی یک چالشی بیفتد به نظر تو چیست؟ من می‌گویم آن آدم‌های اصیل، آن آدم‌های درجه یک که واقعاً زیادند در این صنعت آن‌ها.

رها کند یعنی یک جایی بگوید ولش کن ارزشش را ندارد. من می‌گویم من به فرض مجید اگر یک جایی یک پوزیشنی گرفتم بگذار این مثال این‌گونه بزنم. من چند سال پیش تصمیم گرفتم مهاجرت کنم. یکی از بچه‌های ما از شریف آمده همکار من است آدم خیلی درجه یکی است خیلی جوان است. در همان دوره‌ای که من درگیر این مسئله بودم آمد به من گفت اگر تو بروی ما چه کار کنیم تو که خودت منبع امید و الهام‌بخش و این‌ها بوده‌ای دیگر تکلیف ما چیست؟ خیلی حرف برای من سنگین.

خیلی سنگین بود نمی‌توانم بگویم این تصمیم من را عوض کرد این حرف دقیق نیست ولی حتماً یک تأثیر عمیقی در مغز من گذاشت گذاشته. من می‌گویم من اگر شدم یک آدمی که اثر بخشم من اگر شدم یک آدمی که در صنعتی چشم آدم‌ها به من بود من دیگر آدم خودم نیستم. من نمی‌توانم بگویم ولش کن سرشان بخورد به سنگ من باید پای کار بایستم من باید خودم را صاف و صیقلی‌تر بکنم اگر یک جایی هم یک اخلاق به هر دلیلی یک ضعفی در شخصیتم هست به آن بپردازم.

من باید خودم را قوی کنم من پیشران باشم این آدم این مجید جعلیه نیاید جای من را بگیرد آدم فیک نیاید آن شبیه آدم اسیر بشود. من می‌گویم اگر مسئولیت من است نه من مقصر شما این‌ها دو تا موضوع متفاوت است. یک موقعی اینجا کثیف است من مقصر کثیفی نیستم من نریختم ولی من به عنوان مدیرعامل مسئولش هستم. شما می‌آیی می‌گویی آخه چه مدیریتی است که من نمی‌توانم بگویم من نریختم من مقصرش نیستم ولی می‌گوید مسئولش که تو هستی خب یکی می‌گفتی بیاید اینجا را تمیز کند من می‌گویم.

مسئولیت پیشرفت این صنعت با منی است که چشم مردم به من است با منی که من به یک شکلی پیشرو بوده‌ام و هستم به یک شکلی من جزو آن آدم‌های اصلی‌ام جزو کسانی‌ام که دارم کار می‌کنم مربی‌ام دارم درآمدم از این راه است و دارم حلال از این راه نان درمی‌آورم. من می‌گویم این آدم‌ها باید پیشرو باشند و مسئولیت این آدم‌هاست. اگر به من بگویی مجید من به عنوان یک آماتور در صنعت از آن‌ها انتظار دارم فردا روز یقه آن‌ها را می‌گیرم حالا کسی جواب ما را نمی‌دهد ولی.

با خودم که تنها می‌شوم می‌گویم این آدم‌ها مسئولیت این‌ها در کار ما هم مسئولیت در کار خود من هم همین‌طور که اگر اینجا کثیف باشد اینجا نامرتب باشد یا تو اگر یک بلیطی می‌خریم بلیط فیک است حتی اگر من تأمینش نکرده باشم تأمین‌کننده دیگری چون من تأمین‌کننده بلیط نیستم ما پلتفرمی هستیم ولی تو چون بلیط از من می‌خری مسئولیت من است اگر من رفتم آن همکار من ناامید شد مسئولیت من است. من می‌گویم ما باید این بار را بکشیم ماهایی که خودم را گذاشتم کنار آن‌ها من منظورم آن آدم‌های درجه یک.

آن‌ها تو که قطعاً این‌گونه دغدغه من فکر می‌کنی حالا شاید مربی آدم‌های درجه یک کار آن‌هاست آن‌ها باید بایستند پیشرو باشند خودشان را صاف و صیقلی‌تر بکنند بشور به حساب بکنند در همه ابعاد خودشان را قوی‌تر بکنند که حالا به فرض من یک آدمی‌ام که کج لباسی همه چیز خوب است لباس آن آدمه می‌آید خوب لباس می‌پوشد خودش جای من جا می‌زند من وظیفه‌ام این است که بروم خوب لباس می‌دانی چه می‌گویم من وظیفه‌ام این است که اجازه ندهم کس دیگری بیاید.

پیشران قرار بگیرد و امروز خیلی این‌طوری است خدا را شکر و وظیفه رادیو که این جامعیت را داشته باشد این پوشش بدهد همه این آدم‌هایی که به یک شکلی آدم‌هایی‌اند که دارند در این صنعت کار می‌کنند هرچه شبیه مادر باشد برای مادر خیلی اصطلاح قشنگ و زیبایی است اینکه من مادر این صنعت بشوم مادر فضاست فضا را ایجاد کنم که این فضا هی در واقع قدرت بیشتری بگیرد و.

امیدواری سوارکاری را ادامه دادم یک روزی یکی به من گفت فکر کنم مازیار بود گفت آقا تا ۶۸ سالگی سوارکار المپیکی داشتیم ۱۲ دوره بوده مثال ایرانی برایت بزنم بابا همین امروز آقای وجدانی پرید.

آره سنشان را نمی‌دانم ولی قبل انقلاب یک مثال برایت بزنم برای اینکه خودت را امیدوار کنی تیمسار نادر جهانبانی کسی بوده که ۴۰ سالگی سواری شروع می‌کند ماشاالله کجا می‌بری ۴۵ سالگی قهرمان کشور می‌شود تازه آن دوره زمونه واقعاً گنده بوده.

حالا جالب بهت بگویم مجید جامعه سوارکاری که تو دیدیشان حالا اسب‌سوار و سوارکار در مقابل جامعه اسب‌دار ماها اندازه مورچه مثال بهت بگویم در مثلاً رفسنجان ۶ هزار بله در یزد ۸ هزار هر جا پادکست دوت اخیر اتفاقاً در مورد همین داشته حرف می‌زدی که حجم پرشیا نسبت به کل اسب‌ها خیلی کوچک است حالا ما خیلی.

رشته جدید بود حرف می‌زدین جدید نه یک رشته جدید گریه کردم یک بار دیگر بگو آن یک اپیزود بود برای توان‌یاب‌ها برای آن‌ها ایشان کار می‌کرد.

یعنی واقعاً اشک در چشمانم جمع شد که اگر او دارد کار می‌کند، من یک آدم بیکار در مقابل کسی که این‌گونه عاشقانه برای بچه‌های کشور تلاش می‌کند، واقعاً از خودم خجالت کشیدم. من خیلی زحمت می‌کشم و خیلی کار می‌کنم، ولی در مقابل کسی که آن‌طور عاشقانه وقت می‌گذارد، باور نمی‌کنی که وجودم پر از شور شد. یا همین آقایی که روی ایونتینگ در کرمانشاه بود، واقعاً لذت بردم. برای همین، ببین، تو می‌توانی این را ببینی که.

چه عواملی باعث شده که سوارکاری ما به المپیک تا حالا نرسد؟ به فرض، در همین مدت اخیر می‌توانی همین سؤال را این‌گونه بپرسی: ما چگونه برسیم؟ من می‌گویم این دو تا متن‌شان یکی است، محتوایشان یکی است، کانتکس یا بافتشان فرق می‌کند. در اولی من منقبض هستم، در دومی منبسط. چگونه به سمت جلو برویم؟ ولی اگر می‌پرسی چرا نرسیدیم، انگار که گیر افتادیم. من می‌گویم این را این‌گونه بپرسیم که چگونه برسیم. بابا، این همه آدم درجه یک واقعاً، خودت با آن‌ها مصاحبه کردی، واقعاً لذت می‌برم، قند در دلم آب می‌شود، افتخار می‌کنم.

چقدر آدم‌هایی داریم که خیلی حرفه‌ای هستند. یعنی من یک جمعی داریم که با هم جمع می‌شویم و در مورد امکان آبادانی یا آبادتر شدن ایران صحبت می‌کنیم. من آنجا این را تعریف کردم، واقعاً با یک حس افتخار که من ایرانی‌ام. یک موقع‌هایی هست، در یک لحظه‌ای هست که اصلاً پا می‌شوی و می‌خواهی بگویی چقدر خوب است که من ایرانی‌ام. می‌دانی، و واقعاً آن یکی از آن لحظات بود. برای چیز جالب بگویم، مجید، حالا من یک دفعه منتظرم. خب، بچه می‌شناسمش، پیشکسوت است، یک جورایی نسبت به من حداقل. روزی که درباره سوارکاری صحبت کنیم، من رفتم یکم مسابقاتش را.

گریه کردن برایم سخت است، ولی یک جاهایی بچه‌ها نگاه دوربین من دیدم که این روی مثبتش را دیده. یعنی همه‌اش به سمت امید بود. آنجایی هم که یک دوره بیرونش کرده بودم، برگشته بودند. کلام پاک بود، واقعاً. برای همین می‌گویم نمی‌دانم، من الان این‌ها الان یادم آمد و من همین پادکست را گوش دادم. حس خیلی.

برای اینکه چه آدم‌های درجه یکی دارند کارهایی می‌کنند که ما اصلاً نمی‌بینیم. ما رسانه‌مان ضعیف است، ما نشان نمی‌توانیم برویم پا تدوین. الان تو نگاه کن، ما نسلی هستیم که باید بار را بکشیم. یک جمله به من گفتی، من کلاً از تو خیلی کلمه‌های جذاب واقعاً دارم. اعتراف صادقانه است این بن‌بست فکر کردن.

به جای اینکه بگویم چی شد نرفتی المپیک، بپرسم چگونه برویم. این دو تا متن محتوای یکی است، ولی در یکی‌اش تو به سمت آینده‌ای. دلایل نرفتن با راه‌های رفتن یکی است. این فقط دلایل نرفتن، آن راه‌های رفتن، این‌ها جفتش یکی است. نمی‌دانم می‌توانم مثالی که آنجا زدم بگذار بگویم. من می‌توانم به همکارم بگویم که تو می‌خواهی مثال چیز کتاب ایران بر لبه تی.

که آقا این‌ها همه دلایلش که آقا ما چرا تا حالا توسعه پیدا نکردیم. سؤال معروف عباس، آره آره. ولی مثال بهترم این است که من می‌توانم به همکارم بگویم که تو اگر آشغال بخوری چاق می‌شوی. می‌توانم بگویم غذای سالم بخوری تندرست می‌شوی. این دو تا یکی است، معلوم است یکی است. خب آقا، ولی تو یکی دارم آشغال و چاقی را بهش نسبت می‌دهم و وقتی این را می‌گویم خودم منقبض هستم. من بهش نگفتم تو سالم و تندرست هستی. تو یکی هم بهش نگفتم تو آشغال و چاقی. اصلاً هیچ‌کدام از این‌ها نبود. تو یکی دارم بهش می‌گویم آشغال بخوری چاق می‌شوی، تو دیگری بهش می‌گویم غذای سالم بخوری تندرست می‌شود. نکته‌اش اینجاست من چه.

این تو چه بافتی این را می‌گویم؟ در بافت منبسط کننده که به او قدرت بدهم، این پاورینگ باشد، قدرت‌بخش باشد یا در بافت منقبض کننده یا دیسیم پاورینگ که منقبض بشود. من می‌گویم قدرت تو این است که ما در کشورمان به جای مسائل بگوییم چالش‌ها. مسئله را در بهترین حالت حل می‌کنی برمی‌گردی عقب، ولی چالش را ازش گشایش می‌سازی. این خیلی فرقش است. حالا اسم این را بگذاریم مسئله یا چالش. می‌گویم فرق می‌کند چون از چالش گشایش می‌سازی اما مسئله را در بهترین حالت حل می‌کنیم برمی‌گردی عقب. اصلاً انگار رویکرد رو به عقب دارد.

من یک چالشی دارم، سنم دارد می‌رود بالا، گشایش بسازم، ورزش بیشتری بکنم، غذای سالم‌تری بخورم. ولی می‌روم، نمی‌دانم بخواهم بروم، هی برگردم عقب جوان بشوم. خب من که نمی‌شوم، ولی می‌توانم ازش گشایش بسازم، ازش خرد بسازم. تو زندگی ۴۷ آقا صحبت آخر پایانی خیلی من یاد گرفتم. جمع شما جز لحظه دلم نمی‌خواهد تمام شود چون وسط کار حرف زدن دلنشین صحبت می‌کند و آموزنده. امیدوارم که.

بیشتر فرصت بشود گپ بزنیم. حتماً من که خوشحال می‌شوم. من عاشق میکروفونم. میکروفون دوربین قدرت تو این است که آدم خودش را بشناسد وگرنه تو مجبوری این‌ها را بپوشانی. آدم‌ها ولی می‌بینند چه تو بخواهی چه نخواهی و وقتی تو می‌بینی رها می‌شوی از اینکه بخواهی حالا این جلب توجه این‌ها را باید تو می‌توانی بیندازی توی چیزی که به خودت هم قدرت می‌دهد. آن چیزی که من انداختم توش آبادانی ایران. توی چیزی واسه‌ام تعریف کردی دوست چی.

آره خب تو همین بافت منبسط کننده که ما داریم در واقع گفتگو می‌کنیم، ما می‌توانیم بنشینیم هی غر بزنیم که چرا مثلاً آب تو تلمبه، چرا گوشت‌کوب تلمبه، چرا نمی‌دانم مجید شلمبه است. می‌توانم ببینم من می‌توانم چه کار بکنم. ما خوب کارمان پلتفرم است. مثلاً تو جاوا ما کارمان این است که میهمان را به میزبان وصل بکنیم، مطمئن بشویم که میزبان.

میزان خوبی پر می‌شود، درآمد خوبی دارد. از آن طرف مطمئن بشویم که میهمان کیفیت سرویس مورد انتظارش را بگیرد و اگر اتفاقی می‌افتد بهش رسیدگی بشود و در واقع این دو تا انتظار و نیازشان با هم مچ بشود و این بازار هی بزرگتر بشود. حالا سایتتان را چک کردم، خیلی برایم جالب است. شما ایران بله، توی یک دغدغه من همیشه داشتم. در مورد حالا چون خودم کودکی پدرم را از دست داده بودم، همیشه آن بچه‌ها و پدر همیشه یک شکلی توی.

گوشه مغزم می‌چرخید، همیشه به یک شکلی درگیرش بودم. دلم می‌خواست پرورشگاه بزنم. بعد یک گفتگوی رفت و برگشتی دیدم خیلی مسئولیت سنگینی است. اگر یک روزی نتوانم ادامه بدهم، آن بچه‌ها وقتی برمی‌گردند به محیط قبل خیلی آسیب می‌خورند. این هی توی فضای ذهنی ماند. یک جایی ما به این جمع‌بندی نمی‌دانم شاید شبیه نوآوری بود که خب چرا اصلاً پرورشگاه بزنیم. بیاییم از اساس مسئله فرزندخواندگی را توی ایران منحل کنیم، نه اینکه حل کنیم، منحل کنیم. چجوری منحل کنیم؟ من از ادبیات کسب و کار استفاده.

باید ما بیاوریم تو استارتاپ‌های اجتماعی، توی کارهایی که تو حوزه این‌ور یک عرضه‌ای هست. یعنی یک میزانی بچه بدسرپرست یا بی‌سرپرستی این‌ور. خب اگر من یک تقاضایی ایجاد کنم برای یعنی کاری کنم که خانواده‌های بیشتری علاقمند باشند به فرزندپذیری و تسهیل کنم کارشان را. یعنی قبلاً این کار چند سال طول می‌کشید تا یک خانواده به پروسه داشت. الان زیر دو ماه ما این کار را شروع کردیم انجام دادن. هرچه هم نزدیک‌تر شدیم به.

بهزیستی، اولش این‌جوری بودیم که بابا این‌ها داغون‌اند. مثلاً دیدی که ما همیشه تصور بعد که رفتیم دیدیم بابا چقدر این‌ها بار برمی‌دارند. چقدر بار بهزیستی ۱۶۳ تا مأموریت دارد. یکی‌اش این است و تو ببین بقیه چقدر بزرگ است. سالمندان، خانم‌های آسیب‌خورده، دختران خیلی زیاد است. خیلی آن معلولین ذهنی اصلاً من الان حضور ذهن ندارم. یکی‌اش این است. بعد که وارد شدیم دیدیم که این‌طور نیست که ما از بیرون نشستیم می‌گوییم لنگش کن، ولی اونی که تو گوده دارد خیلی زحمت می‌کشد. وقتی کنارشون قرار گرفتیم درها به رویمان باز شد.

من امروز می‌توانم بگویم آن تیمی از ما که بچه‌هایی که این کار را انجام می‌دهند در آن استان‌هایی که در اختیار ماست، شیرخوارگاه‌ها خالی شده است. یعنی شما شیرخوارگاه آمنه را تلویزیون هم نشان داد. اگر بیایید، مثل بیمارستان‌هایی است که در فیلم‌ها نشان می‌دهند متروکه است. در را باز می‌کنید، قیچ خالی شده است. نزدیک ۴۰۰ و خورده‌ای بچه بود، الان مثلاً ۳۰-۴۰ تاست که در یکی دو ماه اخیر آمده‌اند و ما این کار را در کل کشور انجام می‌دهیم. بعدش بچه‌های سه تا شش سال و بعدش ۶ تا ۹ سال و.

و بعد می‌رویم، الان هم کاری در حوزه ۹ تا ۱۸ سال انجام می‌دهیم. به این بچه‌ها به چشم بچه‌های مشکل‌دار به یک شکلی نگاه می‌شود ولی این بچه‌ها هدیه الهی دارند به خاطر آن چالش‌هایی که در کودکی داشته‌اند، به خاطر آن دغدغه‌ها و آسیب‌ها. برکت دنبال جلب توجه زیادی هستند. البته توجه می‌شود هدایت کرد. یک قدرتی در آنهاست که می‌شود این را هدایت کرد به سمتی که این‌ها کارآفرین‌های درجه.

بیا تو اسب قهرمان سواری بشود، برود تو کشتی قهرمان کشتی و این کاری است که داریم می‌کنیم. امروز نزدیک ۵۰ درصد کشور دست ماست چون یک سری استان‌ها اصلاً فرزندخواندگی خیلی هم عالی است ولی در تهران فکر می‌کنم تهران و مشهد و البرز دست ماست. یک تیمی این کار را انجام می‌دهد. بچه‌های خودشان هستند، ما فقط حمایتشون می‌کنیم. داخل ما شکل گرفت، قدرتمان هم اینجا بود که دو تا کار کردیم. یکی اینکه از در جنگیدن با آن نهاد مسئول در نیامدیم غر بزنیم و فحش بدهیم و.

دومین این بود که ادبیات کسب و کار آوردیم. مثلاً من یادم است چند سال اول بچه‌ها می‌آمدند به من می‌گفتند وای یک بچه را دادیم این بیمار بوده، آن خانواده اشک و بعد من می‌گفتم خب دستم درد نکند. چند تا؟ مثلاً می‌گفت ۶ تا. بعد می‌گفتم آقا خب این کل بازارش چند؟ آقا بازار یعنی چی؟ خیلی می‌گفت آقا من لغت دیگر پیدا نمی‌کنم. کل این تعداد بچه‌هایی که باید این کار برایشان انجام بشود. ما در اصطلاح خودمان می‌گوییم مارکت کل بازار قابل دسترس چقدر است؟ من می‌گفتم کل کل این تعداد بچه‌هایی که ما باید در کشورشان می‌گ من چه.

باز داری کار می‌کنی؟ توی فعالیت تعداد نمی‌دانی واقعاً دیتا خیلی کم بود. الان ما دیتا داریم، الان ما سگمنتیشن داریم. می‌گوییم آقا مثلاً می‌آییم بخش می‌کنیم، این‌ها مثلاً نزدیک ۸ تا ۹ تا دسته می‌شوند. بعد به دسته‌ها جداگانه رسیدگی می‌کنیم از آبجکتیو کریزارد هدف‌گذاری و من فارسی‌اش را نمی‌دانم از آن استفاده می‌کنیم و این بچه‌ها آمدند اصلاً مثل بقیه بیزینس‌هایمان کنار بقیه. مثلاً ما ماهانه همه بیزینس‌ها را کسب و کارها را در واقع یک بازبینی می‌کنیم. این‌ها بودجه‌ریزی می‌کنند و بعد ماه به ماه ما می‌آییم بررسی می‌کنیم بودجه را زده یا نزده. اگر نزده چرا نزده چه اتفاقی افتاده؟ این هم آوردیم تو همین قالب. اصلاً وقتی آمد تو قالب چون کسب و کار برای بهینه‌سازی در واقع منابع دیگر بهترین خروجی وقتی آمدند تو قالب ادبیات کسب و کاری قدرت گرفتند و آن هم یک کار واقعاً شاهکاری است که انجام می‌دهیم و من باورم این شد که می‌شود خیلی کرد. یعنی این به من یک اعتماد به نفس داد که خیلی کار می‌شود کرد.

این هم یک تبلیغ اضافه نیست. من حمایت‌کننده آفرین می‌گویم. آره درسته. مرسی از شما. دم شما گرم. ایشالا که المپیک با همدیگر برویم، با هم بپریم یا گروه شما عکس بگیرید. دمت گرم. خیلی ممنون از اینکه تا انتهای این اپیزود هم همراه من بودید. بی‌نهایت از همتون.

سپاسگزارم و امیدوارم که از این صحبت‌ها شماها مثل من یاد گرفته باشید و اگر دوست داشتید با بقیه هم به اشتراک بگذارید. همتونو به خدای بزرگ می‌سپارم مثل همیشه مواظب اسب‌هاتون.

مشاهده در وب‌سایت اصلی