اپیزود پنجاه و پنجم راديوچهارنعل، گفتگو با استاد بابک محمدی.

چهار نعل: اپیزود پنجاه و پنجم راديوچهارنعل، گفتگو با استاد بابک محمدی.

خلاصه

در اپیزود پنجاه و پنجم رادیو چهار نعل، مجری با تبریک سال نو به شنوندگان، به معرفی استاد بابک محمدی، پیشکسوت سوارکاری و هنر می‌پردازد. در این مصاحبه، استاد محمدی از تجربیاتش در سوارکاری و چالش‌های آن سخن می‌گوید و به اهمیت کنترل و ثبات در سواری با اسب‌های نر جوان اشاره می‌کند. وی همچنین به تأثیرات فرهنگی حزب توده بر زندگی‌اش و چگونگی رویکرد به فعالیت‌های سیاسی گذشته‌اش می‌پردازد. به یادآوری خاطراتش از دوران تحصیل در اتریش و تجربه‌هایش در یک باشگاه معتبر، او به اهمیت سلسله مراتب در آموزش سوارکاری و چالش‌های کنترل اسب‌های تندرو می‌پردازد. استاد محمدی با تأکید بر عشق به اسب‌سواری و هنر، زیبایی‌های این ورزش را به تصویر می‌کشد و از لحظات خاصی که در کنار استادان بزرگ داشته سخن می‌گوید.

موضوعات کلیدی

متن کامل گفتگو

سلام، سال نو همگی مبارک باشد و بهترین دعایی که می‌توانم برای همه شما بکنم این است که امیدوارم امسال را برای خودتان خوب و پر از موفقیت‌های روزانه بسازید.

چون شخصاً اعتقاد دارم که زندگی را باید ساخت و منتظر فرشته نجات نباشید. با اپیزود پنجاه و پنجم رادیو چهار نعل و اولین اپیزود سال ۱۴۰۴ در خدمت شما عزیزان هستم. خیلی خوشحالم که در سال ۱۴۰۳ هم کنار من بودید و حضورتان و انرژی‌تان باعث ادامه راه برای من و رادیو چهار نعل شده است. قدردان حرف‌های زیبایی که به من زدید هستم و هیچ‌وقت احساس نکردم که خسته‌ام و نمی‌توانم ادامه دهم.

وجود تک‌تک شما عزیزان باعث شد امسال را هم محکم‌تر از پارسال شروع کنم و دست تک‌تک شما را می‌بوسم و امیدوارم که امسال هم با حضورتان من را حمایت کنید. اپیزود ۵۵ رادیو چهار نعل گفت‌وگویی است با استاد بابک محمدی که یکی از بزرگان و پیشکسوتان رشته سوارکاری هستند، به‌خصوص در رشته تخصصی درساژ. همچنین ایشان از بزرگان دنیای هنر، به‌خصوص سینما و تئاتر نیز هستند. امروز در رادیو چهار نعل هدیه‌ای داریم از طرف سرکار خانم ساناز سید اصفهانی که از نویسندگان و بزرگان جامعه هنر هستند و افتخار دادند یکی از قصه‌هایشان را با صدای خودشان برای من فرستادند و من در لابلای این اپیزود برایتان می‌گذارم. قصه بسیار شنیدنی و جذابی است، به‌خصوص با شیوایی کلامی که خودشان دارند. مثل همیشه درخواست حمایت از شما دارم. اگر حمایت‌های شما مادی است، از لینکی که در توضیحات همین اپیزود گذاشته‌ام، می‌توانید حمایت‌های مالی‌تان را انجام دهید. اگر دوست دارید هدیه‌های شما معنوی باشد، اپیزودهای رادیو چهار نعل را برای دوستانتان بفرستید و بگذارید بقیه هم از این صحبت‌ها یاد بگیرند و استفاده کنند. همکاران من در این اپیزود مثل پارسال، فرشید جهان‌بازی طراح پوستر این اپیزود، سرکار خانم نگین گودرزی و عرفان مقدم هم آهنگسازان موسیقی ابتدا و انتهای اپیزودها هستند. بیشتر از این وقت شما را نمی‌گیرم و دعوت می‌کنم که اپیزود ۵۵ را بشنوید. به نام خدا، جناب آقای استاد بابک محمدی.

از پیشکسوتان و بزرگان جامعه اسب‌سواری، بسیار سپاسگزارم که اجازه دادید در منزل شخصی‌تان مزاحم شما شوم و بیشتر تشکر می‌کنم بابت اینکه پذیرفتید مهمان برنامه باشید و این افتخار را به من و مخاطبان دادید. اگر سلام و علیکی دارید، بفرمایید تا به سراغ سوالات برویم. خیلی لطف کردید که این امکان را به من دادید که در برنامه شما شرکت کنم. در خدمتم، سلام زیادی به بینندگان ما. در خدمتیم، هر سوالی هست بپرسید. خدا حفظتان کند. خب.

شما دقیقاً متولد چه سالی و کجا هستید؟ من متولد ۱۳۲۷ هستم. می‌شود ۱۱ بهمن ۱۳۲۷. پس شما بهمن‌ماهی هستید. من در تنکابن، در شهسوار به دنیا آمدم. تا ۱۱ یا ۱۲ سالگی آنجا بودم. بعد به خاطر شغل پدرم که رئیس فرهنگ بود، به جاهای مختلفی رفتیم. ایشان رئیس فرهنگ چند شهرستان بودند و من با ایشان بودم. مثلاً اولین جایی که رفتیم از مازندران، از شهسوار رفتیم.

به فریدن اصفهان که من امکانات پیدا کردم که با عشایر زندگی کنم و آنجا برای من جای مناسبی بود. مثلاً اسب‌سواری کردیم، با اسب به شکار رفتیم و این‌ها. قبلاً هم سوار می‌شدم، اما آنجا برای من محیط بسیار مناسبی بود. بعد به اصفهان آمدیم و من چند سالی در اصفهان بودم. بعد به نطنز رفتیم و از نطنز من در سال ۵۰ برای سربازی به تهران، فرح‌آباد رفتم. دو سال آنجا بودم و از سال.

۵۲ من به اتریش رفتم. حالا کمی برگردیم عقب. می‌خواهم ببینم شما در همان اوان نوجوانی اولین مواجهه‌تان با اسب چگونه بود؟ ببینید، من یادم نمی‌آید، اما باید خیلی کوچک بوده باشم. اولین مواجهه من با عشایر بود. نه، چون در تابستان‌ها که به ییلاق می‌رفتیم، از این پونی‌ها آنجا بود که چای می‌بردند و می‌آوردند. من مثلاً یک پونی نیل‌رنگ بود که تمام روز را روی بالکن می‌نشستم تا رعیت‌ها آن را بیاورند، بار چای را خالی کنند و من دوری با آن بزنم. اما در خود شهر سوار می‌شدم. حالا اسب مثلاً مردم می‌آمدند خرید، دست‌هایشان را می‌بستند زیر آن رودخانه شهربانی می‌رفتند خرید کنند، سوار می‌شدیم یا اینکه این اسب‌هایی که ول بودند که الان در شمال رسم است که اسب‌ها می‌گردند و این‌ها، این‌ها را گیر می‌آوردیم و سوار می‌شدیم. اما وقتی که به اصفهان رفتیم، من حدود ۱۳ یا ۱۴ سالم بود و وارد عشایر بختیاری شدیم.

که دیگر من چون تیراندازی‌ام خوب بود، با این‌ها به شکار می‌رفتیم و اسب‌هایشان را سوار می‌شدیم. اسب با زین من سوار می‌شدم. تا آن تاریخ ما اسب را با پالان سوار می‌شدیم در شمال. و برای من، چون حیوانات زیادی داشتم در خانه، اسب برای من نمی‌خریدند. می‌گفتند ما خانه ویلایی داریم، اسب کجا نگه داریم. اما آنجا دسترسی به اسب در مناطق عشایری و چادرنشین بود و ما تقریباً تمام تابستان را با این‌ها بودیم و با لباس عشایری و تفنگ و اسب و این‌ها برای من یک نوع بهشت بود. این‌ها اوایل صحبت قبل از اینکه ضبط را شروع کنیم.

فرمودید که با مرحوم آیت‌الله املشی هم نسبت دارید. ما از نوادگان شیخ رشتی هستیم. شیخ رشتی به این‌ها می‌گویند چون این‌ها از شمال رفته بودند. این‌ها در اصل کرد بودند، کردهایی بودند که مهاجرت کردند به قوچان و از خوانین کرد بودند. بعد از آنجا این‌ها را به املش فرستادند. شیخ این‌ها شیخ میرزا حبیب‌الله رشتی معروف به نجف و این‌ها اهل فن این‌ها را خوب می‌شناسند و این به ۱۰ نفر مثلاً اجتهاد داد که یکی از آن‌ها شیخ لطف‌الله نوری بود.

شیخ فضل‌الله نوری بود که این‌ها جزو روحانیون خیلی مهم بودند. پدربزرگ من هم روحانی بود، واعظ بزرگ املش بود. بعد از پدربزرگ من کسی در حوزه و روحانیت نرفت. شما خودتان مواجهه‌ای نداشتید؟ نه، نه. من فقط یک بار من را دعوت کردند و به حوزه علمیه قم فرستادند تا درباره فیلمنامه‌نویسی با روحانیون صحبت کنم. با طلاب خیلی با نمک بود، بامزه بود. اما من به عنوان نصیحت کردم که آن‌ها از فیلم‌سازی دست بردارند و به کارهای.

معمولی بپردازند. می‌گویم ما از طرف پدری این‌ها همه روحانی بودند و روحانی‌های خیلی مهمی هم بودند و خیلی هم شاگرد داشتند. همین پدربزرگ من هم خیلی پا منبر خان داشت به قول معروف. این‌ها سال‌هاست فوت کرده‌اند. بسیار عالی. پیش از انقلاب فرمودید که بعد از اصفهان رفتید و چند سالی را در.

باشگاه فرح‌آباد. نه، ببینید من دوره سربازی‌ام را درسته، من گروهبان بودم و دو سال تمام در فرح‌آباد بودم. لشکر گارد هم همان نزدیکی بود. بعد در جشن‌های ۲۵۰۰ ساله همه را به شیراز فرستادند. آن‌ها سواری هم بلد نبودند، اما رفتند. من را نفرستادند، گفتند چون تحقیق می‌کردند، باید پدر و مادر یک جور باشند یا اطمینان داشته باشند. به خاطر پیشینه سیاسی پدرم این‌ها من را نفرستادند. من و بیژن، پسر طی حاج رضایی ماندیم. طی حاج رضایی.

همه را به شیراز فرستادند که در جشن‌های ۲۵۰۰ ساله سوار اسب شوند. من خیلی دلم سوخت، گفتند نه نمی‌شود. شما تحقیق کرده بودند. گفتند می‌شود بپرسم سابقه سیاسی پدر چه بوده؟ اگر دوست دارید بفرمایید. پدر من این‌ها در جوانی‌شان جزو حزب توده بودند. این آره توده‌ای بود، جزو بزرگان بود. منتها بعدها... ما که نمی‌شناختیم، نگاه ما به آن و دریا بود.

فکر می‌کردیم حزب توده حزبی است که می‌تواند در پیشرفت کشور مؤثر باشد. بعد که فهمیدیم این‌طور نیست، خودمان را کنار کشیدیم. حتی بعد از انقلاب دنبالش رفتیم که آقا تو بیا اینجا بنشین، همین فقط حضور داشته باش، گفته بود نه من نمی‌خواهم. یعنی بعداً این‌ها بی‌اطلاع بودند، آن‌هایی که عضو حزب توده بودند.

بی‌اطلاع بودن یکی از دلایلش هم این است که تمام توده‌ای‌های ما بعد از انقلاب یا هر وقت بازنشسته شدند، نرفتند شوروی، رفتند آمریکا. پدرم در ساخت آن هتل رامسر نماینده فرهنگ رامسر بود و خیلی دخیل بود. آدم ۲۴ ساله‌ای بود اما خیلی فعال بود و جزو رؤسای خیلی فعال. هدفش خدمت به مردم و این‌ها بود.

مدرنه، همه روشنفکران می‌رفتند حزب توده. بعد متوجه شدیم که نه، هدف آن‌ها چیز دیگری است و خودشان را کنار می‌کشیدند. منتها اسمشان مانده بود. درست است، شما یک خاطره از پدرم دارم. یک روزی این اواخر بود، یک پیرمردی آورده بودند خانه ما کارگری می‌کرد چون باغ کیوی را درست می‌کرد. یک مرتبه به پدرم گفت آقا شما من را به یاد می‌آورید؟ گفت نه من نمی‌شناسم تو کی هستی؟ گفت چرا، یادتان می‌آید آن موقع شب‌ها به ما شبنامه می‌دادید.

پخش ۵۰ سالگی ما پخش می‌کردیم، توده‌ای‌ها بودند و این‌ها. و من یادم می‌آید فعالیت توده‌ای پدرم و اشعار حفظ بودم که مثلاً پدرم چند تا توده‌ای‌ها را برده بود تو اتاق مهمانیش جا داده بود. بگیر بگیر بود دیگر. بله بعد ما بچه بودیم، ما نمی‌دانستیم جریان چیست اما رسم بود شعرهای توده‌ای را می‌خواندیم تو خیابان. حفظ بودیم، هنوز هم آره می‌خوانم: توده فراری شده، سگ شکاری شده، مصدق پینه‌دوز سوار گاری شده. تو حیاط با بچه‌های دیگر می‌خواندیم.

شما جلو پدرت که از اساتید و به قول معروف بزرگتر از رفقا قایم کرده بودند که این‌ها را نگیرند، ما هم تو حیاط این را می‌خواندیم. خب این‌ها شک‌برانگیز بود دیگر برای نیروی انتظامی. بعد شهربانی شهسوار هم نزدیک خانه ما بود. بالاخره یک روزی این‌ها را همه را می‌برند سرشان را اصلاح می‌کنند و این‌ها. پدر شما جزوشان بود؟ نه این را نگرفته بودند. گرفته قدم گرفته بودند رفته بیرون. قدم از آسیا این‌ها را می‌گیرند، می‌برند سرشان را اصلاح می‌کنند و پدر من را نگرفته بودند.

اما بعدها سال‌ها بعد، یک معلم فیزیکی داشتیم به نام آقای فرهادیان، به من گفت تو بابک نیستی؟ گفتم چرا؟ گفت من تو را باید خفه کنم. چرا؟ زندانی کرده بودند که بیرون فرار کرده بودیم، پناه برده بودیم خانه شما. این شعر چی بود شما تو حیاط می‌خواندید؟ کدام شعر؟ توده فراری. بچه بودی همه می‌خواندند، ما هم می‌خواندیم. من اصلاً واقعاً البته من حس کرده بودیم چیز است. پدر من یادم می‌آید علیه خاطره جالب پدر من روی بازوش داستان چکش خالکوبی کرده بود.

پرچم شوروی، پرچم، پرچم علامت کمونیست‌ها. منصرف شده بود، اسید ریختش که پاک بشود، آن تبدیل شد به تاج. خیلی هم ناراحت شده بود. اما بعدها که دیگر عقل می‌رسید و بزرگتر شده بودیم، واقعاً می‌دانستیم از چی دارد سوال می‌کند، راجع به چی دارد صحبت می‌کند. از ایشان سوال کردم، گفت ما بی‌اطلاعیم. گفت ما هیچ اطلاعی نداشتیم. اولین فرهنگسراها آنجا تأسیس شده بود که کتاب ترجمه می‌شد، نمایشنامه تئاتر می‌گذاشتیم، همه با کمک حزب توده بود و ما فکر می‌کردیم داریم.

کشورمان را به پیش می‌بریم. پدر من خودش تئاتر کار می‌کرد و میری کمدین میری شمالی بود. آها رشتی بود فکر کنم. آباد شهسوار بود و این یکی از آن بچه کوچیک‌هایی بود که پیش پدر من بزرگ شد که من یک عکسش هم دارم با من. این منتها فقط پاش معلومه. من دارم که من نیفتم کوچه. این‌ها می‌گفتند ما چون اولین فرهنگسراهای ایران آنجا درست کرده بودیم، به زن اجازه اولین زن که مدرسه و این‌ها می‌رفتیم شمالی بودند دیگر و بقیه می‌گفتند این‌ها بی‌غیرت چون زن‌هایشان می‌آیند درس می‌خوانند.

تفرقه بیندازند تو اقوام ایرانی همیشه این کلک‌ها بوده دیگر. بعد این پدرم این‌ها می‌گفتند ما فکر می‌کردیم این حزب توده یک شانسی برای پیشرفت فرهنگ برای مردم ما است. ترجمه کتاب این‌ها. شما هنوز هم دولت ما و دولت‌های دیگر فکر می‌کنند هنرمندها همه توده‌ای‌اند چون هنرمندها قبلاً همه تفکر چپی داشتند. بله توده‌ای نه، سوسیال دموکرات. بله چپی توده‌ای بودند. توده‌ای بودند. الان هم فکر می‌کنند هر هنرمندی توده‌ای است در حالی که.

روشن شدن خیلی خدا همین توده‌ای‌ها متوجه شدند چه اشتباهی کردند. این‌ها همه از عدم اطلاع نداشتند. بله متأسفانه خیلی زود آمدند بانک. این‌ها جزو افراد بزرگ بودند تو این حزب اما خودشان را کنار کشیدند. من فقط می‌خواستم ببینم بابا شما چرا بودید؟ بعد دیدم خودشان هم نمی‌دانستند چرا. نه دیگر می‌گفتند ما فکر می‌کردیم فرزند زمانشان بودند. پیشرفت، آره ما روشنفکر بودیم و روشنفکری و پیشرفت بستگی داشت به این کارها. مخالف شاه بودند، این‌ها استبداد و از این حرف‌ها دیگر.

خیلی عالی حکایت مادیان نظر خورده گوشه آخور تنگ افتاده بودی، غلط می‌زدی از پهلوی به پهلوی دیگر. از هر صدا سر برمی‌گرداندی. به تنت عرق نشسته بود.

من می‌لرزیدم، تو ناله می‌کردی. با پای عقبی حکیم را رانده بودی. من مشت می‌زدم، تو ناله سر می‌دادی از حکیم و اسبدار، از نعلبند و اسبان. هر کسی بیامد و نظر به توی هلالین شکم ماه آخر بینداخت و دردت را درمان نیافت که نیافت. عصبانی‌ام، به پهلویت لگد می‌زنم.

اما تو سرت را به اریب نور دریچه می‌چرخانی تا نور را ببینی. رمق از جانت می‌رود، رمق از جانم درمی‌رود. می‌دانم که تو می‌دانی حکیم و اسبدار نعل‌بند و اسبان مبتلا به چه کنم چه کنم که تو نمی‌گذاری کسی از نزدیکت بشود. شیرابه به یونجه می‌رسد، من به غلطیدن مدام و زدن.

سر آخر آخور. نوجوانی با دستان پینه بسته رخصت از بزرگان خواست و گفت توی ده ما تو اینجور اوضاع می‌گویند چشم بد اسب را گرفته، نظرش کرده‌اند. رخصت بدهید اسفندی دود کنم و گل به تن مادیان بزنم بلکه شور چشمی دور باشد ازش. گناه دارد طفلکی بار دارد. خلاصه جمع مهتران گفتند.

هرچند این داستان خرافه است اما خرجش مفت است. گفتند برو اسفند و گلت را بیاور. این مادیان از دست رفت. تو داشتی از دست می‌رفتی و من را هم با خودت به سیاهی می‌بردی. قلبم توی شکمت می‌تپید و قیقاج می‌رفتم. تو بر آن کشان خیس عرق مویه می‌کردی. من گرم می‌شدم، تو سردت می‌شد.

تو سرد می‌شدی، من گرمم می‌شد. آخر چی؟ چنگک از دست انداخت و جلدی رفت و جلدی آمد. یک دستش کیسه نمک بود، دست دیگرش گل. نمک و گل به هم نرم کرد و به تن تو مالید، مثل گچ گرفتن عضوی شکسته.

دیدی که چنگ به شکمت می‌زنم، ناله سر دادی. پستان‌های ورم کرده‌ات به کاه کف آخور می‌خوردند و بندبندت درد می‌کشید. می‌خواهی بلند شوی بنشینی، من چرخ می‌زنم توی شکمت. می‌خواهی غلت بزنی، تنت را یله دهی سوی دیگر، نمی‌توانی. من سر از زهدانت بیرون می‌زنم، ولوله می‌شود.

نعل‌بند و اسبدار و صاحبت خوشحال و خندان می‌گویند مادیان نظر کرده به لطف کردگار بخشنده بالاخره زایید. نگاه کنید کره زارو. به به ماشالله. سرپا شدم، افتادم. سرپا شدم، افتادم. تو سر و صورتت را لیسیدی و من چشمانت را نگاه کردم.

و می‌دانم که بسیار دوستت دارم مادرم. چه چند ماه بود منتظر بودم تا رویت را ببینم. پایان داستان و خوانش از ساناز سید اصفهانی پیشکش به رادیو چارنل.

خوب جناب محمدی، شما استارت سواری حالا تقریباً می‌شود گفت کلاسیک را، یعنی همان سیستمی که حالا عشایر سوار شدید و شکار رفتید و ونوس بودم با اسب آوردید به سمت اینکه کمی حرفه‌ای‌تر به صورت ورزشی‌تر انجام دهید، از کی شروع شد؟ ببینید، ۴۰ سال پیش وقتی که من حدود ۳۰ سالی در اتریش بودم. چه سالی رفتید اتریش؟ من با ۱۳۵۲ ایران رفتم. درست است، رفتیم اول کالج و زبان یاد بگیریم و...

بعد خیلی سخت بود. من می‌بایستی می‌رفتم دانشگاه سینمایی، هدفم این بود و دانشگاه سینمایی آن موقع تنها دانشگاهی بود که کنکور می‌خواست. امتحان می‌دادید و از ۲۰۰۰ نفر، هفت تا مرد می‌گرفتند و سه تا زن. من هم دلم می‌خواست به این دانشگاه بروم. و شما تحصیلاتتان در زمینه فیلم می‌نویسید؟ ببینید، نه، من کارگردان سینما و تئاتر هستم، فارغ‌التحصیل دانشگاه وین و ایتالیا. در ایتالیا من عکاسی خواندم، لیسانس عکاسی و تبلیغات و فیلمنامه‌نویسی اتریش.

کارگردانی سینما، کارگردانی من فوق لیسانس رشته سینما هستم. در اصل بعد در همان جا من شروع کردم. دیگر هم فیلم می‌ساختیم و اینا. مثلاً من حالا صحبت بکنیم. وقتی رفتم اتریش می‌گویم اوایل مشکل این داشتیم که حالا ما اصلاً رشته اصلیمون چیه. اتریش هم خب مرکز اسب و اینا را معمولاً از دور نگاه می‌کردیم. ببخشید، یک لحظه قبل از اینکه بروید اتریش فرمودید که بغل آباد خدمت می‌کردید.

آنجا هم سواری کردید؟ قسمت اینور بودم، آموزشی بودم. ما هر چهار ماه، پنج ماه شاگرد می‌آمد از این دیپلم‌ها می‌آمد. ما اینا را منتها ما دائم از آن نرده‌ها می‌دیدیم، اینا می‌پرند چیکار می‌کنند. مخصوصاً من که آنجا اینور نرده قبل از انقلاب سواری نکردید. در حقیقت در ایران، در ایران من سواری همین عشایر اینا بودم. آن موقع رسم هم نبود اصلاً. من یادم نمی‌آید تهران باشگاه شاید شکی اینا بودم، اما اصل آن صورت که باشگاه باشی بری نه. اما آنجا خب من می‌دیدم.

خرابات آن کوه‌ها برای گشت با سربازامون اینا می‌آمدند لشکر گاد دو نفر می‌آمدند آنجا با اسب‌هاشون. ما دائم جلو چشممان بودند اینا که سوار خوبی می‌کردند، می‌پریدند. اینا آنور نرده بودیم. شما آره دیگه بعد گفتند گشتند ۲۵۰۰ ساله دانشجوهای ما همه بروند آنجا. گفتیم اینا می‌آیند آنجا چیکار کنند؟ گفتند اینا اینجا سواری بهشون یاد می‌دادند که بروند آنجا تو جشن ۲۵۰۰ ساله سوار اسب بشوند و ما هم اولین نفری بودیم گفتم بروم.

اما اما من تو تیم کشتی ارتش بودم. من برای فرهاد اینا کشتی می‌گرفتم. شما مربی کشتی هم بودم. دیگر من مثلاً نطنز بنیان‌گذار کشتی‌اش من بودم. فریدم من بودم. خب مازندرانی بودیم، بالاخره دستمان تو کار کشتی بود. بعد گفتم باشه اینا. بعد یک مرتبه آمدند اسما را که خواندند اسم دو نفر نبود. یکیش من بودم یکی بیژن خدا بیامرز. بیژن مثل اینکه دوستان پیشم فوت کرد. حاج محمدرضا حاج رضایی. حاج محمدرضا بله. بابا بیژن دو سال اینجا بودیم با کران سیاسی پدرتون نمی‌شود.

یکی که ما بچه آخوند بودیم. پدرم اینا پدرم اینا دستشون بود. همسایه بودند. هم کمونیست بوده هم توده‌ای بودند. دو طرف بهش کشتی نمی‌گذاشت. اما خب آدم خیلی آدم خدا خیلی خدمت می‌کرد. خلاصه من خیلی ناراحت شدم. آنجا تمرین می‌کردند. امیری اینا باید بدانند اینا همین یه جوری.

نیفتم پایین تو گشته‌های ۲۵۰۰ ساله بودند. ما خیلی ناراحت بودیم از این مسئله. اما به محضی که من دیگر رفتم اروپا، اول که درگیر دانشجو از زبان بلد نبودیم. به محضی که محکم شد و رفتم سراغ اصل، اول رفتیم از این باشگاه‌های کوچک امکاناتی بود و اینا. بعد از آن باشگاه یواش یواش من آمدم توی باشگاه دوم سوارکاری اسب‌های سفید که هستند. این نه، اما باشگاه دومش. بعد آنجا یک مربی‌های مختلفی بودند.

خیلی جدی بود. خیلی. یک روز یکی از این مربی‌ها تو رختکن به من گفت. من بهش گفتم سواری چه جوریه اینا؟ گفت تو خیلی خوبیه اما تو فقط سواری بلد نیستی. یعنی چی؟ من خوبم. من آخه من می‌تازوندم همه جا می‌رفتم. مثلاً می‌رفتیم مجارستان. گشت‌های آنچنانی خطرناک بود. از ۴۰ نفر فقط ۱۴ نفر می‌رسیدند. حقیقت پاییز بود. این سواری که می‌گن اسب‌های نر پاییز مجارستان دشت‌های بوستا داشتن. یعنی از اینجا تا کرج می‌شد همین بتاز.

دیده نمی‌شد. می‌افتادی سوراخ موش بود. اینا از ۴۰ نفر معمولاً من همیشه بودم. اون ته می‌رسیدم. خدا ادعایی داشتم. من سربالایی سر پایینی هر کاری دلم می‌خواست با اسب می‌کردم. اینا می‌کردن. گفت تو خیلی خوبی اما تو فقط سواری بلد نیستی. یعنی چه؟ من سوار برسم. اما آنجا تو بعدها تو مانژ کار گفت این سیر می‌بینی؟ گفتم آره. می‌بینی؟ آره. این مستقیم برو تا آنجا. گفت حالا نگاه کن. دیدیم کجه. ما آمدیم. گفت نه مستقیم باید بریم. یک بار دیگر رفتیم دیدیم بدتر شد.

دختر ۱۰، ۱۲ ساله بود. اینا برو این دختر دایره بزنیم. هر کاری کردیم دایره ما بیضی می‌شد. کج می‌شد اینا. بعد اون این کارو می‌کرد. همه چی درست بود. ایست بود. دیگه ما دیدیم خیلی وضعمون ناجوریه. راست می‌گه. چطور اینجا؟ چون من سوار یه جور دیگه می‌فهمیدم. متوجه هستین؟ گشت اینا خیلی خوب بود. بعد من دیدم نه واقعاً حق دارن. کم کم من ۲۵ سال پیش این مربی موندم. ۲۵ سال بله.

مثلاً به من یک کتاب داد به نام کتاب سواری کوچک. من بعد از ۱۰ سال بهش گفتم من ۱۰ ساله اینو می‌خونم. هر دفعه یک چیز جدیدی به چشم من می‌خوره. گفت من ۵۰ ساله می‌خونم. هر دفعه گفت هر چقدر تو پیشرفت کنی بیشتر می‌فهمی این تو چی نوشته. اون کتاب مال کی بود؟ مال ژنرالسکی پرسکی. یکی از بنیان‌گذارهای اسب‌های سفید. اسب سفید ۴۵۰ سال سابقه داره. یک فیلمی هست به نام اسب‌های سفید که آمریکایی‌ها درست کردن. راجع به همینسکیه. یک ژنرال بود.

۸۵ سالگی گفتند آقا برو بازنشسته بشو دیگه. گفت کجا بازنشسته بشم؟ من تازه نشست من خوب شده. بفرستیم این ۱۹۳۶ زمان هیتلر هم قهرمان پرورش بود هم قهرمان اونم هم ردیف اون بود که این ۱۰ سال فقط آنجا رئیس بود که شام اینو دعوت کرده بود. ایرانم اومده بود. ژنرال آلبرت عکسش اینجا هست بهتون می‌دم. بعد این مربی من دستیار اون بود. این تا سن ۷۰، ۸۰ سالگی هم دستیار. چند وقت پیش باهاش صحبت کردم. گفت من دیگه پیر شدم.

دانشگاه سوار می‌شی؟ گفتم آره. گفت تو محکمی. من پیر شدم. این تا آخر عمر همه رده‌های سواری را دیگه پر کرده بود. دیگه ۶۰، ۷۰ سالگی و شما چون تو اینا بزرگ شدی اینا رو دیدی دیگه بقیه سوارکارا به چشمتون نمیاد. شما می‌فهمیم سواری یعنی چه و اینام آدمای بزرگی بودن و شانسی که من داشتم این‌ها من قبول کردن. گفتن خیلی خوب تو می‌تونی بیای پیش ما سواری کنی.

حالت عادی یکی به اینا مراجعه می‌کرد می‌گفت ما بیایم پیش شما سواری کنیم. می‌گفت شما اول سواری یاد بگیرید بعد بیاین پیش ما. اما شما می‌تونین پیش من سواری کنید و من شروع کردم پیش اینا سواری کردن. اجازه داشتم بعد دور میزشونم بشینم یا صفا وایسم توی کافی‌شاپ. آنجا یکی از روزنامه خیطی خیلی بزرگی بالا آوردم. توی کافه‌شاپ باشگاه ژنرال آلبریس نشسته بود. استاد من صبا بود. استادای دیگه هم پیرمردان نشسته بودن. بقیه هم دور وایستاده بودن. منم اون بغل وایستاده بودم. ژنرال البرشت.

تعریف کرد که بعضی مواقع اسب‌هایی که تندرو می‌روند کنترلشان سخت است. به جای اینکه دهنه‌تان را تیزتر کنید، بهتر است سبک‌تر کنید تا اسب آرام بگیرد. همه فکر می‌کنند باید دهنه سنگین‌تر باشد چون اسب قابل کنترل نیست. من چون تجربه‌ای داشتم، حالا می‌گویم از کجا این تجربه را گفتم. من کاملاً با شما موافقم، شما واقعاً درست می‌گویید. در جمع بزرگی بودیم و بعد همه به من نگاه کردند و هیچ‌کس چیزی نگفت. نگاه کردیم.

کاملاً درست است. بعد آن لحظه، استاد من گفت این چه بود؟ این عملی که انجام دادی. گفتم چه بود؟ اجازه نداری تأیید کنی. تو چه کاره‌ای که تأیید می‌کنی؟ استاد ما همان‌جا ایستادیم. او به من گفت معلوم است درست است. ببخشید، من دیدم هیچ‌کس چیزی نمی‌گوید، من تأییدش کردم. خیلی بد است که تأیید کردی. حالا ما این دفعه به تو می‌گوییم اما دفعه دیگر از این کار نکن. حالا من ۳۸ سالم بود، کارگردان بودم، همه من را می‌شناسند. دفعه دیگر به هیچ عنوان نمی‌توانی در این جلسات بیایی و قهوه بنوشی. آنجا نباید تأیید کنی.

ترتیب این سلسله مراتب چقدر مهم است که من می‌رفتم. امکان ندارد شما تی‌شرت با عکس جکسون بپوشید یا میز آبی باشد یا چکمه نمی‌دانم صورتی باشد. از این بازی‌ها اصلاً آنجا به هیچ عنوان رسم نبود. یعنی بیرون بلافاصله اتریش چه بود؟ آقا این خیابان سیزدهم به آن می‌گفتند منطقه سیزدهم باشگاه سواری دوم.

آن اصلیه اسمش چیست؟ اتریشی که در اسپانیا بود، این را آورده بود آنجا و به همان اسم مانده بود. مدرسه دومش بودید. تازه با این سلسله، آنجا همه استخدام بودند. بعد آنجا شما ۱۲ سال سواری می‌کردید. بعد از ۱۲ سال به شما می‌گفتند اگر در امتحانش مثلاً قبول می‌شدید، بعد از ۱۲ سال به شما می‌گفتند که آیا به درد اینجا می‌خورید یا نه. بعد از ۱۲ سال، بله، بله. ۴ صبح آنجا شروع می‌شود. شما ۱۲ ساعت حرف زدن ندارید در مانژ. ما چون استادان آنجا بودند، اجازه داشتیم هفته‌ای یک‌بار بنشینیم و بهترین جای این‌ها را فقط تماشا کنیم. اما این استادان بزرگ در باشگاه ما درس می‌دادند. این‌ها جای دیگری هم نمی‌رفتند. این‌ها آدم‌های مخصوصی بودند. خیلی مهم بوده. می‌گویم شانسی که آوردیم این بود و ما کم‌کم قاطی شدیم و این‌ها بعد یاد گرفتیم چطور رفتار کنیم. مثلاً یک روز من سوار اسب بودم، تا سوار شدم.

یک استاد دیگر هم داشتیم اینجا. او در جنگ جهانی دوم دو ماهه کسی که سواری بلد نبود به او سواری یاد می‌داد و می‌فرستادش جنگ. پیرمردی بود. چرا پیاده شو؟ این‌ها همه نظامی بودند. نظامی ببر ببر بعد بیاورش. نشان داد دم اسب یک کلاش آویزان بود به دم اسب. بهترین آورده بود توی مانژ. تو اسنپش را بردار دوباره.

اینجا اسب تمیز بیاید و تمیز برود. بعد وقتی ما... آخه من دوره‌های مختلف دیدم. من اول در کارهای سه‌روزه بودم. مانع می‌خوردیم، می‌پریدیم. ما از این کارها می‌کردیم. بله، سه‌روزه‌ها در دشت ثابت بوده، ثابت است. این‌ها رودخانه بپرند. این را من خیلی دوست داشتم. از این کار خیلی دوست داشتم. به همین حساب بود که ما آنجا متوجه شدیم که بعضی سبک‌تر باشد، اسب بهتر می‌شود کنترل کرد. یا این شکار روباه که از این کارها کردیم. دیگر بعد یک کارهای دیگر می‌کردیم ما بین خودمان.

مردم ما در جنگل با همدیگر کورس می‌گذاشتیم. هر کس توانست تنگ آن یکی را باز کند، باز می‌کرد. اوه اوه، آنجا وقتی تنگ را باز می‌کنند، تو باید صاف بنشینی. یک‌خورده این‌جوری بکنی، رفتی. این‌ها کارهای درستی نبود اما ما این کارها را می‌کردیم برای جوانی. دماغم شکست. مثلاً من لباس کلاه اصلی من و شما الان نگاه بکنید. آن سه‌روزه و از مانع شده به رودخانه بالا همه آهنی است. همه‌اش فروت سوراخ رفته.

آهنی بودن اینجا را می‌پوشاند که آسیب نبیند سر و این‌ها. آنجا بود که من فهمیدم در آن جنگل بیابان‌ها که سواری می‌کردی. ببین ما الان یک مشکلی که من اینجا دارم، گشت اینجا، من ارضا نمی‌شوم. گشت اینجا تو مثل که عروسی دارند می‌کنند. قدم می‌روی، قدم می‌آیی. گشت آنجا از یک جایی منطقه یورتمه است یا مجارستان که می‌رفتی ۴۰ تا اسب با هم می‌روند توی دشت.

از یک مقطعی آن راهنما می‌گوید سواری آزاد، یعنی هر کس می‌تواند از هر کس جلو بزند. باز هم آنجا راهنما داشتید. اول اولش می‌رود جلو، بعد می‌گوید سواری آزاد یعنی تو می‌توانی اسبت را بتازانی. اول تست می‌گیرد ببیند این ۴۰ نفری که آمدند از کشورهای مختلف، ژاپنی این‌ها می‌توانند یا نمی‌توانند. بعد نه، همه سوارکارند. چون ببینید یک دشت وسیع، ۴۰ تا اسب وقتی می‌تازند، اسب‌ها به هم به رقابت می‌افتند. مثل کورس اسب‌ها باریک می‌شوند. بعد یک مشکلی آنجا هست. شما جوب‌هایی که بودند از رنگ علف جوب.

متوجه می‌شدید که پررنگ است. اینجا جوب است و اسبت را باید بپری. متوجه هستید؟ علامتی نداشت. یک مسئله خیلی خطرناک دیگر بود مخصوصاً در این نزدیک جاده‌ها. این‌ها سیم خاردار می‌گذاشتند یا سیم‌کشی می‌کردند که آهوهای وحشی این‌ها نیایند تو خیابان. بعد از این پیچ پیچ‌ها دور این‌ها می‌پیچید، درست و قاطی علف‌ها می‌شد. شما متوجه نمی‌شدید. شما اگر ۴۰ تا اسب چهار نعل می‌رفتند به این‌ها می‌رسید، حواست نبود. اگر مثلاً ردیف دوم بودید، سوم بودید.

جلویی‌ها می‌پریدند یا می‌خوردند زمین، تو دیگر حواست بود. اما وقتی اسبت جلو بود، تو از روی رنگ گل وقتی می‌دیدی گل بالاست، اینجا دیگر باید آماده باشی برای پریدن. بعد این اسب‌ها به هیچ عنوان نمی‌مانند. این اسب‌ها می‌دانستند که اینجا نمی‌روند کافی‌شاپ توی جنگل. آنجا فقط می‌ماندند. این‌ها به هیچ عنوان این اسب‌ها به هیچ عنوانی شما نمی‌توانید اسب‌ها را نگه دارید. چهار نعل بغل هم می‌رفتند. تو فقط نگاه رفیقت که هیچ‌کس سوارش نیست، خورده زمین یاد و این پاییز این اتفاق می‌افتد. پاییز وقتی.

بود که اسب‌های نویزین سواری، اسب‌های نر جوان می‌گذاشتند و واقعاً هم سوارکاران محکم می‌خواست. شوخی ندارد مخصوصاً در سوار اسبی. اسب‌ها چهار نعل می‌روند. هیچ کنترلی تو این اسب نداری. فقط باید خودت را آنجا خوب نگه‌داری که تو این سرعت چیز همه‌چیز تنظیم باشد و این‌ها که چون اصلاً فکر نباید بشود. اسب که دارد می‌تازانم، اعصاب خودم نگه می‌دارم یا سرعتش کم.

حفظ سلامتی کنید. یکم بیشتر بکشید. دهنه تبدیل می‌شود به پای پنجم اسب. سرش را می‌گذارد آنجا و برو دیگر. اصلاً نمی‌توانی آدم این کارها را می‌کرد. متوجه هستی و واقعاً هم همه علاقه داشتند پاییز بروند آنجا. دیگر از همه‌جای دنیا بسیار عالی. امیدوارم شما هم از شنیدن این صحبت‌ها و خاطرات زیبا لذت برده باشید.

این تازه بخش اول از صحبت‌های استاد بابک محمدی بود. ان‌شاءالله در اپیزود آینده قسمت دوم صحبت‌هایشان را هم برایتان خواهم گذاشت. دم همگی‌تان گرم که هستید و آرزوی سلامتی‌های تک‌تک‌تان دارم و مثل همیشه مواظب اسب‌هایتان باشید.

مشاهده در وب‌سایت اصلی